شاعر: عراقی
بر درت افتادهام خوار و حقیر
از کرم، افتادهای را دست گیر
دردمندم، بر من مسکین نگر
تا شود درد دلم درمان پذیر
از تو نگریزد دل من یک زمان
کالبد را کی بود از جان گزیر؟
دایهٔ لطفت مرا در بر گرفت
داد جای مادرم صد گونه شیر
چون نیابم بوی مهرت یک نفس
از دل و جانم برآید صد نفیر
دل، که با وصلت چنان خو کرده بود
در کف هجرت کنون مانده است اسیر
باز هجرت قصد جانم میکند
کشتهای را بار دیگر کشته گیر
زمین
موشی چند سال در دکان خواجه بقال از نقلهای خشک و میوه های تر مالامال به سر می برد و از آن نعمتهای خشک و تر می خورد خواجه بقال آن را می دید و اغماض می کرد و از مکافات وی اعراض می نمود، تا روزی به حکم آنکه گفته اند:
سفله دون را چو گردد معده سیر
جامیبهارستانروضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات)بخش 3
گرسنه روباه شد تا آن تبیر
چشم زی او برده، مانده خیر خیر
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامهبخش 54
فارسی متن کا ماخذ: گنجور