شاعر: بیدل دهلوی
عالم و این تردماغیهای جاه
شبنمی پاشید بر مشتی گیاه
مرگ غافل نیست از صید نفس
آتش از خس برنمیدارد نگاه
سرزمین شعلهکاران گلخن است
کشت ما را دود میباشد گیاه
زندگانی از نفس جان میکند
عمرها شد میکشم یوسف ز چاه
ناامیدی فتح باب عشرت است
خنده لب وا میکند از حرف آه
ای زبان لافت افسون سلوک
باشد از مقراض مشکل قطع راه
باده روشن مشربی وانگاه دُرد؟
پرتو خورشید و مه، وانگه سیاه
بیزبانی از خجالت رستن است
عذر تا باقیست میبالد گناه
جستجو آیینهدار مقصد است
می شوی منزل اگر افتی به راه
نازکن گر فکر خویشت ره نزد
ازگریبان غافلی بشکن کلاه
نرخ بازارکرم نشکستنیست
گر دلت چیزی نخواهد عذر خواه
بیدل از غفلت کسی را چاره نیست
سایهای دارد گدا تا پادشاه
زمین
هر شب از سودای آن زلف سیاه
بگذرانم از فلک من دود آه
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1733
روی هر یک چون دو هفته گرد ماه
جامهشان غفه، سموریشان کلاه
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامهبخش 86
اخترانند آسمانشان جایگاه
هفت تابنده دوان در دو و داه
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامهبخش 87
پیش جوش عفو بیحد تو شاه
توبه کردن از گناه آمد گناه
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2380
در شکنج عزتند ارباب جاه
آبگوهر بر نمیآید ز چاه
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2600
فارسی متن کا ماخذ: گنجور