شاعر: بیدل دهلوی
تا ز آغوشوداعت داغ حیرتچیده است
همچوشمعکشتهدر چشممنگهخوابیدهاست
باکمال الفت از صحرای وحشت میرسم
چون سواد چشم آهو سایهام رم دیده است
جیب و دامانی ندارد کسوت عریانیام
چونگهراشکمهماندر چشمخود غلتیدهاست
نی خزان دانم درینگلشن نه نیرنگ بهار
اینقدر دانمکه اینجا رنگهاگردیده است
طبع آزاد از خراش جسم دارد انبساط
زخمه تا بر تار میآید صدا پالیده است
وحشتمگل میکند از جیب اشک بیقرار
صبح در آیینهٔ شبنم نفس دزدیده است
بر رخ اخگر نقابی نیست جز خاکسترش
دیدهٔ ما را غبار چشم ما پوشیده است
کعبهٔ مقصود بیرون نیست از آغوش عجز
آستانش بود هرجا پای ما لغزیده است
عجز طاقتکرد آهم را چو شمعکشته داغ
جادهام از نارسایی نقش پا گردیده است
غیر وحشت باغ امکان را نمیباشدگلی
چرخ هماینجا ز جیب صبح دامن چیده است
ناله دارد درکمند غم سراپای مرا
بیستون در دم و بر من صداپیچیده است
سرگرانی لازم هستی بود بیدلکه صبح
تا نفس باقیست صندل بر جبین مالیده است
زمین
تا خیال روی او را دیده در تب دیده است
مردم چشمم به خون در اشک ما غلتیده است
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 207
من نمی گویم ز گلزارت کسی گل چیده است
رنگ آن سیب زنخدان اندکی گردیده است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1164
مهربانی از میان خلق دامن چیده است
از تکلف، آشنایی برطرف گردیده است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1165
در بهشت است آن که چشمش از جهان پوشیده است
بر سر گنج است پایی کز طلب خوابیده است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1166
تا حیرت خرام تو سامان دیده است
چندین قیامت از مژهام قد کشیده است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 598
جنس موهومم دکان آبرویی چیده است
هیچ هم در عالم امید میارزیده است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 600
در جنونم موی سر سامان راحت چیده است
خاک این صحرا لب خشکه را لیسیده است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 601
بازم به دل نوید صفایی رسیده است
از پیشگاه آینه صبحی دمیده است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 602
جنس ما با اینکسادی قیمتی فهمیده است
وین حباب پوچ خود را باگهر سنجیده است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 603
عالمی را بیزبانیهای من پوشیده است
شمع خاموش انجمنها در نفس دزدیده است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 604
فارسی متن کا ماخذ: گنجور