از دوستیت خون جگر را بخورم
این مظلمه را تا به قیامت ببرم
فردا که قیامت آشکار گردد
تو خون طلبی و من برویت نگرم
زمین
گفتم که هوای او برون شد ز سرم
از خاک درش درد سر خود ببرم
جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 145
گر بیدارم اسیر صد شور و شرم
ور در خوابم ز عقل و دین بی خبرم
جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 56
گر در سفرم تویی رفیق سفرم
ور در حضرم تویی انیس حضرم
جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 84
خورشید رخا من به کمند تو درم
بارت بکشم به جان و جورت ببرم
سعدیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 95
هر سروقدی که بگذرد در نظرم
در هیأت او خیره بماند بصرم
سعدیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 96
بی روی تو، ای دوست، به جان در خطرم
در من نظری کن، که ز هر بد بترم
عراقیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 98
دل نزد تو است، اگر چه دوری ز برم
جویای توام، اگر نپرسی خبرم
عراقیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 99
عمری که ز رفتنش چنین بیخبرم
بگذشت چو باد و پیری آمد به سرم
عطارمختارنامهباب بیست و سوم: در خوف عاقبت و سیری نمودن از عمرشمارهٔ 10
ای شمع چگل! تاتو برفتی ز برم
من کُشتهٔ هجر تو چو شمع سحرم
عطارمختارنامهباب چهل و دوم: در صفت دردمندی عاشقشمارهٔ 11
تا کی رانی از در خود دربدرم
تا کی سوزی ز آتش هجران جگرم
عطارمختارنامهباب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوقشمارهٔ 14
فارسی متن کا ماخذ: گنجور