صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 57 - آگاهی یافتن خسرو از گل

بخش 57 - آگاهی یافتن خسرو از گل

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

چوصبح پرده در از پرده دم زد

عروس عالم غیبی علم زد

2

دم عیسی از آن زد صبح خوش دم

که بویی داشت از عیسی و مریم

3

چو شد از شمع این پیروزه گلشن

جهان را چون چراغی چشم روشن

4

دو خادم دشمن شهزاده بودند

وزو در سختیی افتاده بودند

5

بپیش شه شدند و راز گفتند

همه احوال دختر باز گفتند

6

که با شهزاده برنایی چنین کرد

وزو در یک زمان خون بر زمین کرد

7

همه شهر این زمان گویند امروز

همه زین غصّه میگریند وزین سوز

8

چوشاه ترک شد زان قصّه آگاه

فغان برخاست زو زین غصّه ناگاه

9

حمیّت دردل او کارگر شد

قرار و صبر از جانش بدر شد

10

چو دریا شد دل شوریدهٔ او

برامد موج خون از دیدهٔ او

11

چو خون شد هر دو چشم او ازان غم

نداشت او چشم دیدن را ازان هم

12

بفرمود آن زمان شاه سرافراز

که تا شهزاده را برند سر، باز

13

بزرگان چون شنیدند این سخن را

شفاعت خواستند آن سرو بن را

14

که این کشتن نه کار پادشاهست

که این شهزاده بی شک بی گناهست

15

گنه زان مرد نامعلوم رفتست

که دختر خفته او در بوم رفتست

16

شه چین خورد بی اندازه سوگند

کزین پس برندارم هرگزش بند

17

بجان بخشیدمش تا باشد از دور

ولی میلش کشم در چشمهٔ نور

18

کسی کو دختری در خانه دارد

تنی لاغر دلی دیوانه دارد

19

غم دختر که میخ دامن تست

چو طوق آتشین درگردن تست

20

وزیر خاص را فرمود آنگاه

که دو چشمش ز میل اندازدرراه

21

وزیر خاص چون شه را چنان دید

بدان دلداده دل را مهربان دید

22

ببرد آن سیمبر راو نهان کرد

زبان در پیش دختر دُرفشان کرد

23

که بهر چشم بد نیلت کشم من

مبادم چشم اگر میلت کشم من

24

ترا پنهان بدارم تا شه چین

چو مه با مهر گردد از ره کین

25

چو دل خوش کرد لختی شاه با تو

بگویم گفتنی آنگاه باتو

26

بگفت این و بپیش شاه چین شد

زخون چشم خونین آستین شد

27

که میلش در کشیدم وز قیاسی

جهان بر چشم او شد چون پلاسی

28

چه گویم من که باد از چشم شه دور

که چون تاریک شد آن چشمهٔ نور

29

چو شه بشنود گفتا نیست باکی

مخور زوغم که باد آن شوم خاکی

30

بگفت این و بفرمود آن زمان شاه

که آتش را برافروزند در راه

31

ز نفت وهیزم آتش برفروزند

گل سیراب در آتش بسوزند

32

چو بردارش کنند آنگه بزاری

میان آتش آرندش بخواری

33

گلی را کی بود طاقت، زهی خوش

کش اوّل دار باشد آخر آتش

34

براه عشق ازین کمتر نباید

که عاشق تا نسوزد بر نیاید

35

چوآتش بوتهٔ مردان راهست

بباید سوخت آتش خوابگاهست

36

کسی داند بلای عشق دلخواه

که خون و آتشش دارد بدل راه

37

بلی عاشق ازین بسیار بیند

که تخت خویشتن از دار بیند

38

کسی کز عشق خود بشنوده باشد

چنان نبود که عاشق بوده باشد

39

الا ای اهل درد آخر کجایید

درین مجلس زمانی حاضر آیید

40

ز میغ دیده بارانها ببارید

برین غم کشته طوفانها ببارید

41

ز خونریزی نیامد کم درین راه

که خون شد زهرهٔ عالم درین راه

42

خبر در عرصهٔ آن کشور افتاد

که برنایی بکشتن باسر افتاد

43

سراسر شهر چین آوازه بگرفت

ز مردم راه بر دروازه بگرفت

44

دوان گشتند از دروازه در باغ

بیاوردند گل را بر جگر داغ

45

دلی پر آتش از کین میدمیدند

بزلف آن سیمبر را میکشیدند

46

چو کاهی روی گل دو چشم نمناک

بخونی کاهگل کرده همه خاک

47

لبی و صد شکر زلفی و صد تاب

رخی و صد گهر چشمی و صد آب

48

برسوایی فتاده در کشاکش

ببردندش بسوی دار و آتش

49

بآخر گل چو حیرانی فروماند

ز یک یک مژّه صد طوفان فرو راند

50

بدل گفتا بباید گفت رازم

که چون من سوختم آنگه چه سازم

51

چو جان پرتاب و دل دربند دارم

بگویم راز، پنهان چند دارم

52

دگر ره گفت رسواگردی ای زن

صبوری کن دمی گر مردی ای زن

53

فراوان خلق بود استاده بر راه

عجب مانده ز زیبایی آن ماه

54

ز نیکو رویی آن سرو آزاد

قیامت در میان خلق افتاد

55

بهم گفتند هرگز درجهانی

نبیند کس نکوتر زین جوانی

56

کسی در غم چنین بنموده باشد

بشادی خودچگونه بوده باشد

57

هنوزش خطّ مشکین نادمیده

جهان درخط کشیدش نارسیده

58

بدین خوبی که هست این سیمبر ماه

همانا جرم هست از دختر شاه

59

چو بردند آن صنم را در بر دار

برامد بانگ زاری بر سر کار

60

غریوی از میان خلق برخاست

تو گفتی جان خلق از حلق برخاست

61

چو ظاهر شد خروش و اشک ریزی

برامد های و هوی رستخیزی

62

چوسوی دار شد آن نازنین ماه

ازو بی او برامد آتشین آه

63

بدل میگفت: نی از دار ترسم

ولیکن از فراق یار ترسم

64

اگر خسرو شهم در پیش بودی

مرا زین جان فشاندن بیش بودی

65

خوشی برخیزمی من از سر جان

ولیکن نیست بی خسرو سر آن

66

هزاران جان و دل بر روی دلدار

توان دادن چه در آتش چه بردار

67

وفا نبود که بی او جان دهم من

مگر جان بر رخ جانان دهم من

68

دلی دارم که درمانی ندارد

چنین دل را غم جانی ندارد

69

بجان گر کار جانانم برآید

روا دارم اگر جانم برآید

70

بیا ای دوست تا سوزم ببینی

که میخواهم که امروزم ببینی

71

دلم بر مرگ از افسون صد ورق خواند

یکی نشنود و ازجان یک رمق ماند

72

دلم خون شد ز گرمی در تن از تو

نکو دل گرمیی دیدم من ازتو

73

بدست دشمنانم باز دادی

بنای دوستی محکم نهادی

74

بزیر دار در ماندم بخواری

بر آتش می بسوزندم بزاری

75

نه تو زاتش خبر داری نه ازدار

اگر وقت آمد ازدارم فرود آر

76

مرا در عشق کمتر چیز دارست

بتر از دار و آتش صد هزارست

77

دلاچندم بخون گردانی آخر

بجان آوردیم، میدانی آخر؟

78

بدست خویش خود را خوار کردی

برسوایی مرا بردار کردی

79

تو با من آنچه کردی کس نکردست

هنوزت عشقبازی بس نکردست؟

80

بسی گویی ولی سودی ندارد

که کارت روی بهبودی ندارد

81

کسی کز یار خود صد بارش افتاد

چه سازد چون بصد کس کارش افتاد؟

82

نکو بودالحقم کاری و باری

بسر بازیم دربایست داری

83

ز قوم عاشقان نه کار بازیست

که اوّل کار او را دار بازیست

84

اگر لرزندهیی برجان چه چیزی

نه مردی نه زنی یعنی که حیزی

85

اگر خواهی که اهل نار گردی

ز جان بیزار گرد دار گردی

86

چو گفت این، های و هوی سخت دربست

برفتن جانش از تن رخت بر بست

87

چو مردان نعرهیی از دل براورد

بنعره پای دل از گل براورد

88

زبان بگشاد کاین رسوایی امروز

بتر از کشتنست و از بسی سوز

89

ولیک افتادهام در برگ ریزان

بگویم، جان عزیزست ای عزیزان

90

اگر زین بیش آگاهیم بودی

کجا این سوز و گمراهیم بودی

91

کنون آگاه گشتم من که ناگاه

چه گفتند از من درویش باشاه

92

الا ای خلق استاده برین دار

خدا داند که بی جرمم درین کار

93

شما را دو گواهم عذر خواهست

که این دم در بر من دو گواهست

94

مپندارید از من زرق و دستان

که هرگز مرد نبود نار پستان

95

مپندارید کز من کار خامست

دوپستان دو گواه من تمامست

96

منم در درد و دردم را دوا نه

زنی دلداده و مرد شما نه

97

زنی را زار و سرگردان ببینید

نیم من مرد، ای مردان ببینید

98

زنیام من که کرد آواره دهرم

نه آن نامرد چندان باره شهرم

99

نبود از شیر مردی هیچ تقصیر

چو رسوا کرد تقدیرم چه تدبیر

100

که این گردون پیرسال پرورد

زنی پیرست امّا ناجوانمرد

101

کنون چون من زنم کی مرد گردم

چو مردان با دلم این درد خوردم

102

سپهر گرم رو سردی بسی کرد

بدین زن ناجوانمردی بسی کرد

103

کنون ای شیر مردان گر که مردید

ازین زن، در میان خود مگردید

104

چو هست اینجا شما را جای مردی

کنید این خسته زن را پایمردی

105

زنی را پایمرد درد باشید

که تادر کار این زن مرد باشید

106

جهانی مرد و زن چون آن بدیدند

از آن زن، بر زمین طوفان بدیدند

107

زنان گشته چو مردان مست درکوی

همه مردان زنان دو دست بر روی

108

چو گلرخ از بر پیراهن خویش

دو پستان کرد بیرون از تن خویش

109

خروشی در میان مردم افتاد

تو گفتی آتشی در انجم افتاد

110

همه خیره در آن پستان بماندند

همه در کار گل حیران بماندند

111

بپوشیدند در معجر سرماه

خبر بردند ازان دلبر بر شاه

112

شه چینی چو آگه گشت ازان کار

گل تر را بر خود خواند ازدار

113

چو سروی سیمبر از در درامد

دل خاقان چین از بر برامد

114

بیک دیدن دلش زیر و زبر شد

بسی در عشقش از دختر بتر شد

115

چنان از مهر او دیوانه دل گشت

کزان اندیشه هم در خودخجل گشت

116

بدل گفتا چنین زیبا که او هست

دل دختر ز زیبایی فرو بست

117

چو بربود از برم او دل چنین زود

چه گویم، حق بدست دخترم بود

118

چنین رویی که این دلدار دارد

بسی دختر درین غم یار دارد

119

کسی در سوز این دلبر عجب نیست

پدر چون فتنه شد دختر عجب نیست

120

بگرمابه فرستادش بصد ناز

دو تاکرد آن گره مشکین ز سر باز

121

بحکم شه ز گرمابه برون شد

بمشک و اطلسش زیور درون شد

122

چنان شد مهر او در جان آن شاه

که یک ساعت دلش نشکفت ازان ماه

123

ز گلرخ حال او پرسید بسیار

نیاورد آن صنم بر خود پدیدار

124

مرا گفتا، پدر بازارگان بود

همه کارش طواف بحر و کان بود

125

مرا هرجا که شد با خویشتن برد

بآخر بار، هم در کار من مرد

126

بدریا غرق گشت و من بناگاه

ز کشتی اوفتادم بر سر راه

127

ز بیم ناجوانمردان ضرورت

چو مردان ساختم خود را بصورت

128

چو سوی این نگارستان فتادم

بدار و آتش و زندان فتادم

129

ز جور دخترت در بند ماندم

دران اندوه هم یک چند ماندم

130

نگفتم من زنم با آن دل افروز

که ترسیدم ز رسوایی امروز

131

سخن میگفت ازینسان تا شب آمد

فلک را ماه چون جان بر لب آمد

132

چو چتر خسرو انجم نگون شد

لب دریای گردون جوی خون شد

133

برامد راست چون آیینه از درج

ز قلعه کوتوال و ماه از برج

134

دران شب شاه چین شمعی نهاده

نشسته بود با آن حور زاده

135

همی چندانکه گل را بیش میدید

سراپایش بکام خویش میدید

136

بت لاغر میان فربه سرین بود

به رخ چون گل به لب چون انگبین بود

137

چو شاه آن انگبین و گل به هم دید

خرد را زیر آن زلف به خم دید

138

دلش را زلف گل در دام آورد

خرد آنجا زبان در کام آورد

139

حساب وصل آن دلبر بسی کرد

خط و خالی بدست دل کسی کرد

140

چو صبر او چو تیری ازکمان جست

دلش در بر چومرغی زاشیان جست

141

شهنشاه جوان و ماه در پیش

چگونه صبر ماند خود بیندیش

142

بزد دست و کشیدش موی در بر

چنان کافتاد ان مهروی بر سر

143

گل عاشق خروشی در جهان بست

ز دل صد سیل خون بر دیدگان بست

144

بفندق مشک را از گل فرو کند

ز شاخ گلستان سنبل فرو کند

145

زمانی شعر ازرق چاک میزد

زمانی اشک خون بر خاک میزد

146

خروش شیر برانجم فرو بست

سرشکش راه بر مردم فرو بست

147

زمانی آه خون آلود میکرد

زمانی زاتش دل دود میکرد

148

شهش گفت این چه بیدادست آخر

بده داد این چه فریادست آخر

149

تو میدانی که شاه گیتی افروز

منم در چارحدّ عالم امروز

150

اگر از ماه گردون وصل جویم

بنازد چون سخن بر اصل گویم

151

تو از پیش چو من شه سر بتابی

نترسی زانکه بی تن سر بیابی

152

ترا به گر ز من میگیری امشب

حساب رفته تا کی گیری امشب

153

بمی با من بعشرت پای داری

که عشرت را ومی را جای داری

154

بعیش خوش، غم دل را قضا کن

میسوزی طلب، ماتم رها کن

155

گل از گفتار شاه چین بجوشید

همه خون دلش از کین بجوشید

156

بدو گفت ای دغا باز دغا گوی

جفاکار جفاورز جفا جوی

157

دغا بازی، حریف من نیی تو

که چون من آتشین خرمن نیی تو

158

بترک من بگو ورنه ازین غم

بریزم از تن خود خون همین دم

159

بخون خویشتن بندم میان را

ز ننگ خود بپردازم جهان را

160

ز دست دخترت جستم کنون من

چرا در پای تو گردم بخون من

161

منم با مادری مرده بزاری

پدر غرقه شده در سوکواری

162

دلی ماتمزده خود میبپرسی

بروز رستخیز از من عروسی؟

163

بزور تیغ از من وصل، افسوس

گه گر بکشی مرا تیغت دهم بوس

164

شهش در بند کرد و رای آن بود

که گل گردن نهد چه جای آن بود

165

نه بندش سودمند آمد نه پندش

بطرح افگند شاه مستمندش

166

ولیکن پیش او رفتی چو بادی

بدیدی روی او هر بامدادی

167

سخن گفتی ز هر فصلی و بابی

ولی هرگز ندادی گل جوابی

168

نکردی هیچ سوی او نگاهی

که می ننگ آمدش زین پادشاهی

169

نمیآسود از زاری و ناله

خوشی بر لاله میبارید ژاله

170

فغان میکرد و میگفت ای جهاندار

ز جان سیرم ندارم در جهان کار

171

بفضل خود برون بر از جهانم

مرا تا کی ز جان، برگیر جانم

172

ندانم تا چه فال و بخت دارم

که هر دم تازه بندی سخت دارم

173

نشسته بیدل و دلدار رفته

بسی بارم فتاده یار رفته

174

چو در پرده ندارم هیچ یاری

بجز زاری ندارم هیچ کاری

175

مرا چون نی خوشست این زاری من

خنک شد این تب و بیماری من

176

شده تب از دم سردم خنکتر

دلم گشته ز بیماری سبک تر

177

دلم بر آتشست از عشق هرمز

ولی چشمم نگردد گرم هرگز

178

کجایی ای درون جان نشسته

چنین پیدا چنین پنهان نشسته

179

اگرچه رویت از سویی نبینم

ولی بر روی تو مویی نبینم

180

چنان بگرفتهیی یکسر نهادم

که از خود مینیاید هیچ یادم

181

گلی از عشق تو در سینه دارم

که خاری میشود گر دم برآرم

182

دلم در عشق چندان شور دارد

که گر درعرش پیچد زور دارد

183

ز چشم پیل بالاخون چکیدهست

که بر بالای چشم من بریدهست

184

گهرهای مرا کز دل دراید

ترا بخشم گرم از دل براید

185

بهرمویی ز خون صد برق گردم

که تا بیتو دران خون غرق گردم

186

ز سر تا پای پیوندی ندارم

که چون زلفت بروبندی ندارم

187

چگویم راز دل زین بیش دیگر

تو خود دانی فرواندیش دیگر

188

نیارم راز دل گفتن تمامت

که روزی بایدم همچون قیامت

189

بگفت این و برفت ازهوش آن ماه

چنان کز تفّ اوزد جوش آن ماه

190

چنین بودی دلی پر انتظارش

غم خسرو شدی هم غمگسارش

191

نشسته با دل امّیدوار او

که روزی باز بیند روی یار او

192

بصد زاری چو مرغی پر بریده

میان دام، نیمی سر بریده

193

دمی میزد بامّید و دگر نه

ز سستی زان دمش یک جو خبر نه

194

ازینسان بود روز و روزگارش

نه یک همدم نه یک آموزگارش

195

موکّل بود بر گل خادمی زشت

که نامش بود کافور و چوانگشت

196

ولیکن سخت نیکو خوی بودی

بسی از مشک صدقش بوی بودی

197

نگهبان بود بر درّ شب افروز

بشفقت کار گل کردی شب و روز

198

بدلداری شبش افسانه بودی

بروزش همدم و همخانه بودی

199

بسی پندش بدادی در هر اندوه

که بر دل می مکن چندین غم انبوه

200

بسی مگری که چشمت خیره گردد

جهان برچشم روشن تیره گردد

201

بسی سوگند خوردی گاه و بیگاه

که گر گردم من از حال تو آگاه

202

بسازم چارهٔ کارت بزودی

برارم ماه بختت از کبودی

203

اگر باید گرفتن ترک جانم

برای تو غمی نبود ازانم

204

بجان تو که گردیدم جهانی

بفرّ تو ندیدم دلستانی

205

یقین دانم که ازنسل شهانی

ولی در غم فتاده ناگهانی

206

مکن پنهان ز من رازی که داری

برآراز پرده آوازی که داری

207

چه گر خادم بیاید نامساعد

نمیکرد اعتماد آن سیم ساعد

208

شب و روز آن سمنبر نوحه گر بود

زهر روزیش، هر روزی بتر بود

209

ز زاری کردن آن ماهپاره

بفریاد آمد از گردون ستاره

210

ز درّ اشک او پروین بسر گشت

بنات النعش نیز از رشک برگشت

211

شفق را خون چشمش رنگ میکرد

فلک را تفّ او دلتنگ میکرد

212

ز آهش مرغ شب برتابه میسوخت

جگر زان سوز درخونابه میسوخت

213

اگر دم برکشیدی صبح ازکوه

فرورفتی دمش حالی از اندوه

214

وگرمه خیمه بر افلاک بردی

از آن غم رخت را با خاک بردی

215

وگر خورشید سوز او بدیدی

بشب رفتی چو روز اوبدیدی

216

دل کافور ازو میسوخت امّا

نمیکرد آگهش گل زان معمّا

217

برین منوال چون بگذشت سالی

شد آن مهروی از حال بحالی

218

دران اندوه لب برهم نهاده

دلی چندی که شد بر غم نهاده

219

چو شد یکبارگی صبر و قرارش

در آن سختی ز حد بگذشت کارش

220

بسی بی طاقتی بودش از آن پیش

ولی طاقت نمیآورد از آن بیش

221

برخود خواند خادم را یکی روز

بسوگندش امین کرد آن دل افروز

222

نه چندان خورد سوگند آن وفادار

که هرگز هیچکس باشد روا دار

223

گل آنگه گفت چون سوگند خوردی

دلی با جان من پیوند کردی

224

اگرچه خادمی، مخدوم گشتی

امین چار حدّ روم گشتی

225

کنون چندانکه خواهد بود جانم

تو خواهی بود محرم در جهانم

226

چو القصّه بسی گوی سخن برد

ز اوّل کرد آغاز و ببُن برد

227

دلی پرداشت میگفت آن فسانه

فرو نگذاشت حرفی ازمیانه

228

سخن میگفت و اشک از دیده میریخت

گهی پیدا گهی دزدیده میریخت

229

چو شمعش آتشی بر فرق میشد

ز آب چشم در خون غرق میشد

230

ز چندانی نوازش یاد میکرد

چو چنگی زان نوافریاد میکرد

231

گهی از خون دل افگار میشد

گهی از آه آتشبار میشد

232

چوحال خویش پیش او بیان کرد

ز دل کافور را آتشفشان کرد

233

چنان کافور از آن قصّه عجب ماند

که چون مشک از گل تر خشک لب ماند

234

پر آتش گشت دل زان سرگذشتش

بسی بگریست و آب از سر گذشتش

235

به گلرخ گفت ای چون گل دل افروز

اگر تو نامهیی بنویسی امروز

236

چو بادی نامه را آنجا رسانم

ولیکن چون شدم آنجا بمانم

237

به ترکستان نیارم آمدن باز

که شاه چین بکین من کند ساز

238

چو خسرو گردد از حال تو آگاه

بسازد چارهٔ کارت همانگاه

239

بهرنوعی که داند چاره جوید

خلاص کارت ای مهپاره جوید

240

کنون چون شد دل سرگشته ازدست

مده یکبارگی سر رشته از دست

241

دل خود بازده، دل را بخویش آر

قلم گیر و دوات و نامه پیش آر

242

چو گل دید آن همه آزادی او

بجوش آمد دلش از شادی او

243

بر آن خادم بصد دل مهربان شد

که او را مهربان الحق توان شد

244

از آنسو کرد خادم برگ ره ساز

وزینسو گل بزاری نامه آغاز

245

نوشت آن نامه وزمهرش نشان کرد

به کافور سیه داد و روان کرد

246

کنون بشنو حدیث نامهٔ گل

دمی نظّاره کن هنگامهٔ گل

247

فریدست این زمان بحر معانی

که بروی ختم شد گوهرفشانی

248

ز بس معنی که دارم می ندانم

که هر یک را بهم چون در رسانم

249

چو مویم معنیی گرد ضمیرست

بدستم نرم کردن چون خمیرست

250

چو معنی از ضمیر آرم برون من

چو مویی از خمیر آرم برون من

251

ز بس معنی که پیوندم بهم در

چو زلف دلبران افتد بهم بر

252

چو مویی معنیی در پیش گیرم

بر آن معنی فرا اندیش گیرم

253

چو در معنی سخن پرداز گردم

بسوی نامهٔ گل باز گردم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

الا ای طوطی طوبی نشین خیز

دمی طوبی لک از طوبی شکرریز

عطار»خسرونامه»بخش 56 - از سر گرفتن قصّه

اگلی نظم

الا ای هدهد زرّین پر عشق

تویی نامه برو نام آور عشق

عطار»خسرونامه»بخش 58 - از سر گرفتن قصه

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور