صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 19 - گفتار در رخصت دادن دایه گلرخ را در عشق هرمز و حیله ساختن

بخش 19 - گفتار در رخصت دادن دایه گلرخ را در عشق هرمز و حیله ساختن

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بدایه گفت دل بر خود نهادم

ز پیش زخم چشم بد فتادم

22

چو تو یارم شدی کارم برآمد

متاعم را خریداری درآمد

33

چو کار افتاده شد دلدادهیی را

بجانی باز خر شهزادهیی را

44

بر هرمز شو و چیزی درانداز

مگر کاین در شود بر دست تو باز

55

ازان بادی که تو دانی و ابلیس

بدم بروی بدامش کن بتلبیس

66

دمش میده دلش افگار میکن

فسون میخوان سخن بر کار میکن

77

مگر آن مرغ را در دام آری

وزو نزدیک گل پیغام آری

88

برو بر سنگ زن آن سیمبر را

مگر با گل برآمیزی شکر را

99

بجوش آر از هوای من دماغش

بچربی روغنی کن در چراغش

1010

بجنبان آنسر زنجیر با او

ز گل هرمز تو در گل گیر با او

1111

برو باری نگه کن روی هرمز

که تا خود دیدهیی آنروی هرگز

1212

ببین تا دُرج لعلش دُرفشان هست

کمند عنبرینش دلستان هست

1313

ببین تا دوستی را جای دارد

لب شیرین جان افزای دارد

1414

ببین تا هست بادامش جگر دوز

خط مشکین او مشکی جگرسوز

1515

بشاهی میدهد رویش گواهی

که روی او خطی دارد بشاهی

1616

عجب نبود گر آید روزگاری

که از مه مرد زاید شهریاری

1717

چنین بسیار زاید چرخ گردون

عقیق از سنگ زاید، مشک از خون

1818

نبینی آب حیوان را گرفتار

که میآید ز تاریکی پدیدار

1919

چو هرمز نقد دارد فرّ شاهی

ترا او شاه بس دیگر چه خواهی

2020

کنون برخیز و راه باغ برگیر

نیم من لاله، از گل داغ برگیر

2121

ترا میباید این معلوم کردن

نخواهی آخرم محروم کردن

2222

تو خود گفتی بسازم چارهٔ تو

ببخشم بر دل غمخوارهٔ تو

2323

کنون این کار من آسان بمگذار

مرا بی جان و بی جانان بمگذار

2424

مرا در دستگیری یاریی کن

بپیغامی ازو دلداریی کن

2525

جفا گفتم ترا ای دایه بسیار

کجا از بی خرد این مایه بسیار

2626

نگیرد از چو من کس هیچدر دست

بعذرای دایه زلفم پیچ بر دست

2727

چو صبح زود خیز و بادپیمای

زمانه بر نهاده در دهان نای

2828

کواکب گشت از گردون گریزان

شفق شد در کنار خون گریزان

2929

رخ چرخ فلک زنگار گون گشت

درفش ماه رخشان سرنگون گشت

3030

عروس خور ز زیر بیرم چین

برآمد چون یکی طاوس زرّین

3131

برین ایوان مینا جلوه گر شد

سپهر نیلگون چون رنگ زر شد

3232

بزیر آمد ز منظر دایهٔ گل

بصحن باغ شد در سایهٔ گل

3333

دو دیده بر کنار راه بنهاد

میان راه دام ماه بنهاد

3434

بساط حقّه بازی باز کرد او

زهر نوعی فسون آغاز کرد او

3535

گهی زر برگرفت و خاک پیمود

گهی پر کرد حقّه پاک بنمود

3636

مشعبدوار بانگ رود میکرد

دهان را گندنا آلود میکرد

3737

چو مرغی در صفیر آمد بآواز

که تا آن مرغ را آرد بپرواز

3838

زمانی بود هرمز بر سر راه

درون آمد چو از میغی برون ماه

3939

چو روی دایه دید از سایهٔ گل

بخدمت رفت پیش دایهٔ گل

4040

نمازش برد چون سبزه نباتی

ز لعلش یافت چون شکّر نباتی

4141

چو دایه روی هرمز دید برجست

بسوی گل گرفتش دست بر دست

4242

نشاندش پیش و افسون کرد آغاز

بحیلت جادویی را داد سرباز

4343

بدو گفت ای چو فرزندم گرامی

چرا نزدیک مادر کم خرامی

4444

گریزانی ز ما چون آهو از یوز

چنین وحشی مباش و شیری آموز

4545

تو خود چون تاب آری مانده تنها

بتنهایی چمنده در چمنها

4646

مبر بر سر بتنهایی جهان را

که دلگیرست تنهایی جوان را

4747

جوانی تو، جوانی را طلب کن

شکر خور بوسه ده میکش طرب کن

4848

دمی با همدمی می کش لبالب

که فردا را امیدی نیست تا شب

4949

گسسته خواهدت شد دم بناکام

در اندیش و دمی پیوسته کش جام

5050

چو گشتی مست بر روی نگاری

مراغه کن دمی در مرغزاری

5151

چرا باید کشید از عشرتت دست

کت آواز خوش و روی نکوهست

5252

مرا افسوس آید چون تو سروی

که نخرامد بگرد او تذروی

5353

بدین خوبی که داری چهره آخر

ز خوبان چون شدی بی بهره آخر

5454

که دید آخر چنین خطی شکر جوش

که خطت را نگشت او حلقه در گوش

5555

که دید آخر چنین لعلی گهرریز

که بر لعلی دگر نکند شکر ریز

5656

که دید آخر چنین زلفی سرافراز

که از خواری پس پشت افگنی باز

5757

که دید آخر چنین سروی سهی وار

که سرو از وی بلرزد چون سپیدار

5858

که دید آخر چنین چشمی فسون خیز

که دست غمزه بگشاید بخونریز

5959

که دید آخر چنین خالی دلفروز

که بر چشمش نشد فال تو فیروز

6060

که دید آخر چنین رویی چو خورشید

که پنهان داریش در سایهٔ بید

6161

دریغا چون تویی تنها بمانده

بتنهایی درین صحرا بمانده

6262

بخوبی گرچه مخدوم جهانی

چو هستی مستحق محروم از آنی

6363

کنون تنها چنین نگذارمت من

بهشتی روی و حوری آرمت من

6464

بری چون سیم و قدّی چون صنوبر

همه جایش ز یکدیگر نکوتر

6565

دو زلفش از شکن بر هم شکسته

هزاران حلقه اندر هم شکسته

6666

دو لعلش سرخ تر ازدانهٔ نار

بیک دانه درون سی دُرّ شهوار

6767

فتاده بر رخش از مشک خالی

شده سرحدّ خوبی را کمالی

6868

دو شور انگیز او مخمور مانده

سیاهی در میان نور مانده

6969

دهن چون پستهٔ خندان گشاده

شکر بر لعل او دندان نهاده

7070

کنون چون یافتی بس رایگانم

مکن هرگز سبک بر دل گرانم

7171

کنون گر بایدت با اینچنین کس

چو من هستم بکس منگر ازین پس

7272

گرت رازی بود بسته دهان باش

بکس مگشای وهم خامش زبان باش

7373

تو گر چون پسته رنگ آمیز گردی

چو پسته زود شورانگیز گردی

7474

دل پسته توان دید از دهانش

از آن ببریدهاند از بن زبانش

7575

زبان منمای همچون پسته از کام

زبان در کامت آور همچو بادام

7676

چو کاری میتوان کردن نهانی

چنانک ازوی نیابد کس نشانی

7777

همان بهتر که زیر پرده آن کار

بپردازی و بیرون آیی از بار

7878

ز بدنامی بتر چیزی دگر نیست

که در عالم ز بدنامی بتر نیست

7979

بدان اکنون که گلرخ دخترشاه

که سجده میبرد پیش رخش ماه

8080

ز آب دست نقاشان استاد

نخیزد آنچنان نقشی پریزاد

8181

بهر شهری ز نقش او نشانست

بخوبی نقش رویش داستانست

8282

ز نقش گل گرفته لب بدندان

میان باغ مانی نقشبندان

8383

دو زلفش در سیاهی قیر فامست

بناگوشش سپیدی شیر فامست

8484

چو بگشایند در چین نافهٔ خشک

سوی زلفش نویسد نامهیی مشک

8585

مژه چون دشنهٔ سیراب دارد

هزاران تشنه را بی خواب دارد

8686

چو چشمش دلبری را کار بندد

بمستی دست صد هشیار بندد

8787

چو برخیزد بناز آنسرو قامت

برانگیزد ز قامت صد قیامت

8888

چو بگشاید فقاع از کام شکّر

لبش بر یخ نویسد نام شکّر

8989

رخی چون گل لبی چون قند دارد

همه سرمایه بی مانند دارد

9090

تو خود گل را به از من دانی آخر

همه شرحی به از من خوانی آخر

9191

مگر او را نظر افتاد بر تو

چگویم نیز میدانی دگر تو

9292

چو گل زین کار بتوانی شکفتن

بگل خورشید نتوانی نهفتن

9393

که خواهد بود چون گل درجهان یار

زهی دولت زهی بخت و زهی کار

9494

چو گل روی تو دید از بام ناگاه

بدر آمد ترا اقبال از راه

9595

چگویم زانکه من دیدم بسی را

که بازی نیست با دولت کسی را

9696

ز دولت بود کاکنون گوی بردی

وزان گیسوی مشکین بوی بردی

9797

کنون خواهم که یکشب هر دو باهم

ستانید از دو لب داد دو عالم

9898

دو لب در بوسه دادن خسته دارید

بشکّر مغز را در پسته دارید

9999

زمانی موی هم در دست تابید

زمانی نیز برهم دست یابید

100100

جهان اینست اگر داری تو دستی

که پیش همدمی یابی نشستی

101101

ز عالم همدمی از عالمی به

دمی با او ز عمر آدمی به

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

الا ای قمری مست خوش آواز

ازین خاشاک دنیا خوی کن باز

عطار»خسرونامه»بخش 18 - خطاب با حقیقت جان در معنی زاری كردن گلرخ

اگلی نظم

چو از دایه سخن بشنود هرمز

چنان شد کان نیارم گفت هرگز

عطار»خسرونامه»بخش 20 - پاسخ دادن هرمز دایه را

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور