صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. بیدل دهلوی
  2. »غزلیات
  3. »غزل شمارهٔ 910

غزل شمارهٔ 910

شاعر: بیدل دهلوی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

قافیہ: اد

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 8

صنف: غزل

Toggle stanza 1
1

تنگی آورده خانهٔ صیاد

یک دو چاک قفس‌کنید زیاد

2

سیرآن جلوه مفت فرصت ماست

نوبهاریم چشم بد مرساد

3

عشق چون شمع در تلاش سجود

سر ما را به پای ما سر داد

4

نفس آنست آنکه‌تا رسید به لب

گرد ما چون سحر قیامت زاد

5

دل تنگ آخر از جهان بردبم

عقده ای داشتیم و کس نگشاد

6

بیستون در غبار سرمه‌کم ست

ناله هم رفت در پی فرهاد

7

چیست شغل جهان حیرانی

خاک خوردن به قدر استعداد

8

ازکف وارثان نرفت برون

زر قارون‌، عمارت شداد

9

خفته‌ای زیر سقف بی‌دیوار

عیش این خانه‌ات مبارک باد

10

یار عمری‌ست‌نام ما نگرفت

این فراموشی ازکه دارد یاد

11

نامه دل بود درکف امید

برکه خواندم که باز نفرستاد

12

تا چراغم رسد به خاموشی

همه شب سرمه می‌کنم ایجاد

13

گردم این نه قفس نمی‌یابد

گر به زیر‌پرم‌کنند آزاد

14

چون سپندم در آتشی‌که مپرس

سرمه گردم اگرکنم فریاد

15

محمل‌شمع‌می‌کشم‌بیدل

خدمت پا به‌گردنم افتاد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

شد لب شیرین ادایش با من از ابرام تلخ

از تقاضای هوس کردم می این جام تلخ

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 909

اگلی نظم

ز درد یأس ندانم کجا کنم فریاد

قفس شکسته‌ام و آشیان نمانده به یاد

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 911

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

جامی آمد درین سرای نبرد

دولت مرد عقل مادرزاد

جامی»دیوان اشعار»قطعات»شمارهٔ 3

شاد زی با سیاه‌چشمان، شاد

که جهان نیست جز فسانه و باد

رودکی»قصاید و قطعات»شمارهٔ 26

شاهدی بین که در زمانه بزاد

بت و بتخانه را به باد بداد

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 979

جان من! جان من فدای تو باد

هیچت از دوستان نیاید یاد

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 154

هر که دندان به خویشتن بنهاد

خیر دیگر به کس نخواهد داد

سعدی»مواعظ»مفردات»شمارهٔ 35

خرقه‌پوشی در کاروان حجاز همراه ما بود. یکی از امرای عرب مر او را صد دینار بخشیده تا قربان کند. دزدان خفاجه ناگاه بر کاروان زدند و پاک ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردن گرفتند و فریاد بی‌فایده خواندن.

گر تضرع کنی و گر فریاد

سعدی»گلستان»باب پنجم در عشق و جوانی»حکایت شمارهٔ 18

بی‌طمع باش اگر همی خواهی

تا نیفتی ز پایهٔ امجاد

سنایی»دیوان اشعار»قصاید و قطعات»شمارهٔ 43

گرچه شمشیر حیدر کرار

کافران کشت و قلعه‌ها بگشاد

سنایی»دیوان اشعار»قصاید و قطعات»شمارهٔ 45

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور