صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 20 - پاسخ دادن هرمز دایه را

بخش 20 - پاسخ دادن هرمز دایه را

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

چو از دایه سخن بشنود هرمز

چنان شد کان نیارم گفت هرگز

2

بدو گفت ای ز دانش دور مانده

ز غول نفس خود مغرور مانده

3

نداری شرم با موی چو پنبه

که حلق چون منی برّی بدنبه

4

ز موی همچو پنبه دام کردی

چو مرغی پیش دامم رام کردی

5

مساز این پنبه دام مکر و فن را

بنه این پنبه کرباس و کفن را

6

جوانی میکنی در پیش من تو

حساب گور کن ای پیرزن تو

7

بافسونی مرا می بر نشانی

نیم زان دست افسون چند خوانی

8

تو بر من مینهی کاری بصد ناز

نترسی کو فرو افتد ز هم باز

9

تو دم میده اگر همدم بماند

تو برهم نه اگر بر هم بماند

10

بسالوسی لباسی بر سرم نه

بعشوه پیش پایی دیگرم نه

11

کجازرق تو یابد دست بر من

فسون و زرق نتوان بست بر من

12

مرا آهسته میرانی سوی شست

چو صیدی میکشی تا برکشی دست

13

مشو در خون خویش و خون من تو

یکی دیگر گزین بیرون من تو

14

گر او نیکوست نیکوکاریش باد

ز نیکوییش برخورداریش باد

15

بهرنوعی که هست او آنِ خویشست

خداوندست و در فرمانِ خویشست

16

مرا با آن سمنبر نیست کاری

که گل را همنشین باید بهاری

17

کجا درماند از چون من کسی گل

که چون من خار ره دارد بسی گل

18

چه گردم گرد شمع عالم افروز

مرا با گل نه عیدست و نه نوروز

19

چو من پروانهٔ آن دلفروزم

اگر با شمع پرّم پر بسوزم

20

برو ای پیر جادوی فسون باز

که نتوانی شدن با من فسون ساز

21

بروای بوالعجب باز سیه پر

که تو گمراه را دیوست همبر

22

برو ای شوم سرداده بتلبیس

که در شومی سبق بردی ز ابلیس

23

چو زین شیوه سخن هرمز فرو خواند

ازودایه چو خر دریخ فرو ماند

24

بهرمز گفت ای بیشرم آخر

شدی در سرد گویی گرم آخر

25

مشو گرم ای ز دیده رفته آبت

تو از من به اگر ندهم جوابت

26

ازین صد بازیت بر من اگر من

نیارم بر تو صد بازی دگر من

27

ببین کار جهان کاین روستایی

دهد درجادویی بر من گوایی

28

چوجادویم نگویم بیش با تو

نمایم جادویی خویش با تو

29

چنانت زیر دام آرم بمردی

که بر یک خشت صد گردم بگردی

30

چنان گردی اگر بگریزی از دام

که میخوانی خدا را تو بصد نام

31

مپیما از تهوّر درد بر من

چنین منگر بچشم خُرد بر من

32

اگر گردم بلعب و لهو مشغول

سراسیمه شود از مکر من غول

33

اگر بر ره نهم دامی بتلبیس

ز بیم من بتک بگریزد ابلیس

34

نگویی تو که آخر من کراام

تو گل را باش اگر نه من تراام

35

بدین زودی چنین گشتی تو بامن

نه یکدم همنشین گشتی تو بامن

36

ز گفت دایه هرمز گشت خاموش

نکردش یک سخن را بعد ازان گوش

37

همی چندانکه دایه بیش میگفت

ز گفت دایه هرمز بیش میخفت

38

نه خود می دفع کرد از راه خوابش

نداد آن یک سخن آن یک جوابش

39

چو دایه دم نمیزد هرمز از پیش

برون رفت و جدایی داد از خویش

40

چوهرمز رفت دایه بر جگر داغ

برجعت پیش گل آمد ازان باغ

41

نشسته بود گلرخ دیدهها تر

دلی برخاسته دو چشم بر در

42

همه خون دلش بالا گرفته

کنار او ز خون دریا گرفته

43

ز بی صبری ز دل رفته قرارش

زمین پرخون زچشم سیل بارش

44

زبان بگشاد کای دایه کجایی

چرا استادگی چندین نمایی

45

الا ای دایه آخر دیر کردی

مرا از زندگانی سیر کردی

46

الا ای دایه چندینی چه بودت

مگر در راه دیوی در ربودت

47

الا ای دایه بس چُستی تو در کار

ترا باید فرستادن بهر کار

48

الا ایدایه خوابت در ربودست

و یا در راه آبت در ربودست

49

الا ای دایه تا کی اشک رانم

بگو با من که تا جایت بدانم

50

بگو تا این تن آسانیت تاکی

بگو تا این گران جانیت تا کی

51

چراست ای دایه چندینی قرارت

که خونین شد دلم در انتظارت

52

مرا رمزی ز پیری یادگارست

که سوزی سخت سوز انتظارست

53

مبادا هیچکس را چشم بر راه

کز و رخ زرد گردد عمر کوتاه

54

درآمد دایه گلرخ را چنان دید

رخ گل همچو برگ زعفران دید

55

بگل گفت ای عزیز جان مادر

نبردی پیش ازین فرمان ما در

56

چرا آخر چنین شوریده گشتی

ز سر تا پای غرق دیده گشتی

57

چرا آخر چنین در خون نشستی

ز خون دیده در جیحون نشستی

58

چرا آخر چنین بیخویش گشتی

ز یکجو صابری درویش گشتی

59

مرا امروز رسوا کردی ای گل

ز رسواییم پیدا کردی ای گل

60

کجادانی تو خود کاین بیوفا مرد

چه ناخوش گفت و با من چه جفا کرد

61

گرفتم طالع آن روستایی

سر بد دارد و برگ جدایی

62

نه بتوان گفت باتو آنکه گفتم

ندارد برگ گل چندانکه گفتم

63

از اوّل در وفا میزد دلش جوش

در آخر گشت خشم آلود و خاموش

64

کنون گر صد سخن برهم بتابم

یکی را باز میندهد جوابم

65

چو دیواری باستادست خاموش

نمیدارد چو دیواری سخن گوش

66

کجا دیوار را گر گوش بودی

سخن بشنودی و خاموش بودی

67

رواست از سنگ گفتار و ازو نه

سخن آید ز دیوار و ازو نه

68

چو سوسن گرچه هرمز ده زبانست

ز گل دارد حیا خاموش از آنست

69

چنانش یافتم در سرفرازی

که نتوان کرد باوی هیچ بازی

70

بگفتم صد سخن زرّین و سیمین

نزد یکدم که سگ یامردمست این

71

چو او بر یاد باغ پادشاهست

سری دارد که بادش در کلاهست

72

سبک سر بود و چهره زرد کرد او

چو باد از من گذشت و گرد کرد او

73

چودایه گفت این و گل شنیدش

چو بادی آتشی در سر دویدش

74

دو چشم نرگسین او ازین سوز

ز نوک مژه از خون شد جگر دوز

75

هزاران اشک خون آلود نوخیز

فرو بارید از مژگان سرتیز

76

بدانسان در دلش افتاد جوشی

که پیدا شد زهرمویش خروشی

77

سر زلف جهان آرای برکند

بدندان پشت دست ازجای برکند

78

بغایت غصّه میکردش ز هرمز

که باگل این که داند کرد هرگز

79

ز اشک آتشین مژگانش میسوخت

ز درد ناامیدی جانش میسوخت

80

زبان بگشاد و گفت ای دایه زنهار

مشو در خون جان من بیکبار

81

مگرد از گل جداگر گل جفا کرد

که نتوان پارهیی از خود جدا کرد

82

ز دستم رفت دل و ز کار من آب

دلم خون شد مرا ای دایه دریاب

83

اگر کار دلم را در نیابی

نشانم از جهان دیگر نیابی

84

درین اندوه جان از من برآید

بمیرم تا جهان بر من سر آید

85

چون من رفتم گرفتاریت باشد

پشیمانی و خونخواریت باشد

86

بدست خود چوگل را کُشته باشی

چو گل از خون دل آغشته باشی

87

ز گفت گل خروشان گشت دایه

ز تف سینه جوشان گشت دایه

88

بگل گفت ای خرد بر باد داده

همانا نیستی تو شاهزاده

89

چو هرمز شد پی او سخت میدار

ندیدم سست رگ تر از تو در کار

90

کسی را سر فرود آید بهرمز

نیاید تا سر آن نیز هرگز

91

تو دانی آنکه من مردم درین تاب

دگر هرگز نخواهم گفت ازین باب

92

بسی گررشتهٔ طبلم بتابی

ز من سررشتهٔ این وانیابی

93

نخواهم نیز ره پیمود دیگر

بجز کشتن چه خواهد بود دیگر

94

ز گل این خار چون بیرون کنم من

چو گل را می نخواهد چون کنم من

95

ترا این برزگر نپسندد آخر

که آبی بر کلوخی بندد آخر

96

نمیخواهد ترا کار جهان بین

کرا بر گویم آخر درجهان این

97

بشد بر تو ز بدنامی جهان تنگ

که من مردن روا دارم ازین ننگ

98

چو تابستان شود زین چشم بی شرم

هوای هرمزت در دل شود گرم

99

چو باغ از برگ ریزان زرد گردد

هوایت بو که آخر سرد گردد

100

تو ای گلرخ دو لب داری شکر بار

فرو مگذار شیر آخر بیکبار

101

تو ای گل مشک داری دام نسرین

مشو درحلقهٔ آن خطّ مشکین

102

برو این بار از گردن بینداز

اگر جانست جان از تن بینداز

103

چو میدانی که هرمز هیچکس نیست

چرا از هرمزت پس هیچ بس نیست

104

در اوّل دل ربود و برد هوشت

در آخر هم فرو گوید بگوشت

105

ندارد باتو رونق کار هرمز

نیاید باصلاح این کار هرگز

106

چو نیست این کار اسبی تنگ بسته

چه شورآری چو داری تنگ پسته

107

چو اسبی تنگ بسته مینبینی

دلت گر برنشاند بر نشینی

108

مرا تو بیخبر گویی دگر بار

بر هرمز شو و از وی خبر آر

109

چو سیمابی بشادی رخ بر افروز

سبویی نیز بر سنگش زن امروز

110

چه بر سنگش زنم از عذر تو لنگ

اگر او را همی خواهی سروسنگ

111

مخور زان لب بسی حلوای بی دود

که بر جامه چکانی روغنی زود

112

بخوردی لاجرم، شادی برویت

بگیرد استخوانی در گلویت

113

تو تازان لب بماندی خشک دندان

لبت هرگز ندیدم نیز خندان

114

گلی نادیده لب از خنده خالی

شده چون بلبلی پر کنده حالی

115

چگونه کس تواند دید هرگز

که تو هر روز غم بینی ز هرمز

116

چو در میدان رسوایی فتادی

درین میدان بزن گویی بشادی

117

زهی شهزاده کز ننگت چنانم

که میخواهم که در عالم نمانم

118

همه شب گل گلاب از چشم میریخت

عرق از روی و اشک از خشم میریخت

119

چو دایه این سخنها کرد تقریر

گل بی برگ آبی شد ز تشویر

120

زمانی شمع گریان بود بر گل

زمانی صبح خندان بود بر گل

121

ز چندان گریهٔ آن ماه دلبند

گهی آن میگرست و گاه این خند

122

چو بیرون کرد خورشید منوّر

ز زیر قبهٔ نیلوفری سر

123

درآمد آفتاب از برج ماهی

سپیدی ریخت بر روی سیاهی

124

ز زیر پرده چون چهره نمود او

بنیزه حلهٔ مه در ربود او

125

گل عاشق دل پر تفت و پر سوز

فرو افتاد در تب ده شبانروز

126

دو تاگشت و چنان پر درد شد او

که در ده روز یکتا نان نخورداو

127

بشبها درد بیداریش بودی

برو زاندوه بیماریش بودی

128

نه یکساعت قرار و نه دمی صبر

دلی چون بحر خون و دیده چون ابر

129

ز سوز دل زبانش آتش گرفته

ز تفت عشق جانش آتش گرفته

130

فتاده عکس بر موی از رخ زرد

فسرده اشک بر روی از دم سرد

131

ز چشمش رونق دیدار رفته

زبانش در دهان از کار رفته

132

چو دایه دید گل را این چنین زار

بگل گفت ای زده در چشم جان خار

133

چنین تا بر سر آتش نشستی

ز غم بر جان من سیلاب بستی

134

زمانی دم زن از گریه مشو گرم

ز یزدان ترس دار آخر ز خود شرم

135

بپاسخ گفت گل چون سوکواران

چرا بر خود نگریم همچو باران

136

گلم زان زار میگریم چنین من

که دور افتادهام از انگبین من

137

نیی ای دایه ازدرد من آگاه

که چشمم زیر خون دارد وطنگاه

138

نمیدانی که با من چیست هر شب

که چشمم خون دل بگریست هر شب

139

مکن ای دایه زین بیشم مفرسای

جوان و عاشقم بر من ببخشای

140

نمیدانی که در چه درد وداغم

که میجوشد ز خون دل دماغم

141

کنون کاری که بر جان من آمد

بسر در خون مرا در گردن آمد

142

چه گر یک درد بی دردی نخوردی

ازین ره کوفتن گردی نخوردی

143

ز صد دردم یکی گر بر تو بودی

ز آهت چنبز گردون بسودی

144

بسستی چون همی بینی چو مویم

بسختی چند گویی پیش رویم

145

شوی پیشم چو آتش گرم گفتار

چو یخ سردم کنی هر دم درین کار

146

چودل بربود عشق از آستینم

بخواهش کی پذیرد پوستینم

147

اگر خواهم که پنهان دارم این درد

نیارم داشت چون جان دارم این درد

148

دل لایعقلم در دست من نیست

که این بی خویشتن با خویشتن نیست

149

زبان را گر کنم از عشق خاموش

چگونه اشک خون بنشانم از جوش

150

چو دوزم جامهیی در عشق دلجوی

سرشک اندازد از دل بخیه برروی

151

مده پندم که پندت بند جانست

نگردد به ز پند این دل نه آنست

152

دل گرمم نگردد سرد ازین درد

مشو گرم و مزن بر آهن سرد

153

برو مردی بکن بهرخدا را

ببین بار دگر آن بیوفا را

154

مگر آن سنگ دل دلگرم گردد

ز گرمی همچو مومی نرم گردد

155

چو موم از گرمی ار نرمی پذیرد

بگرمی و بنرمی نقش گیرد

156

برو یک ره دگر سنگی درانداز

کلوخ امروز کن دیگر ز سرباز

157

دل گلرخ برون آور ازین کار

مگر چیزی فرو افتد ازین بار

158

بیکباری نیاید کارها راست

بباید کرد ره را بارها راست

159

بیک ضربت نخیزد گوهر از سنگ

بیک دفعت نریزد شکر از تنگ

160

نگردد پخته هر دیگی بیک سوز

نیابد پختگی میوه بیک روز

161

بروزی بیش، مه نتوان قران کرد

حجی نیکو بسالی میتوان کرد

162

برین درباش همچون حلقه پیوست

چو زنجیری مگر در هم زند دست

163

چو تخمی را بکشتی بار اوّل

ز بی آبی بمگذارش معطّل

164

مشو زود و رو آبش ده زهرور

که بس نزدیک تخم آید ببردر

165

سخن میگفت تا شب همچنین گرم

که تا شد دایه را دل زان سخن نرم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بدایه گفت دل بر خود نهادم

ز پیش زخم چشم بد فتادم

عطار»خسرونامه»بخش 19 - گفتار در رخصت دادن دایه گلرخ را در عشق هرمز و حیله ساختن

اگلی نظم

به گل گفتا که رفتم بار دیگر

ز سر گیرم هم امشب کار دیگر

عطار»خسرونامه»بخش 21 - دگر بار رفتن دایه پیش هرمز

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور