صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 17 - دیدن گل هرمز را در باغ و عاشق شدن

بخش 17 - دیدن گل هرمز را در باغ و عاشق شدن

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

الا ای پیک باز تیز پرواز

چو در عالم نداری یک هم آواز

22

دمی گر میزنی بر انجمن زن

نفس بیخویشتن با خویشتن زن

33

چو یک همدم نمی‌بینم زمانیت

که خواهد بود همدم در جهانیت

44

تو خود را تا ابد محرم تمامی

که هم همخانه هم همدم تمامی

55

بگوی این قصّه و با خویشتن گوی

به خوشگویی ببر از خویشتن گوی

66

چنین گفت آن سخن ساز سخن سنج

که برده بود عمری در سخن رنج

77

که شاهنشاه خوزی دختری داشت

که هر موییش در خویی سری داشت

88

سمنبر خواهر بهرام بودی

گلش اندام و گُلرخ نام بودی

99

بنگشادی شکر از شرمگینی

گلش میخواندند از نازنینی

1010

اگر عاقل بدیدی نقش رویش

شدی دیوانهٔ زنجیر مویش

1111

وگر دیوانه دیدی روی آن ماه

چو عاقل آمدی زان نقش با راه

1212

همه صورتگران صورت آرای

ز رویش نقش بردندی به هر جای

1313

که نقشش بود دل را نقش بر سنگ

چو مویش برد رویش نقش ارژنگ

1414

چو مثل نقش گل در هیچ حالی

نبود امکان نقشی و جمالی

1515

چو نقاشان لطیفش نقش بستند

قلم بر نقش حُسن او شکستند

1616

زبانها پر ز شرح حال او بود

بر ایوانها همه تمثال او بود

1717

نبودی ماه را اندازهٔ او

ز مه بگذشته بود آوازهٔ او

1818

کمین بر انس و جان زلفش چنان داشت

که هر موییش جانی بر میان داشت

1919

کمان را پرّ زاغ هر دو ابروش

کشیده تا به گوش از زاغ گیسوش

2020

هزاران قلب بشکسته بدیده

از آن مژگان صف بر صف کشیده

2121

به رخ بر هر بتی خالی دگر داشت

ولیکن خال او حالی دگر داشت

2222

رخ شیرینش لعلی بود در پوست

بر سیمینش سیمی بود دل دوست

2323

لب جان بخش او را آب حیوان

شده چون صورتی بیجان در ایوان

2424

دهانش تُنگ شکّر لیک گلرنگ

چو چشم مردم دیده ولی تنگ

2525

بسی در چشم مردم داشتی گوش

که سیمایش کند در چشمهٔ نوش

2626

ولی چون رهگذر بربسته بودی

امیدش منقطع پیوسته بودی

2727

دهانی چون دهان همزه یک نیم

چو اقلیمی شکر در چشم یک میم

2828

زهی ملکی که در اقلیم او بود

که عالم پر شکر از میم او بود

2929

میان میم بی نون حرف سین داشت

ولی در لعل سی دُرّ ثمین داشت

3030

چهی در سیم داشت آن سنگدل ماه

رسن افگنده مشکین بر سر چاه

3131

اگر خود بیژن مردانه بودی

ز عشق چاه او دیوانه بودی

3232

بلوری را که آبش زیر پل بود

غلام ساعد سیمین گل بود

3333

به بالا بود چون سرو بلندی

نبودش هیچ باقی جز سپندی

3434

دل عشّاق خود بود آن سپندش

که میسوخت آتش لعل چو قندش

3535

شده هر موی بر حسنش دلیلی

چه چیزش بود در خور جز که نیلی

3636

همه خوبان مصر حسن، آن نیل

کشیدندی به نام او به تعجیل

3737

ز دارالملک حسنش دار و گیری

همه چیزیش نقد الّا نظیری

3838

نظیرش بود گر خود گاهگاهی

همی کردی در آیینه نگاهی

3939

ز بس کاوازهٔ او شد پدیدار

به جان گشتند شاهانش خریدار

4040

یکی شه بود در شهر سپاهان

که بودندی غلامش پادشاهان

4141

نه چندانی بزرگی بود او را

که بتوان گفت شرحی زود او را

4242

گل سیراب را خواهندگی کرد

تلطفها نمود و بندگی کرد

4343

بسی نوبت زر و زاری فرستاد

به دلبر دل به سرباری فرستاد

4444

که سوی ما فرست آن سیمبر را

که قدری نیست اینجا سیم و زر را

4545

میان سیم و زر سازم نشستش

کلید گنج بسپارم به دستش

4646

چو از من میگشاید این چنین نقد

ترا بی نسیه باید بستن این عقد

4747

جهان را نیست شهزادی به از من

که خواهی یافت دامادی به از من

4848

شکفت از کار گلرخ شاه شاهان

که رُست او را نباتی در سپاهان

4949

چو سالی بگذرد پیش سپاهی

پس از سالی ببندد عقد ماهی

5050

شه آن اندیشه در دل همچو جان داشت

ولیکن چرخ در پرده نه آن داشت

5151

قضا را گلرخ دلبر چو ماهی

به بام قصر بر شد چاشتگاهی

5252

تماشا را برآمد تا لب باغ

نهادش آن تماشا بر جگر داغ

5353

به زیر بید هرمز بود خفته

ز مستی عقل زایل هوش رفته

5454

قبا از بر چو گل در پای کرده

خطش بر ماه شهر آرای کرده

5555

کتان غلغلی نو در بر گل

ازو غلغل در افتاده به بلبل

5656

هزاران حلقه پیش مه فگنده

ذُؤابه بر میان ره فگنده

5757

رُخی چون گل لبی چون چشمهٔ نور

چه گویم از لب و دندان گل دور

5858

از آن چاهش که در زیر ذقن بود

چو یوسف عقل خونین پیرهن بود

5959

سر زلفش رسن افگنده بر ماه

دل گل زان رسن رفته فرو چاه

6060

سر آن حلقه‌های زلف پر چین

شده در گردن گل طوق مشکین

6161

به تلخی پستهٔ شورش دلازار

به شیرینی چو شکّر تیز بازار

6262

رخش لاف جهان آرای میزد

جهان را حسن او سر پای میزد

6363

خطی چون مشک و رویی همچو ماهی

چو گل در بر فگنده خوابگاهی

6464

شده سرو بلندش بر زمین پست

میان سایه و خورشید سرمست

6565

خط چون طوطیش در سایهٔ بید

دُم طاوس نر در عکس خورشید

6666

خرد بر گرد راه او نشسته

عرق بر گرد ماه او نشسته

6767

کمند عنبرینش خم گرفته

گل صد برگ او شبنم گرفته

6868

غم عشقش زهی سودای بی سود

لب لعلش زهی حلوای بی دود

6969

چو گل را نرگس تر بر مه افتاد

دلش چون ماهتابی در ره افتاد

7070

چو گلرخ آن سمنبر را چنان دید

چو جانش آمد به روی او جهان دید

7171

ز عشقش آتشی در جانش افتاد

که دردی سخت بی درمانش افتاد

7272

دلش در عشق معجون جنون ساخت

رخش از اشک صد هنگامه خون ساخت

7373

چو در دام بلای عشق آویخت

هزاران دانهٔ خون بر رخش ریخت

7474

بدانسان غمزهٔ او دل ربودش

که گفتی غمزه خون آلود بودش

7575

دلش در پای دلبر سرنگون شد

سر خود برگرفت و رفت خون شد

7676

چو مرغی در میان دام میسوخت

وزان آتش چو عود خام میسوخت

7777

دم سرد از جگر میزد چو کافور

فرو میبرد آب گرم از دور

7878

چو ابر نوبهاری اشک ریزان

چو گلبرگ از صبا افتان و خیزان

7979

بمانده در عجب حالی مشوّش

ز دست دل دلی در دست آتش

8080

دلش صد داستان بر عشق خوانده

چو شخصی بی خرد در عشق مانده

8181

خرد با عشق بسیاری بکوشید

ولیکن عشق یکباری بجوشید

8282

همی بدرید جان آن سرو سرمست

به جای جانش آمد جامه در دست

8383

بزد دست و قصب از مه بیفگند

کمند دلشکن در ره بیفگند

8484

جهان بر چشم او زیر و زبر شد

بیفتاد و ز مستی بیخبر شد

8585

چگونه پر زند در خون و در گل

میان راه مرغ نیم بسمل

8686

چنان پر میزد آن مرغ دل افگار

که از جان و ز دل میگشت بیکار

8787

جهان عشق دریای عظیمست

سفینه چیست عقلی بس سلیمست

8888

تو تا مشغول بیتی و سفینه

از آن دریات نبود نم به سینه

8989

دلش ناگه به دریایی فرو شد

به کنج محنتش پایی فرو شد

9090

میان آتش سوزان چنان بود

که نتوان گفت کز زاری چسان بود

9191

چو طفلی شیر خواره تشنهٔ آب

ز رنج تشنگی جان داده در تاب

9292

چو مرغی بی زبان محتاج دانه

نه بالی نه پری نه آشیانه

9393

چو ماهی زآب خوش بیرون فتاده

میان ریگ غرق خون فتاده

9494

چو موری پر فگنده پای کنده

نگونساری به طاسی در فگنده

9595

چو آن پروانه اندر پیش آتش

میان سوختن جان میدهد خَوش

9696

دو دیده خیره و دو دست بر دل

چو نقش سنگ، پایش مانده در گِل

9797

بمانده بی کلیدی مشکل او

جگر تفته ز ره رفته دل او

9898

به دل گفت این چه آتش بود آخر

که از جانم برآمد دود آخر

9999

دلم سرگشتهٔ نامحرمی شد

عروسی من اکنون ماتمی شد

100100

برفت از دست من سر رشتهٔ دل

ز دست دل شدم سرگشتهٔ‌ دل

101101

ز دست تو به جان آیم دلا زود

که آوردی چنین پای گل آلود

102102

که داند کانچه در جان من افتاد

چگونه عقل ازو بر گردن افتاد

103103

که داند کانچه دل بر موج خون کرد

سر آخر از کجا خواهد برون کرد

104104

چه سازم یا کرا برگویم آخر

که گل را باغبانی جویم آخر

105105

چگونه ما دو را با هم توان داد

که من شهزاده‌ام او باغبان زاد

106106

نه بتوان گفت با کس این سخُن را

نه نتوان خواستن آن سرو بن را

107107

نه دل را روی آزادیست زین بند

نه گل را یک شکر روزیست زین قند

108108

نه چشم از روی وی بر میتوان داشت

نه او را نیز در بر میتوان داشت

109109

اگر این راز بگشایم زمانی

به زشتی باز گویندم جهانی

110110

بسی به گر لته در حلق مانم

ازآن کاندر زبان خلق مانم

111111

خدایا می‌ندانم هیچ تدبیر

شدم دیوانه زان موی چو زنجیر

112112

اگر جانست بیش اندیش دردست

وگر دل سیل خون در پیش کرده‌ست

113113

کمابیشیِ من پیداست آخر

ز خون من چه خواهد خاست آخر

114114

جهان از مرگ من ماتم نگیرد

ز مشتی استخوان عالم نگیرد

115115

بگفت این و به صد سختی از آن بام

فروتر شد به صد سختی به ناکام

116116

نه یک همدم که یک دم راز گوید

نه یک محرم که رمزی باز گوید

117117

همی شد از هوای خویش در خشم

همی گشت آه در دل اشک در چشم

118118

از آن شد تفته اندر عشق جانش

که میجوشید مغز استخوانش

119119

چو مستی تشنه دل پر سوز مانده

لبش بی آب جان افروز مانده

120120

کسی لب تشنه پیش آب حیوان

چگونه ترک گوید ترک نتوان

121121

چو گردانید روی از روی هرمز

ز دست دل شد آن بت‌روی عاجز

122122

ز دست عشق غوغا کرد ناگاه

بدان نظّاره آوردش دگر راه

123123

دلش گردن کشید از دلنوازش

فلک آورد گردن بسته، بازش

124124

نمیآورد گل طاقت دگربار

بشورید ای خوشا شور شکر بار

125125

دلش در بیخودی شد واقف عشق

صلا در داد جان را هاتف عشق

126126

همی زد مژه و خوناب میریخت

ز بادام اشک چون عنّاب میریخت

127127

به دل میگفت آخر این چه حالست

ز هرمز خار در پایت محالست

128128

به خوبی گرچه بی مثل جهانست

ولی تو پادشاه او باغبانست

129129

بگو تا چون تو هرگز نازنینی

کجا جسته‌ست زینسان همنشینی

130130

چگونه آب با آتش شود یار

بسی فرقست از طاوس تا مار

131131

جهانداری به غوری کی توان داد

سلیمانی به موری کی توان داد

132132

چو جان در آستینش شد دلاویز

علم زد عشق او چون آتش تیز

133133

به هر پندی که داده بود خَود را

شد آن هر پند او بندی خِرَد را

134134

ازآن پس دل ز جان خویش برداشت

خرد را پیش عشق از پیش برداشت

135135

زبان بگشاد عشق نکته پرداز

خرد را گوشمالی داد ز آغاز

136136

که گرچه نام هرمز روستاییست

ولی بر وی نشان پادشاییست

137137

اگر هرمز ندارد نیز اصلی

ترا مقصود از اصلست وصلی

138138

چو جای وصل دارد اصل کم گیر

ز صد گونه هنر یک فصل کم گیر

139139

چو هم نیکو بود هم خوش،‌ گدایی

بسی خوشتر ز ناخوش پادشایی

140140

ترا روی نکو باید نه شاهی

نکو رویست او دیگر چه خواهی

141141

شکر چون در صفت افتاد شیرین

شکر خور، می چه پرسی از کجاست این

142142

گدایی سرکه و شاهیست شکّر

ترا صفرا بکشت این هر دو بهتر

143143

گلی تو او درین باغست بلبل

بسی خوشتر سراید بلبل از گل

144144

گلی تو او لبی دارد شکر ریز

تو بیماری به شکّر گل درآمیز

145145

چوعشق از هر طریقی گفت برهان

خرد الزام گشت و عقل حیران

146146

اگرچه بود گلرخ شاهزاده

ولی شه مات شد از یک پیاده

147147

چو عشق آن شیوه شرح یار دادی

دل او بیش ازو اقرار دادی

148148

نه زانسان بود گل را عشق هرمز

کزو زایل شدی چون عقل هرگز

149149

ز بس کالقصه دزدیده نگه کرد

جهان بر نرگس ساحر سیه کرد

150150

به دل میگفت ای دل کارت افتاد

بزن جان را که او دلدارت افتاد

151151

ز دل تا صبر صد فرسنگ بیشست

ز جان تا عشق مویی راه پیشست

152152

چه سازم می‌بباید ترک جان گفت

کسی کو کاین سخن با او توان گفت

153153

مرا نادیده ماه و آفتابی

شدم زین ماه دیدن ماهتابی

154154

مثال آنکه جانی یافت دل شد

به رسوایی مثال من سجل شد

155155

چو من ماهی که خورشید دل افروز

جهان بر روی من بیند همه روز

156156

چو من سروی که صد سرو سرافراز

ز قد من کند آزادی آغاز

157157

چو من حوری که حوران بهشتی

ز من بر خشک میرانند کشتی

158158

چو من درّی که گر دریا زند جوش

کنم یک یک دُرش را حلقه در گوش

159159

چو من لعلی که یاقوت نکو رنگ

گرفت از خجلت من قلعه در سنگ

160160

چو من شمعی که چون من رخ فروزم

چو شمعی شمعدان مه بسوزم

161161

چو من گنجی که شب پیروز گردد

گر از زلفم طلسم آموز گردد

162162

ندارد زهره‌ای آن زهرهٔ مست

که داند داشت زیر کوزه‌ام دست

163163

مه رخشنده با این نور دادن

نیارد کفش پیش من نهادن

164164

اگر چون صبح بر گردون بخندم

ز پسته راه بر گردون ببندم

165165

اگر صد چرب گوی آید به حربم

به چربی بر همه خوبان بچربم

166166

اگر زلفم برافشاند سیاهی

نخست از مه درآید تا به ماهی

167167

وگر رویم ببیند ماه ازین روی

نهد از آسمانم بر زمین روی

168168

ز چشم گاو میشم شیر افلاک

شود مست و زند دنبال بر خاک

169169

ز بوی طرّه مشکین من حال

بر آید مرغ مخمل را پر و بال

170170

هزاران جان شریک موی جعدم

چو برقی باز میدوزد به رعدم

171171

کجا آرد بلوری در برم تاب

که از شرم تنم شد سیم سیماب

172172

لبم را خود صفت نتوان که چونست

که وصف او ازین عالم برونست

173173

ز ترّی آب حیوان ناپدیدست

که از شرم لبم ظلمت گزیده‌ست

174174

به لب گه جان دهم گه جان ستانم

ز خوبی هیچ باقی می‌ندانم

175175

لبم گر باده‌ای بخشد به ساقی

از آن مستی نماند هیچ باقی

176176

کنون با این همه صاحب جمالی

دل لایعقلم شد لاابالی

177177

دلی با من بسی در پوست بوده

به جان شد دشمن من دوست بوده

178178

به یک دیدن که دید او روی هرمز

مرا گویی ندید او روی هرگز

179179

به خونم تشنه شد وز سینه بگریخت

ز من آن محرم دیرینه بگریخت

180180

گهی در چین زلفش ره به در برد

گهی راهی به هندستان به سر برد

181181

گهی در زنگبار مویش افتاد

گهی در بند روم رویش افتاد

182182

گهی شکّر خورد آب حیاتش

گهی در خط شود پیش نباتش

183183

گهی زان خنده مست مست گردد

گهی زان غمزه چابک دست گردد

184184

گهی بر پستهٔ او شور آرد

گهی بر شکّر او زور آرد

185185

گهی بر خطّ او در قال آید

گهی بر خال او در حال آید

186186

گهی در نرگسش حیران بماند

گهی در مجلسش طوفان براند

187187

نمیدانم که تا هرگز کند رای

به سوی گل چنین دل در چنین جای

188188

ز دست این دل پر شیون خویش

همی پیچم چو دست اورنجن خویش

189189

دل مستم اگر فرمانبرستی

بسی کار دلم آسان‌ترستی

190190

چه کرد این دل که خون شد در بر من

که این از چشم آمد بر سر من

191191

تو ای دیده چو خود کردی نگاهی

به سر میگرد در خون سیاهی

192192

به یک نگرش بسی بگریستی تو

ندانم تا چرا نگریستی تو

193193

کنون جز صبر، من رویی ندارم

ز صبر ارچه سر مویی ندارم

194194

اگر از سنگ و از آهن کنم صبر

دلم را بی قراری بارد از ابر

195195

به آخر چون فرو شد طاس سیماب

برآمد شاه هرمز را سر از خواب

196196

چو شد بیدار ماه مست خفته

گل سیراب شد از دست رفته

197197

چو زیر بید سر برداشت مویش

نهانی گل به روزن برد رویش

198198

ز مستی چشم میمالید هرمز

که فندق سود بر بادام هرگز

199199

چو یافت از فندقش بادام او تاب

ز فندق گشت بادامش چو عنّاب

200200

تو گفتی نرگسش سرخی ازآن داشت

که از خون ریزیش گلرخ نشان داشت

201201

چو زلف عنبرین بفشاند از گرد

گل بی دل گلابی گشت از درد

202202

چو از بستر کلاه آورد بر ماه

فلک پیشش کله بنهاد بر راه

203203

چو دست دُر فشان بر خط نهاد او

به خون خلق عالم خط بداد او

204204

چو موی مشک رنگ از راه برداشت

ز ناف آهوان، مشک آه برداشت

205205

چو زلف از زیر پای آورد بر دوش

بخاست از سبزپوشان فلک جوش

206206

چو روی از گرد ره در آب شست او

هلاک ماه روشن روی جست او

207207

چو در رفتن قدم برداشت هرمز

دل گل رفت و تن افتاد عاجز

208208

درآمد آتش عشق جگر سوز

گرفت از پیش و پس راه دل افروز

209209

گل سیراب بر آتش بمانده

گلاب از جزع بر آنش فشانده

210210

صبوری کوچ کرده عقل رفته

دل افتاده خرد منزل گرفته

211211

جگر خسته بصر خونبار مانده

دهن بسته زبان بیکار مانده

212212

جهان بر چشم او تاریک گشته

اجل دور از همه نزدیک گشته

213213

بهشتی زین جهان بیرون گذشته

برو سیلابهای خون گذشته

214214

بدینسان مانده بود آن ماهپاره

که تا بر چرخ پیدا شد ستاره

215215

ز طاوس فلک بنمود محسوس

مه نو چون هلال پرّ طاوس

216216

چو مه رویی بود صاحب جمالی

کشندش نیل بر شکل هلالی

217217

درین شب شکل ماه نو رسیده

هلالی بود بر نیلی کشیده

218218

شهی در حجرهٔ چارم بخفته

به مهری ماه را در برگرفته

219219

یکی جاندار خونی بر سر شاه

بلی بی خون ندارد جان وطن گاه

220220

شده در پاسبانی هندوی چست

نه او مقبل نه زو یک نیکوی رست

221221

یکی اقضی القضاتی پیشگه را

مزوّر ساخته معلول ره را

222222

بتی زانو مربع‌وار کرده

مثلث ساخته عود از سه پرده

223223

دبیر منقلب پیر و جوانی

قلم در خط شده زو هر زمانی

224224

عروس شب چنان پیرایه‌ور بود

که چون صحن مرصّع پرگهر بود

225225

شب آبستن آنکه در زمانی

بزاده لعبت زرّین جهانی

226226

که داند تا چرا این هر ستاره

درستی می‌نماید پاره پاره

227227

که داند کاین همه پرگار پرکار

چرا گردند در خون نگونسار

228228

فرو میرد شبش شمع چهارم

به روزش کشته آید شمع انجم

229229

چو بسیاری برافروخت و فرو مرد

جهانی را برآورد و فرو برد

230230

گهی مهرش جهان بفروخت بر ماه

گهی مه نیز رویی دوخت بر ماه

231231

چو ماه او چنان مهرش چنینست

بسی در خون بگرداند یقینست

232232

کنون وقت آمد ای مرغ دلارام

که گلرخ را فرود آری ازین بام

233233

چو گل بر بام همچون خار درماند

دلش چون حلقهٔ زیروز برماند

234234

بلا بر جان او بیشی گرفته

وجودش با عدم خویشی گرفته

235235

به خون گشته شبیخون در گذشته

ز شب یک نیمه افزون درگذشته

236236

به صد چشمی چو نرگس در نظاره

به گل بر، خون گرسته هر ستاره

237237

سیه پوشیده شب در ماتم او

شفق در خون نشسته از غم او

238238

صبا از حال گل آگاه گشته

ز تفّ جانش آتش خواه گشته

239239

هزاران بلبلان نوبهاری

فغان برداشته بر گل به زاری

240240

گل گلگونه چهره دایه‌ای داشت

که در خرده شناسی مایه‌ای داشت

241241

فسونگر بود مرغی چابک اندیش

بدیدی حیلهٔ صد ساله از پیش

242242

به شکلی بوالعجب کار جهان بود

که لعب چرخ با او در میان بود

243243

اگر درجادویی آهنگ کردی

ز سنگی موم و مومی سنگ کردی

244244

چنان در ساحری گیرا نفس بود

که شیخ نجد با او هیچکس بود

245245

دمی کان آتشین دم برگرفتی

اگر بر سنگ خواندی درگرفتی

246246

زبانی داشت در حاضر جوابی

به تیزی چون لب تیغ سدابی

247247

دل سنگین او از مکر پر بود

به غایت سخت خشم و نرم بر بود

248248

چو صبح تیز بی خورشید روشن

دمی دم می‌نزد بی گل به گلشن

249249

چو برگی دل برو لرزنده بودش

که گلرخ گوهری ارزنده بودش

250250

چو تخت زر ز سیمین تن تهی دید

سراچه بیرخ سرو سهی دید

251251

وطن میدید و گوهر دروطن نه

چمن میدید و گلرخ در چمن نه

252252

در ایوان قبلهٔ جمشید می‌جست

چراغی خواست وآن خورشید می‌جست

253253

چو لختی گرد ایوان گام زد او

قدم بر در ز در بر بام زد او

254254

سمنبر اوفتاده دید بر خاک

ز خون نرگس او خاک نمناک

255255

دلش با نیستی انباز گشته

ز شخصش رفته جان پس بازگشته

256256

گسسته عقد و بسیاری گهر زآن

به خاک افگنده چشمش بیشتر زآن

257257

ز خون دیدهٔ آن ماهپاره

شفق گشته هلالی گوشواره

258258

سر زلفش پریشان گشته در خاک

شده توزی لعلش بر سمن چاک

259259

دلش در بر چو مرغی پر همی زد

دمی از دل بر آن دلبر همی زد

260260

چو دایه دید گل را همچنان زار

چو گل شد پای او پرخار از آن کار

261261

چنان برقی به جان او درآمد

که چون رعدی فغان از وی برآمد

262262

گشاد اشک و بسی فریاد دربست

دلش از دست شد و افتاد از دست

263263

ز بانگ او بتان گشتند آگاه

که هر یک میزدندی بانگ بر ماه

264264

گل سیراب را در خون بدیدند

دو چشم دل ز گل در خون کشیدند

265265

بلا دیدند و آتش بهرهٔ گل

فشاندند آب گل بر چهرهٔ گل

266266

چو هر دم آتشی در نی نشیند

چنان آتش به آبی کی نشیند

267267

چو باد صبحدم بر روی گل جست

به آزادی رسید آن سرو سر مست

268268

گل بی دل چو قصد این جهان کرد

دو نرگس برگشاد و خون روان کرد

269269

خیال سبزهٔ خطّش عیان شد

ز نرگس آب بر سبزه روان شد

270270

چو حال خویشتن با یادش آمد

ز هر یک سوی، صد فریادش آمد

271271

سحر از باد سرد او خجل شد

فلک از تفّ جانش گرم دل شد

272272

برفت از هوش شکّر بار سرمست

دگر باره چو بار اوّل از دست

273273

گلی در خون و آتش بوده چندین

چگونه تاب آرد نیست مشک این

274274

گلاب و مشک بر رویش فشاندند

نبود آن، گرد از مویش فشاندند

275275

رخش چون از گلاب و مشک تر شد

گلاب از آه سردش خون جگر شد

276276

بتان در نیم شب ماتم گرفتند

ز نرگس ماه در شبنم گرفتند

277277

به در مشک از سر گیسو بکندند

به فندق ماه یعنی رو بکندند

278278

یکی بستر بیاوردند ز اطلس

به ایوان باز بردندش به ده کس

279279

همه شب دم نزد چون صبح از ماه

که تا پیک سپیده دم زد از راه

280280

چونو شد نوبت روز دلاویز

بر آمد نعرهٔ مرغان شب خیز

281281

چو پروین همچو گرد از راه برخاست

ز باد سرد صبح آن ماه برخاست

282282

چو گل برخاست دل بنشست آزاد

وزان برخاستن برخاست فریاد

283283

چو آن گنج گهر را باز دادند

به صدقه گنج زر را درگشادند

284284

دل همچون کباب و موی چون شیر

کباب آورد و شربت دایهٔ پیر

285285

به گل گفت ای سمن عارض چه دیدی

کزین عالم بدان عالم رسیدی

286286

فتاده قد تو چون سرو بر خاک

به گرد سرو تو توزی شده چاک

287287

مگر توزی ز رویت ریخت در راه

که توزی را بریزد پرتو ماه

288288

زبان بگشاد گلبرگ سمن بوی

که گر از صد زبان گردم سخن گوی

289289

ز صد نتوانم ای دایه یکی گفت

نه از بسیار با تو اندکی گفت

290290

ز دل تنگی شدم بر بام ناکام

که ای من خاک بادی کاید از بام

291291

سوی آن باغ رفتم در نظاره

تماشا چون گلم دل کرد پاره

292292

گلی دیدم چمن آراسته زو

ز هر برگی فغان برخاسته زو

293293

ز بویش بود ریحانی نفس بود

ز رنگش دیده را از لعل بس بود

294294

از آن گل آتشی در دل فتاده‌ست

چو آن بلبل که اندر گل فتاده‌ست

295295

ز شاخی بلبلی چون دید آن گل

به بی برگی فتاد از عشق بلبل

296296

گهی از عشق گل آواز میداد

گهی دل را به خون سر باز میداد

297297

گهی میگشت در یکدم به صد حال

گهی میزد به صد گونه پر و بال

298298

گهی در روی گل نظّاره میکرد

گهی چون گل قبا را پاره میکرد

299299

به آخر آتشی در بلبل افتاد

ز شاخ سبز پیش آن گل افتاد

300300

میان خاک و خون چندان به سر گشت

که از پای و سر خود بیخبر گشت

301301

مرا زان درد‌ آتش در دل افتاد

ز آتش دود دیدم مشکل افتاد

302302

از آن آتش دلم چون دود خون گشت

پلی بستم ز خون بنگر که چون گشت

303303

به یک باره دلم از بس که خون شد

به پل بیرون نشد از پل برون شد

304304

خداوند جهان بیرون شوم داد

درون دل ز سر جایی نوم داد

305305

وگرنه باز ماندم در هلاکی

چو ماهی بودمی بر روی خاکی

306306

دو اسبه سوی رفتن داشتم ساز

فرستادم کنون ناگاه خر باز

307307

پس آنگه دایه گفت ای گلرخ ماه

چو خورشیدی دلت شد گرم ناگاه

308308

ندادی گوش و مستی تیز خشمی

چو خورشیدت رسید ای ماه چشمی

309309

حدیث مرد حکمت گوی نیکوست

که چشم بد بلای روی نیکوست

310310

ببین تا گفته‌ام زین نوع چندی

که بر سوزید هر روزی سپندی

311311

مرا جانیست وان در صدق پیشست

که جای صد هزاران صدقه بیشست

312312

چو شمع آسمان آمد پدیدار

ستاره بیش شد پروانه کردار

313313

چو این زرّین سپر زد بر فلک تیغ

چو جوشن شد ز تیغش بر فلک میغ

314314

به سلطانی نشست این چتر زر بفت

ز سیر چتر او آفاق پر تفت

315315

چو شب شد روز این درّ شب افروز

به باغم گفت دل میخواهد امروز

316316

بیندازید گرد حوض مفرش

که دارم سینه‌ای چون حوض آتش

317317

ندیدم در جهان زین حوض خوشتر

که گویی آب او هست آب کوثر

318318

چو من بر حوض زرّین غوطه خَوردم

چرا پس گرد پای حوض گردم

319319

چو آبم برد آب حوض زین پیش

چرا میریزم آب حوض زین بیش

320320

گلاب از نرگسان صد حوض راندم

ز خجلت در عرق چون حوض ماندم

321321

بدانسان شد دلم زین حوض فرتوت

که شد این حوض بر من حوض تابوت

322322

که من بر حوض دیدم روی آن گل

چو آب حوض رفتم سوی آن گل

323323

چو شد دور از کنار حوض ماهم

کنون آب از میان حوض خواهم

324324

به گرد حوض خواهم بارگاهی

که گرد حوض خواهم گشت ماهی

325325

کسی کو بر لب حوضی باستاد

نظر آنگه به غوّاصی فرستاد

326326

نگونسار آید او در دیدهٔ خویش

ازین حوضم نگونساریست در پیش

327327

اگر از دست شد پایم به یکبار

که گشتم گرد پای حوض بسیار

328328

اگر این حوض خود صد پایه باشد

به سر گشتن مرا زو مایه باشد

329329

شکر با گل به یکجا نقد باشد

شکر بر حوض بهر عقد باشد

330330

گلم من با شکر در بر نشستم

شکر بر حوض دیدم عقد بستم

331331

ز حد بگذشت ازین حوضم فسانه

کنون ما و می و این حوضخانه

332332

به گرد حوض تخت زر بیارند

می و حوران سیمین‌بر بیارند

333333

که تا زآواز چنگ و نالهٔ نای

به جای آید دل این رفته از جای

334334

چرا باید ز هر اندیشه فرسود

که گر شادیست ور غم بگذرد زود

335335

کنون باری چرا غمناک گردیم

که میدانیم روزی خاک گردیم

336336

زمانی کام دل با هم برانیم

کزین پس میندانم تا توانیم

337337

یکی شاهانه مجلس ساز کردند

سماع و نقل و می آغاز کردند

338338

برون کردند هرمز را از آن باغ

دل گل یافت چون لاله از آن داغ

339339

سبب او بود شادی و طرب را

چرا پس برگرفتند آن سبب را

340340

نگین حلقهٔ آن جمع او بود

ندیدند از رخ چون شمع او دود

341341

چرا کردند از آنجا شمع را دور

که بی شمعی نباشد جمع را نور

342342

چو مطرب زیر گل بستر بیفکند

ز لحن چنگ بلبل پر بیفکند

343343

پری رویان دیگر همچو لاله

گرفته شیشه و جام و پیاله

344344

پری‌رویی کزان یک شیشه خَوردی

به افسون صد پری در شیشه کردی

345345

ز پیش چارسوی مجلس ناز

منادی‌گر شده چنگ خوش آواز

346346

چو شد آواز بیست و چار در گوش

چه بیست و سی که صد بودند مدهوش

347347

پریزادی ز جن و انس آمد

عجب نوعی حریف جنس آمد

348348

حریفی زهره طبع و آب دندان

چو خورشید آتشین چون صبح خندان

349349

بریشم را به ناخن ساز میداد

ز پرده هاتفی آواز میداد

350350

چو بانگ چنگ در بالا گرفتی

دل از سینه ره صحرا گرفتی

351351

ز پرده نغمه را بر تار میزد

دم عیسی ز موسیقار میزد

352352

چو پیش آورد از رگ او ره راست

دل از طبع مخالف طبع برخاست

353353

نمود از ناخنی علم و عمل را

به گفت از پردهٔ خوش این غزل را

354354

کجایی ای چو جان من گرامی

بیا گر بر دو چشمم میخرامی

355355

بجز تو در جهان حاصل ندارم

برون از تو درون دل ندارم

356356

دلی گر هست بی نامت دژم باد

چنان دل را ز عالم نام گُم باد

357357

قرارم برد زلف بیقرارت

به آبم داد لعل آبدارت

358358

نمودی روی از من زود رفتی

چو آتش درزدی چون دود رفتی

359359

چو بی روی تو جشن از رشک سازم

کباب از دل شراب از اشک سازم

360360

چنان دل مست شد از تو به یکبار

که تا محشر نخواهد گشت هشیار

361361

خوشا عشقی که باشد در جوانی

خصوصا گر بود با کامرانی

362362

خوشا با یار کردن دست در کش

خصوصا گر بود یار تو سرکش

363363

خوشا از لعل او شکّر چشیدن

خصوصا گر به جان باید خریدن

364364

چو بشنید این سخن گلروی از چنگ

ز مژگان کرد بر گل اشک او رنگ

365365

شد از بادام ماهش پر ستاره

به فندق فندقی را کرد پاره

366366

چو گل نازک دلی پر عشق و سرمست

سماع و می صبوری چون دهد دست

367367

چو شهزاد از صبوری گشت درویش

ز بیهوشی بزد یک نعره بی خویش

368368

وجودش از دو عالم بیخبر گشت

ز دو عالم برون جای دگر گشت

369369

همه رامشگران بر گرد آن ماه

به زاری میزدند از راهُوی راه

370370

گل اندر پرده زان پرده به سر گشت

دو چشم پرده‌دارش پرده‌در گشت

371371

درآمد عشق و گل بیخود فروشد

خدا دانست و بس جایی که او شد

372372

چنان در عشق آن دلدار پیوست

که بگسست از خود و در یار پیوست

373373

به خوابش دید لب بر لب نهاده

چو شکّر بر لب گل لب گشاده

374374

گرفته موی او پیچیده در دست

فتاده روی بر هم خفته سر مست

375375

بدو گفت ای نگار ناوفادار

جفا ورزد کس آخر با چو من یار

376376

چنین خود بیوفایی چون کنی تو

به باغ آیی مرا بیرون کنی تو

377377

سوی باغ آمدی بشکفته چون گل

مرا از آشیان راندی چو بلبل

378378

چو تو در عشق چون بلبل نباشی

اگر بلبل برانی گل نباشی

379379

چرا راندی مرا تا بر گل مست

چو بلبل کردمی زاری به صد دست

380380

چو گل بشکفتی و خوارم نهادی

چو یوسف صاع در بارم نهادی

381381

چو گل بشنود آن از خواب برجست

زبان بگشاد و صد فریاد دربست

382382

به زاری همچو چنگی پر الم گشت

رگ و پی بر تنش چون زیر و بم گشت

383383

روان شد خون ز چشم سیل بارش

ز خون چشم پر خون شد کنارش

384384

گل بی‌دل ز بیخوابی چنان بود

که از زاری چو برگ زعفران بود

385385

چو دید آن خواب عشقش گشت بسیار

شدش زان خواب چشم فتنه بیدار

386386

گل آشفته را یکدم کفایت

گل بسرشته را یک نم کفایت

387387

غم یعقوب را یادی تمامست

گل صد برگ را بادی تمامست

388388

چو کار از دست شد گلرخ برآشفت

دگر کارش صلاحیت نپذرفت

389389

گل تر را جگر خشک و نفس سرد

تنش گرمی گرفت و گونه شد زرد

390390

چو تب در گل فگند از عشق تابی

عرق ریزان شد از گل چون گلابی

391391

شبان روزی در آن تب زار میسوخت

تنش همواره ناهموار میسوخت

392392

چو خاتون سرای چرخ خضرا

برآورد آستین از جیب مینا

393393

بگردید و ز رخ برقع برانداخت

به عالم آستین پر زر انداخت

394394

پزشگان را بیاوردند دانا

برای درد آن گلبرگ رعنا

395395

پزشک آخر دوای گُل چه داند

که گُل را باغبان درمان تواند

396396

بباید باغبانی همچو هرمز

وگرنه گُل نگردد تازه هرگز

397397

چو باشد بر سر گل باغبانی

به گل نرسد ز هر خاری زیانی

398398

علی الجمله دوا کردند یک ماه

نشد یک ذرّه آن خورشید با راه

399399

دوای عشق کردن رو ندارد

که درد عاشقان دارو ندارد

400400

ز درمان هر زمان دردش بتر گشت

صبوری کم شد و غم بیشتر گشت

401401

چو درمان می‌نپذرفت آن سمنبر

به ایوان باز بردندش به منظر

402402

به آخر به شد و بر بام شد باز

چو مرغ خسته پیش دام شد باز

403403

چو بُد مرغ دلش پرّیده از بام

به سوی بام زد بار دگر گام

404404

چو مرغی برکنار بام میگشت

به پای خویش گرد دام میگشت

405405

از آن بر بام داشت آن مرغ امّید

که تا هادی شود در پیش خورشید

406406

دلش بگذاشت چون مرغی وطن را

که دید آن مرغ جان خویشتن را

407407

دلش در آرزوی چینه برخاست

چو مرغ از چارچوب سینه برخاست

408408

دلش چون مرغ وحشی در غلو بود

صفیر مرغ، بازش آرزو بود

409409

دلش پر میزد و بیشرم میرفت

چو مرغی در هوای گرم میرفت

410410

دلش برداشته چون مرغ آواز

که ای هرمز بیا چینه درانداز

411411

صفیری زن مرا آخر سوی بام

که چون من مرغ ناید تیز در دام

412412

نظر بگشای تا بر بامت افتد

چو من مرغی مگر در دامت افتد

413413

چو سر از چینه گردی در کمندم

به دست خویشتن نه پای‌بندم

414414

مرا بر چینهٔ خود آشنا کن

چو هادی گردم از دستم رها کن

415415

وگر هادی نگردم دل بپرداز

بزن دست و بپیش بازم انداز

416416

من آن مرغم که بی تو هیچ جایی

نجویم جز هوای تو هوایی

417417

من آن مرغم که زرّین بود بالم

بسوخت آن بالم و برگشت حالم

418418

من آن مرغم که از یک دانهٔ تو

بماندم تا ابد دیوانهٔ تو

419419

تلطّف کن دمی با همدمی ساز

دلم را از مدارا مرهمی ساز

420420

بگفت این و فرو افتاد بر بام

همه بام از سرشکش گشت گل فام

421421

چه گویم همچنین آن عالم افروز

به گرد بام میگشتی شب و روز

422422

همه گر صبحدم گر شام بودی

تماشاگاه گل بر بام بودی

423423

بسی بر بام میشد شام و شبگیر

به تهمت اوفتاد آن دایهٔ پیر

424424

گل ارچه راز دل با کس نمیگفت

سرشک روی او روشن همی گفت

425425

به شب در خواب دیدش گشت جوشان

بجست از جای گریان و خروشان

426426

ز بس آتش دلش چون جوی خون شد

کفش بر لب زد و از سر برون شد

427427

چو عشق از در درآمد گام برداشت

گل بی صبر راه بام برداشت

428428

برهنه پای و سر بر بام میشد

برای کام دل ناکام میشد

429429

جهانی بود در زیر سیاهی

بیارامیده در وی مرغ و ماهی

430430

شبی در زیر گرد تند پنهان

چو دوده ریخته بر روی قطران

431431

شبی چون زنگی اندر قیر مانده

عروس روز در شبگیر مانده

432432

شد آگه دایه و گل را چنان دید

ز تخت زر سوی بامش روان دید

433433

فغان برداشت کاخر این چه حالست

ز کم عقلان چنین حالی محالست

434434

چه گمراهیست کاکنونت گرفته‌ست

نداری عقل یا خونت گرفته‌ست

435435

گره بر جان پُر تابم زدی تو

چه رنگست اینکه در آبم زدی تو

436436

به هر ساعت سوی بام آوری رای

شوی گیسو کشان چون چنگ در پای

437437

یقین دانم که کارت مشکل افتاد

کزین مشکل بس آتش در دل افتاد

438438

زبان بگشای تا مشکل چه داری

خدا داند که تا در دل چه داری

439439

اگر گویم چه میسازی تو بر بام

مرا گویی که تا دل گیرد آرام

440440

کجا باور کند دایه ز گل این

کجا بیرون شود با من به پل این

441441

اگر بر تخت زرّین شب گذاری

ز بس سستی تو گویی جان نداری

442442

وگر بر بام باید شد به بازی

شوی تو شوخ دیده جرّه بازی

443443

چو اسبی تند باشی بر شدن را

خری کاهل فزونی آمدن را

444444

اگر گویم سوی قصر آی از بام

ز صد در بیش گیری در ره آرام

445445

فرو افتی و نشناسی سر از پای

نجنبی و نگیری پای از جای

446446

وگر گویم که بر بام آی و برخیز

برافروزی و چون آتش شوی تیز

447447

چو مرغی میزنی بیخود پر و بال

چو روباهی نهی بر دوش دنبال

448448

به جلدی آستین را در نوردی

همه شب بر کنار بام گردی

449449

نهاده در کنار از دیده دودی

دلی پر درد میگویی سودی

450450

گهی از نرگست خوناب پالای

گهی بی چوب گز، مهتاب پیمای

451451

گهی با مرغ کردی هم صفیری

گهی از ناله دربندی نفیری

452452

گهی از شاخ مرغی را برانی

گهی از باغ مرغی را بخوانی

453453

گهی سنگی دراندازی به آبی

گهی سر سوی سنگ آری بخوابی

454454

گهی گریان شوی چون شمع خندان

گهی دستارچه خایی به دندان

455455

گهی بام از گرستن رود سازی

گهی سیبی کلوخ امرود سازی

456456

گهی در دست گیری دستهٔ گل

گهی نوحه کنی بر بانگ بلبل

457457

گهی بیرون کنی دست از گریبان

گهی در پای اُفتی همچو دامان

458458

گهی بر روی دیوار افکنی خویش

گهی دیوار پیمایی پس و پیش

459459

گهی از دل برآری آه سردی

گه از گرمی فرو افتی به دردی

460460

گهی باشد دو بادامت شکر خیز

گهی گردد دو گلبرگت عرق ریز

461461

ز بسیاری که گرد بام پویی

بدّری هر شبی کفشی ببویی

462462

اگرچه من نیم حاضر جوابی

ز تو غایب نیم در هیچ بابی

463463

همه شب گوش میدارم ترا من

تو پنداری که بگذارم ترا من

464464

همه شب دل زمانی ساکنت نیست

بجز بر بام رفتن ممکنت نیست

465465

ازین ممکن شود واجب خیالی

ندانم حال و دانم هست حالی

466466

شبی چندان نیابد چشم تو خواب

که منقاری زند یک مرغ در آب

467467

قرارت نیست و آرامت برفته‌ست

به بدنامی مگر نامت برفته‌ست

468468

چه حالست این ترا آخر چه بوده‌ست

پری‌داری مگر دیوت ربوده‌ست

469469

همه خلق جهان را خواب برده

ترا گویی که برفیست آب برده

470470

چه میخواهی ز پیر ناتوانی

که در عالم تویی او را و جانی

471471

چه میخواهی ازین مسکین بی زور

کزو موییست باقی تا لب گور

472472

دلم خون شد ز زاری کردن تو

ندارم طاقت خون خوردن تو

473473

نیاری رحمتی بر من چه سازم

تو زاری میکنی من میگدازم

474474

چو شب در انتظار روز باشی

چو شمعی تا سحر در سوز باشی

475475

چو روز آید شوی بر رخ گهر بار

که کی باشد که شب آید پدیدار

476476

شبانروزی قرارت می نبینم

بجز غم هیچ کارت می نبینم

477477

چو دایه زین سخنها لب فرو بست

زبان بگشاد گل چون بلبل مست

478478

به دایه گفت دل برمیشکافم

که گویی زیر بار کوه قافم

479479

چو کوه قاف با من در کمر شد

ز آهم خون چشمم چون جگر شد

480480

چنین دردی که در جانم نهفته‌ست

زبانم پیش کس هرگز نگفته‌ست

481481

دل دایه ز درد او چنان شد

که از دست دلش گویی که جان شد

482482

به گل گفت ای چو جان من گرامی

بگردانیده روی از شادکامی

483483

دلت بنشان بگو تا از کجا خاست

مکن کژی و با من دل بنه راست

484484

به جان پرورده‌ام من در کنارت

مشوّش چون توانم دید کارت

485485

چرا ای مرغ زرّین دلاویز

نیابی خواب چون مرغ شب آویز

486486

به منظر بر روی سر پا برهنه

بگو راست و مخوان تاریخ کهنه

487487

بگو تا دست سیمین تو امروز

به زیر سنگ کیست ای عالم افروز

488488

تو میدانی که چون راز تو دارم

نفس از رازداری برنیارم

489489

ندیده‌ستی ز من بسیار گویی

نه هرگز ده زبانی و دورویی

490490

نگفتم پیش تو هرگز خطایی

دروغی نیز نشنودی ز جایی

491491

همیشه تا که بودم بنده بودم

ز ماهت دل به مهر آگنده بودم

492492

شبم شب نیست بی موی سیاهت

نه روزم روز بی روی چو ماهت

493493

همه کام دلت باشد مرادم

تو باری نیک دانی اعتقادم

494494

نداند دید بر ماه تو دایه

که یک موی افکند بی مهر سایه

495495

اگر بر گل فتد یک سایهٔ گل

چو گل در خون نشیند دایه گل

496496

تویی جان من ای دُرّ شب افروز

که جانم بر تو میلرزد شب و روز

497497

چنان دارم دل از مهر تو پُر تاب

که هر شب برجهم ده بار از خواب

498498

زمانی شمع بالینت فروزم

زمانی شمع آیینت فروزم

499499

بسوزم عود و عنبر بر سر تو

کنم همواره بر تو چادر تو

500500

چو خال سبز بر رویت کنم راست

شکنهای دو گیسویت کنم راست

501501

کنم در کوزه جلّاب تو شیرین

نه از یکسوی از دو سوی بالین

502502

مرا در حق تو شفقت چنینست

ترا ای مهربان با من چه کینست

503503

اگرچه خستهٔ ایام گشتم

اسیر چرخ نافرجام گشتم

504504

جهان تا پشت من همچون کمان کرد

جوانی را چو تیر از من روان کرد

505505

رگم گشته کبود و روی چون کاه

زخویشم شرم آید گاه و بیگاه

506506

جهان را مدتی بسیار دیدم

چه میجویم دگر انگار دیدم

507507

چو حرصم شد دراز و عمر کوتاه

مرا پیری پیام آورد ناگاه

508508

که بگذر زود چون بادی به دشتی

که سوی خاک داری باز گشتی

509509

کنون وقت رحیل آمد به ناکام

مرا با تو به هم نگذارد ایام

510510

ز تو بربایدم ایام آخر

بود این عمر را انجام آخر

511511

ز عمرم هیچ دورانی نمانده‌ست

مرا بر نانوا نانی نمانده‌ست

512512

چه من گر سایه‌ام تو آفتابی

مرا بسیار جویی و نیابی

513513

بگو تا از که میگردی به خون تر

کرا می‌بینی از خود سرنگون تر

514514

اگرچه دردمند و ناتوانم

روا باشد که درمانی بدانم

515515

نه هر چیزی همه کس داند ای ماه

مرا زین حال پوشیده کن آگاه

516516

به حق آنکه تن را جفت جان ساخت

خرد را کارفرمای جهان ساخت

517517

هزاران شمع از طاقی برافروخت

چراغ از جان مشتاقی برافروخت

518518

چو عنصر بود بیگانه جدا کرد

به ما بیگانگان را آشنا کرد

519519

به حق مریم پاکیزه گوهر

به ناقوس و چلیپا و سم خر

520520

به انجیل و به زّنار و به رهبان

به بیت المقدس و محراب و ایوان

521521

به روح عیسی خورشید آسا

به ایمان وفاداران ترسا

522522

که گر رازم تو برگویی نهانی

نهان دارم چو جانش زانکه جانی

523523

به خون دل بزرگت کردم آخر

به شیر و شکّرت پروردم آخر

524524

نگاهت داشتم از آب و آتش

که تا گشتی چنین رعنا و سرکش

525525

مرا در گردنت حق بیشمارست

بگو در گردن من تا چه کارست

526526

سبک روحی تو و از خشم تو من

گران جانی شدم در چشم تو من

527527

سخنهای مرا در تو اثر نیست

مرا با تو کنون کاری دگر نیست

528528

بدان میآریم در انتقامت

که گویم شیر پستانم حرامت

529529

چو بسیاری بگفت آن دایهٔ پیر

برآمد آن جوان را روی چون قیر

530530

سرش درگشت و چشمش رود خون شد

کجا با دایه آن از پل برون شد

531531

ز شرم دایه خوی بر گل نشستش

دل چون شیشه بیرون شد ز دستش

532532

فسونگر گشت و در بیداد آمد

ز دست دایه در فریاد آمد

533533

که رسوا خواهیم کردن سرانجام

چه میخواهی از این افتاده در دام

534534

همی از دست ندهی پیشهٔ‌ خویش

مرا بگذار در اندیشهٔ خویش

535535

فکندی چینهٔ سالوس در دام

چه میخواهی ازین سرگشته ایام

536536

چه رنجانی من دیوانه دل را

که شد دردی عجب همخانه دل را

537537

مرا از دست دل کاری فتاده‌ست

دلم در درد و تیماری فتاده‌ست

538538

نه درد خویش بتوان گفت کس را

نگاهی کرد باید پیش و پس را

539539

نه نیز این درد را پنهان توان داشت

نه این دشوار را آسان توان داشت

540540

بگویم بی شکی رسوا بمانم

نگویم هم درین سودا بمانم

541541

بگویم سرزنش دارم ز هر دون

نگویم تا درین گردم جگر خون

542542

بگویم در جهان گردم نشانه

نگویم تا کی آرم این بهانه

543543

بگویم تاب رسوایی ندارم

نگویم ترک تنهایی ندارم

544544

اگر این راز من پنهان نماند

یقین دانم که بر من جان نماند

545545

سخن تا در قفس پیوسته باشد

بسان تخم مرغی بسته باشد

546546

ولیکن چون ز دل سوی زبان جست

چو مرغی گشت و بر هر شاخ بنشست

547547

ازآن ترسم که گر راز نهانم

بگویم سر ببرّند از زبانم

548548

کنون ای دایه چون کارم شد از دست

گشایم راز اگر بر تو توان بست

549549

ترا اکنون سخن باید چنان داشت

که از خود باید آن را هم نهان داشت

550550

بگویم با تو تا در جان نماند

که سوز عاشقان پنهان نماند

551551

بدان کاین باغبان مِه مرد استاد

پسر دارد یکی چون سرو آزاد

552552

ز رویش ماه زیر میغ مانده

ز لعلش گوهر اندر تیغ مانده

553553

به نرگس خواب بسته جادوان را

به ابرو طاق بوده نیکوان را

554554

جگر از هر دو چشمش تیر خورده

شکر از هر دو لعلش شیر خورده

555555

لب لعلش چو گلگون را نهد ننگ

ازو در سر بگردد زلف شبرنگ

556556

ستاره دیده در شکّرستانش

زمین بوسیده ماه آسمانش

557557

لبش گویی که حلوای نباتست

چه حلوای نبات آب حیاتست

558558

ز پسته طوطی خطّش دمیده

به گرد شکّرش صف برکشیده

559559

دو چشم مور صد حلقه گشاده

ز عنبر بر در پسته نهاده

560560

دو لب چون دانهٔ‌ ناری مکیده

برسته دانه و سبزی دمیده

561561

ز لعل او دمیده خط شبرنگ

ز رشک افگنده گلگون نعل در سنگ

562562

نمود از لب دهان غنچه را دوست

خط سرسبز او چون غنچه در پوست

563563

لبش نیرنگ خط چون بر نگین زد

به سبزی آسمان را بر زمین زد

564564

خطی دیدم چو ریحان ارم من

نهادم سر بر آن خط چون قلم من

565565

خطی خوش بود لوح دل قلم کرد

خطی بر خونم آورد و ستم کرد

566566

از آن خط شد پری در من چه سازم

بدینسانم در آن خط عشق بازم

567567

دلم چون شیشه‌ای زان خط شد از دست

پری دل برد و دل چون شیشه بشکست

568568

پری در شیشه آید وین پریزاد

دلم در شیشه کرد و شیشه افتاد

569569

چو خطّ او بدیدم زین دل تنگ

شدم در خط چو دل زد شیشه بر سنگ

570570

کنون کز دست کودک شیشه افتاد

ندارد هیچ سودی بانگ و فریاد

571571

مپرس ای دایه تا من زان پری روی

چگونه چون پری پویم به هر سوی

572572

به بالای منست آن زلف شبرنگ

ز زلفش روی گلگون برکشم تنگ

573573

چو اوّل دیدمش در سایهٔ بید

به پیش حوض خفته همچو خورشید

574574

ز مستی از دو عالم بی خبر بود

ولی عالم ازو زیر و زبر بود

575575

چو آهو چشم من بیهوش افتاد

ز چشمش خواب بر خرگوش افتاد

576576

چو گل دید آن رخ چون ماهپاره

ز باد سرد کردی جامه پاره

577577

رخش چون آتشی سیراب دیدم

ز آب و آتش او تاب دیدم

578578

بجست از من دل دیوانه چون تیر

نگه چون دارم از زلفش به زنجیر

579579

چو باهوش آمد و ناگاه برخاست

فغان از سرو و جوش از ماه برخاست

580580

کُله چون کوژ بنهاد و کمر بست

همه خون در دل من چون جگر بست

581581

چو آن سرو روان من عیان شد

ز آزادی او اشکم روان شد

582582

چو از پیشم برفت آن گوهر خاص

دل من پیش ازو میرفت رقاص

583583

دل لایعقلم دیوانهٔ اوست

که او شمعست و دل پروانهٔ اوست

584584

منم در انتظار مرگ مانده

وزان شکّر گلی بی برگ مانده

585585

نه شب خوابست و نه روزم قرارست

شب و روزم خیال آن نگارست

586586

دلم دستی به جام ناز بردی

اگر یک لحظه خوابم باز بردی

587587

همه شب بستر نرم از درشتی

کند با پهلوی من خارپشتی

588588

کنون ناگفتنی چون با تو گفتم

چه سازی تا شود آن ماه جُفتم

589589

اگرچه از رخت شرمم گرفته‌ست

دلم گرمست از آن گرمم گرفته‌ست

590590

منم گلبوی و آن دلبر سمن‌بوی

بزرگی کن میان ما سخن گوی

591591

ازین شاه آن گدایی را شهی ده

وزین گل آن شکر را آگهی ده

592592

برو گو تو عقیقی با گهر ساز

شکرداری بر گل گلشکر ساز

593593

برو گو تو چو سروی من چو شمشاد

بیا تا بر جمال من شوی شاد

594594

برو گو تو چو ماهی من چو مهرم

چو ذرّه رقص کن در پیش چهرم

595595

کنون ای دایه دل پرداختم من

ترا دربان این درساختم من

596596

از آن پاسخ چنان شد دایهٔ پیر

که گفتی خورد بردل زان جوان تیر

597597

چو بشنود این سخن برداشت پنجه

بزد بر روی پرچین صد تپنچه

598598

برسوایی خروشی درجهان بست

که هرگز آن نگوید در جهان مست

599599

زهی همّت نکویاری گُزیدی

نگه دارش نکو جایی رسیدی

600600

ترا یاری چنین در پردهٔ ناز

چرا بامن نمیگفتی یکی راز

601601

نبتوان گفت باری این همه جای

که شرمت باد ای بی عقل بی رای

602602

ز گفت دایه شد در خشم گلرخ

بدو گفت ای بتلخی زهر پاسخ

603603

اگر صد پند شیرینم دهی تو

نیم من زانکه هم زینم دهی تو

604604

برامد از دل پر بنددودی

ندارد آتشین را پند سودی

605605

دل خود را بصد در پند دادم

چو پیمان بستدم سوگند دادم

606606

چرا پس زین سبب فریاد کردی

همه سوگند و پیمان یاد کردی

607607

دگر ره دایه شد زان کار دلتنگ

که گل را عشق نقشی بود در سنگ

608608

سخن را رنگ داد آن مرغ استاد

باستادی ز در بیرون فرستاد

609609

زبان را در فسون گل چنان کرد

که بلبل را زبان بند زبان کرد

610610

به گلرخ گفت نیکو آوریدی

که بر شاهی گدایی را گزیدی

611611

ترا نقدست با هم ترک و هندو

کدامت دل همی خواهد زهر دو

612612

ترا شاه سپاهان خواهد، آخر

توتن خواهی ترا جان خواهد آخر

613613

کسی در شاهی و در کامرانی

چگونه آرزو خواهد شبانی

614614

کسی را نقد باشد ماهپاره

چگونه مهر جوید از ستاره

615615

چو این بی جان تن آسانست بگذار

همه تن گر همه جانست بگذار

616616

اگر تو توبه نکنی زارزویت

بگویم تا ببرّد شاه مویت

617617

هوا در تفّ و در سوز اوفگندت

چه بدبختی بدین روز اوفگندت

618618

مگر نشنیدی این تنبیه هرگز

سیه سر بر نتابد پیه هرگز

619619

تو خسرو او گدایی بچه آخر

تو شاه او روستایی بچه آخر

620620

تو نوروز بتان جان فزایی

برو عیدی بکن بی روستایی

621621

بعالم نیست طوطی را شکر بار

که پیش گاوبندی خر کنی بار

622622

گِل و بیلست او را کار پیوست

ببیل او ترا کی گل دهد دست

623623

زهی خر طبعی آخر ازتو چندی

بآخر میچمی از گاوبندی

624624

که دارد پهلویی و دستگاهی

که پهلو ساید او با چون تو ماهی

625625

اگر زین گاو باشد یک دمت وصل

بخر گم کردهیی مانی تو بی اصل

626626

بدست خویش افگندی تو در پای

سر خود از یکی تا پای بر جای

627627

چه خلقی تو چنین آشفته رفتار

که یک جو مینگیرد در تو گفتار

628628

من از هر نیک و از هر بد که گفتم

یکی دردت نکرد از صد که گفتم

629629

تو شسته چشم از ناشسته رویی

ز خون خویش شستی دست گویی

630630

ببد نامی خود گستردهیی پر

برسوایی برهنه کردهیی سر

631631

اگر آبت بریزد نیست بیمت

که نفروشد کسی نانی بسیمت

632632

ترا دیو هوی دیوانه کردست

خرد را با دلت بیگانه کردست

633633

خجل شد گل چنان کز خوی بیاغشت

ز شرم او نقاب از گل فرو هشت

634634

بدایه گفت من عاجز ازین کار

بیکسوکی شوم هرگز ازین کار

635635

اگر بسیار گویی ور نگویی

مرا یکسانست تا دیگر نگویی

636636

چنان سوداش در دل محکم افتاد

که در سنگ آنچنان نقشی کم افتاد

637637

مبادا جان من گر سوی او نیست

مبادا چشم من گر روی او نیست

638638

بچشم تو اگر آن ماه زشتست

بچشم من چو حوری از بهشتست

639639

بچشم تو اگر دیوست پر خشم

بچشم من چو مردم اوست در چشم

640640

بچشم خویش کار خویشتن بین

بچشم من جمال یار من بین

641641

مدارای دایه زان دلخواه بازم

چو دل او را همی خواهد چه سازم

642642

ازین محنت ترا بادا سلامت

که هرگز برنگردم زین ملامت

643643

چو دل امّید بهبودی ندارد

ملامت کردنت سودی ندارد

644644

چه میریزی میان ریگ روغن

بهرزه آب میکوبی بهاون

645645

گشادم پیش تو راز نهانی

بگفتم گفتنی اکنون تو دانی

646646

ببین تا چند سوگندان بخوردی

که هرگز از سر پیمان نگردی

647647

کنون با آن همه سوگند خورده

ز من می بگسلی پیوند کرده

648648

چرا شرمت نمیآید ز رویم

که گویی تا ببرّد شاه مویم

649649

ترادیدم چو نرم آهن دلی سخت

ز دایه نیست دلداری زهی بخت

650650

دمی نبود که در خونی نگردم

اگر عاشق شدم خونی نکردم

651651

تو میگفتی بگو، چون گفته شد راز

شدی در خشم و کردی فتنه آغاز

652652

بسی عیب من آتش فشان تو

چو آب از برفروخواندی روان تو

653653

چوکارم می بنگشایی تو آخر

بچه کارم همی آیی تو آخر

654654

چو صیدی مرده در شستم فتادی

چو پای مور در دستم فتادی

655655

چو پیش دام بگرفتی مراتو

گرفته میزنی ای بیوفا تو

656656

دلیری گر دلیری را گرفتی

زهی شیری که شیری را گرفتی

657657

نباید بامنت زین بیش آویخت

که هر مرغی بپای خویش آویخت

658658

بده آبم چو قرعه بر من افتاد

که باتو نان من در روغن افتاد

659659

مکن ای نرم زن با من درشتی

که ما بر خشک میرانیم کشتی

660660

شدم در پای محنت پست تو من

فرو کوبم بسی از دست تو من

661661

ترا چون مردمان گر شرم بودی

مرا پشتی برویت گرم بودی

662662

چو گربه نقد بیند دیگ سرباز

نیابد شرم، سگ به زوبدر باز

663663

بگفت این و خروشی سخت برداشت

بچشم دایه رخت از تخت برداشت

664664

چو دایه این سخن بشنید از خشم

دل خونین برون افگند از چشم

665665

بگل گفت از هوا دلگرم کردی

مرا صد باره بی آزرم کردی

666666

ز پیش خویش صد بارم براندی

بخواری آستین بر من فشاندی

667667

سگم خواندی و بانگم بر زدی تو

چو گربه زود در بانگ آمدی تو

668668

ترا صد بار گفتم هوش میدار

سخن در گوش گیر و گوش میدار

669669

اگر رازیت باشد فرصتی جوی

دهان برگوش من نه راز برگوی

670670

زبان بود اینکه با دوشم نهادی

دهان بود اینکه بر گوشم نهادی

671671

لباس نیکنامی بردریدی

بزر خواری و بدنامی خریدی

672672

چو گل پاسخ شنود از جای برجست

ز چشم دایه جایی دور بنشست

673673

بیک ره صبر ازو زنجیر بگسست

بزخم او زه صد تیر بگسست

674674

ز آه و نالهٔ آن ماهپاره

بیک ره در خروش آمد ستاره

675675

زمین پر گرد گشت از آة سردش

فلک پر درد شد از سوز دردش

676676

دلش در آتش و تن مانده در آب

نه خوردش بود ازین اندیشه نه خواب

677677

نه بادایه سخن گفت و نه باکس

که یار من درین محنت خدابس

678678

همه بیچارگان را غمگسار اوست

همه وقتی همه جاییت یار اوست

679679

رضای او طلب تا زنده گردی

خداوندی مکن تا بنده گردی

680680

خداوندا دلم را بنده گردان

بفضلت مردهیی را زنده گردان

681681

دلم میخواهد از تو یاری تو

کرامت کن مرا بیداری تو

682682

دلا افسانه گفتن شرع و دین گفت

چرا گفتی که آوردت بدین گفت

683683

دمی کانرا بها آید جهانی

پی آن دم نمیگیری زمانی

684684

گرفتی از سر غفلت کم خویش

نمیدانی بهای یک دم خویش

685685

ازین غفلت چو فردا گردی آگاه

پشیمانی ندارد سودت آنگاه

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

کنیزک را چو وقت مرگ آمد

درخت عمر او بی برگ آمد

عطار»خسرونامه»بخش 16 - آغاز داستان

اگلی نظم

الا ای قمری مست خوش آواز

ازین خاشاک دنیا خوی کن باز

عطار»خسرونامه»بخش 18 - خطاب با حقیقت جان در معنی زاری كردن گلرخ

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور