ای در دل هر کسی ز مهرت تابی
وی از تو تضرعی بهر محرابی
جاوید شبی باید و خوش مهتابی
تا با تو غمی بگویم از هر بابی
زمین
در پیش خودم همی کنی آنجابی
پس در عقبم همی زنی پرتابی
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 382
از عشق تو در جگر ندارم آبی
چون بنشانم ز آتش دل تابی
عطارمختارنامهباب بیست و هشتم: در امیدواری نمودنشمارهٔ 14
بر هر وجهی که بستهٔ اسبابی
مرگت کند آگه که کنون در خوابی
عطارمختارنامهباب بیست و دوم: در روی به آخرت آوردن و ترك دنیا كردنشمارهٔ 21
هر کس که ز زلف تو ندارد تابی
از چشمهٔ خضر تو نیابد آبی
عطارمختارنامهباب سیزدهم: در ذمِّ مردمِ بیحوصله و معانی كه تعلّق بهشمارهٔ 30
دوشش دیدم چو زلف خود در تابی
میشد چو مرا بدید در غرقابی
عطارمختارنامهباب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوقشمارهٔ 31
بیآتش عشق تو نخوردم آبی
بینقش خیال تو ندیدم آبی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1804
یک شفتالو از آن لبِ عَنّابی
پُر کرد جهان ز بویِ سیب و آبی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1994
فارسی متن کا ماخذ: گنجور