زمین
من که خدمت کرده ام رندان درد آشام را
کی شمارم پخته وضع زاهدان خام را
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 40
ساقیا دل شد پر از تیمار پر کن جام را
بر کف ما نه سه باده گردش اجرام را
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 13
ساقیا دانی که مخموریم در ده جام را
ساعتی آرام ده این عمر بی آرام را
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 14
گل نزد آبی بر آتش بلبلِ خودکام را
نیست غیر از ناامیدی حاصلی ابرام را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 112
نیست از روی زمین سیری دل خود کام را
حرص می گردد زیاد از خاک، چشم دام را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 113
نیست فرق از تن دل افسرده خودکام را
رنگ برگ خویش باشد میوه های خام را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 114
کردهام بر خود گوارا تلخیِ دشنام را
دیدهام در عینِ ناکامی جمالِ کام را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 115
نیست از دردِ غریبی چون گهر پروا مرا
بِستر از گَردِ یتیمی بود در دریا مرا
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 117
غوطه در گُل داده بود اندیشهٔ دنیا مرا
نالهٔ نی شد دلیلِ عالمِ بالا مرا
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 118
بوی وصلتگر ببالاند دل ناکام را
صحن اینکاشانه زیر سایهگیرد بام را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 108