صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 57 - آگاهی یافتن خسرو از گل

بخش 57 - آگاهی یافتن خسرو از گل

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چوصبح پرده در از پرده دم زد

عروس عالم غیبی علم زد

22

دم عیسی از آن زد صبح خوش دم

که بویی داشت از عیسی و مریم

33

چو شد از شمع این پیروزه گلشن

جهان را چون چراغی چشم روشن

44

دو خادم دشمن شهزاده بودند

وزو در سختیی افتاده بودند

55

بپیش شه شدند و راز گفتند

همه احوال دختر باز گفتند

66

که با شهزاده برنایی چنین کرد

وزو در یک زمان خون بر زمین کرد

77

همه شهر این زمان گویند امروز

همه زین غصّه میگریند وزین سوز

88

چوشاه ترک شد زان قصّه آگاه

فغان برخاست زو زین غصّه ناگاه

99

حمیّت دردل او کارگر شد

قرار و صبر از جانش بدر شد

1010

چو دریا شد دل شوریدهٔ او

برامد موج خون از دیدهٔ او

1111

چو خون شد هر دو چشم او ازان غم

نداشت او چشم دیدن را ازان هم

1212

بفرمود آن زمان شاه سرافراز

که تا شهزاده را برند سر، باز

1313

بزرگان چون شنیدند این سخن را

شفاعت خواستند آن سرو بن را

1414

که این کشتن نه کار پادشاهست

که این شهزاده بی شک بی گناهست

1515

گنه زان مرد نامعلوم رفتست

که دختر خفته او در بوم رفتست

1616

شه چین خورد بی اندازه سوگند

کزین پس برندارم هرگزش بند

1717

بجان بخشیدمش تا باشد از دور

ولی میلش کشم در چشمهٔ نور

1818

کسی کو دختری در خانه دارد

تنی لاغر دلی دیوانه دارد

1919

غم دختر که میخ دامن تست

چو طوق آتشین درگردن تست

2020

وزیر خاص را فرمود آنگاه

که دو چشمش ز میل اندازدرراه

2121

وزیر خاص چون شه را چنان دید

بدان دلداده دل را مهربان دید

2222

ببرد آن سیمبر راو نهان کرد

زبان در پیش دختر دُرفشان کرد

2323

که بهر چشم بد نیلت کشم من

مبادم چشم اگر میلت کشم من

2424

ترا پنهان بدارم تا شه چین

چو مه با مهر گردد از ره کین

2525

چو دل خوش کرد لختی شاه با تو

بگویم گفتنی آنگاه باتو

2626

بگفت این و بپیش شاه چین شد

زخون چشم خونین آستین شد

2727

که میلش در کشیدم وز قیاسی

جهان بر چشم او شد چون پلاسی

2828

چه گویم من که باد از چشم شه دور

که چون تاریک شد آن چشمهٔ نور

2929

چو شه بشنود گفتا نیست باکی

مخور زوغم که باد آن شوم خاکی

3030

بگفت این و بفرمود آن زمان شاه

که آتش را برافروزند در راه

3131

ز نفت وهیزم آتش برفروزند

گل سیراب در آتش بسوزند

3232

چو بردارش کنند آنگه بزاری

میان آتش آرندش بخواری

3333

گلی را کی بود طاقت، زهی خوش

کش اوّل دار باشد آخر آتش

3434

براه عشق ازین کمتر نباید

که عاشق تا نسوزد بر نیاید

3535

چوآتش بوتهٔ مردان راهست

بباید سوخت آتش خوابگاهست

3636

کسی داند بلای عشق دلخواه

که خون و آتشش دارد بدل راه

3737

بلی عاشق ازین بسیار بیند

که تخت خویشتن از دار بیند

3838

کسی کز عشق خود بشنوده باشد

چنان نبود که عاشق بوده باشد

3939

الا ای اهل درد آخر کجایید

درین مجلس زمانی حاضر آیید

4040

ز میغ دیده بارانها ببارید

برین غم کشته طوفانها ببارید

4141

ز خونریزی نیامد کم درین راه

که خون شد زهرهٔ عالم درین راه

4242

خبر در عرصهٔ آن کشور افتاد

که برنایی بکشتن باسر افتاد

4343

سراسر شهر چین آوازه بگرفت

ز مردم راه بر دروازه بگرفت

4444

دوان گشتند از دروازه در باغ

بیاوردند گل را بر جگر داغ

4545

دلی پر آتش از کین میدمیدند

بزلف آن سیمبر را میکشیدند

4646

چو کاهی روی گل دو چشم نمناک

بخونی کاهگل کرده همه خاک

4747

لبی و صد شکر زلفی و صد تاب

رخی و صد گهر چشمی و صد آب

4848

برسوایی فتاده در کشاکش

ببردندش بسوی دار و آتش

4949

بآخر گل چو حیرانی فروماند

ز یک یک مژّه صد طوفان فرو راند

5050

بدل گفتا بباید گفت رازم

که چون من سوختم آنگه چه سازم

5151

چو جان پرتاب و دل دربند دارم

بگویم راز، پنهان چند دارم

5252

دگر ره گفت رسواگردی ای زن

صبوری کن دمی گر مردی ای زن

5353

فراوان خلق بود استاده بر راه

عجب مانده ز زیبایی آن ماه

5454

ز نیکو رویی آن سرو آزاد

قیامت در میان خلق افتاد

5555

بهم گفتند هرگز درجهانی

نبیند کس نکوتر زین جوانی

5656

کسی در غم چنین بنموده باشد

بشادی خودچگونه بوده باشد

5757

هنوزش خطّ مشکین نادمیده

جهان درخط کشیدش نارسیده

5858

بدین خوبی که هست این سیمبر ماه

همانا جرم هست از دختر شاه

5959

چو بردند آن صنم را در بر دار

برامد بانگ زاری بر سر کار

6060

غریوی از میان خلق برخاست

تو گفتی جان خلق از حلق برخاست

6161

چو ظاهر شد خروش و اشک ریزی

برامد های و هوی رستخیزی

6262

چوسوی دار شد آن نازنین ماه

ازو بی او برامد آتشین آه

6363

بدل میگفت: نی از دار ترسم

ولیکن از فراق یار ترسم

6464

اگر خسرو شهم در پیش بودی

مرا زین جان فشاندن بیش بودی

6565

خوشی برخیزمی من از سر جان

ولیکن نیست بی خسرو سر آن

6666

هزاران جان و دل بر روی دلدار

توان دادن چه در آتش چه بردار

6767

وفا نبود که بی او جان دهم من

مگر جان بر رخ جانان دهم من

6868

دلی دارم که درمانی ندارد

چنین دل را غم جانی ندارد

6969

بجان گر کار جانانم برآید

روا دارم اگر جانم برآید

7070

بیا ای دوست تا سوزم ببینی

که میخواهم که امروزم ببینی

7171

دلم بر مرگ از افسون صد ورق خواند

یکی نشنود و ازجان یک رمق ماند

7272

دلم خون شد ز گرمی در تن از تو

نکو دل گرمیی دیدم من ازتو

7373

بدست دشمنانم باز دادی

بنای دوستی محکم نهادی

7474

بزیر دار در ماندم بخواری

بر آتش می بسوزندم بزاری

7575

نه تو زاتش خبر داری نه ازدار

اگر وقت آمد ازدارم فرود آر

7676

مرا در عشق کمتر چیز دارست

بتر از دار و آتش صد هزارست

7777

دلاچندم بخون گردانی آخر

بجان آوردیم، میدانی آخر؟

7878

بدست خویش خود را خوار کردی

برسوایی مرا بردار کردی

7979

تو با من آنچه کردی کس نکردست

هنوزت عشقبازی بس نکردست؟

8080

بسی گویی ولی سودی ندارد

که کارت روی بهبودی ندارد

8181

کسی کز یار خود صد بارش افتاد

چه سازد چون بصد کس کارش افتاد؟

8282

نکو بودالحقم کاری و باری

بسر بازیم دربایست داری

8383

ز قوم عاشقان نه کار بازیست

که اوّل کار او را دار بازیست

8484

اگر لرزندهیی برجان چه چیزی

نه مردی نه زنی یعنی که حیزی

8585

اگر خواهی که اهل نار گردی

ز جان بیزار گرد دار گردی

8686

چو گفت این، های و هوی سخت دربست

برفتن جانش از تن رخت بر بست

8787

چو مردان نعرهیی از دل براورد

بنعره پای دل از گل براورد

8888

زبان بگشاد کاین رسوایی امروز

بتر از کشتنست و از بسی سوز

8989

ولیک افتادهام در برگ ریزان

بگویم، جان عزیزست ای عزیزان

9090

اگر زین بیش آگاهیم بودی

کجا این سوز و گمراهیم بودی

9191

کنون آگاه گشتم من که ناگاه

چه گفتند از من درویش باشاه

9292

الا ای خلق استاده برین دار

خدا داند که بی جرمم درین کار

9393

شما را دو گواهم عذر خواهست

که این دم در بر من دو گواهست

9494

مپندارید از من زرق و دستان

که هرگز مرد نبود نار پستان

9595

مپندارید کز من کار خامست

دوپستان دو گواه من تمامست

9696

منم در درد و دردم را دوا نه

زنی دلداده و مرد شما نه

9797

زنی را زار و سرگردان ببینید

نیم من مرد، ای مردان ببینید

9898

زنیام من که کرد آواره دهرم

نه آن نامرد چندان باره شهرم

9999

نبود از شیر مردی هیچ تقصیر

چو رسوا کرد تقدیرم چه تدبیر

100100

که این گردون پیرسال پرورد

زنی پیرست امّا ناجوانمرد

101101

کنون چون من زنم کی مرد گردم

چو مردان با دلم این درد خوردم

102102

سپهر گرم رو سردی بسی کرد

بدین زن ناجوانمردی بسی کرد

103103

کنون ای شیر مردان گر که مردید

ازین زن، در میان خود مگردید

104104

چو هست اینجا شما را جای مردی

کنید این خسته زن را پایمردی

105105

زنی را پایمرد درد باشید

که تادر کار این زن مرد باشید

106106

جهانی مرد و زن چون آن بدیدند

از آن زن، بر زمین طوفان بدیدند

107107

زنان گشته چو مردان مست درکوی

همه مردان زنان دو دست بر روی

108108

چو گلرخ از بر پیراهن خویش

دو پستان کرد بیرون از تن خویش

109109

خروشی در میان مردم افتاد

تو گفتی آتشی در انجم افتاد

110110

همه خیره در آن پستان بماندند

همه در کار گل حیران بماندند

111111

بپوشیدند در معجر سرماه

خبر بردند ازان دلبر بر شاه

112112

شه چینی چو آگه گشت ازان کار

گل تر را بر خود خواند ازدار

113113

چو سروی سیمبر از در درامد

دل خاقان چین از بر برامد

114114

بیک دیدن دلش زیر و زبر شد

بسی در عشقش از دختر بتر شد

115115

چنان از مهر او دیوانه دل گشت

کزان اندیشه هم در خودخجل گشت

116116

بدل گفتا چنین زیبا که او هست

دل دختر ز زیبایی فرو بست

117117

چو بربود از برم او دل چنین زود

چه گویم، حق بدست دخترم بود

118118

چنین رویی که این دلدار دارد

بسی دختر درین غم یار دارد

119119

کسی در سوز این دلبر عجب نیست

پدر چون فتنه شد دختر عجب نیست

120120

بگرمابه فرستادش بصد ناز

دو تاکرد آن گره مشکین ز سر باز

121121

بحکم شه ز گرمابه برون شد

بمشک و اطلسش زیور درون شد

122122

چنان شد مهر او در جان آن شاه

که یک ساعت دلش نشکفت ازان ماه

123123

ز گلرخ حال او پرسید بسیار

نیاورد آن صنم بر خود پدیدار

124124

مرا گفتا، پدر بازارگان بود

همه کارش طواف بحر و کان بود

125125

مرا هرجا که شد با خویشتن برد

بآخر بار، هم در کار من مرد

126126

بدریا غرق گشت و من بناگاه

ز کشتی اوفتادم بر سر راه

127127

ز بیم ناجوانمردان ضرورت

چو مردان ساختم خود را بصورت

128128

چو سوی این نگارستان فتادم

بدار و آتش و زندان فتادم

129129

ز جور دخترت در بند ماندم

دران اندوه هم یک چند ماندم

130130

نگفتم من زنم با آن دل افروز

که ترسیدم ز رسوایی امروز

131131

سخن میگفت ازینسان تا شب آمد

فلک را ماه چون جان بر لب آمد

132132

چو چتر خسرو انجم نگون شد

لب دریای گردون جوی خون شد

133133

برامد راست چون آیینه از درج

ز قلعه کوتوال و ماه از برج

134134

دران شب شاه چین شمعی نهاده

نشسته بود با آن حور زاده

135135

همی چندانکه گل را بیش میدید

سراپایش بکام خویش میدید

136136

بت لاغر میان فربه سرین بود

به رخ چون گل به لب چون انگبین بود

137137

چو شاه آن انگبین و گل به هم دید

خرد را زیر آن زلف به خم دید

138138

دلش را زلف گل در دام آورد

خرد آنجا زبان در کام آورد

139139

حساب وصل آن دلبر بسی کرد

خط و خالی بدست دل کسی کرد

140140

چو صبر او چو تیری ازکمان جست

دلش در بر چومرغی زاشیان جست

141141

شهنشاه جوان و ماه در پیش

چگونه صبر ماند خود بیندیش

142142

بزد دست و کشیدش موی در بر

چنان کافتاد ان مهروی بر سر

143143

گل عاشق خروشی در جهان بست

ز دل صد سیل خون بر دیدگان بست

144144

بفندق مشک را از گل فرو کند

ز شاخ گلستان سنبل فرو کند

145145

زمانی شعر ازرق چاک میزد

زمانی اشک خون بر خاک میزد

146146

خروش شیر برانجم فرو بست

سرشکش راه بر مردم فرو بست

147147

زمانی آه خون آلود میکرد

زمانی زاتش دل دود میکرد

148148

شهش گفت این چه بیدادست آخر

بده داد این چه فریادست آخر

149149

تو میدانی که شاه گیتی افروز

منم در چارحدّ عالم امروز

150150

اگر از ماه گردون وصل جویم

بنازد چون سخن بر اصل گویم

151151

تو از پیش چو من شه سر بتابی

نترسی زانکه بی تن سر بیابی

152152

ترا به گر ز من میگیری امشب

حساب رفته تا کی گیری امشب

153153

بمی با من بعشرت پای داری

که عشرت را ومی را جای داری

154154

بعیش خوش، غم دل را قضا کن

میسوزی طلب، ماتم رها کن

155155

گل از گفتار شاه چین بجوشید

همه خون دلش از کین بجوشید

156156

بدو گفت ای دغا باز دغا گوی

جفاکار جفاورز جفا جوی

157157

دغا بازی، حریف من نیی تو

که چون من آتشین خرمن نیی تو

158158

بترک من بگو ورنه ازین غم

بریزم از تن خود خون همین دم

159159

بخون خویشتن بندم میان را

ز ننگ خود بپردازم جهان را

160160

ز دست دخترت جستم کنون من

چرا در پای تو گردم بخون من

161161

منم با مادری مرده بزاری

پدر غرقه شده در سوکواری

162162

دلی ماتمزده خود میبپرسی

بروز رستخیز از من عروسی؟

163163

بزور تیغ از من وصل، افسوس

گه گر بکشی مرا تیغت دهم بوس

164164

شهش در بند کرد و رای آن بود

که گل گردن نهد چه جای آن بود

165165

نه بندش سودمند آمد نه پندش

بطرح افگند شاه مستمندش

166166

ولیکن پیش او رفتی چو بادی

بدیدی روی او هر بامدادی

167167

سخن گفتی ز هر فصلی و بابی

ولی هرگز ندادی گل جوابی

168168

نکردی هیچ سوی او نگاهی

که می ننگ آمدش زین پادشاهی

169169

نمیآسود از زاری و ناله

خوشی بر لاله میبارید ژاله

170170

فغان میکرد و میگفت ای جهاندار

ز جان سیرم ندارم در جهان کار

171171

بفضل خود برون بر از جهانم

مرا تا کی ز جان، برگیر جانم

172172

ندانم تا چه فال و بخت دارم

که هر دم تازه بندی سخت دارم

173173

نشسته بیدل و دلدار رفته

بسی بارم فتاده یار رفته

174174

چو در پرده ندارم هیچ یاری

بجز زاری ندارم هیچ کاری

175175

مرا چون نی خوشست این زاری من

خنک شد این تب و بیماری من

176176

شده تب از دم سردم خنکتر

دلم گشته ز بیماری سبک تر

177177

دلم بر آتشست از عشق هرمز

ولی چشمم نگردد گرم هرگز

178178

کجایی ای درون جان نشسته

چنین پیدا چنین پنهان نشسته

179179

اگرچه رویت از سویی نبینم

ولی بر روی تو مویی نبینم

180180

چنان بگرفتهیی یکسر نهادم

که از خود مینیاید هیچ یادم

181181

گلی از عشق تو در سینه دارم

که خاری میشود گر دم برآرم

182182

دلم در عشق چندان شور دارد

که گر درعرش پیچد زور دارد

183183

ز چشم پیل بالاخون چکیدهست

که بر بالای چشم من بریدهست

184184

گهرهای مرا کز دل دراید

ترا بخشم گرم از دل براید

185185

بهرمویی ز خون صد برق گردم

که تا بیتو دران خون غرق گردم

186186

ز سر تا پای پیوندی ندارم

که چون زلفت بروبندی ندارم

187187

چگویم راز دل زین بیش دیگر

تو خود دانی فرواندیش دیگر

188188

نیارم راز دل گفتن تمامت

که روزی بایدم همچون قیامت

189189

بگفت این و برفت ازهوش آن ماه

چنان کز تفّ اوزد جوش آن ماه

190190

چنین بودی دلی پر انتظارش

غم خسرو شدی هم غمگسارش

191191

نشسته با دل امّیدوار او

که روزی باز بیند روی یار او

192192

بصد زاری چو مرغی پر بریده

میان دام، نیمی سر بریده

193193

دمی میزد بامّید و دگر نه

ز سستی زان دمش یک جو خبر نه

194194

ازینسان بود روز و روزگارش

نه یک همدم نه یک آموزگارش

195195

موکّل بود بر گل خادمی زشت

که نامش بود کافور و چوانگشت

196196

ولیکن سخت نیکو خوی بودی

بسی از مشک صدقش بوی بودی

197197

نگهبان بود بر درّ شب افروز

بشفقت کار گل کردی شب و روز

198198

بدلداری شبش افسانه بودی

بروزش همدم و همخانه بودی

199199

بسی پندش بدادی در هر اندوه

که بر دل می مکن چندین غم انبوه

200200

بسی مگری که چشمت خیره گردد

جهان برچشم روشن تیره گردد

201201

بسی سوگند خوردی گاه و بیگاه

که گر گردم من از حال تو آگاه

202202

بسازم چارهٔ کارت بزودی

برارم ماه بختت از کبودی

203203

اگر باید گرفتن ترک جانم

برای تو غمی نبود ازانم

204204

بجان تو که گردیدم جهانی

بفرّ تو ندیدم دلستانی

205205

یقین دانم که ازنسل شهانی

ولی در غم فتاده ناگهانی

206206

مکن پنهان ز من رازی که داری

برآراز پرده آوازی که داری

207207

چه گر خادم بیاید نامساعد

نمیکرد اعتماد آن سیم ساعد

208208

شب و روز آن سمنبر نوحه گر بود

زهر روزیش، هر روزی بتر بود

209209

ز زاری کردن آن ماهپاره

بفریاد آمد از گردون ستاره

210210

ز درّ اشک او پروین بسر گشت

بنات النعش نیز از رشک برگشت

211211

شفق را خون چشمش رنگ میکرد

فلک را تفّ او دلتنگ میکرد

212212

ز آهش مرغ شب برتابه میسوخت

جگر زان سوز درخونابه میسوخت

213213

اگر دم برکشیدی صبح ازکوه

فرورفتی دمش حالی از اندوه

214214

وگرمه خیمه بر افلاک بردی

از آن غم رخت را با خاک بردی

215215

وگر خورشید سوز او بدیدی

بشب رفتی چو روز اوبدیدی

216216

دل کافور ازو میسوخت امّا

نمیکرد آگهش گل زان معمّا

217217

برین منوال چون بگذشت سالی

شد آن مهروی از حال بحالی

218218

دران اندوه لب برهم نهاده

دلی چندی که شد بر غم نهاده

219219

چو شد یکبارگی صبر و قرارش

در آن سختی ز حد بگذشت کارش

220220

بسی بی طاقتی بودش از آن پیش

ولی طاقت نمیآورد از آن بیش

221221

برخود خواند خادم را یکی روز

بسوگندش امین کرد آن دل افروز

222222

نه چندان خورد سوگند آن وفادار

که هرگز هیچکس باشد روا دار

223223

گل آنگه گفت چون سوگند خوردی

دلی با جان من پیوند کردی

224224

اگرچه خادمی، مخدوم گشتی

امین چار حدّ روم گشتی

225225

کنون چندانکه خواهد بود جانم

تو خواهی بود محرم در جهانم

226226

چو القصّه بسی گوی سخن برد

ز اوّل کرد آغاز و ببُن برد

227227

دلی پرداشت میگفت آن فسانه

فرو نگذاشت حرفی ازمیانه

228228

سخن میگفت و اشک از دیده میریخت

گهی پیدا گهی دزدیده میریخت

229229

چو شمعش آتشی بر فرق میشد

ز آب چشم در خون غرق میشد

230230

ز چندانی نوازش یاد میکرد

چو چنگی زان نوافریاد میکرد

231231

گهی از خون دل افگار میشد

گهی از آه آتشبار میشد

232232

چوحال خویش پیش او بیان کرد

ز دل کافور را آتشفشان کرد

233233

چنان کافور از آن قصّه عجب ماند

که چون مشک از گل تر خشک لب ماند

234234

پر آتش گشت دل زان سرگذشتش

بسی بگریست و آب از سر گذشتش

235235

به گلرخ گفت ای چون گل دل افروز

اگر تو نامهیی بنویسی امروز

236236

چو بادی نامه را آنجا رسانم

ولیکن چون شدم آنجا بمانم

237237

به ترکستان نیارم آمدن باز

که شاه چین بکین من کند ساز

238238

چو خسرو گردد از حال تو آگاه

بسازد چارهٔ کارت همانگاه

239239

بهرنوعی که داند چاره جوید

خلاص کارت ای مهپاره جوید

240240

کنون چون شد دل سرگشته ازدست

مده یکبارگی سر رشته از دست

241241

دل خود بازده، دل را بخویش آر

قلم گیر و دوات و نامه پیش آر

242242

چو گل دید آن همه آزادی او

بجوش آمد دلش از شادی او

243243

بر آن خادم بصد دل مهربان شد

که او را مهربان الحق توان شد

244244

از آنسو کرد خادم برگ ره ساز

وزینسو گل بزاری نامه آغاز

245245

نوشت آن نامه وزمهرش نشان کرد

به کافور سیه داد و روان کرد

246246

کنون بشنو حدیث نامهٔ گل

دمی نظّاره کن هنگامهٔ گل

247247

فریدست این زمان بحر معانی

که بروی ختم شد گوهرفشانی

248248

ز بس معنی که دارم می ندانم

که هر یک را بهم چون در رسانم

249249

چو مویم معنیی گرد ضمیرست

بدستم نرم کردن چون خمیرست

250250

چو معنی از ضمیر آرم برون من

چو مویی از خمیر آرم برون من

251251

ز بس معنی که پیوندم بهم در

چو زلف دلبران افتد بهم بر

252252

چو مویی معنیی در پیش گیرم

بر آن معنی فرا اندیش گیرم

253253

چو در معنی سخن پرداز گردم

بسوی نامهٔ گل باز گردم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

الا ای طوطی طوبی نشین خیز

دمی طوبی لک از طوبی شکرریز

عطار»خسرونامه»بخش 56 - از سر گرفتن قصّه

اگلی نظم

الا ای هدهد زرّین پر عشق

تویی نامه برو نام آور عشق

عطار»خسرونامه»بخش 58 - از سر گرفتن قصه

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور