صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. بیدل دهلوی
  2. »غزلیات
  3. »غزل شمارهٔ 168

غزل شمارهٔ 168

شاعر: بیدل دهلوی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

قافیہ: انیرا

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 10

صنف: غزل

صداکار: عندلیب
Toggle stanza 1
11
به‌هستی انقطاعی نیست از سر سرگرانی را
نفس باشد رگ خواب پریشان زندگانی را
22
‌خوشارندی‌که‌چون صبح‌اندرین بازیچهٔ عبرت
به هستی دست افشاندن‌کند دامن‌فشانی را
33
شررهای زمینگیرست هرسنگی‌که می‌بینی
تن آسانی فسردن می‌کند آتش عنانی را
44
عیار زر اگر می‌گردد از روی محک ظاهر
سواد فقر روشن می‌کند رنگ خزانی را
55
سراپایم تحیر در هجوم ریشه می‌گیرد
برآرم‌گر ز دل چون دانه اسرار نهانی را
66
کسی را می‌رسد جمعیت معنی‌که چون‌کلکم
به خاموشی ادا سازد سخنهای زبانی را
77
نشستی عمرها حسرت‌کمین لفظ پردازی
زخون‌گشتن زمانی غازه شوحسن معانی را
88
چه‌غم دارم اگر زد برزمین چون سایه‌ام‌گردون
کز افتادن شکستی نیست رنگ ناتوانی را
99
لباس عارضی نبود حجاب جوهر ذاتی
اگر در تیغ باشد آب‌ نگذارد روانی را
1010
به سعی ناله و افغان غم دل کم نمی‌گردد
صدا مشکل بود ازکوه بردارد گرانی را
1111
به رنگ شمع تدبیرگدازی در نظر دارم
چه‌سازم چاره دشوار است درداستخوانی را
1212
شب‌هجران چه جویی طاقت صبر ازمن بیدل
که‌آهم می‌کند سنگ فلاخن سخت جانی را
◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ندیدم مهربان دلهای از انصاف خالی را

زحیرت برشکست رنگ بستم عجزنالی را

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 167

اگلی نظم

عیشْ داندْ دلِ سرگشتهْ پریشانی را

ناخدا باد بود کشتیِ توفانی را

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 169

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

عطارد مشتری باید‌، متاع آسمانی را

مهی مریخ‌چشم ارزد‌، چراغ آن جهانی را

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 56

به عصیان مگذران زنهار ایام جوانی را

مکن صرف زمین شور، آب زندگانی را

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 442

مده از دست در پیری شراب ارغوانی را

شراب کهنه از دل می برد یاد جوانی را

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 443

به آهی می توان از خود برآوردن جهانی را

که یک رهبر به منزل می رساند کاروانی را

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 444

بحرفی می توان گفتن تمنای جهانی را

من از ذوق حضوری طول دادم داستانی را

علامہ اقبال»زبور عجم»غزلیات»غزل شمارهٔ 51

در این صحرا گذر افتاد شاید کاروانی را

پس از مدت شنیدم نغمه های ساربانی را

علامہ اقبال»زبور عجم»غزلیات»غزل شمارهٔ 60

به پایان محبت یاد می آرم زمانی را

که دل عهد وفا نابسته دام دلستانی را

غالب دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 23

پس از کشتن به خوابم دید نازم بدگمانی را

به خود پیچد که هی هی دی غلط کردم فلانی را

غالب دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 24

کجا بودی که امشب سوختی آزرده جانی را

به قدر روز محشر طول دادی هر زمانی را

نظیری نیشابوری»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 58

فسون جاه عذر لنگ سازد پرفشانی را

به غلتانی رساند آب درگوهر روانی را

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 170

◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00