گر بی تو دمی خون جگر مینخورم
آغشته همی شوم ز خون جگرم
کار تو به هیچ گونه پی مینبرم
سر گردانا که من به کارتو درم!
زمین
گفتم که هوای او برون شد ز سرم
از خاک درش درد سر خود ببرم
جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 145
گر بیدارم اسیر صد شور و شرم
ور در خوابم ز عقل و دین بی خبرم
جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 56
گر در سفرم تویی رفیق سفرم
ور در حضرم تویی انیس حضرم
جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 84
از دوستیت خون جگر را بخورم
این مظلمه را تا به قیامت ببرم
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1155
گر ماه شوی بر آسمان کم نگرم
ور بخت شوی رخت بسویت نبرم
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1288
گر من به در سرای تو کم گذرم
از بیم غیوران تو باشد حذرم
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1289
من سر بنهم در رهت ای کان کرم
کامروز از تو ای صنم مست ترم
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1337
خورشید رخا من به کمند تو درم
بارت بکشم به جان و جورت ببرم
سعدیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 95
هر سروقدی که بگذرد در نظرم
در هیأت او خیره بماند بصرم
سعدیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 96
بی روی تو، ای دوست، به جان در خطرم
در من نظری کن، که ز هر بد بترم
عراقیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 98
فارسی متن کا ماخذ: گنجور