ز شوق آموختم آن های و هوئی
که از سنگی گشاید آب جوئی
I hold very dear that roaring roar, Which cuts a spring from mountain core.
همین یک آرزو دارم که جاوید
ز عشق تو بگیرد رنگ و بوئی
For Javed I cherish and crave the same, From Thy love he gets his grandeur and fame.
یکی بنگرد فرنگی کج کلاهان
تو گوئی آفتابانند و ماهان
Look to these saucy anglican maids, As if Suns and moons have come for raids.
جوان ساده من گرم خون است
نگه دارش ازین کافر نگاهان
My simple young nation keeps a blood warm, Beware! the heathen eye’s sensual storm
بده دستی ز پا افتادگان را
به غیرالله دل نادادگان را
Give a helping hand to those who are weak, They look not to aught, but Allah they seek.
از آن آتش که جان من بر افروخت
نصیبی ده مسلمان زادگان را
From that fire’s flame which kindled my heart, Bid the Muslim boys a wee bit part.
زمین
یکی را از مُلوک، کنیزکی چینی آوردند. خواست تا در حالتِ مستی با وی جمع آید. کنیزک ممانعت کرد. مَلِک در خشم رفت و مر او را به سیاهی بخشید که لبِ زِبَرینش از پَرّهِٔ بینی درگذشته بود و زیرینش به گریبان فرو هشته. هَیکلی که صَخْرالجِنّ از طلعتش بِرَمیدی و عَیْنالقَطْر از بغلش بگندیدی.
تو گویی تا قیامت زشترویی
سعدیگلستانباب اول در سیرت پادشاهانحکایت شمارهٔ 40
درین ره گر بترک خود بگویی
یقین گردد تو را کو تو، تو اویی
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 302
درین ره گر به ترک خود بگویی
ببینی کان چه میجویی خود اویی
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 303
دل من بی قرار آرزوئی
درون سینهٔ من های و هوئی
علامہ اقبالپیام مشرقلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 116