صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 18 - خطاب با حقیقت جان در معنی زاری كردن گلرخ

بخش 18 - خطاب با حقیقت جان در معنی زاری كردن گلرخ

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

الا ای قمری مست خوش آواز

ازین خاشاک دنیا خوی کن باز

22

چو هادی گشتهیی بگذار خانه

چه خاشه میکشی بر آشیانه

33

تو تا این آشیان بر خاک دادی

ز راه پنج حس خاشاک دادی

44

دمی طوبی لک، از زندان غدّار

بسوی شاخ طوبی پربهنجار

55

بزیر سایهٔ او بال بگشای

گلوخوش کن وزان پس راز بسرای

66

چنان بسرای کان پاکان حلقه

بیک ره بر تو اندازند خرقه

77

ز بستان سخن در فکر گلروی

چو سوسن ده زبان شو حال گل گوی

88

چو یک مه خشم گل بادایه برداشت

وزان خورشید طلعت سایه برداشت

99

دلش در عشق آن گلرخ همی سوخت

چو شمع از تاب آن فرّخ همی سوخت

1010

بگل نزدیک شد در رنج دوری

که برخیزد ز دست ناصبوری

1111

چو دید آن آفتاب دلنوازان

چو شمع از آتش گل شد گدازان

1212

دلش را شعلههای آتشین بود

چو مومی شد دلش گر آهنین بود

1313

رخش را قطرههای خون نهان داشت

بروشد خونفشان گر سنگ جانداشت

1414

تنش را ذرّهها شد همچو سیماب

چگونه ذرّه آرد در هوا تاب

1515

شبی تاریک بود و سینه پرجوش

ز بیصبری نشد یک ذرّه خاموش

1616

چو شب شد از دو جزعش پر ستاره

شب آنشب ماند برجا ازنظاره

1717

زبان بگشاد گل کای بیخور و خواب

ز بیخوابی شدم از دیده غرقاب

1818

ازان خوابی بچشمم مینیاید

که آب چشم، خوابم در رباید

1919

ندانم تا چه خواهم دید ز ایام

که من نه خواب مییابم نه آرام

2020

مگر خوابم ببست افگند در آب

که سربگشاد آب از چشم بیخواب

2121

منم امشب چو شمع از سوز زنده

نخواهم بود جز تاروز زنده

2222

منم امشب دلی بریان بداده

چو شمع از آتش دل جان بداده

2323

منم امشب چو شمعی عمر کوتاه

چنین در سوز مانده تا سحرگاه

2424

شبی بودآسمانی چون زمینش

شده روز قیامت همنشینش

2525

جهان را روی قیر اندود کرده

ز ماهی تا بمه پردود کرده

2626

مه گردون بداده پشت ازخشم

زده انگشت شب انگشت در چشم

2727

همه چوبک زنان بام گردون

فتاده مست سر، در طشت پرخون

2828

نهاده بند بر پای ستاره

در افتاده مؤذن از مناره

2929

خروس صبح در ویرانه مرده

دهل زن را زنش در خانه مرده

3030

گشاده زنگی شب دستها را

در آتش کرده مار و اژدها را

3131

فلک را قطب کرده میهمانی

فگنده قطب بر گردون گرانی

3232

شباهنگ فلک در گور مانده

چراغ آسمان شب کور مانده

3333

قبا بدریده دوران قمر را

زبان ببریده مرغان سحر را

3434

همه شب صبحدم دم درکشیده

پلاسی را بعالم درکشیده

3535

ستاره چار میخ و ماه دربند

سپاه روز دور و راه در بند

3636

دمیده چشم اختر میل در چشم

پلاس شب کشیده نیل در چشم

3737

شده اسکندر شب در سیاهی

نهان چون خضر مرغ صبحگاهی

3838

بیک ره کهکشان هفت پرده

همه داروی بیهوشانه خورده

3939

فتاده زنگی شب سرنگونسار

ستاره دامنش راکرده مسمار

4040

سیه پوشیده هاروت سپیده

فتاده ماه در چاه زبیده

4141

بسوزن مرغ شب از هفت طارم

همی چید ارزن زرّین ز انجم

4242

چنان شب نوک سوزن چون توان دید

بسوزن ارزن آخر کی توان چید

4343

شبی چون روی زنگی پر سیاهی

رسیده زنگ شب تا پشت ماهی

4444

کلید صبح در دریا فتاده

جهان را کوه بر بالا فتاده

4545

تو گفتی صبح را پروای دم نیست

ز سنگ آید برون آن نیز هم نیست

4646

فغان دربست گل کای شب زمانی

دری بگشای و بازم خر بجانی

4747

تو ای شب گرنه روز رستخیزی

چرا آخر سبک تر برنخیزی

4848

چو شمعی ماندهام در سوز امشب

مگر شب را فرو شد روز امشب

4949

دلم تا چند بریان داری ای صبح

دمی بر زن اگر جان داری ای صبح

5050

مگر ای صبح از آن برنخیزی

که همدستان روز رستخیزی

5151

چو از حد رفت نامعلومی صبح

گشاده گشت قفل رومی صبح

5252

چو صبح این دیبه زر بفت گردون

گرفت از کارگاه سبز بیرون

5353

چو گرد نیل شب از راه برخاست

چو یوسف روی روز از جای برخاست

5454

همه شب دایه گل را گوش میداشت

در آن بیهوشی او را هوش میداشت

5555

نمیآورد طاقت دایهٔ پیر

که گلرخ زار مینالید چون زیر

5656

برگل رفت و چون گل زار بگریست

بسی بررخ زد و بسیار بگریست

5757

بپهلو در بر آن مه بگردید

میان خاک و خون ره بگردید

5858

بگل گفت ای شده در خون جانم

بجانم سیر کردی از جهانم

5959

منم ماهی میان خشک مانده

تویی ماهی کناری خون فشانده

6060

مرا ماهیست تا حالیست بی تو

که از ماهم شبی سالیست بی تو

6161

مپرس از من که من چونم درین حال

فرومانده چو مرغی بی پر و بال

6262

نه روی آنکه سازم چارهٔ کار

نه برگ آنکه ماند گل چنین زار

6363

ز دست تو من کار اوفتاده

بیکبار از دو خر ماندم پیاده

6464

کنون چون ترک نام وننگ گفتم

بعیاری برین سر سنگ خفتم

6565

چه فرمایی مرا تا آن کنم من

که فرمانت از میان جان کنم من

6666

کجا در تو رسد سگ با قلاده

چو تو بر گاو افگندی لُباده

6767

کنون چون دوست میداری چنینش

بکوشم تا برارم از زمینش

6868

بقیل و قال و افسون و فسانه

بدم بیرونش آرم زاستانه

6969

چو گفت این دایه و دمساز گردید

دهان گل چو غنچه باز گردید

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

الا ای پیک باز تیز پرواز

چو در عالم نداری یک هم آواز

عطار»خسرونامه»بخش 17 - دیدن گل هرمز را در باغ و عاشق شدن

اگلی نظم

بدایه گفت دل بر خود نهادم

ز پیش زخم چشم بد فتادم

عطار»خسرونامه»بخش 19 - گفتار در رخصت دادن دایه گلرخ را در عشق هرمز و حیله ساختن

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور