میرا دل آرزو سے بے قرار ہے
My heart, restless with longing's fervent plea
میرا دل آرزو سے بے قرار ہے —
میرے سینے میں ہا و ہو (کا ہنگامہ) بپا ہے۔
My heart, restless with longing's fervent plea —
Within my chest, a tumult wild and free.
اے ہمنشین تو مجھ سے ہمکلامی کی توقع نہ رکھ —
میں تو ہر وقت اپنے آپ سے گفتگو میں مشغول ہوں۔
O friend, what words from me do you require? —
For with myself, I hold a dialogue entire.
زمین
یکی را از مُلوک، کنیزکی چینی آوردند. خواست تا در حالتِ مستی با وی جمع آید. کنیزک ممانعت کرد. مَلِک در خشم رفت و مر او را به سیاهی بخشید که لبِ زِبَرینش از پَرّهِٔ بینی درگذشته بود و زیرینش به گریبان فرو هشته. هَیکلی که صَخْرالجِنّ از طلعتش بِرَمیدی و عَیْنالقَطْر از بغلش بگندیدی.
تو گویی تا قیامت زشترویی
سعدیگلستانباب اول در سیرت پادشاهانحکایت شمارهٔ 40
درین ره گر بترک خود بگویی
یقین گردد تو را کو تو، تو اویی
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 302
درین ره گر به ترک خود بگویی
ببینی کان چه میجویی خود اویی
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 303
ز شوق آموختم آن های و هوئی
که از سنگی گشاید آب جوئی
علامہ اقبالارمغان حجازحضور رسالتبخش 12 - ز شوق آموختم آن های و هوئی
صداکار منتخب کریں