شاعر: بیدل دهلوی
ز جرگهٔ سخنم خامشی به در دارد
فشار لب بهم آوردن این اثر دارد
ز دستگاه گرانجانیام مگوی و مپرس
دمی که ناله کنم کوهسار بَردارد
سخن به خاک مینداز در تأمل کوش
به رشتهای که گهر میکشی دو سر دارد
بههمزن الفت اسباب خودنمایی را
شکستِ آینه، آیینهای دگر دارد
تنزه آینهدار بهار ناز خوشست
حنا مبند به دستی که رنگ بر دارد
به دوش اشک روانیم تا کجا برسیم
چو شمع محفل عشاق چشم تر دارد
به مرگ هم نتوان رستن از عقوبت دل
قفسشکستهٔ ما بیضه زیر پر دارد
به هرچه مینگرم شوخیِ تبسم توست
جهان روز و شبم ششجهت سحر دارد
غبار غیر ندارم به خویش ساختهام
دلی که صاف شد آیینه در نظر دارد
نریخت دیده سرشکی که من قدح نزدم
گداز دل چقَدَر ناز شیشهگر دارد
ز صبح این چمن آگاه نیست غرّهٔ جاه
گشاد بال همان خندهای دگر دارد
به نقش پا چه رسد بیدل از نوازش چرخ
به باد میدهدم گر ز خاک بردارد
زمین
کسی که شمع جمال تو در نظر دارد
ز آتش دل پروانه کی خبر دارد
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 919
کسی که حُسن و خَطِ دوست در نظر دارد
محقَق است که او حاصل بصر دارد
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 116
کس این کند که دل از یار خویش بردارد؟
مگر کسی که دل از سنگ سختتر دارد
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 168
که می تواند ازان چشم چشم بردارد؟
که ریشه از صف مژگان به هر جگر دارد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3725
غریق عشق چه اندیشه از خطر دارد؟
ز سر گذشته چه پروای دردسر دارد؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3726
چه وسعت است که این بحر پرگهر دارد
که هر حباب در او عالم دگر دارد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3727
فارسی متن کا ماخذ: گنجور