دوشش دیدم چو زلف خود در تابی
میشد چو مرا بدید در غرقابی
گفتا که برِ تو خواهم آمد فردا
گفتم:اگر امشبم ببینی خوابی
زمین
ای در دل هر کسی ز مهرت تابی
وی از تو تضرعی بهر محرابی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1725
بیآتش عشق تو نخوردم آبی
بینقش خیال تو ندیدم آبی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1804
یک شفتالو از آن لبِ عَنّابی
پُر کرد جهان ز بویِ سیب و آبی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1994
در پیش خودم همی کنی آنجابی
پس در عقبم همی زنی پرتابی
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 382
از عشق تو در جگر ندارم آبی
چون بنشانم ز آتش دل تابی
عطارمختارنامهباب بیست و هشتم: در امیدواری نمودنشمارهٔ 14
بر هر وجهی که بستهٔ اسبابی
مرگت کند آگه که کنون در خوابی
عطارمختارنامهباب بیست و دوم: در روی به آخرت آوردن و ترك دنیا كردنشمارهٔ 21
هر کس که ز زلف تو ندارد تابی
از چشمهٔ خضر تو نیابد آبی
عطارمختارنامهباب سیزدهم: در ذمِّ مردمِ بیحوصله و معانی كه تعلّق بهشمارهٔ 30
فارسی متن کا ماخذ: گنجور