صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 17 - دیدن گل هرمز را در باغ و عاشق شدن

بخش 17 - دیدن گل هرمز را در باغ و عاشق شدن

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

الا ای پیک باز تیز پرواز

چو در عالم نداری یک هم آواز

2

دمی گر میزنی بر انجمن زن

نفس بیخویشتن با خویشتن زن

3

چو یک همدم نمی‌بینم زمانیت

که خواهد بود همدم در جهانیت

4

تو خود را تا ابد محرم تمامی

که هم همخانه هم همدم تمامی

5

بگوی این قصّه و با خویشتن گوی

به خوشگویی ببر از خویشتن گوی

6

چنین گفت آن سخن ساز سخن سنج

که برده بود عمری در سخن رنج

7

که شاهنشاه خوزی دختری داشت

که هر موییش در خویی سری داشت

8

سمنبر خواهر بهرام بودی

گلش اندام و گُلرخ نام بودی

9

بنگشادی شکر از شرمگینی

گلش میخواندند از نازنینی

10

اگر عاقل بدیدی نقش رویش

شدی دیوانهٔ زنجیر مویش

11

وگر دیوانه دیدی روی آن ماه

چو عاقل آمدی زان نقش با راه

12

همه صورتگران صورت آرای

ز رویش نقش بردندی به هر جای

13

که نقشش بود دل را نقش بر سنگ

چو مویش برد رویش نقش ارژنگ

14

چو مثل نقش گل در هیچ حالی

نبود امکان نقشی و جمالی

15

چو نقاشان لطیفش نقش بستند

قلم بر نقش حُسن او شکستند

16

زبانها پر ز شرح حال او بود

بر ایوانها همه تمثال او بود

17

نبودی ماه را اندازهٔ او

ز مه بگذشته بود آوازهٔ او

18

کمین بر انس و جان زلفش چنان داشت

که هر موییش جانی بر میان داشت

19

کمان را پرّ زاغ هر دو ابروش

کشیده تا به گوش از زاغ گیسوش

20

هزاران قلب بشکسته بدیده

از آن مژگان صف بر صف کشیده

21

به رخ بر هر بتی خالی دگر داشت

ولیکن خال او حالی دگر داشت

22

رخ شیرینش لعلی بود در پوست

بر سیمینش سیمی بود دل دوست

23

لب جان بخش او را آب حیوان

شده چون صورتی بیجان در ایوان

24

دهانش تُنگ شکّر لیک گلرنگ

چو چشم مردم دیده ولی تنگ

25

بسی در چشم مردم داشتی گوش

که سیمایش کند در چشمهٔ نوش

26

ولی چون رهگذر بربسته بودی

امیدش منقطع پیوسته بودی

27

دهانی چون دهان همزه یک نیم

چو اقلیمی شکر در چشم یک میم

28

زهی ملکی که در اقلیم او بود

که عالم پر شکر از میم او بود

29

میان میم بی نون حرف سین داشت

ولی در لعل سی دُرّ ثمین داشت

30

چهی در سیم داشت آن سنگدل ماه

رسن افگنده مشکین بر سر چاه

31

اگر خود بیژن مردانه بودی

ز عشق چاه او دیوانه بودی

32

بلوری را که آبش زیر پل بود

غلام ساعد سیمین گل بود

33

به بالا بود چون سرو بلندی

نبودش هیچ باقی جز سپندی

34

دل عشّاق خود بود آن سپندش

که میسوخت آتش لعل چو قندش

35

شده هر موی بر حسنش دلیلی

چه چیزش بود در خور جز که نیلی

36

همه خوبان مصر حسن، آن نیل

کشیدندی به نام او به تعجیل

37

ز دارالملک حسنش دار و گیری

همه چیزیش نقد الّا نظیری

38

نظیرش بود گر خود گاهگاهی

همی کردی در آیینه نگاهی

39

ز بس کاوازهٔ او شد پدیدار

به جان گشتند شاهانش خریدار

40

یکی شه بود در شهر سپاهان

که بودندی غلامش پادشاهان

41

نه چندانی بزرگی بود او را

که بتوان گفت شرحی زود او را

42

گل سیراب را خواهندگی کرد

تلطفها نمود و بندگی کرد

43

بسی نوبت زر و زاری فرستاد

به دلبر دل به سرباری فرستاد

44

که سوی ما فرست آن سیمبر را

که قدری نیست اینجا سیم و زر را

45

میان سیم و زر سازم نشستش

کلید گنج بسپارم به دستش

46

چو از من میگشاید این چنین نقد

ترا بی نسیه باید بستن این عقد

47

جهان را نیست شهزادی به از من

که خواهی یافت دامادی به از من

48

شکفت از کار گلرخ شاه شاهان

که رُست او را نباتی در سپاهان

49

چو سالی بگذرد پیش سپاهی

پس از سالی ببندد عقد ماهی

50

شه آن اندیشه در دل همچو جان داشت

ولیکن چرخ در پرده نه آن داشت

51

قضا را گلرخ دلبر چو ماهی

به بام قصر بر شد چاشتگاهی

52

تماشا را برآمد تا لب باغ

نهادش آن تماشا بر جگر داغ

53

به زیر بید هرمز بود خفته

ز مستی عقل زایل هوش رفته

54

قبا از بر چو گل در پای کرده

خطش بر ماه شهر آرای کرده

55

کتان غلغلی نو در بر گل

ازو غلغل در افتاده به بلبل

56

هزاران حلقه پیش مه فگنده

ذُؤابه بر میان ره فگنده

57

رُخی چون گل لبی چون چشمهٔ نور

چه گویم از لب و دندان گل دور

58

از آن چاهش که در زیر ذقن بود

چو یوسف عقل خونین پیرهن بود

59

سر زلفش رسن افگنده بر ماه

دل گل زان رسن رفته فرو چاه

60

سر آن حلقه‌های زلف پر چین

شده در گردن گل طوق مشکین

61

به تلخی پستهٔ شورش دلازار

به شیرینی چو شکّر تیز بازار

62

رخش لاف جهان آرای میزد

جهان را حسن او سر پای میزد

63

خطی چون مشک و رویی همچو ماهی

چو گل در بر فگنده خوابگاهی

64

شده سرو بلندش بر زمین پست

میان سایه و خورشید سرمست

65

خط چون طوطیش در سایهٔ بید

دُم طاوس نر در عکس خورشید

66

خرد بر گرد راه او نشسته

عرق بر گرد ماه او نشسته

67

کمند عنبرینش خم گرفته

گل صد برگ او شبنم گرفته

68

غم عشقش زهی سودای بی سود

لب لعلش زهی حلوای بی دود

69

چو گل را نرگس تر بر مه افتاد

دلش چون ماهتابی در ره افتاد

70

چو گلرخ آن سمنبر را چنان دید

چو جانش آمد به روی او جهان دید

71

ز عشقش آتشی در جانش افتاد

که دردی سخت بی درمانش افتاد

72

دلش در عشق معجون جنون ساخت

رخش از اشک صد هنگامه خون ساخت

73

چو در دام بلای عشق آویخت

هزاران دانهٔ خون بر رخش ریخت

74

بدانسان غمزهٔ او دل ربودش

که گفتی غمزه خون آلود بودش

75

دلش در پای دلبر سرنگون شد

سر خود برگرفت و رفت خون شد

76

چو مرغی در میان دام میسوخت

وزان آتش چو عود خام میسوخت

77

دم سرد از جگر میزد چو کافور

فرو میبرد آب گرم از دور

78

چو ابر نوبهاری اشک ریزان

چو گلبرگ از صبا افتان و خیزان

79

بمانده در عجب حالی مشوّش

ز دست دل دلی در دست آتش

80

دلش صد داستان بر عشق خوانده

چو شخصی بی خرد در عشق مانده

81

خرد با عشق بسیاری بکوشید

ولیکن عشق یکباری بجوشید

82

همی بدرید جان آن سرو سرمست

به جای جانش آمد جامه در دست

83

بزد دست و قصب از مه بیفگند

کمند دلشکن در ره بیفگند

84

جهان بر چشم او زیر و زبر شد

بیفتاد و ز مستی بیخبر شد

85

چگونه پر زند در خون و در گل

میان راه مرغ نیم بسمل

86

چنان پر میزد آن مرغ دل افگار

که از جان و ز دل میگشت بیکار

87

جهان عشق دریای عظیمست

سفینه چیست عقلی بس سلیمست

88

تو تا مشغول بیتی و سفینه

از آن دریات نبود نم به سینه

89

دلش ناگه به دریایی فرو شد

به کنج محنتش پایی فرو شد

90

میان آتش سوزان چنان بود

که نتوان گفت کز زاری چسان بود

91

چو طفلی شیر خواره تشنهٔ آب

ز رنج تشنگی جان داده در تاب

92

چو مرغی بی زبان محتاج دانه

نه بالی نه پری نه آشیانه

93

چو ماهی زآب خوش بیرون فتاده

میان ریگ غرق خون فتاده

94

چو موری پر فگنده پای کنده

نگونساری به طاسی در فگنده

95

چو آن پروانه اندر پیش آتش

میان سوختن جان میدهد خَوش

96

دو دیده خیره و دو دست بر دل

چو نقش سنگ، پایش مانده در گِل

97

بمانده بی کلیدی مشکل او

جگر تفته ز ره رفته دل او

98

به دل گفت این چه آتش بود آخر

که از جانم برآمد دود آخر

99

دلم سرگشتهٔ نامحرمی شد

عروسی من اکنون ماتمی شد

100

برفت از دست من سر رشتهٔ دل

ز دست دل شدم سرگشتهٔ‌ دل

101

ز دست تو به جان آیم دلا زود

که آوردی چنین پای گل آلود

102

که داند کانچه در جان من افتاد

چگونه عقل ازو بر گردن افتاد

103

که داند کانچه دل بر موج خون کرد

سر آخر از کجا خواهد برون کرد

104

چه سازم یا کرا برگویم آخر

که گل را باغبانی جویم آخر

105

چگونه ما دو را با هم توان داد

که من شهزاده‌ام او باغبان زاد

106

نه بتوان گفت با کس این سخُن را

نه نتوان خواستن آن سرو بن را

107

نه دل را روی آزادیست زین بند

نه گل را یک شکر روزیست زین قند

108

نه چشم از روی وی بر میتوان داشت

نه او را نیز در بر میتوان داشت

109

اگر این راز بگشایم زمانی

به زشتی باز گویندم جهانی

110

بسی به گر لته در حلق مانم

ازآن کاندر زبان خلق مانم

111

خدایا می‌ندانم هیچ تدبیر

شدم دیوانه زان موی چو زنجیر

112

اگر جانست بیش اندیش دردست

وگر دل سیل خون در پیش کرده‌ست

113

کمابیشیِ من پیداست آخر

ز خون من چه خواهد خاست آخر

114

جهان از مرگ من ماتم نگیرد

ز مشتی استخوان عالم نگیرد

115

بگفت این و به صد سختی از آن بام

فروتر شد به صد سختی به ناکام

116

نه یک همدم که یک دم راز گوید

نه یک محرم که رمزی باز گوید

117

همی شد از هوای خویش در خشم

همی گشت آه در دل اشک در چشم

118

از آن شد تفته اندر عشق جانش

که میجوشید مغز استخوانش

119

چو مستی تشنه دل پر سوز مانده

لبش بی آب جان افروز مانده

120

کسی لب تشنه پیش آب حیوان

چگونه ترک گوید ترک نتوان

121

چو گردانید روی از روی هرمز

ز دست دل شد آن بت‌روی عاجز

122

ز دست عشق غوغا کرد ناگاه

بدان نظّاره آوردش دگر راه

123

دلش گردن کشید از دلنوازش

فلک آورد گردن بسته، بازش

124

نمیآورد گل طاقت دگربار

بشورید ای خوشا شور شکر بار

125

دلش در بیخودی شد واقف عشق

صلا در داد جان را هاتف عشق

126

همی زد مژه و خوناب میریخت

ز بادام اشک چون عنّاب میریخت

127

به دل میگفت آخر این چه حالست

ز هرمز خار در پایت محالست

128

به خوبی گرچه بی مثل جهانست

ولی تو پادشاه او باغبانست

129

بگو تا چون تو هرگز نازنینی

کجا جسته‌ست زینسان همنشینی

130

چگونه آب با آتش شود یار

بسی فرقست از طاوس تا مار

131

جهانداری به غوری کی توان داد

سلیمانی به موری کی توان داد

132

چو جان در آستینش شد دلاویز

علم زد عشق او چون آتش تیز

133

به هر پندی که داده بود خَود را

شد آن هر پند او بندی خِرَد را

134

ازآن پس دل ز جان خویش برداشت

خرد را پیش عشق از پیش برداشت

135

زبان بگشاد عشق نکته پرداز

خرد را گوشمالی داد ز آغاز

136

که گرچه نام هرمز روستاییست

ولی بر وی نشان پادشاییست

137

اگر هرمز ندارد نیز اصلی

ترا مقصود از اصلست وصلی

138

چو جای وصل دارد اصل کم گیر

ز صد گونه هنر یک فصل کم گیر

139

چو هم نیکو بود هم خوش،‌ گدایی

بسی خوشتر ز ناخوش پادشایی

140

ترا روی نکو باید نه شاهی

نکو رویست او دیگر چه خواهی

141

شکر چون در صفت افتاد شیرین

شکر خور، می چه پرسی از کجاست این

142

گدایی سرکه و شاهیست شکّر

ترا صفرا بکشت این هر دو بهتر

143

گلی تو او درین باغست بلبل

بسی خوشتر سراید بلبل از گل

144

گلی تو او لبی دارد شکر ریز

تو بیماری به شکّر گل درآمیز

145

چوعشق از هر طریقی گفت برهان

خرد الزام گشت و عقل حیران

146

اگرچه بود گلرخ شاهزاده

ولی شه مات شد از یک پیاده

147

چو عشق آن شیوه شرح یار دادی

دل او بیش ازو اقرار دادی

148

نه زانسان بود گل را عشق هرمز

کزو زایل شدی چون عقل هرگز

149

ز بس کالقصه دزدیده نگه کرد

جهان بر نرگس ساحر سیه کرد

150

به دل میگفت ای دل کارت افتاد

بزن جان را که او دلدارت افتاد

151

ز دل تا صبر صد فرسنگ بیشست

ز جان تا عشق مویی راه پیشست

152

چه سازم می‌بباید ترک جان گفت

کسی کو کاین سخن با او توان گفت

153

مرا نادیده ماه و آفتابی

شدم زین ماه دیدن ماهتابی

154

مثال آنکه جانی یافت دل شد

به رسوایی مثال من سجل شد

155

چو من ماهی که خورشید دل افروز

جهان بر روی من بیند همه روز

156

چو من سروی که صد سرو سرافراز

ز قد من کند آزادی آغاز

157

چو من حوری که حوران بهشتی

ز من بر خشک میرانند کشتی

158

چو من درّی که گر دریا زند جوش

کنم یک یک دُرش را حلقه در گوش

159

چو من لعلی که یاقوت نکو رنگ

گرفت از خجلت من قلعه در سنگ

160

چو من شمعی که چون من رخ فروزم

چو شمعی شمعدان مه بسوزم

161

چو من گنجی که شب پیروز گردد

گر از زلفم طلسم آموز گردد

162

ندارد زهره‌ای آن زهرهٔ مست

که داند داشت زیر کوزه‌ام دست

163

مه رخشنده با این نور دادن

نیارد کفش پیش من نهادن

164

اگر چون صبح بر گردون بخندم

ز پسته راه بر گردون ببندم

165

اگر صد چرب گوی آید به حربم

به چربی بر همه خوبان بچربم

166

اگر زلفم برافشاند سیاهی

نخست از مه درآید تا به ماهی

167

وگر رویم ببیند ماه ازین روی

نهد از آسمانم بر زمین روی

168

ز چشم گاو میشم شیر افلاک

شود مست و زند دنبال بر خاک

169

ز بوی طرّه مشکین من حال

بر آید مرغ مخمل را پر و بال

170

هزاران جان شریک موی جعدم

چو برقی باز میدوزد به رعدم

171

کجا آرد بلوری در برم تاب

که از شرم تنم شد سیم سیماب

172

لبم را خود صفت نتوان که چونست

که وصف او ازین عالم برونست

173

ز ترّی آب حیوان ناپدیدست

که از شرم لبم ظلمت گزیده‌ست

174

به لب گه جان دهم گه جان ستانم

ز خوبی هیچ باقی می‌ندانم

175

لبم گر باده‌ای بخشد به ساقی

از آن مستی نماند هیچ باقی

176

کنون با این همه صاحب جمالی

دل لایعقلم شد لاابالی

177

دلی با من بسی در پوست بوده

به جان شد دشمن من دوست بوده

178

به یک دیدن که دید او روی هرمز

مرا گویی ندید او روی هرگز

179

به خونم تشنه شد وز سینه بگریخت

ز من آن محرم دیرینه بگریخت

180

گهی در چین زلفش ره به در برد

گهی راهی به هندستان به سر برد

181

گهی در زنگبار مویش افتاد

گهی در بند روم رویش افتاد

182

گهی شکّر خورد آب حیاتش

گهی در خط شود پیش نباتش

183

گهی زان خنده مست مست گردد

گهی زان غمزه چابک دست گردد

184

گهی بر پستهٔ او شور آرد

گهی بر شکّر او زور آرد

185

گهی بر خطّ او در قال آید

گهی بر خال او در حال آید

186

گهی در نرگسش حیران بماند

گهی در مجلسش طوفان براند

187

نمیدانم که تا هرگز کند رای

به سوی گل چنین دل در چنین جای

188

ز دست این دل پر شیون خویش

همی پیچم چو دست اورنجن خویش

189

دل مستم اگر فرمانبرستی

بسی کار دلم آسان‌ترستی

190

چه کرد این دل که خون شد در بر من

که این از چشم آمد بر سر من

191

تو ای دیده چو خود کردی نگاهی

به سر میگرد در خون سیاهی

192

به یک نگرش بسی بگریستی تو

ندانم تا چرا نگریستی تو

193

کنون جز صبر، من رویی ندارم

ز صبر ارچه سر مویی ندارم

194

اگر از سنگ و از آهن کنم صبر

دلم را بی قراری بارد از ابر

195

به آخر چون فرو شد طاس سیماب

برآمد شاه هرمز را سر از خواب

196

چو شد بیدار ماه مست خفته

گل سیراب شد از دست رفته

197

چو زیر بید سر برداشت مویش

نهانی گل به روزن برد رویش

198

ز مستی چشم میمالید هرمز

که فندق سود بر بادام هرگز

199

چو یافت از فندقش بادام او تاب

ز فندق گشت بادامش چو عنّاب

200

تو گفتی نرگسش سرخی ازآن داشت

که از خون ریزیش گلرخ نشان داشت

201

چو زلف عنبرین بفشاند از گرد

گل بی دل گلابی گشت از درد

202

چو از بستر کلاه آورد بر ماه

فلک پیشش کله بنهاد بر راه

203

چو دست دُر فشان بر خط نهاد او

به خون خلق عالم خط بداد او

204

چو موی مشک رنگ از راه برداشت

ز ناف آهوان، مشک آه برداشت

205

چو زلف از زیر پای آورد بر دوش

بخاست از سبزپوشان فلک جوش

206

چو روی از گرد ره در آب شست او

هلاک ماه روشن روی جست او

207

چو در رفتن قدم برداشت هرمز

دل گل رفت و تن افتاد عاجز

208

درآمد آتش عشق جگر سوز

گرفت از پیش و پس راه دل افروز

209

گل سیراب بر آتش بمانده

گلاب از جزع بر آنش فشانده

210

صبوری کوچ کرده عقل رفته

دل افتاده خرد منزل گرفته

211

جگر خسته بصر خونبار مانده

دهن بسته زبان بیکار مانده

212

جهان بر چشم او تاریک گشته

اجل دور از همه نزدیک گشته

213

بهشتی زین جهان بیرون گذشته

برو سیلابهای خون گذشته

214

بدینسان مانده بود آن ماهپاره

که تا بر چرخ پیدا شد ستاره

215

ز طاوس فلک بنمود محسوس

مه نو چون هلال پرّ طاوس

216

چو مه رویی بود صاحب جمالی

کشندش نیل بر شکل هلالی

217

درین شب شکل ماه نو رسیده

هلالی بود بر نیلی کشیده

218

شهی در حجرهٔ چارم بخفته

به مهری ماه را در برگرفته

219

یکی جاندار خونی بر سر شاه

بلی بی خون ندارد جان وطن گاه

220

شده در پاسبانی هندوی چست

نه او مقبل نه زو یک نیکوی رست

221

یکی اقضی القضاتی پیشگه را

مزوّر ساخته معلول ره را

222

بتی زانو مربع‌وار کرده

مثلث ساخته عود از سه پرده

223

دبیر منقلب پیر و جوانی

قلم در خط شده زو هر زمانی

224

عروس شب چنان پیرایه‌ور بود

که چون صحن مرصّع پرگهر بود

225

شب آبستن آنکه در زمانی

بزاده لعبت زرّین جهانی

226

که داند تا چرا این هر ستاره

درستی می‌نماید پاره پاره

227

که داند کاین همه پرگار پرکار

چرا گردند در خون نگونسار

228

فرو میرد شبش شمع چهارم

به روزش کشته آید شمع انجم

229

چو بسیاری برافروخت و فرو مرد

جهانی را برآورد و فرو برد

230

گهی مهرش جهان بفروخت بر ماه

گهی مه نیز رویی دوخت بر ماه

231

چو ماه او چنان مهرش چنینست

بسی در خون بگرداند یقینست

232

کنون وقت آمد ای مرغ دلارام

که گلرخ را فرود آری ازین بام

233

چو گل بر بام همچون خار درماند

دلش چون حلقهٔ زیروز برماند

234

بلا بر جان او بیشی گرفته

وجودش با عدم خویشی گرفته

235

به خون گشته شبیخون در گذشته

ز شب یک نیمه افزون درگذشته

236

به صد چشمی چو نرگس در نظاره

به گل بر، خون گرسته هر ستاره

237

سیه پوشیده شب در ماتم او

شفق در خون نشسته از غم او

238

صبا از حال گل آگاه گشته

ز تفّ جانش آتش خواه گشته

239

هزاران بلبلان نوبهاری

فغان برداشته بر گل به زاری

240

گل گلگونه چهره دایه‌ای داشت

که در خرده شناسی مایه‌ای داشت

241

فسونگر بود مرغی چابک اندیش

بدیدی حیلهٔ صد ساله از پیش

242

به شکلی بوالعجب کار جهان بود

که لعب چرخ با او در میان بود

243

اگر درجادویی آهنگ کردی

ز سنگی موم و مومی سنگ کردی

244

چنان در ساحری گیرا نفس بود

که شیخ نجد با او هیچکس بود

245

دمی کان آتشین دم برگرفتی

اگر بر سنگ خواندی درگرفتی

246

زبانی داشت در حاضر جوابی

به تیزی چون لب تیغ سدابی

247

دل سنگین او از مکر پر بود

به غایت سخت خشم و نرم بر بود

248

چو صبح تیز بی خورشید روشن

دمی دم می‌نزد بی گل به گلشن

249

چو برگی دل برو لرزنده بودش

که گلرخ گوهری ارزنده بودش

250

چو تخت زر ز سیمین تن تهی دید

سراچه بیرخ سرو سهی دید

251

وطن میدید و گوهر دروطن نه

چمن میدید و گلرخ در چمن نه

252

در ایوان قبلهٔ جمشید می‌جست

چراغی خواست وآن خورشید می‌جست

253

چو لختی گرد ایوان گام زد او

قدم بر در ز در بر بام زد او

254

سمنبر اوفتاده دید بر خاک

ز خون نرگس او خاک نمناک

255

دلش با نیستی انباز گشته

ز شخصش رفته جان پس بازگشته

256

گسسته عقد و بسیاری گهر زآن

به خاک افگنده چشمش بیشتر زآن

257

ز خون دیدهٔ آن ماهپاره

شفق گشته هلالی گوشواره

258

سر زلفش پریشان گشته در خاک

شده توزی لعلش بر سمن چاک

259

دلش در بر چو مرغی پر همی زد

دمی از دل بر آن دلبر همی زد

260

چو دایه دید گل را همچنان زار

چو گل شد پای او پرخار از آن کار

261

چنان برقی به جان او درآمد

که چون رعدی فغان از وی برآمد

262

گشاد اشک و بسی فریاد دربست

دلش از دست شد و افتاد از دست

263

ز بانگ او بتان گشتند آگاه

که هر یک میزدندی بانگ بر ماه

264

گل سیراب را در خون بدیدند

دو چشم دل ز گل در خون کشیدند

265

بلا دیدند و آتش بهرهٔ گل

فشاندند آب گل بر چهرهٔ گل

266

چو هر دم آتشی در نی نشیند

چنان آتش به آبی کی نشیند

267

چو باد صبحدم بر روی گل جست

به آزادی رسید آن سرو سر مست

268

گل بی دل چو قصد این جهان کرد

دو نرگس برگشاد و خون روان کرد

269

خیال سبزهٔ خطّش عیان شد

ز نرگس آب بر سبزه روان شد

270

چو حال خویشتن با یادش آمد

ز هر یک سوی، صد فریادش آمد

271

سحر از باد سرد او خجل شد

فلک از تفّ جانش گرم دل شد

272

برفت از هوش شکّر بار سرمست

دگر باره چو بار اوّل از دست

273

گلی در خون و آتش بوده چندین

چگونه تاب آرد نیست مشک این

274

گلاب و مشک بر رویش فشاندند

نبود آن، گرد از مویش فشاندند

275

رخش چون از گلاب و مشک تر شد

گلاب از آه سردش خون جگر شد

276

بتان در نیم شب ماتم گرفتند

ز نرگس ماه در شبنم گرفتند

277

به در مشک از سر گیسو بکندند

به فندق ماه یعنی رو بکندند

278

یکی بستر بیاوردند ز اطلس

به ایوان باز بردندش به ده کس

279

همه شب دم نزد چون صبح از ماه

که تا پیک سپیده دم زد از راه

280

چونو شد نوبت روز دلاویز

بر آمد نعرهٔ مرغان شب خیز

281

چو پروین همچو گرد از راه برخاست

ز باد سرد صبح آن ماه برخاست

282

چو گل برخاست دل بنشست آزاد

وزان برخاستن برخاست فریاد

283

چو آن گنج گهر را باز دادند

به صدقه گنج زر را درگشادند

284

دل همچون کباب و موی چون شیر

کباب آورد و شربت دایهٔ پیر

285

به گل گفت ای سمن عارض چه دیدی

کزین عالم بدان عالم رسیدی

286

فتاده قد تو چون سرو بر خاک

به گرد سرو تو توزی شده چاک

287

مگر توزی ز رویت ریخت در راه

که توزی را بریزد پرتو ماه

288

زبان بگشاد گلبرگ سمن بوی

که گر از صد زبان گردم سخن گوی

289

ز صد نتوانم ای دایه یکی گفت

نه از بسیار با تو اندکی گفت

290

ز دل تنگی شدم بر بام ناکام

که ای من خاک بادی کاید از بام

291

سوی آن باغ رفتم در نظاره

تماشا چون گلم دل کرد پاره

292

گلی دیدم چمن آراسته زو

ز هر برگی فغان برخاسته زو

293

ز بویش بود ریحانی نفس بود

ز رنگش دیده را از لعل بس بود

294

از آن گل آتشی در دل فتاده‌ست

چو آن بلبل که اندر گل فتاده‌ست

295

ز شاخی بلبلی چون دید آن گل

به بی برگی فتاد از عشق بلبل

296

گهی از عشق گل آواز میداد

گهی دل را به خون سر باز میداد

297

گهی میگشت در یکدم به صد حال

گهی میزد به صد گونه پر و بال

298

گهی در روی گل نظّاره میکرد

گهی چون گل قبا را پاره میکرد

299

به آخر آتشی در بلبل افتاد

ز شاخ سبز پیش آن گل افتاد

300

میان خاک و خون چندان به سر گشت

که از پای و سر خود بیخبر گشت

301

مرا زان درد‌ آتش در دل افتاد

ز آتش دود دیدم مشکل افتاد

302

از آن آتش دلم چون دود خون گشت

پلی بستم ز خون بنگر که چون گشت

303

به یک باره دلم از بس که خون شد

به پل بیرون نشد از پل برون شد

304

خداوند جهان بیرون شوم داد

درون دل ز سر جایی نوم داد

305

وگرنه باز ماندم در هلاکی

چو ماهی بودمی بر روی خاکی

306

دو اسبه سوی رفتن داشتم ساز

فرستادم کنون ناگاه خر باز

307

پس آنگه دایه گفت ای گلرخ ماه

چو خورشیدی دلت شد گرم ناگاه

308

ندادی گوش و مستی تیز خشمی

چو خورشیدت رسید ای ماه چشمی

309

حدیث مرد حکمت گوی نیکوست

که چشم بد بلای روی نیکوست

310

ببین تا گفته‌ام زین نوع چندی

که بر سوزید هر روزی سپندی

311

مرا جانیست وان در صدق پیشست

که جای صد هزاران صدقه بیشست

312

چو شمع آسمان آمد پدیدار

ستاره بیش شد پروانه کردار

313

چو این زرّین سپر زد بر فلک تیغ

چو جوشن شد ز تیغش بر فلک میغ

314

به سلطانی نشست این چتر زر بفت

ز سیر چتر او آفاق پر تفت

315

چو شب شد روز این درّ شب افروز

به باغم گفت دل میخواهد امروز

316

بیندازید گرد حوض مفرش

که دارم سینه‌ای چون حوض آتش

317

ندیدم در جهان زین حوض خوشتر

که گویی آب او هست آب کوثر

318

چو من بر حوض زرّین غوطه خَوردم

چرا پس گرد پای حوض گردم

319

چو آبم برد آب حوض زین پیش

چرا میریزم آب حوض زین بیش

320

گلاب از نرگسان صد حوض راندم

ز خجلت در عرق چون حوض ماندم

321

بدانسان شد دلم زین حوض فرتوت

که شد این حوض بر من حوض تابوت

322

که من بر حوض دیدم روی آن گل

چو آب حوض رفتم سوی آن گل

323

چو شد دور از کنار حوض ماهم

کنون آب از میان حوض خواهم

324

به گرد حوض خواهم بارگاهی

که گرد حوض خواهم گشت ماهی

325

کسی کو بر لب حوضی باستاد

نظر آنگه به غوّاصی فرستاد

326

نگونسار آید او در دیدهٔ خویش

ازین حوضم نگونساریست در پیش

327

اگر از دست شد پایم به یکبار

که گشتم گرد پای حوض بسیار

328

اگر این حوض خود صد پایه باشد

به سر گشتن مرا زو مایه باشد

329

شکر با گل به یکجا نقد باشد

شکر بر حوض بهر عقد باشد

330

گلم من با شکر در بر نشستم

شکر بر حوض دیدم عقد بستم

331

ز حد بگذشت ازین حوضم فسانه

کنون ما و می و این حوضخانه

332

به گرد حوض تخت زر بیارند

می و حوران سیمین‌بر بیارند

333

که تا زآواز چنگ و نالهٔ نای

به جای آید دل این رفته از جای

334

چرا باید ز هر اندیشه فرسود

که گر شادیست ور غم بگذرد زود

335

کنون باری چرا غمناک گردیم

که میدانیم روزی خاک گردیم

336

زمانی کام دل با هم برانیم

کزین پس میندانم تا توانیم

337

یکی شاهانه مجلس ساز کردند

سماع و نقل و می آغاز کردند

338

برون کردند هرمز را از آن باغ

دل گل یافت چون لاله از آن داغ

339

سبب او بود شادی و طرب را

چرا پس برگرفتند آن سبب را

340

نگین حلقهٔ آن جمع او بود

ندیدند از رخ چون شمع او دود

341

چرا کردند از آنجا شمع را دور

که بی شمعی نباشد جمع را نور

342

چو مطرب زیر گل بستر بیفکند

ز لحن چنگ بلبل پر بیفکند

343

پری رویان دیگر همچو لاله

گرفته شیشه و جام و پیاله

344

پری‌رویی کزان یک شیشه خَوردی

به افسون صد پری در شیشه کردی

345

ز پیش چارسوی مجلس ناز

منادی‌گر شده چنگ خوش آواز

346

چو شد آواز بیست و چار در گوش

چه بیست و سی که صد بودند مدهوش

347

پریزادی ز جن و انس آمد

عجب نوعی حریف جنس آمد

348

حریفی زهره طبع و آب دندان

چو خورشید آتشین چون صبح خندان

349

بریشم را به ناخن ساز میداد

ز پرده هاتفی آواز میداد

350

چو بانگ چنگ در بالا گرفتی

دل از سینه ره صحرا گرفتی

351

ز پرده نغمه را بر تار میزد

دم عیسی ز موسیقار میزد

352

چو پیش آورد از رگ او ره راست

دل از طبع مخالف طبع برخاست

353

نمود از ناخنی علم و عمل را

به گفت از پردهٔ خوش این غزل را

354

کجایی ای چو جان من گرامی

بیا گر بر دو چشمم میخرامی

355

بجز تو در جهان حاصل ندارم

برون از تو درون دل ندارم

356

دلی گر هست بی نامت دژم باد

چنان دل را ز عالم نام گُم باد

357

قرارم برد زلف بیقرارت

به آبم داد لعل آبدارت

358

نمودی روی از من زود رفتی

چو آتش درزدی چون دود رفتی

359

چو بی روی تو جشن از رشک سازم

کباب از دل شراب از اشک سازم

360

چنان دل مست شد از تو به یکبار

که تا محشر نخواهد گشت هشیار

361

خوشا عشقی که باشد در جوانی

خصوصا گر بود با کامرانی

362

خوشا با یار کردن دست در کش

خصوصا گر بود یار تو سرکش

363

خوشا از لعل او شکّر چشیدن

خصوصا گر به جان باید خریدن

364

چو بشنید این سخن گلروی از چنگ

ز مژگان کرد بر گل اشک او رنگ

365

شد از بادام ماهش پر ستاره

به فندق فندقی را کرد پاره

366

چو گل نازک دلی پر عشق و سرمست

سماع و می صبوری چون دهد دست

367

چو شهزاد از صبوری گشت درویش

ز بیهوشی بزد یک نعره بی خویش

368

وجودش از دو عالم بیخبر گشت

ز دو عالم برون جای دگر گشت

369

همه رامشگران بر گرد آن ماه

به زاری میزدند از راهُوی راه

370

گل اندر پرده زان پرده به سر گشت

دو چشم پرده‌دارش پرده‌در گشت

371

درآمد عشق و گل بیخود فروشد

خدا دانست و بس جایی که او شد

372

چنان در عشق آن دلدار پیوست

که بگسست از خود و در یار پیوست

373

به خوابش دید لب بر لب نهاده

چو شکّر بر لب گل لب گشاده

374

گرفته موی او پیچیده در دست

فتاده روی بر هم خفته سر مست

375

بدو گفت ای نگار ناوفادار

جفا ورزد کس آخر با چو من یار

376

چنین خود بیوفایی چون کنی تو

به باغ آیی مرا بیرون کنی تو

377

سوی باغ آمدی بشکفته چون گل

مرا از آشیان راندی چو بلبل

378

چو تو در عشق چون بلبل نباشی

اگر بلبل برانی گل نباشی

379

چرا راندی مرا تا بر گل مست

چو بلبل کردمی زاری به صد دست

380

چو گل بشکفتی و خوارم نهادی

چو یوسف صاع در بارم نهادی

381

چو گل بشنود آن از خواب برجست

زبان بگشاد و صد فریاد دربست

382

به زاری همچو چنگی پر الم گشت

رگ و پی بر تنش چون زیر و بم گشت

383

روان شد خون ز چشم سیل بارش

ز خون چشم پر خون شد کنارش

384

گل بی‌دل ز بیخوابی چنان بود

که از زاری چو برگ زعفران بود

385

چو دید آن خواب عشقش گشت بسیار

شدش زان خواب چشم فتنه بیدار

386

گل آشفته را یکدم کفایت

گل بسرشته را یک نم کفایت

387

غم یعقوب را یادی تمامست

گل صد برگ را بادی تمامست

388

چو کار از دست شد گلرخ برآشفت

دگر کارش صلاحیت نپذرفت

389

گل تر را جگر خشک و نفس سرد

تنش گرمی گرفت و گونه شد زرد

390

چو تب در گل فگند از عشق تابی

عرق ریزان شد از گل چون گلابی

391

شبان روزی در آن تب زار میسوخت

تنش همواره ناهموار میسوخت

392

چو خاتون سرای چرخ خضرا

برآورد آستین از جیب مینا

393

بگردید و ز رخ برقع برانداخت

به عالم آستین پر زر انداخت

394

پزشگان را بیاوردند دانا

برای درد آن گلبرگ رعنا

395

پزشک آخر دوای گُل چه داند

که گُل را باغبان درمان تواند

396

بباید باغبانی همچو هرمز

وگرنه گُل نگردد تازه هرگز

397

چو باشد بر سر گل باغبانی

به گل نرسد ز هر خاری زیانی

398

علی الجمله دوا کردند یک ماه

نشد یک ذرّه آن خورشید با راه

399

دوای عشق کردن رو ندارد

که درد عاشقان دارو ندارد

400

ز درمان هر زمان دردش بتر گشت

صبوری کم شد و غم بیشتر گشت

401

چو درمان می‌نپذرفت آن سمنبر

به ایوان باز بردندش به منظر

402

به آخر به شد و بر بام شد باز

چو مرغ خسته پیش دام شد باز

403

چو بُد مرغ دلش پرّیده از بام

به سوی بام زد بار دگر گام

404

چو مرغی برکنار بام میگشت

به پای خویش گرد دام میگشت

405

از آن بر بام داشت آن مرغ امّید

که تا هادی شود در پیش خورشید

406

دلش بگذاشت چون مرغی وطن را

که دید آن مرغ جان خویشتن را

407

دلش در آرزوی چینه برخاست

چو مرغ از چارچوب سینه برخاست

408

دلش چون مرغ وحشی در غلو بود

صفیر مرغ، بازش آرزو بود

409

دلش پر میزد و بیشرم میرفت

چو مرغی در هوای گرم میرفت

410

دلش برداشته چون مرغ آواز

که ای هرمز بیا چینه درانداز

411

صفیری زن مرا آخر سوی بام

که چون من مرغ ناید تیز در دام

412

نظر بگشای تا بر بامت افتد

چو من مرغی مگر در دامت افتد

413

چو سر از چینه گردی در کمندم

به دست خویشتن نه پای‌بندم

414

مرا بر چینهٔ خود آشنا کن

چو هادی گردم از دستم رها کن

415

وگر هادی نگردم دل بپرداز

بزن دست و بپیش بازم انداز

416

من آن مرغم که بی تو هیچ جایی

نجویم جز هوای تو هوایی

417

من آن مرغم که زرّین بود بالم

بسوخت آن بالم و برگشت حالم

418

من آن مرغم که از یک دانهٔ تو

بماندم تا ابد دیوانهٔ تو

419

تلطّف کن دمی با همدمی ساز

دلم را از مدارا مرهمی ساز

420

بگفت این و فرو افتاد بر بام

همه بام از سرشکش گشت گل فام

421

چه گویم همچنین آن عالم افروز

به گرد بام میگشتی شب و روز

422

همه گر صبحدم گر شام بودی

تماشاگاه گل بر بام بودی

423

بسی بر بام میشد شام و شبگیر

به تهمت اوفتاد آن دایهٔ پیر

424

گل ارچه راز دل با کس نمیگفت

سرشک روی او روشن همی گفت

425

به شب در خواب دیدش گشت جوشان

بجست از جای گریان و خروشان

426

ز بس آتش دلش چون جوی خون شد

کفش بر لب زد و از سر برون شد

427

چو عشق از در درآمد گام برداشت

گل بی صبر راه بام برداشت

428

برهنه پای و سر بر بام میشد

برای کام دل ناکام میشد

429

جهانی بود در زیر سیاهی

بیارامیده در وی مرغ و ماهی

430

شبی در زیر گرد تند پنهان

چو دوده ریخته بر روی قطران

431

شبی چون زنگی اندر قیر مانده

عروس روز در شبگیر مانده

432

شد آگه دایه و گل را چنان دید

ز تخت زر سوی بامش روان دید

433

فغان برداشت کاخر این چه حالست

ز کم عقلان چنین حالی محالست

434

چه گمراهیست کاکنونت گرفته‌ست

نداری عقل یا خونت گرفته‌ست

435

گره بر جان پُر تابم زدی تو

چه رنگست اینکه در آبم زدی تو

436

به هر ساعت سوی بام آوری رای

شوی گیسو کشان چون چنگ در پای

437

یقین دانم که کارت مشکل افتاد

کزین مشکل بس آتش در دل افتاد

438

زبان بگشای تا مشکل چه داری

خدا داند که تا در دل چه داری

439

اگر گویم چه میسازی تو بر بام

مرا گویی که تا دل گیرد آرام

440

کجا باور کند دایه ز گل این

کجا بیرون شود با من به پل این

441

اگر بر تخت زرّین شب گذاری

ز بس سستی تو گویی جان نداری

442

وگر بر بام باید شد به بازی

شوی تو شوخ دیده جرّه بازی

443

چو اسبی تند باشی بر شدن را

خری کاهل فزونی آمدن را

444

اگر گویم سوی قصر آی از بام

ز صد در بیش گیری در ره آرام

445

فرو افتی و نشناسی سر از پای

نجنبی و نگیری پای از جای

446

وگر گویم که بر بام آی و برخیز

برافروزی و چون آتش شوی تیز

447

چو مرغی میزنی بیخود پر و بال

چو روباهی نهی بر دوش دنبال

448

به جلدی آستین را در نوردی

همه شب بر کنار بام گردی

449

نهاده در کنار از دیده دودی

دلی پر درد میگویی سودی

450

گهی از نرگست خوناب پالای

گهی بی چوب گز، مهتاب پیمای

451

گهی با مرغ کردی هم صفیری

گهی از ناله دربندی نفیری

452

گهی از شاخ مرغی را برانی

گهی از باغ مرغی را بخوانی

453

گهی سنگی دراندازی به آبی

گهی سر سوی سنگ آری بخوابی

454

گهی گریان شوی چون شمع خندان

گهی دستارچه خایی به دندان

455

گهی بام از گرستن رود سازی

گهی سیبی کلوخ امرود سازی

456

گهی در دست گیری دستهٔ گل

گهی نوحه کنی بر بانگ بلبل

457

گهی بیرون کنی دست از گریبان

گهی در پای اُفتی همچو دامان

458

گهی بر روی دیوار افکنی خویش

گهی دیوار پیمایی پس و پیش

459

گهی از دل برآری آه سردی

گه از گرمی فرو افتی به دردی

460

گهی باشد دو بادامت شکر خیز

گهی گردد دو گلبرگت عرق ریز

461

ز بسیاری که گرد بام پویی

بدّری هر شبی کفشی ببویی

462

اگرچه من نیم حاضر جوابی

ز تو غایب نیم در هیچ بابی

463

همه شب گوش میدارم ترا من

تو پنداری که بگذارم ترا من

464

همه شب دل زمانی ساکنت نیست

بجز بر بام رفتن ممکنت نیست

465

ازین ممکن شود واجب خیالی

ندانم حال و دانم هست حالی

466

شبی چندان نیابد چشم تو خواب

که منقاری زند یک مرغ در آب

467

قرارت نیست و آرامت برفته‌ست

به بدنامی مگر نامت برفته‌ست

468

چه حالست این ترا آخر چه بوده‌ست

پری‌داری مگر دیوت ربوده‌ست

469

همه خلق جهان را خواب برده

ترا گویی که برفیست آب برده

470

چه میخواهی ز پیر ناتوانی

که در عالم تویی او را و جانی

471

چه میخواهی ازین مسکین بی زور

کزو موییست باقی تا لب گور

472

دلم خون شد ز زاری کردن تو

ندارم طاقت خون خوردن تو

473

نیاری رحمتی بر من چه سازم

تو زاری میکنی من میگدازم

474

چو شب در انتظار روز باشی

چو شمعی تا سحر در سوز باشی

475

چو روز آید شوی بر رخ گهر بار

که کی باشد که شب آید پدیدار

476

شبانروزی قرارت می نبینم

بجز غم هیچ کارت می نبینم

477

چو دایه زین سخنها لب فرو بست

زبان بگشاد گل چون بلبل مست

478

به دایه گفت دل برمیشکافم

که گویی زیر بار کوه قافم

479

چو کوه قاف با من در کمر شد

ز آهم خون چشمم چون جگر شد

480

چنین دردی که در جانم نهفته‌ست

زبانم پیش کس هرگز نگفته‌ست

481

دل دایه ز درد او چنان شد

که از دست دلش گویی که جان شد

482

به گل گفت ای چو جان من گرامی

بگردانیده روی از شادکامی

483

دلت بنشان بگو تا از کجا خاست

مکن کژی و با من دل بنه راست

484

به جان پرورده‌ام من در کنارت

مشوّش چون توانم دید کارت

485

چرا ای مرغ زرّین دلاویز

نیابی خواب چون مرغ شب آویز

486

به منظر بر روی سر پا برهنه

بگو راست و مخوان تاریخ کهنه

487

بگو تا دست سیمین تو امروز

به زیر سنگ کیست ای عالم افروز

488

تو میدانی که چون راز تو دارم

نفس از رازداری برنیارم

489

ندیده‌ستی ز من بسیار گویی

نه هرگز ده زبانی و دورویی

490

نگفتم پیش تو هرگز خطایی

دروغی نیز نشنودی ز جایی

491

همیشه تا که بودم بنده بودم

ز ماهت دل به مهر آگنده بودم

492

شبم شب نیست بی موی سیاهت

نه روزم روز بی روی چو ماهت

493

همه کام دلت باشد مرادم

تو باری نیک دانی اعتقادم

494

نداند دید بر ماه تو دایه

که یک موی افکند بی مهر سایه

495

اگر بر گل فتد یک سایهٔ گل

چو گل در خون نشیند دایه گل

496

تویی جان من ای دُرّ شب افروز

که جانم بر تو میلرزد شب و روز

497

چنان دارم دل از مهر تو پُر تاب

که هر شب برجهم ده بار از خواب

498

زمانی شمع بالینت فروزم

زمانی شمع آیینت فروزم

499

بسوزم عود و عنبر بر سر تو

کنم همواره بر تو چادر تو

500

چو خال سبز بر رویت کنم راست

شکنهای دو گیسویت کنم راست

501

کنم در کوزه جلّاب تو شیرین

نه از یکسوی از دو سوی بالین

502

مرا در حق تو شفقت چنینست

ترا ای مهربان با من چه کینست

503

اگرچه خستهٔ ایام گشتم

اسیر چرخ نافرجام گشتم

504

جهان تا پشت من همچون کمان کرد

جوانی را چو تیر از من روان کرد

505

رگم گشته کبود و روی چون کاه

زخویشم شرم آید گاه و بیگاه

506

جهان را مدتی بسیار دیدم

چه میجویم دگر انگار دیدم

507

چو حرصم شد دراز و عمر کوتاه

مرا پیری پیام آورد ناگاه

508

که بگذر زود چون بادی به دشتی

که سوی خاک داری باز گشتی

509

کنون وقت رحیل آمد به ناکام

مرا با تو به هم نگذارد ایام

510

ز تو بربایدم ایام آخر

بود این عمر را انجام آخر

511

ز عمرم هیچ دورانی نمانده‌ست

مرا بر نانوا نانی نمانده‌ست

512

چه من گر سایه‌ام تو آفتابی

مرا بسیار جویی و نیابی

513

بگو تا از که میگردی به خون تر

کرا می‌بینی از خود سرنگون تر

514

اگرچه دردمند و ناتوانم

روا باشد که درمانی بدانم

515

نه هر چیزی همه کس داند ای ماه

مرا زین حال پوشیده کن آگاه

516

به حق آنکه تن را جفت جان ساخت

خرد را کارفرمای جهان ساخت

517

هزاران شمع از طاقی برافروخت

چراغ از جان مشتاقی برافروخت

518

چو عنصر بود بیگانه جدا کرد

به ما بیگانگان را آشنا کرد

519

به حق مریم پاکیزه گوهر

به ناقوس و چلیپا و سم خر

520

به انجیل و به زّنار و به رهبان

به بیت المقدس و محراب و ایوان

521

به روح عیسی خورشید آسا

به ایمان وفاداران ترسا

522

که گر رازم تو برگویی نهانی

نهان دارم چو جانش زانکه جانی

523

به خون دل بزرگت کردم آخر

به شیر و شکّرت پروردم آخر

524

نگاهت داشتم از آب و آتش

که تا گشتی چنین رعنا و سرکش

525

مرا در گردنت حق بیشمارست

بگو در گردن من تا چه کارست

526

سبک روحی تو و از خشم تو من

گران جانی شدم در چشم تو من

527

سخنهای مرا در تو اثر نیست

مرا با تو کنون کاری دگر نیست

528

بدان میآریم در انتقامت

که گویم شیر پستانم حرامت

529

چو بسیاری بگفت آن دایهٔ پیر

برآمد آن جوان را روی چون قیر

530

سرش درگشت و چشمش رود خون شد

کجا با دایه آن از پل برون شد

531

ز شرم دایه خوی بر گل نشستش

دل چون شیشه بیرون شد ز دستش

532

فسونگر گشت و در بیداد آمد

ز دست دایه در فریاد آمد

533

که رسوا خواهیم کردن سرانجام

چه میخواهی از این افتاده در دام

534

همی از دست ندهی پیشهٔ‌ خویش

مرا بگذار در اندیشهٔ خویش

535

فکندی چینهٔ سالوس در دام

چه میخواهی ازین سرگشته ایام

536

چه رنجانی من دیوانه دل را

که شد دردی عجب همخانه دل را

537

مرا از دست دل کاری فتاده‌ست

دلم در درد و تیماری فتاده‌ست

538

نه درد خویش بتوان گفت کس را

نگاهی کرد باید پیش و پس را

539

نه نیز این درد را پنهان توان داشت

نه این دشوار را آسان توان داشت

540

بگویم بی شکی رسوا بمانم

نگویم هم درین سودا بمانم

541

بگویم سرزنش دارم ز هر دون

نگویم تا درین گردم جگر خون

542

بگویم در جهان گردم نشانه

نگویم تا کی آرم این بهانه

543

بگویم تاب رسوایی ندارم

نگویم ترک تنهایی ندارم

544

اگر این راز من پنهان نماند

یقین دانم که بر من جان نماند

545

سخن تا در قفس پیوسته باشد

بسان تخم مرغی بسته باشد

546

ولیکن چون ز دل سوی زبان جست

چو مرغی گشت و بر هر شاخ بنشست

547

ازآن ترسم که گر راز نهانم

بگویم سر ببرّند از زبانم

548

کنون ای دایه چون کارم شد از دست

گشایم راز اگر بر تو توان بست

549

ترا اکنون سخن باید چنان داشت

که از خود باید آن را هم نهان داشت

550

بگویم با تو تا در جان نماند

که سوز عاشقان پنهان نماند

551

بدان کاین باغبان مِه مرد استاد

پسر دارد یکی چون سرو آزاد

552

ز رویش ماه زیر میغ مانده

ز لعلش گوهر اندر تیغ مانده

553

به نرگس خواب بسته جادوان را

به ابرو طاق بوده نیکوان را

554

جگر از هر دو چشمش تیر خورده

شکر از هر دو لعلش شیر خورده

555

لب لعلش چو گلگون را نهد ننگ

ازو در سر بگردد زلف شبرنگ

556

ستاره دیده در شکّرستانش

زمین بوسیده ماه آسمانش

557

لبش گویی که حلوای نباتست

چه حلوای نبات آب حیاتست

558

ز پسته طوطی خطّش دمیده

به گرد شکّرش صف برکشیده

559

دو چشم مور صد حلقه گشاده

ز عنبر بر در پسته نهاده

560

دو لب چون دانهٔ‌ ناری مکیده

برسته دانه و سبزی دمیده

561

ز لعل او دمیده خط شبرنگ

ز رشک افگنده گلگون نعل در سنگ

562

نمود از لب دهان غنچه را دوست

خط سرسبز او چون غنچه در پوست

563

لبش نیرنگ خط چون بر نگین زد

به سبزی آسمان را بر زمین زد

564

خطی دیدم چو ریحان ارم من

نهادم سر بر آن خط چون قلم من

565

خطی خوش بود لوح دل قلم کرد

خطی بر خونم آورد و ستم کرد

566

از آن خط شد پری در من چه سازم

بدینسانم در آن خط عشق بازم

567

دلم چون شیشه‌ای زان خط شد از دست

پری دل برد و دل چون شیشه بشکست

568

پری در شیشه آید وین پریزاد

دلم در شیشه کرد و شیشه افتاد

569

چو خطّ او بدیدم زین دل تنگ

شدم در خط چو دل زد شیشه بر سنگ

570

کنون کز دست کودک شیشه افتاد

ندارد هیچ سودی بانگ و فریاد

571

مپرس ای دایه تا من زان پری روی

چگونه چون پری پویم به هر سوی

572

به بالای منست آن زلف شبرنگ

ز زلفش روی گلگون برکشم تنگ

573

چو اوّل دیدمش در سایهٔ بید

به پیش حوض خفته همچو خورشید

574

ز مستی از دو عالم بی خبر بود

ولی عالم ازو زیر و زبر بود

575

چو آهو چشم من بیهوش افتاد

ز چشمش خواب بر خرگوش افتاد

576

چو گل دید آن رخ چون ماهپاره

ز باد سرد کردی جامه پاره

577

رخش چون آتشی سیراب دیدم

ز آب و آتش او تاب دیدم

578

بجست از من دل دیوانه چون تیر

نگه چون دارم از زلفش به زنجیر

579

چو باهوش آمد و ناگاه برخاست

فغان از سرو و جوش از ماه برخاست

580

کُله چون کوژ بنهاد و کمر بست

همه خون در دل من چون جگر بست

581

چو آن سرو روان من عیان شد

ز آزادی او اشکم روان شد

582

چو از پیشم برفت آن گوهر خاص

دل من پیش ازو میرفت رقاص

583

دل لایعقلم دیوانهٔ اوست

که او شمعست و دل پروانهٔ اوست

584

منم در انتظار مرگ مانده

وزان شکّر گلی بی برگ مانده

585

نه شب خوابست و نه روزم قرارست

شب و روزم خیال آن نگارست

586

دلم دستی به جام ناز بردی

اگر یک لحظه خوابم باز بردی

587

همه شب بستر نرم از درشتی

کند با پهلوی من خارپشتی

588

کنون ناگفتنی چون با تو گفتم

چه سازی تا شود آن ماه جُفتم

589

اگرچه از رخت شرمم گرفته‌ست

دلم گرمست از آن گرمم گرفته‌ست

590

منم گلبوی و آن دلبر سمن‌بوی

بزرگی کن میان ما سخن گوی

591

ازین شاه آن گدایی را شهی ده

وزین گل آن شکر را آگهی ده

592

برو گو تو عقیقی با گهر ساز

شکرداری بر گل گلشکر ساز

593

برو گو تو چو سروی من چو شمشاد

بیا تا بر جمال من شوی شاد

594

برو گو تو چو ماهی من چو مهرم

چو ذرّه رقص کن در پیش چهرم

595

کنون ای دایه دل پرداختم من

ترا دربان این درساختم من

596

از آن پاسخ چنان شد دایهٔ پیر

که گفتی خورد بردل زان جوان تیر

597

چو بشنود این سخن برداشت پنجه

بزد بر روی پرچین صد تپنچه

598

برسوایی خروشی درجهان بست

که هرگز آن نگوید در جهان مست

599

زهی همّت نکویاری گُزیدی

نگه دارش نکو جایی رسیدی

600

ترا یاری چنین در پردهٔ ناز

چرا بامن نمیگفتی یکی راز

601

نبتوان گفت باری این همه جای

که شرمت باد ای بی عقل بی رای

602

ز گفت دایه شد در خشم گلرخ

بدو گفت ای بتلخی زهر پاسخ

603

اگر صد پند شیرینم دهی تو

نیم من زانکه هم زینم دهی تو

604

برامد از دل پر بنددودی

ندارد آتشین را پند سودی

605

دل خود را بصد در پند دادم

چو پیمان بستدم سوگند دادم

606

چرا پس زین سبب فریاد کردی

همه سوگند و پیمان یاد کردی

607

دگر ره دایه شد زان کار دلتنگ

که گل را عشق نقشی بود در سنگ

608

سخن را رنگ داد آن مرغ استاد

باستادی ز در بیرون فرستاد

609

زبان را در فسون گل چنان کرد

که بلبل را زبان بند زبان کرد

610

به گلرخ گفت نیکو آوریدی

که بر شاهی گدایی را گزیدی

611

ترا نقدست با هم ترک و هندو

کدامت دل همی خواهد زهر دو

612

ترا شاه سپاهان خواهد، آخر

توتن خواهی ترا جان خواهد آخر

613

کسی در شاهی و در کامرانی

چگونه آرزو خواهد شبانی

614

کسی را نقد باشد ماهپاره

چگونه مهر جوید از ستاره

615

چو این بی جان تن آسانست بگذار

همه تن گر همه جانست بگذار

616

اگر تو توبه نکنی زارزویت

بگویم تا ببرّد شاه مویت

617

هوا در تفّ و در سوز اوفگندت

چه بدبختی بدین روز اوفگندت

618

مگر نشنیدی این تنبیه هرگز

سیه سر بر نتابد پیه هرگز

619

تو خسرو او گدایی بچه آخر

تو شاه او روستایی بچه آخر

620

تو نوروز بتان جان فزایی

برو عیدی بکن بی روستایی

621

بعالم نیست طوطی را شکر بار

که پیش گاوبندی خر کنی بار

622

گِل و بیلست او را کار پیوست

ببیل او ترا کی گل دهد دست

623

زهی خر طبعی آخر ازتو چندی

بآخر میچمی از گاوبندی

624

که دارد پهلویی و دستگاهی

که پهلو ساید او با چون تو ماهی

625

اگر زین گاو باشد یک دمت وصل

بخر گم کردهیی مانی تو بی اصل

626

بدست خویش افگندی تو در پای

سر خود از یکی تا پای بر جای

627

چه خلقی تو چنین آشفته رفتار

که یک جو مینگیرد در تو گفتار

628

من از هر نیک و از هر بد که گفتم

یکی دردت نکرد از صد که گفتم

629

تو شسته چشم از ناشسته رویی

ز خون خویش شستی دست گویی

630

ببد نامی خود گستردهیی پر

برسوایی برهنه کردهیی سر

631

اگر آبت بریزد نیست بیمت

که نفروشد کسی نانی بسیمت

632

ترا دیو هوی دیوانه کردست

خرد را با دلت بیگانه کردست

633

خجل شد گل چنان کز خوی بیاغشت

ز شرم او نقاب از گل فرو هشت

634

بدایه گفت من عاجز ازین کار

بیکسوکی شوم هرگز ازین کار

635

اگر بسیار گویی ور نگویی

مرا یکسانست تا دیگر نگویی

636

چنان سوداش در دل محکم افتاد

که در سنگ آنچنان نقشی کم افتاد

637

مبادا جان من گر سوی او نیست

مبادا چشم من گر روی او نیست

638

بچشم تو اگر آن ماه زشتست

بچشم من چو حوری از بهشتست

639

بچشم تو اگر دیوست پر خشم

بچشم من چو مردم اوست در چشم

640

بچشم خویش کار خویشتن بین

بچشم من جمال یار من بین

641

مدارای دایه زان دلخواه بازم

چو دل او را همی خواهد چه سازم

642

ازین محنت ترا بادا سلامت

که هرگز برنگردم زین ملامت

643

چو دل امّید بهبودی ندارد

ملامت کردنت سودی ندارد

644

چه میریزی میان ریگ روغن

بهرزه آب میکوبی بهاون

645

گشادم پیش تو راز نهانی

بگفتم گفتنی اکنون تو دانی

646

ببین تا چند سوگندان بخوردی

که هرگز از سر پیمان نگردی

647

کنون با آن همه سوگند خورده

ز من می بگسلی پیوند کرده

648

چرا شرمت نمیآید ز رویم

که گویی تا ببرّد شاه مویم

649

ترادیدم چو نرم آهن دلی سخت

ز دایه نیست دلداری زهی بخت

650

دمی نبود که در خونی نگردم

اگر عاشق شدم خونی نکردم

651

تو میگفتی بگو، چون گفته شد راز

شدی در خشم و کردی فتنه آغاز

652

بسی عیب من آتش فشان تو

چو آب از برفروخواندی روان تو

653

چوکارم می بنگشایی تو آخر

بچه کارم همی آیی تو آخر

654

چو صیدی مرده در شستم فتادی

چو پای مور در دستم فتادی

655

چو پیش دام بگرفتی مراتو

گرفته میزنی ای بیوفا تو

656

دلیری گر دلیری را گرفتی

زهی شیری که شیری را گرفتی

657

نباید بامنت زین بیش آویخت

که هر مرغی بپای خویش آویخت

658

بده آبم چو قرعه بر من افتاد

که باتو نان من در روغن افتاد

659

مکن ای نرم زن با من درشتی

که ما بر خشک میرانیم کشتی

660

شدم در پای محنت پست تو من

فرو کوبم بسی از دست تو من

661

ترا چون مردمان گر شرم بودی

مرا پشتی برویت گرم بودی

662

چو گربه نقد بیند دیگ سرباز

نیابد شرم، سگ به زوبدر باز

663

بگفت این و خروشی سخت برداشت

بچشم دایه رخت از تخت برداشت

664

چو دایه این سخن بشنید از خشم

دل خونین برون افگند از چشم

665

بگل گفت از هوا دلگرم کردی

مرا صد باره بی آزرم کردی

666

ز پیش خویش صد بارم براندی

بخواری آستین بر من فشاندی

667

سگم خواندی و بانگم بر زدی تو

چو گربه زود در بانگ آمدی تو

668

ترا صد بار گفتم هوش میدار

سخن در گوش گیر و گوش میدار

669

اگر رازیت باشد فرصتی جوی

دهان برگوش من نه راز برگوی

670

زبان بود اینکه با دوشم نهادی

دهان بود اینکه بر گوشم نهادی

671

لباس نیکنامی بردریدی

بزر خواری و بدنامی خریدی

672

چو گل پاسخ شنود از جای برجست

ز چشم دایه جایی دور بنشست

673

بیک ره صبر ازو زنجیر بگسست

بزخم او زه صد تیر بگسست

674

ز آه و نالهٔ آن ماهپاره

بیک ره در خروش آمد ستاره

675

زمین پر گرد گشت از آة سردش

فلک پر درد شد از سوز دردش

676

دلش در آتش و تن مانده در آب

نه خوردش بود ازین اندیشه نه خواب

677

نه بادایه سخن گفت و نه باکس

که یار من درین محنت خدابس

678

همه بیچارگان را غمگسار اوست

همه وقتی همه جاییت یار اوست

679

رضای او طلب تا زنده گردی

خداوندی مکن تا بنده گردی

680

خداوندا دلم را بنده گردان

بفضلت مردهیی را زنده گردان

681

دلم میخواهد از تو یاری تو

کرامت کن مرا بیداری تو

682

دلا افسانه گفتن شرع و دین گفت

چرا گفتی که آوردت بدین گفت

683

دمی کانرا بها آید جهانی

پی آن دم نمیگیری زمانی

684

گرفتی از سر غفلت کم خویش

نمیدانی بهای یک دم خویش

685

ازین غفلت چو فردا گردی آگاه

پشیمانی ندارد سودت آنگاه

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

کنیزک را چو وقت مرگ آمد

درخت عمر او بی برگ آمد

عطار»خسرونامه»بخش 16 - آغاز داستان

اگلی نظم

الا ای قمری مست خوش آواز

ازین خاشاک دنیا خوی کن باز

عطار»خسرونامه»بخش 18 - خطاب با حقیقت جان در معنی زاری كردن گلرخ

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور