شاعر: بیدل دهلوی
عالمی را بیزبانیهای من پوشیده است
شمع خاموش انجمنها در نفس دزدیده است
بسکه از شرم تماشایت به خود پیچیده است
عکس در آیینه ینهان چون نگه در دیده است
از سپند من زبان شکوه نتوان یافتن
اینقدر هم سوختن بر عجز من نالیده است
حلقهٔ زنجیر تصویرم مپرس از شیونم
نالهای دارم که جز گوشم کسی نشنیده است
دانه را نشو و نمای ریشه رسوا میکند
گر زبان درکام باشد راز دل پوشیده است
ناکجا انجامد آخر، ماجرای داغ دل
بر کباب خام سوزم اخگری چسبیده است
زندگی تعمیرش از سیل خرابی کردهاند
اینکه میگویی نفسگردی ز هم پاشیدهاست
ناتوانی بس بود بال و پر آزادیام
موج صدرنگ از شکست خویش دامن چیده است
کار سهلی نیست در هستی تماشای عدم
بر تحیر ناز دارد هر که ما را دیده است
دین و دنیا چیست تا از الفتش نتوان گذشت
پیشهمت این دو منزل یک ره خوابیده است
کلفتی از امتیاز زندگانی میکشیم
بر رخ آیینهٔ ما هم نفس پیچیده است
عمر ما بیدل به طوف کعبهٔ دلها گذشت
گرد چندین نقطه یک پرگار ما گردیده است
زمین
تا خیال روی او را دیده در تب دیده است
مردم چشمم به خون در اشک ما غلتیده است
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 207
من نمی گویم ز گلزارت کسی گل چیده است
رنگ آن سیب زنخدان اندکی گردیده است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1164
مهربانی از میان خلق دامن چیده است
از تکلف، آشنایی برطرف گردیده است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1165
در بهشت است آن که چشمش از جهان پوشیده است
بر سر گنج است پایی کز طلب خوابیده است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1166
تا حیرت خرام تو سامان دیده است
چندین قیامت از مژهام قد کشیده است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 598
تا ز آغوشوداعت داغ حیرتچیده است
همچوشمعکشتهدر چشممنگهخوابیدهاست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 599
جنس موهومم دکان آبرویی چیده است
هیچ هم در عالم امید میارزیده است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 600
در جنونم موی سر سامان راحت چیده است
خاک این صحرا لب خشکه را لیسیده است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 601
بازم به دل نوید صفایی رسیده است
از پیشگاه آینه صبحی دمیده است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 602
جنس ما با اینکسادی قیمتی فهمیده است
وین حباب پوچ خود را باگهر سنجیده است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 603
فارسی متن کا ماخذ: گنجور