شاعر: بیدل دهلوی
کنون که مژدهٔ دیدار شوق بنیادست
به هر طرف رودم دل تجلیآبادست
مکن به آینه تکلیف نامه و پیغام
که در حضور نویسی تحیر استادست
تعلقی به دل ما خیال بشه نکرد
به ناوکت که درین باغ سرو آزادست
مشو ز حسرت دیدار بیش ازین غافل
که دیدهها چو جرس بی تو شیونآبادست
«نه دام دانم و نی دانه اینقدر دانم»
که دل به هر چه کشد التفات صیادست
ز پیچ و تاب خط و زلف گلرخان دریاب
که رنگ حسن هم اینجا شکست بنیادست
سپند صرفهٔ شوخی ندید ازین محفل
حذر که جرأت فریاد سرمه ایجادست
جنون بیثمری چاک سینه میخواهد
ز نخلهای دگر باب شانه شمشادست
ز بسکه حیرتم از شش جهت غلو دارد
نگه چو آینهام در شکنج فولادست
به عالمی که تظلم وسیلهٔ ضعفاست
اگر به ناله نیرزیم سخت بیدادست
به قدر جانکنی از عمر بهرهای داربم
شرار تیشه چراغ امید فرهادست
به درد حسرت دیدار مردهایم و هنوز
نفس در آیه دنبالهدار فریادست
حضور لاله وگل بیبهار ممکن نیست
به جلوه تو دو عالم فرامشی یادست
جنون رنگ مپیما درین چمن بیدل
شراب شیشهٔنه غنچه یک پریزادست
زمین
برو به کارِ خود ای واعظ این چه فریادست؟
مرا فِتاد دل از ره، تو را چه اُفتادست؟
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 35
بیا که قصرِ اَمَل سخت سستبنیادست
بیار باده که بنیادِ عمر بر بادست
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 37
جهان و کار جهان سر به سر اگر بادست
چرا ز باد مکافات داد و بیدادست
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 491
هر آن نصیبه که پیش از وجود ننهادست
هر آن که در طلبش سعی میکند بادست
سعدیمواعظقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 6 - موعظه و نصیحت
مرا ز پیر خرابات این سخن یادست
که غیر عالم آب آنچه هست بر بادست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1666
مرا ز پیر خرابات نکته ای یادست
که غیر عالم آب آنچه هست بر بادست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1667
فارسی متن کا ماخذ: گنجور