زمین
بوی وصلتگر ببالاند دل ناکام را
صحن اینکاشانه زیر سایهگیرد بام را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 108
در طلب تا چند ریزی آبرویکام را
یک سبق شاگرد استغناکن این ابرام را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 109
کی بود سیری ز ناز آن نرگس خودکام را
باده پیماییگرانی نیست طبع جام را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 110
من که خدمت کرده ام رندان درد آشام را
کی شمارم پخته وضع زاهدان خام را
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 40
ساقیا دل شد پر از تیمار پر کن جام را
بر کف ما نه سه باده گردش اجرام را
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 13
ساقیا دانی که مخموریم در ده جام را
ساعتی آرام ده این عمر بی آرام را
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 14
گل نزد آبی بر آتش بلبلِ خودکام را
نیست غیر از ناامیدی حاصلی ابرام را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 112
نیست فرق از تن دل افسرده خودکام را
رنگ برگ خویش باشد میوه های خام را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 114
کردهام بر خود گوارا تلخیِ دشنام را
دیدهام در عینِ ناکامی جمالِ کام را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 115
نیست از دردِ غریبی چون گهر پروا مرا
بِستر از گَردِ یتیمی بود در دریا مرا
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 117