شاعر: بیدل دهلوی
مییکه شوخی رنگش جنون افلاک است
به خاتم قدح ما نگین ادراک است
خمیر قالب من بود لای خم کامروز
کسی که ریشه دوانید در دلم تاک است
مریز آب رخ سعی جز به قدر ضرور
که سیم و زر ز فزونی ودیعت خاک است
فروغ جوهر هرکس به قدر همت اوست
به چشم آتش اگر سرمهای است خاشاک است
ز صیدگاه تعلق همین سراغت بس
که هرکجا دلی آویخته است فتراک است
نگه ز دیده ی ما پرتوی نداد برون
چراغ آینه از دودمان امساک است
دلم به الفت ناز و نیاز میلرزد
که رنگ جلوه حریرست ودیده نمناک است
جهان ز بسکه نجوم غبار دل دارد
نگاه از مژه بیرون نجسته در خاک است
تپیدن آینهٔ ماست ورنه زین دریا
حساب موج به یک آرمیدنش پاک است
به غیر وهم ذکر چیست مانعت بیدل
تو پر فشانی و از ششجهت قفس چاک است
زمین
فرشته گرچه برون از طلسم افلاک است
نگاه او بتماشای این کف خاک است
علامہ اقبالزبور عجمغزلیاتغزل شمارهٔ 16
گمان مبر که به پایان رسید کار مغان
هزار بادهٔ ناخورده در رگ تاک است
علامہ اقبالپیام مشرقافکاربخش 8 - حیات جاوید
حذر ز راه محبت که پر خطرناک است
تو مشت خار ضعیفی و شعله بیباک است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 503
فارسی متن کا ماخذ: گنجور