زمین
یکی را از مُلوک، کنیزکی چینی آوردند. خواست تا در حالتِ مستی با وی جمع آید. کنیزک ممانعت کرد. مَلِک در خشم رفت و مر او را به سیاهی بخشید که لبِ زِبَرینش از پَرّهِٔ بینی درگذشته بود و زیرینش به گریبان فرو هشته. هَیکلی که صَخْرالجِنّ از طلعتش بِرَمیدی و عَیْنالقَطْر از بغلش بگندیدی.
تو گویی تا قیامت زشترویی
سعدیگلستانباب اول در سیرت پادشاهانحکایت شمارهٔ 40
ز شوق آموختم آن های و هوئی
که از سنگی گشاید آب جوئی
علامہ اقبالارمغان حجازحضور رسالتبخش 12 - ز شوق آموختم آن های و هوئی
دل من بی قرار آرزوئی
درون سینهٔ من های و هوئی
علامہ اقبالپیام مشرقلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 116
درین ره گر به ترک خود بگویی
ببینی کان چه میجویی خود اویی
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 303