صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عراقی
  2. »دیوان اشعار
  3. »غزلیات
  4. »غزل شمارهٔ 302

غزل شمارهٔ 302

شاعر: عراقی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

قافیہ: ویی

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 4

صنف: غزل

صداکار: فاطمه زندی
Toggle stanza 1
11
درین ره گر بترک خود بگویی
یقین گردد تو را کو تو، تو اویی
22
سر مویی ز تو، تا با تو باقی است
درین ره در نگنجی، گرچه مویی
33
کم خود گیر، تا جمله تو باشی
روان شو سوی دریا، زانکه جویی
44
چو با دریا گرفتی آشنایی
مجرد شو، ز سر برکش دو تویی
55
درین دریا گلیمت شسته گردد
اگر یک بار دست از خود بشویی
66
ز بهر آبرو یک رویه کن کار
که آنجا آبرو ریزد دورویی
77
چو با توست آنچه می‌جویی به هرجا
به هرزه گرد عالم چند پویی؟
88
نخستین گم کنند آنگاه جویند
تو چون چیزی نکردی ؟ گم؟ چه جویی؟
99
تو را تا در درون صد خار خار است
ازین بستان گلی هرگز نبویی
1010
پس در همچو جادویی که پیوست
میان در بسته بهر رفت و رویی
1111
تو را رنگی ندادند از خم عشق
از آن در آرزوی رنگ و بویی
1212
بهش نه پا درین وادی خون خوار
که ره پر سنگلاخ و تو سبویی
1313
درین میدان همی خور زخم، چون تو
فتاده در خم چوگان چو گویی
1414
نیابی از خم چوگان رهایی
عراقی، تا به ترک خود نگویی
◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

نیم بی‌تو دمی بی‌غم، کجایی؟

ندارم بی‌تو دل خرم، کجایی؟

عراقی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 301

اگلی نظم

درین ره گر به ترک خود بگویی

ببینی کان چه می‌جویی خود اویی

عراقی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 303

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

یکی را از مُلوک، کنیزکی چینی آوردند. خواست تا در حالتِ مستی با وی جمع آید. کنیزک ممانعت کرد. مَلِک در خشم رفت و مر او را به سیاهی بخشید که لبِ زِبَرینش از پَرّهِٔ بینی درگذشته بود و زیرینش به گریبان فرو هشته. هَیکلی که صَخْرالجِنّ از طلعتش بِرَمیدی و عَیْن‌القَطْر از بغلش بگندیدی.

تو گویی تا قیامت زشت‌رویی

سعدی»گلستان»باب اول در سیرت پادشاهان»حکایت شمارهٔ 40

ز شوق آموختم آن های و هوئی

که از سنگی گشاید آب جوئی

علامہ اقبال»ارمغان حجاز»حضور رسالت»بخش 12 - ز شوق آموختم آن های و هوئی

دل من بی قرار آرزوئی

درون سینهٔ من های و هوئی

علامہ اقبال»پیام مشرق»لالهٔ طور»رباعی شمارهٔ 116

درین ره گر به ترک خود بگویی

ببینی کان چه می‌جویی خود اویی

عراقی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 303

◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00