شاعر: عراقی
ز اشتیاق تو، جانا، دلم به جان آمد
بیا، که با غم تو بر نمیتوان آمد
بیا، که با لب تو ماجرا نکرده هنوز
به جای خرقه دل و دیده در میان آمد
به چشم مست تو گفتم: دلم به جان آید
لب تو گفتا: اینک دلت به جان آمد
بدید تا نظر از دور ناردان لبت
بسا که چشم مرا آب در دهان آمد
نیامد از دو جهان جز رخ تو در نظرم
از آنگهی که مرا چشم در جهان آمد
ز روشنایی روی تو در شب تاریک
نمیتوان به سر کوی تو نهان آمد
زمین
فغان که جان من از عاشقی به جان آمد
ز دست چشم و دل خویش در فغان آمد
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 913
زآسمان و زمین مژده ناگهان آمد
که آفتاب زمین ماه آسمان آمد
عرفیقصیدههاشمارهٔ 9 - در تعزیت ابوالفتح و تهنیت خانخانان
بیا، که بیرخ زیبات دل به جان آمد
بیا، که بیتو همه سود من زیان آمد
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 91
فارسی متن کا ماخذ: گنجور