شاعر: عراقی
بیا، که بیرخ زیبات دل به جان آمد
بیا، که بیتو همه سود من زیان آمد
بیا، که بهر تو جان از جهان کرانه گرفت
بیا، که بیتو دلم جمله در میان آمد
بیا، که خانهٔ دل گرچه تنگ و تاریک است
دمی برای دل ما درون توان آمد
بیا، که غیر تو در چشم من نیامد هیچ
جز آب دیده که بر چشم من روان آمد
نگر هر آنچه که بر هیچکس نیامده بود
برین شکسته دلم از غم تو آن آمد
دل شکستهام آن لحظه دل ز جان برداشت
که رسم جور و جفای تو در جهان آمد
ز جور یار چه نالم؟ که طالع دل من
چنان که بخت عراقی است همچنان آمد
زمین
فغان که جان من از عاشقی به جان آمد
ز دست چشم و دل خویش در فغان آمد
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 913
زآسمان و زمین مژده ناگهان آمد
که آفتاب زمین ماه آسمان آمد
عرفیقصیدههاشمارهٔ 9 - در تعزیت ابوالفتح و تهنیت خانخانان
ز اشتیاق تو، جانا، دلم به جان آمد
بیا، که با غم تو بر نمیتوان آمد
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 92
فارسی متن کا ماخذ: گنجور