صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 20 - پاسخ دادن هرمز دایه را

بخش 20 - پاسخ دادن هرمز دایه را

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو از دایه سخن بشنود هرمز

چنان شد کان نیارم گفت هرگز

22

بدو گفت ای ز دانش دور مانده

ز غول نفس خود مغرور مانده

33

نداری شرم با موی چو پنبه

که حلق چون منی برّی بدنبه

44

ز موی همچو پنبه دام کردی

چو مرغی پیش دامم رام کردی

55

مساز این پنبه دام مکر و فن را

بنه این پنبه کرباس و کفن را

66

جوانی میکنی در پیش من تو

حساب گور کن ای پیرزن تو

77

بافسونی مرا می بر نشانی

نیم زان دست افسون چند خوانی

88

تو بر من مینهی کاری بصد ناز

نترسی کو فرو افتد ز هم باز

99

تو دم میده اگر همدم بماند

تو برهم نه اگر بر هم بماند

1010

بسالوسی لباسی بر سرم نه

بعشوه پیش پایی دیگرم نه

1111

کجازرق تو یابد دست بر من

فسون و زرق نتوان بست بر من

1212

مرا آهسته میرانی سوی شست

چو صیدی میکشی تا برکشی دست

1313

مشو در خون خویش و خون من تو

یکی دیگر گزین بیرون من تو

1414

گر او نیکوست نیکوکاریش باد

ز نیکوییش برخورداریش باد

1515

بهرنوعی که هست او آنِ خویشست

خداوندست و در فرمانِ خویشست

1616

مرا با آن سمنبر نیست کاری

که گل را همنشین باید بهاری

1717

کجا درماند از چون من کسی گل

که چون من خار ره دارد بسی گل

1818

چه گردم گرد شمع عالم افروز

مرا با گل نه عیدست و نه نوروز

1919

چو من پروانهٔ آن دلفروزم

اگر با شمع پرّم پر بسوزم

2020

برو ای پیر جادوی فسون باز

که نتوانی شدن با من فسون ساز

2121

بروای بوالعجب باز سیه پر

که تو گمراه را دیوست همبر

2222

برو ای شوم سرداده بتلبیس

که در شومی سبق بردی ز ابلیس

2323

چو زین شیوه سخن هرمز فرو خواند

ازودایه چو خر دریخ فرو ماند

2424

بهرمز گفت ای بیشرم آخر

شدی در سرد گویی گرم آخر

2525

مشو گرم ای ز دیده رفته آبت

تو از من به اگر ندهم جوابت

2626

ازین صد بازیت بر من اگر من

نیارم بر تو صد بازی دگر من

2727

ببین کار جهان کاین روستایی

دهد درجادویی بر من گوایی

2828

چوجادویم نگویم بیش با تو

نمایم جادویی خویش با تو

2929

چنانت زیر دام آرم بمردی

که بر یک خشت صد گردم بگردی

3030

چنان گردی اگر بگریزی از دام

که میخوانی خدا را تو بصد نام

3131

مپیما از تهوّر درد بر من

چنین منگر بچشم خُرد بر من

3232

اگر گردم بلعب و لهو مشغول

سراسیمه شود از مکر من غول

3333

اگر بر ره نهم دامی بتلبیس

ز بیم من بتک بگریزد ابلیس

3434

نگویی تو که آخر من کراام

تو گل را باش اگر نه من تراام

3535

بدین زودی چنین گشتی تو بامن

نه یکدم همنشین گشتی تو بامن

3636

ز گفت دایه هرمز گشت خاموش

نکردش یک سخن را بعد ازان گوش

3737

همی چندانکه دایه بیش میگفت

ز گفت دایه هرمز بیش میخفت

3838

نه خود می دفع کرد از راه خوابش

نداد آن یک سخن آن یک جوابش

3939

چو دایه دم نمیزد هرمز از پیش

برون رفت و جدایی داد از خویش

4040

چوهرمز رفت دایه بر جگر داغ

برجعت پیش گل آمد ازان باغ

4141

نشسته بود گلرخ دیدهها تر

دلی برخاسته دو چشم بر در

4242

همه خون دلش بالا گرفته

کنار او ز خون دریا گرفته

4343

ز بی صبری ز دل رفته قرارش

زمین پرخون زچشم سیل بارش

4444

زبان بگشاد کای دایه کجایی

چرا استادگی چندین نمایی

4545

الا ای دایه آخر دیر کردی

مرا از زندگانی سیر کردی

4646

الا ای دایه چندینی چه بودت

مگر در راه دیوی در ربودت

4747

الا ای دایه بس چُستی تو در کار

ترا باید فرستادن بهر کار

4848

الا ایدایه خوابت در ربودست

و یا در راه آبت در ربودست

4949

الا ای دایه تا کی اشک رانم

بگو با من که تا جایت بدانم

5050

بگو تا این تن آسانیت تاکی

بگو تا این گران جانیت تا کی

5151

چراست ای دایه چندینی قرارت

که خونین شد دلم در انتظارت

5252

مرا رمزی ز پیری یادگارست

که سوزی سخت سوز انتظارست

5353

مبادا هیچکس را چشم بر راه

کز و رخ زرد گردد عمر کوتاه

5454

درآمد دایه گلرخ را چنان دید

رخ گل همچو برگ زعفران دید

5555

بگل گفت ای عزیز جان مادر

نبردی پیش ازین فرمان ما در

5656

چرا آخر چنین شوریده گشتی

ز سر تا پای غرق دیده گشتی

5757

چرا آخر چنین در خون نشستی

ز خون دیده در جیحون نشستی

5858

چرا آخر چنین بیخویش گشتی

ز یکجو صابری درویش گشتی

5959

مرا امروز رسوا کردی ای گل

ز رسواییم پیدا کردی ای گل

6060

کجادانی تو خود کاین بیوفا مرد

چه ناخوش گفت و با من چه جفا کرد

6161

گرفتم طالع آن روستایی

سر بد دارد و برگ جدایی

6262

نه بتوان گفت باتو آنکه گفتم

ندارد برگ گل چندانکه گفتم

6363

از اوّل در وفا میزد دلش جوش

در آخر گشت خشم آلود و خاموش

6464

کنون گر صد سخن برهم بتابم

یکی را باز میندهد جوابم

6565

چو دیواری باستادست خاموش

نمیدارد چو دیواری سخن گوش

6666

کجا دیوار را گر گوش بودی

سخن بشنودی و خاموش بودی

6767

رواست از سنگ گفتار و ازو نه

سخن آید ز دیوار و ازو نه

6868

چو سوسن گرچه هرمز ده زبانست

ز گل دارد حیا خاموش از آنست

6969

چنانش یافتم در سرفرازی

که نتوان کرد باوی هیچ بازی

7070

بگفتم صد سخن زرّین و سیمین

نزد یکدم که سگ یامردمست این

7171

چو او بر یاد باغ پادشاهست

سری دارد که بادش در کلاهست

7272

سبک سر بود و چهره زرد کرد او

چو باد از من گذشت و گرد کرد او

7373

چودایه گفت این و گل شنیدش

چو بادی آتشی در سر دویدش

7474

دو چشم نرگسین او ازین سوز

ز نوک مژه از خون شد جگر دوز

7575

هزاران اشک خون آلود نوخیز

فرو بارید از مژگان سرتیز

7676

بدانسان در دلش افتاد جوشی

که پیدا شد زهرمویش خروشی

7777

سر زلف جهان آرای برکند

بدندان پشت دست ازجای برکند

7878

بغایت غصّه میکردش ز هرمز

که باگل این که داند کرد هرگز

7979

ز اشک آتشین مژگانش میسوخت

ز درد ناامیدی جانش میسوخت

8080

زبان بگشاد و گفت ای دایه زنهار

مشو در خون جان من بیکبار

8181

مگرد از گل جداگر گل جفا کرد

که نتوان پارهیی از خود جدا کرد

8282

ز دستم رفت دل و ز کار من آب

دلم خون شد مرا ای دایه دریاب

8383

اگر کار دلم را در نیابی

نشانم از جهان دیگر نیابی

8484

درین اندوه جان از من برآید

بمیرم تا جهان بر من سر آید

8585

چون من رفتم گرفتاریت باشد

پشیمانی و خونخواریت باشد

8686

بدست خود چوگل را کُشته باشی

چو گل از خون دل آغشته باشی

8787

ز گفت گل خروشان گشت دایه

ز تف سینه جوشان گشت دایه

8888

بگل گفت ای خرد بر باد داده

همانا نیستی تو شاهزاده

8989

چو هرمز شد پی او سخت میدار

ندیدم سست رگ تر از تو در کار

9090

کسی را سر فرود آید بهرمز

نیاید تا سر آن نیز هرگز

9191

تو دانی آنکه من مردم درین تاب

دگر هرگز نخواهم گفت ازین باب

9292

بسی گررشتهٔ طبلم بتابی

ز من سررشتهٔ این وانیابی

9393

نخواهم نیز ره پیمود دیگر

بجز کشتن چه خواهد بود دیگر

9494

ز گل این خار چون بیرون کنم من

چو گل را می نخواهد چون کنم من

9595

ترا این برزگر نپسندد آخر

که آبی بر کلوخی بندد آخر

9696

نمیخواهد ترا کار جهان بین

کرا بر گویم آخر درجهان این

9797

بشد بر تو ز بدنامی جهان تنگ

که من مردن روا دارم ازین ننگ

9898

چو تابستان شود زین چشم بی شرم

هوای هرمزت در دل شود گرم

9999

چو باغ از برگ ریزان زرد گردد

هوایت بو که آخر سرد گردد

100100

تو ای گلرخ دو لب داری شکر بار

فرو مگذار شیر آخر بیکبار

101101

تو ای گل مشک داری دام نسرین

مشو درحلقهٔ آن خطّ مشکین

102102

برو این بار از گردن بینداز

اگر جانست جان از تن بینداز

103103

چو میدانی که هرمز هیچکس نیست

چرا از هرمزت پس هیچ بس نیست

104104

در اوّل دل ربود و برد هوشت

در آخر هم فرو گوید بگوشت

105105

ندارد باتو رونق کار هرمز

نیاید باصلاح این کار هرگز

106106

چو نیست این کار اسبی تنگ بسته

چه شورآری چو داری تنگ پسته

107107

چو اسبی تنگ بسته مینبینی

دلت گر برنشاند بر نشینی

108108

مرا تو بیخبر گویی دگر بار

بر هرمز شو و از وی خبر آر

109109

چو سیمابی بشادی رخ بر افروز

سبویی نیز بر سنگش زن امروز

110110

چه بر سنگش زنم از عذر تو لنگ

اگر او را همی خواهی سروسنگ

111111

مخور زان لب بسی حلوای بی دود

که بر جامه چکانی روغنی زود

112112

بخوردی لاجرم، شادی برویت

بگیرد استخوانی در گلویت

113113

تو تازان لب بماندی خشک دندان

لبت هرگز ندیدم نیز خندان

114114

گلی نادیده لب از خنده خالی

شده چون بلبلی پر کنده حالی

115115

چگونه کس تواند دید هرگز

که تو هر روز غم بینی ز هرمز

116116

چو در میدان رسوایی فتادی

درین میدان بزن گویی بشادی

117117

زهی شهزاده کز ننگت چنانم

که میخواهم که در عالم نمانم

118118

همه شب گل گلاب از چشم میریخت

عرق از روی و اشک از خشم میریخت

119119

چو دایه این سخنها کرد تقریر

گل بی برگ آبی شد ز تشویر

120120

زمانی شمع گریان بود بر گل

زمانی صبح خندان بود بر گل

121121

ز چندان گریهٔ آن ماه دلبند

گهی آن میگرست و گاه این خند

122122

چو بیرون کرد خورشید منوّر

ز زیر قبهٔ نیلوفری سر

123123

درآمد آفتاب از برج ماهی

سپیدی ریخت بر روی سیاهی

124124

ز زیر پرده چون چهره نمود او

بنیزه حلهٔ مه در ربود او

125125

گل عاشق دل پر تفت و پر سوز

فرو افتاد در تب ده شبانروز

126126

دو تاگشت و چنان پر درد شد او

که در ده روز یکتا نان نخورداو

127127

بشبها درد بیداریش بودی

برو زاندوه بیماریش بودی

128128

نه یکساعت قرار و نه دمی صبر

دلی چون بحر خون و دیده چون ابر

129129

ز سوز دل زبانش آتش گرفته

ز تفت عشق جانش آتش گرفته

130130

فتاده عکس بر موی از رخ زرد

فسرده اشک بر روی از دم سرد

131131

ز چشمش رونق دیدار رفته

زبانش در دهان از کار رفته

132132

چو دایه دید گل را این چنین زار

بگل گفت ای زده در چشم جان خار

133133

چنین تا بر سر آتش نشستی

ز غم بر جان من سیلاب بستی

134134

زمانی دم زن از گریه مشو گرم

ز یزدان ترس دار آخر ز خود شرم

135135

بپاسخ گفت گل چون سوکواران

چرا بر خود نگریم همچو باران

136136

گلم زان زار میگریم چنین من

که دور افتادهام از انگبین من

137137

نیی ای دایه ازدرد من آگاه

که چشمم زیر خون دارد وطنگاه

138138

نمیدانی که با من چیست هر شب

که چشمم خون دل بگریست هر شب

139139

مکن ای دایه زین بیشم مفرسای

جوان و عاشقم بر من ببخشای

140140

نمیدانی که در چه درد وداغم

که میجوشد ز خون دل دماغم

141141

کنون کاری که بر جان من آمد

بسر در خون مرا در گردن آمد

142142

چه گر یک درد بی دردی نخوردی

ازین ره کوفتن گردی نخوردی

143143

ز صد دردم یکی گر بر تو بودی

ز آهت چنبز گردون بسودی

144144

بسستی چون همی بینی چو مویم

بسختی چند گویی پیش رویم

145145

شوی پیشم چو آتش گرم گفتار

چو یخ سردم کنی هر دم درین کار

146146

چودل بربود عشق از آستینم

بخواهش کی پذیرد پوستینم

147147

اگر خواهم که پنهان دارم این درد

نیارم داشت چون جان دارم این درد

148148

دل لایعقلم در دست من نیست

که این بی خویشتن با خویشتن نیست

149149

زبان را گر کنم از عشق خاموش

چگونه اشک خون بنشانم از جوش

150150

چو دوزم جامهیی در عشق دلجوی

سرشک اندازد از دل بخیه برروی

151151

مده پندم که پندت بند جانست

نگردد به ز پند این دل نه آنست

152152

دل گرمم نگردد سرد ازین درد

مشو گرم و مزن بر آهن سرد

153153

برو مردی بکن بهرخدا را

ببین بار دگر آن بیوفا را

154154

مگر آن سنگ دل دلگرم گردد

ز گرمی همچو مومی نرم گردد

155155

چو موم از گرمی ار نرمی پذیرد

بگرمی و بنرمی نقش گیرد

156156

برو یک ره دگر سنگی درانداز

کلوخ امروز کن دیگر ز سرباز

157157

دل گلرخ برون آور ازین کار

مگر چیزی فرو افتد ازین بار

158158

بیکباری نیاید کارها راست

بباید کرد ره را بارها راست

159159

بیک ضربت نخیزد گوهر از سنگ

بیک دفعت نریزد شکر از تنگ

160160

نگردد پخته هر دیگی بیک سوز

نیابد پختگی میوه بیک روز

161161

بروزی بیش، مه نتوان قران کرد

حجی نیکو بسالی میتوان کرد

162162

برین درباش همچون حلقه پیوست

چو زنجیری مگر در هم زند دست

163163

چو تخمی را بکشتی بار اوّل

ز بی آبی بمگذارش معطّل

164164

مشو زود و رو آبش ده زهرور

که بس نزدیک تخم آید ببردر

165165

سخن میگفت تا شب همچنین گرم

که تا شد دایه را دل زان سخن نرم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بدایه گفت دل بر خود نهادم

ز پیش زخم چشم بد فتادم

عطار»خسرونامه»بخش 19 - گفتار در رخصت دادن دایه گلرخ را در عشق هرمز و حیله ساختن

اگلی نظم

به گل گفتا که رفتم بار دیگر

ز سر گیرم هم امشب کار دیگر

عطار»خسرونامه»بخش 21 - دگر بار رفتن دایه پیش هرمز

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور