صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 21 - دگر بار رفتن دایه پیش هرمز

بخش 21 - دگر بار رفتن دایه پیش هرمز

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

به گل گفتا که رفتم بار دیگر

ز سر گیرم هم امشب کار دیگر

22

چو روز این کار می‌نتوانم اکنون

به شب این قرعه برگردانم اکنون

33

بگفت این و فرود آمد ز منظر

ز پیش گل به نزد آن سمنبر

44

فگنده بود هرمز جامهٔ خواب

میی بر لب گرفته بر لب آب

55

ربابی در بر و تنها نشسته

به تنهایی ز نااهلان برسته

66

یقین می‌دان که تو در هیچ کاری

چو تنهایی، نیابی هیچ یاری

77

جوان چون دید روی دایهٔ پیر

ز خنده شکّرش آمیخت با شیر

88

به دایه گفت بی نوری تو امشب

چو بانگ طبل از دوری تو امشب

99

بیا بنشین و می بستان و می نوش

چو می خوردی سبک برخیز و مخروش

1010

حریف آب دندان دل افروز

مکن بدمستی امشب همچو آن روز

1111

سر دندان نمودم با تو ز آغاز

نگشتی کُند دندان آمدی باز

1212

چرا باز آمدی ای جادوی پیر

که نتوان زد چو تو جادو به صد تیر

1313

چرا آخر مرا بیدار کردی

ندانم تا چرا اینکار کردی

1414

چو گرگ گرسنه ماندی معطل

مگر سیری نکردت بار اوّل

1515

مرا کی دیو شب همخوابه باشد

که در شب دیو در گرمابه باشد

1616

پس آنگه دایه آمد در مراعات

بدو گفت ای به رخ ماه از تو شهمات

1717

تو می‌دانی که چون گل دیگری نیست

به زیبایی او سیمین‌بری نیست

1818

بیا فرمان بر و این کار را باش

چو دل بردی ز گل دلدار را باش

1919

زبان بگشاد هرمز کای بلایه

ندانم چون تو جادو هیچ دایه

2020

مرا گویی که ترک خویشتن کن

اگر خواهی وگرنه کار من کن

2121

همه کارم نکو شد تا کنون من

به کار عاشقی آیم برون من

2222

مرا با گل به هم پهلوی این نیست

بسی اندیشه کردم روی این نیست

2323

به کاری خوض باید کرد مادام

کزو بیرون توان آمد سرانجام

2424

چنین عشقی عفو فرمای از من

چو یخ بستم فقع مگشای از من

2525

چو دادش این جواب از جای رفت او

میی بر دایه ریخت و مست خفت او

2626

بیامد دایه پیش گل دگر بار

دو چشمش گشته از غصه گهربار

2727

به گل گفت از خرد بیگانه‌ای تو

که از بیگانگی دیوانه‌ای تو

2828

درین سودا چو دیوت رهنمونست

که این هم نیز نوعی از جنونست

2929

به سالوسی رگ جانم گشادی

به عشوه نان در انبانم نهادی

3030

مرا در کار خود بر دام بستی

تو چون صیاد در گوشه نشستی

3131

چرا باید کشیدن فقر و فاقه

که من نه صالحم این را نه ناقه

3232

میم بر ریخت لختی سرزنش کرد

ز من خود را زمانی خوش منش کرد

3333

چو حلقه بر درم زد او به خواری

چو خاک ره شدم از بردباری

3434

تو خود دانی که چون من آن شنودم

دهن بربستم و خاموش بودم

3535

ز هرمز یافتم من حصهٔ خویش

برو اکنون تو خود گو قصه خویش

3636

میاور در میانم ای دل افروز

که من خود را برون آوردم امروز

3737

ازین پاسخ دل گل موج خون ریخت

گهر زان موج از چشمش برون ریخت

3838

سمند شادی او لنگی آورد

دلش چون چشم سوزن تنگی آورد

3939

از آن غم دیده تر لب خشک برجست

به سوی بام شد دل داده از دست

4040

ز سوزش تفت بر گردون رسیده

ز آه او ز آهن خون چکیده

4141

عروس آسمان را خواب برده

خروس صبحدم را آب برده

4242

نه ماه آن شب از آن ماتم برآمد

نه زان غم صبحدم را دم برآمد

4343

همه شب آن ز دل افتاده در کوی

چو پرگاری به سر میگشت هر سوی

4444

ز درد دل سرودی زار میگفت

خوشی با دل به هم اسرار میگفت

4545

که ای دل کار خود کردی و رفتی

به آخر خون من خَوردی و رفتی

4646

برو در عشق جانان راه جان گیر

به عشقی زنده شو ترک جهان گیر

4747

اگر یک دم دهد در عشق دستت

بسی خوشتر بود از هرچه هستت

4848

گلی از عشق در جانم شکفته

ولیک از چشم جانانم نهفته

4949

همه گلها ز گل آرد برون سر

گل جانم ز دل آرد برون سر

5050

چو من در عشق دستی خوش نیفتد

که جز در سوخته آتش نیفتد

5151

کجایی ای مرا چندین غم از تو

دلم نادیده شادی یک دم از تو

5252

تویی شمع جهان افروز پیوست

منم پروانهٔ جان بر کف دست

5353

تویی خورشید غرق نور مانده

منم چون ذرّه از تو دور مانده

5454

تویی چون باز خوش برتر پریده

منم چون مرغ بسمل سر بریده

5555

تویی چون روز با نور الهی

منم چون شب بمانده در سیاهی

5656

تویی چون کوه سر بر اوج برده

منم چون کاه زیر گل فسرده

5757

تویی دریای پر آب ایستاده

منم چون ماهی از آب اوفتاده

5858

تویی چون چشمهٔ نیسان گشاده

منم چون تشنه حالی جان بداده

5959

تویی تیغی چو آتش برگشاده

منم در پیش تیغت سر نهاده

6060

فرو بست از غمت بر من جهان دست

بکن رحمی بکن گر جای آن هست

6161

به آخر چون سحرگه باد برخاست

زبید و سرو و گل فریاد برخاست

6262

سحرگه آه خونین برزد از دل

که گل را بوی خون می‌آید از دل

6363

همه شب در میان خون به سر گشت

به هر دم بند عشقش سخت‌تر گشت

6464

عروس آسمان چون پرده‌در شد

مه روشن به زیر پرده درشد

6565

برآمد صبح همچون دایهٔ پیر

به بر در روز را پرورده از شیر

6666

خلیل شعر طفلان ستاره

به یک دم درکشید از گاهواره

6767

چو شاه شرق در مغرب فرو بست

پدید آمد ز مشرق چتر زربفت

6868

ز تف دل رخ گلرخ چنان شد

که رویش زرد همچون زعفران شد

6969

چو کاهی از ضعیفی مبتلا گشت

هوای هرمزش چون کهربا گشت

7070

بجست از جای تا گیرد ره بام

چو مرغی کو جهد از حلقهٔ دام

7171

چو دیدش دایه لب بگشاد از خشم

که ای در عشق آبت رفته از چشم

7272

به تیغ تیز دل برکندم از تو

ز جور تو سپر بفکندم از تو

7373

ز ناخوش خویی تو چند آخر

مشو بر بام بشنو پند آخر

7474

خرد در زیر پای آورده‌ای تو

نکو پندم بجا آورده‌ای تو

7575

برون ناکرده سر از جیب هر روز

شوی دامن کشان در پای ازین سوز

7676

اگر گویم بکش دامن ز کینم

جهی با دست همچون آستینم

7777

که می‌گوید تو گلروی بهاری

که تو همچون بن گل جمله خاری

7878

که گفتت گل که تیره باد کامش

دِهی ویران و آبادست نامش

7979

به نزدیکی سماع سور خوشتر

که هم بانگ دهل از دور خوشتر

8080

فگندی از پگاهی زلف بر دوش

مگر شوریده خوابی دیده‌ای دوش

8181

در آن اندیشه‌ای تا بار دیگر

روی بر بام و سازی کار دیگر

8282

نیاید ننگت ای بد نام آخر

توقف کن فرو آرام آخر

8383

گلش گفت ای شده بی آگه از من

من اینم تو برو بگزین به از من

8484

جهان بی او چگونه بینم آخر

دلم برخاست چون بنشینم آخر

8585

دلش از عشق هرمز جوش میزد

به سوی بام میشد دوش میزد

8686

چو شد بر بام هرمز بود در باغ

به یک دیدن نهادش بر جگر داغ

8787

نقاب عنبرین از ماه برداشت

دل هرمز نفیر و آه برداشت

8888

چنان دل بستهٔ او شد به یک راه

که باران بهاری ریخت بر ماه

8989

برون افتاد چون آتش زبانش

ز حسرت آب آمد در دهانش

9090

بدان شکّر چنان دندان فرو برد

که دندان گفتیش تا جان فرو برد

9191

دلش دیوانهٔ زنجیر او شد

مریدی گشت و زلفش پیر او شد

9292

قضا رفته قلم تقدیر رانده

شد او ناکام در زنجیر مانده

9393

به زیر چشم روی دوست می‌دید

رخ چون برگ گل در پوست می‌دید

9494

ز عشق گل چنان شد هرمز از وی

که شد چون گل ز هرمز عاجز از وی

9595

جهان چندان که جزع از آب دم زد

ز سودا در دلش طغرای غم زد

9696

چو دل سر در ره پیوندش آورد

به مویی زلف گل در بندش آورد

9797

چو هرمز حلقهٔ زلفش چنان دید

دل خود چون نگینی در میان دید

9898

ز بند و تاب و پیچ و حلقه هر سو

هزاران حرف مشکین داشت بر رو

9999

سیاهی بود هر یک حرف گویی

که بنویسند بر شنگرف گویی

100100

ز مشگ تازه جیم و میم می‌دید

که یعنی ملک جم اقلیم می‌دید

101101

از آن گل می‌نمودش جیم با میم

که یعنی ملک جم دارم در اقلیم

102102

ز جیم و میم او هرمز همی سوخت

الفبایی ز عشقش می درآموخت

103103

دلش میگفت در عالم زنم من

چو جیم و میم او بر هم زنم من

104104

خرد میگفتش ای دل دم زن‌ آخر

هجا آموختی بر هم زن آخر

105105

دل هرمز به پیش عشق بنشست

نهاد انگشت و لوح آورد در دست

106106

نخستین حرف او بود از معانی

که‌الف چیزی ندارد تا بدانی

107107

ولی زلفش الف با پیچ دارد

گهی بر سر گهی بر هیچ دارد

108108

سر زلف چو سینش بی بهانه

کشیده کاف کفری در زمانه

109109

بسی دل طرّهٔ زلفش به خواری

بطا با دوخته در خرده کاری

110110

میان بسته به عشق او در اطراف

بسان لام الف از قاف تا قاف

111111

چو جیم جعد را آورد در پیچ

هزاران دل چو واو عمرو بر هیچ

112112

ز دل این حرفها هرمز فرو خواند

چو وقت عین عشق آمد فرو ماند

113113

چو نقد عین بودش دام بنهاد

ز عین عشق برتر گام بنهاد

114114

چو دل از ابجد جان برگرفت او

به پیش عشق لوح از سر گرفت او

115115

چو بی مقصود و بی مقصد شد آخر

چو طفلی با سر ابجد شد آخر

116116

چنانش عشق گل در کار آورد

که هر مویش به عشق اقرار آورد

117117

ببین تا کار و بار عشق چندست

که هر دم صد جهان برهم فگنده‌ست

118118

ز عشقست این همه رونق جهان را

ز عشقست اتصالی جسم و جان را

119119

نبودی ذرّه‌ای گر عشق را خواست

نبودی ذرّه‌ای بر ذرّه‌ای راست

120120

چو عالم سر به سر طوفان عشقست

ز ماهی تا به ماه ایوان عشقست

121121

اگر عشق ایچ افسون برنخواند

نه از سودای خویشت وارهاند

122122

دمی در عشق اگر از جان برآید

از آن دم صد جهان طوفان برآید

123123

از آن دم دان که مرغ صبحگاهی

به عشقی میدهد بر خود گواهی

124124

ازان دم دان که مرغان بهاری

منادی می‌کنند از گل به زاری

125125

ازان دم دان که بلبل در سحرگاه

به صد زاری زند با عاشقان آه

126126

ازان دم دان حضور جاودانی

وگرنه مرده‌ای در زندگانی

127127

اگرچه خاص هر شب چون رسولی

کند بهر تو نوراللّه نزولی

128128

ترا از بس که غوغای فضولست

کجا یک لحظه پروای نزولست

129129

که هرگز غفلت آمد مست مانده

چو دستی شد مثل بر دست مانده

130130

نه با آن دست کار تو دهد ساز

نه بتوانی برید از خویشتن باز

131131

دم ای عطار هم اینجا فرو بند

چه میگویی که در سودا فرو بند

132132

کسی گوهر برِ دیوانه آرد

کسی اسرار در افسانه آرد

133133

فسانه نیست این لیکن بهانه‌ست

فسانه گوی کاین جمله فسانه‌ست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو از دایه سخن بشنود هرمز

چنان شد کان نیارم گفت هرگز

عطار»خسرونامه»بخش 20 - پاسخ دادن هرمز دایه را

اگلی نظم

الا ای درّ دریای معالی

مدار از بکر معنی حجره خالی

عطار»خسرونامه»بخش 22 - آغاز عشقنامۀ خسرو و گل

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور