گر دل گویم ز غایت مشتاقی
از دست بشد باده بیار ای ساقی
ور جان گویم در ره تو فانی شد
جان فانی شد کنون تو دانی باقی
زمین
فی القلب دم یسیل من آماقی
کی یظهر ما سترت من اشواقی
جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 153
زان ماه چهارده که بود اشراقی
گشتم زر ده دهی من از براقی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1889
سوگند همی خورد پریر آن ساقی
میگفت به حق صحبت مشتاقی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1895
وقف است مرا عمر در این مشتاقی
احسنت زهی طراوت و رواقی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1977
فارسی متن کا ماخذ: گنجور