صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 56 - از سر گرفتن قصّه

بخش 56 - از سر گرفتن قصّه

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

الا ای طوطی طوبی نشین خیز

دمی طوبی لک از طوبی شکرریز

2

چو هستی قرّة العین معانی

که قوت القلب و عین الشمس جانی

3

چو تو در اصل فطرت آفتابی

بیک یک ذرّه تا چندین شتابی

4

برای ذرّه، خورشیدی ز میغی

اگر آید برون باشد دریغی

5

بیک ذرّه اگر مشغول باشی

بدان یک ذرّه خود را غول باشی

6

چو هر چیزی که در هر دو جهانست

همه ذرّات تست و این عیانست

7

همه اجزا برافگن ره بگل جوی

بهانه ساز گل را، حال خود گوی

8

چنین گفت آن سخنگوی دل افروز

که گلرخ بود در صندوق ده روز

9

فتاده در میان آب دریا

گهی شد تاثری گه تا ثریا

10

گرفتار آمده در آب و صندوق

گهی در قعر دریا گه بعیوق

11

گهی رفتی ببُن چون گنج قارون

گهی رفتی بسر مانند گردون

12

زهی بازی چرخ بوالعجب باز

که گل را چون فگند از پردهٔ ناز

13

دران صندوق گلرخ ماند ماهی

مهی بر ماه و ماهی گرد راهی

14

مهی آورده با ماهی بهم پشت

نبود از ماه تا ماهی دو انگشت

15

بمانده ماه در زیر سیاهی

گرفته آب از مه تا بماهی

16

ز تُرکی کردن باد جهنده

بترکستان فتاد آن نیم زنده

17

چو کرد آن آب دریا را گذاره

فگندش آب دریا در کناره

18

لب دریاستاده بود مردی

که ماهی را ز دریا صید کردی

19

کنون صیدش نه ماهی بود مه بود

چنین ماهی،‌ز صد ماهیش به بود

20

یکی صندوق را میدید بر آب

که میآمد سبک چون تیر پرتاب

21

چوآن صندوق تنگ او درآمد

ازان دریا بچنگ او درآمد

22

ازان دریا برون آورد بر سر

نهاده دید قفلی سخت بر در

23

بدل گفتا ندانم تا چه چیزست

ولی دانم که چیزی بس عزیزست

24

اگر این هست صندوق خزینه

دلم خوش باد در صندوق سینه

25

ز دریا کردمی باید کرانه

بباید برد این را سوی خانه

26

بگفت این و بسوی خانه برد او

بزرگی کرد و قفلش کرد خرد او

27

چو سر برداشت دروی مردهیی دید

جهان بر خود بسر آوردهیی دید

28

رخی چون ماه گشته زعفرانی

بری چون سیم گشته پرنیانی

29

دهانی خشک و رویی زرد گشته

نفس بگسسته و دم سرد گشته

30

سیاهی باسفیدی رفته در هم

لبش از تشنگی بگرفته بر هم

31

که داند کو ز زاری برچسان بود

ز بی برگی چو برگ زعفران بود

32

چو چوگانی شده پشتش بخم در

چو گویی بسته پا و سر بهم در

33

مهش با مشک تر درهم گرفته

چو ماه نو قد او خم گرفته

34

ز سرو و ماه بسیاری شنیدیم

ولی سروی چو ماه او ندیدیم

35

ز دریا و زماهی رسته بود او

مهی از دست ماهی جسته بود او

36

چو بر گل محنت دریا سرآمد

چو ماهی حوت از دریا برآمد

37

سبک روح جهان پیرایه برداشت

دو گوش او گرانباری ز درداشت

38

شکست آن مرد آن صندوق را پس

بلندی یافت چون صندوق کرگس

39

چو آن دلبند را برداشت ازجای

نهاده بود آن بت بند بر پای

40

درامد مرد و سنگ سخت بردست

نگار سنگدل را بند بشکست

41

ز درد آن شکستن زود از جای

بجنبانید آهسته سر و پای

42

چنان خوش گشت ماهیگیر ازان ماه

که گفتی شد ز ماهی تا بمه راه

43

برفت و ماهیی برآتش افگند

چو بریان شد برو بوی خوش افگند

44

برآورد و بپیش روی او داشت

بت مهروی بیخود، سر فرو داشت

45

چو مشک آورد در پیش مشامش

گشاد از بوی آن حالی مسامش

46

بعطسه شد دماغ او گشاده

دو چشم چون چراغ او گشاده

47

چوچشم دلفریب از هم گشاد او

ز دست دل بدست غم فتاد او

48

ز عالم نیم جانی دید خود را

میان آشیانی دید خود را

49

عجب درمانده زان صیادخانه

بجوش آمد ز درد او زمانه

50

بدل گفتا ندانم کاین چه جایست

ز سر در این چه دوران بلایست

51

اگر این جان من سنگین نبودی

مرا تاب بلا چندین نبودی

52

اگر من بودهام ازسنگ خاره

چگونه کردهام دریا کناره

53

اگر دریا بدیدی دُرّ اشکم

فرو بردی بقعر خود ز رشکم

54

وگر باران بدیدی آب چشمم

چو برقی در من افتادی بخشمم

55

مگر درخواب میبینم من اینجای

که نتوان راست کردن بر زمین پای

56

چو صد غم بر دل ناشادش آمد

بیک ره مکر حُسنا یادش آمد

57

از آن سگ گریه برگلزارش افتاد

یقین دانست کز وی کارش افتاد

58

بدل میگفت خسروشاه هرگز

ز حسنا کی شود آگاه هرگز

59

که داند کو بجان من چه بد کرد

برای شهوتی ترک خرد کرد

60

ز رشک خود مرا در خون جان شد

چنین در خون جانی کی توان شد

61

ولی چون بگذرد از فرق آبش

دهد دوزخ بیک آتش جوابش

62

کنون چون مرغ بی آرام ماندم

بجستم دانهیی در دام ماندم

63

اگر بینم رخ یارم دمی نیز

اگر مرگم رسد نبود غمی نیز

64

کجایی خسروا تا یار بینی

بیا ای بیخبر تا کار بینی

65

اگر یاری مرا یاری کنون کن

چو یارانم وفاداری کنون کن

66

مرا خود ساقی حسن وفا مُرد

که صاف آمد ترا قسم و مرا دُرد

67

مگر انصاف شد کلّی فراموش

که زهر آمد مرا حصّه ترانوش

68

ز عشقت کیسهیی بردوختم من

که برجانت جهان بفروختم من

69

چنان در پردهٔ غم زار گشتم

که گرد عنکبوتان تار گشتم

70

تنم چون زیر پیراهن بدیدند

همه پیوستگان از من بریدند

71

ز من پیوستگان رفتند یکسو

ز من زان طاق شد پیوسته ابرو

72

دو چشمت جادوان دلفروزند

که در آنجا مرا جان درتو دوزند

73

مرا چون درتو میدوزند هر دم

چرا از هم جدا ماندیم در غم

74

مرا چون درتومیدوزند از آنست

کزان زخم از دل من خون روانست

75

چولختی راز گفت آن ماه مهجور

فرو بارید بر مه دُرّ منثور

76

شده صیاد سرگردان ازان کار

که تا آن بت چرا گرید چنین زار

77

زبان پارسی را می ندانست

سخنها فهم کردن کی توانست

78

سمنبر بود ترکی گوی آفاق

بسی زو ترکتازی دیده عشّاق

79

چنان بگشاد در تُرکی زبانش

که شد آن ترک چین هندو بجانش

80

بدان صیاد گفتا راز بگشای

که چون دربندم آوردی درین جای

81

کدامین کشورست و نام آن چیست

درین اقلیم شاه این زمین کیست

82

جوابش داد صیاد زمانه

که هست این آشیان صیادخانه

83

روان گشتم بدریا بامدادی

یکی صندوق میآمد چو بادی

84

چو پیشم آمد از جیحون گرفتم

بیاوردم ترا بیرون گرفتم

85

دگر این کشور ترکست و چینست

سراسر حدّ ترکستان زمینست

86

شه فغفور شاه این دیارست

ز عدل او همه چین پرنگارست

87

چو گل القصّه واقف شد ز اسرار

شد او از گشنگی خود خبردار

88

طعامی خواست او و مرد برخاست

بسی ماهیش آورد و دگر خواست

89

زماهی قوّت آن مه دگر شد

مهش لختی ز ماهی تازه تر شد

90

ز بیماری ازان صیادخانه

نیامد بر در آن شمع زمانه

91

بآخر چون برامد بیست و شش روز

چو شهدی شد گل چون شمع خوش سوز

92

ز رنجوری کدویی بود بی شهد

کدو را شهد میگفتی ولی عهد

93

چوشهدی شد لب گلفام او را

چو مومی گشت نرم اندام او را

94

چنان خوش گشت و شیرین گشت و ترگشت

که چون پر مغز حلوای شکر گشت

95

ز رویش بار دیگر شور برخاست

ببویش مرده هم از گور برخاست

96

دگر ره غمزهٔ او شد جگر دوز

دگر ره مشک زلفش شد جهانسوز

97

نکوتر شد ز چینش زلف مشکین

که نیکوتر نماید مشک در چین

98

چو بنهاد آن نگارین شست بر راه

چو ماهی صید شد صیاد از آن ماه

99

دلش از عشق آن دلخواه برخاست

بقصد وصل او ناگاه برخاست

100

دماغش از گل نخوت بجنبید

جوان بود آتش شهوت بجنبید

101

دلش چون چنگ از بر تنگ برخاست

نهاد او بر گنه چون چنگ ره راست

102

چو گلرخ آن بدید از جای برجست

رگ شریان او بگرفت بر دست

103

چنان افشرد کز وی جان برامد

جهان بر جان آن نادان سرامد

104

ندارد کار نادان هیچ سامان

که نادانی ندارد هیچ درمان

105

چو شد از جان جدا صیاد بی باک

بت سیمینش پنهان کرد در خاک

106

گل آن شب بود تا وقت سحرگاه

که تا شد سرنگون سوی سفرماه

107

فغان برداشت مرغ صبحگاهی

منادی کرد از مه تا بماهی

108

فرو کوفت از سر درد و نیازی

بگوش خفتگان بانگ نمازی

109

چو گل از کار آن صیاد پرداخت

خدا را شکر کرد وحیلهیی ساخت

110

بدل گفتا اگر زینسان که هستم

برون آیم شود کارم ز دستم

111

چو بینندم بتی سیمین سمنبر

همه کس را طمع افتد بمن بر

112

مرا آن به که بر شکل غلامان

همه آفاق میگردم خرامان

113

چو خود بر صورت مردان کنم من

کرا صورت بود کاخر زنم من

114

روان گردم سوی هر شهر و هر بوم

روا باشد که بازافتم سوی روم

115

دلم را محرمی درخورد یابم

دمی درمان چندین درد یابم

116

شنودستم من از گویندهٔ راه

که یابنده بود جویندهٔ‌راه

117

بآخر خویشتن را چون غلامان

قبا در بست و شد سرو خرامان

118

کُله بر ماه مشکین طوق بشکست

قبا در سر و سیم اندام پیوست

119

کلاهی همچو ترکان از نمد کرد

قبا و پیرهن در خورد خود کرد

120

که داند این چکارست و چه راهی

مگر هم زان نمد یابد کلاهی

121

چو مردان پیرهن یکتاییی ساخت

ز خود یکبارگی سوداییی ساخت

122

قبا پوشید و پیراهن رها کرد

وزان بت، عقل پیراهن قبا کرد

123

همه پیرایه و زرّینه برداشت

دو گوهر زان همه در گوش بگذاشت

124

برامد از گهرهای فلک جوش

که گوهر گشت گل را حلقه در گوش

125

نرسته بود دو پستان تمامش

فرو بست آن زمان چون سیم خامش

126

مگر بایست آن سیمین صنم را

که لختی کم کند زلف بخم را

127

ز زلف خود شکن گر درکشیدی

بجای هر یکی صد در رسیدی

128

بآخر چون غلامان خویشتن را

یکی کرد آن دو زلف پرشکن را

129

چو در هم بافت آن دو موی چون شست

ز زفتی در نمیآمد بدو دست

130

ذوابه چون بپشت افتاد بازش

جهان بگرفت روی دلنوازش

131

کجا بود آن زمان خسرو که ناگاه

بدیدی روی آن خورشید، چون ماه

132

بآخر سرو سیمین شد روانه

چو تیری کورود سوی نشانه

133

چگونه مه رود زیر کبودی

چنان میرفت آن مهرخ بزودی

134

چو صبح آتشین از کوه دم زد

رخ خورشید از آتش علم زد

135

بوقت صبح بادی خوش برامد

چو صبح اندر دمید آتش برآمد

136

برامد آفتاب از کوه ناگاه

چو آتش از میان خرمنی کاه

137

چو روشن گشت روز،‌آن ماه دلسوز

دو روز و شب قدم زد تا سوم روز

138

چو مرغ صبح در فریاد آمد

فلک را بازیی نو یاد آمد

139

عذابی، دیده از ره بر وی انداخت

بلای دیگرش حالی برانداخت

140

غم کاری دگر در پیشش آورد

بپای خود بگور خویشش آورد

141

بوقت صبح ازانجا راه برداشت

دو روز و شب چهل فرسنگ بگذاشت

142

چو هنگام زوال آمد، دران راه

زمین میتافت همچون زلف آن ماه

143

جهان را روشنی سوراخ میکرد

زمین پر زعفران شاخ میکرد

144

یکی ده بود در نزدیک آن راه

چو بادی سوی آن ده رفت آن ماه

145

چنان ده در جهان دیگر نبودی

بترکستان ازان خوشتر نبودی

146

بهر سویی و هر کوییش آبی

ز بالا بسته هر سویی نقابی

147

هزاران مرغ گوناگون گستاخ

بسوی آشیان پرّان بهر شاخ

148

همی چون نوحه دردادی یکی زار

جداافتاده بودی چون گل از یار

149

بپیش ده پدید آمد یکی کوی

میان، آب و درختان روی درروی

150

کنار جوی نرگس رسته بیرون

نشسته سبزه در نم لاله درخون

151

دمیده شعلهٔ آتش ز لاله

زده بر شعلهٔ او ابر ژاله

152

یکی منظر بپیش کوی کرده

دو دکّانیش از هر سوی کرده

153

ز بس گرمای راه و ناتوانی

بخفت آن ماه دلبر در دکانی

154

تو گفتی در بهشتی حور خفتست

و یا در نرگس تر نور خفتست

155

چو گل در خواب رفت از بوی گلزار

ز رویش فتنه شد درحال بیدار

156

قضا را باغ باغ شاه چین بود

که خوشتر از همه روی زمین بود

157

بزیر پرده ماهی داشت آن شاه

که ننمودی بپیش روی او ماه

158

بلورین ساق بود و سیمتن بود

نگار چین و خورشید ختن بود

159

ببالا سرو را تشویر دادی

بشکّر گلشکر را شیر دادی

160

شکر وقف لب گلرنگ او بود

خرد را دست زیر سنگ او بود

161

چو بگشادی دو لعل ارغوان رنگ

فراخی یافتی شکّر ازان تنگ

162

اگر دندان زدی بر لعل خندان

بماندی لعل ازان لب لب بدندان

163

چو چشم جادویش خونریز کردی

سر زلفش ز پی پس خیز کردی

164

قضا را بر دریچه بود کز راه

رخ گل دید چون خورشید و چون ماه

165

ز درد عشق جانش بر لب آمد

فرو شد روزش و دور شب آمد

166

سمن در حلقهٔ سنبل فگنده

صبا مشگ ترش بر گل فگنده

167

چو دختر دید موی مشک بیزش

گل تر کرده از لبخشک خیزش

168

رخی چون روز و زلفی همچو شب داشت

بخوبی سی ستاره زیر لب داشت

169

رخ گل را بشب در روز بودی

بروز اندر ستاره مینمودی

170

چو دید آن روز و شب دختر، نهانی

شبش خوش کرد روز شادمانی

171

چو گلرخ روز و شب بنمود با او

بروز و شب تو گفتی بود با او

172

عرق بر رخ چو شمع از شوق میریخت

چو باران شبنمش از ذوق میریخت

173

بدکّانی ببر باز اوفتاده

دل دختر بپرواز اوفتاده

174

چو مردان خویشتن آراسته بود

بدستی دیگر از نوخاسته بود

175

عرق بر روی آن دلبر نشسته

چو مروارید بروی رسته بسته

176

سر زلفش ز پیچ و تابداری

لب لعلش ز لطف و آبداری

177

یکی گفتی ز جانم تاب بردهست

دگر گفتی زچشمم آب بردهست

178

چنان شد دختر از سودای آن ماه

که از منظر بخواست افتاد بر راه

179

دلش در عشق گل دریای خون شد

بزیر دست عشق او زبون شد

180

رخش از خون دل گلگون برامد

دلش چون لالهیی ازخون برامد

181

کنیزی را بخواند و گفت آن ماه

بجان آمد دلم زین خفته در راه

182

ازین برنای زیبا، جان من شد

دلم خون گشت و از مژگان من شد

183

چو دیدم زلف او چون مارپیچان

بزد مارم، شدم زان مار بی جان

184

چو مشکین بند زلفش دلستانست

دل مسکین من دربند آنست

185

مرا در عشق او از خود خبر نیست

نکوتر زو بعالم در، پسر نیست

186

به چین گرچه بسی دلخواه باشند

بر این ماه خاک راه باشند

187

ازو گر کام دل حاصل نیاید

مرا شادی دگر در دل نیاید

188

دلم از پستهٔ او شور دارد

ازان از دیده آب شور بارد

189

مرا با او بهم بنشان زمانی

که بستانم ازو داد جهانی

190

کنیزک چون سخن بشنود برجست

بر گل رفت چون بادی و بنشست

191

ز خواب خوش برامد سیمبر ماه

کنیزک را برخود دید بر راه

192

بترکی گفت کای هندوت خورشید

تویی زنگی ولی در چین چو جمیشید

193

قدم را رنجه کن با چاکر خویش

که میخواند ترا خاتون برِخویش

194

اگر فرمان بری جانت بکارست

وگرنه جای تو زندان ودارست

195

که گر ترکی نه در فرمانش آید

چو پیلی یاد هندستانش آید

196

مگر بختت براه آمد که آن ماه

بمهر دل ترا گیرد بجان شاه

197

چو خاتون درجهان یک سیمبر نیست

بعالم در، چنین باغی دگر نیست

198

تراست این باغ و خاتون هر دو باهم

شمادانید اکنون هر دو با هم

199

چو بشنود این سخن گلرخ فروماند

بجای آورد و تا پایان فرو خواند

200

بدل گفتا نبود این هیچ سامان

که بیرون آمدم شبه غلامان

201

اگر همچون ز نان میبودمی من

ازین دیگر زنان آسودمی من

202

ولیکن گر زن و گر مرد باشم

محال افتد که من بی درد باشم

203

نداند دید بی دردم زمانه

ازین در درد ماندم جاودانه

204

هنوز اندوه خود باسر نبردم

رهی دیگر بنو باید سپردم

205

دل مسکین من گمراه افتاد

برون آمد ز گو در چاه افتاد

206

زهی گردنده چرخ کوژ رفتار

بدرد دیگرم کردی گرفتار

207

پیاپی غم مده کز جان برایم

مکن تعجیل تا با ن برایم

208

جهانا هر زمان رنگی براری

که داند تا تو در پرده چه داری

209

چو گل پاسخ شنید از وی خجل شد

ز گفت آن کنیزک تنگدل شد

210

بدو گفت ای مرا در خون نهاده

قدم از حدّ خود بیرون نهاده

211

چو تو کار غریبان دانی آخر

غریبی را چرا رنجانی آخر

212

مکن بد نام خاتون جهان را

ترا به گر نگهداری زبان را

213

که باشم من، که جفت شاه باشم

نیم خورشید تا با ماه باشم

214

برو بریخ نویس این گرم کوشی

ز سردی چون فقع تا چند جوشی

215

منم مردی غریب از پیش من دور

گدایی را نباشد هیچ منشور

216

منم اینجا غریبی دل شکسته

چه میخواهی ازین در خون نشسته

217

بگفت این وز خون دل چو باران

فرو بارید از نرگس هزاران

218

کنیزک چون سخن بشنید ازان ماه

بر خاتون خودآمد همانگاه

219

همه احوال با خاتون بیان کرد

سه بار دیگرش خاتون روان کرد

220

چو نگشاد از کنیزک هیچ کاری

خود آمد پیش گلرخ چون نگاری

221

بگلرخ گفت ای سرو سمنبوی

نگو داری همه چیزی به جز خوی

222

منم دل در هوایت ذرّه کردار

که تا چون آفتاب آیی پدیدار

223

منم پروانهیی دل در تو بسته

طواف شمع رویت را نشسته

224

چودل بردی بجانم رای داری

که الحق دلبری را جای داری

225

هوایت را دل من گشت بنده

که دلها از هوا باشند زنده

226

چو دیدم در بساطت نقد عینی

بگردانیم با هم کعبتینی

227

چرا در باغ شاه چین نیایی

چو خسرو در برِ شیرین نیایی

228

تویی شمع و دلم پروانهٔ تست

دمی تشریف ده کاین خانهٔ تست

229

چو آتش تند خو افتادهیی تو

مگر ازتخم شاهان زادهیی تو

230

بیا تا خوش بهم باشیم پیوست

بزیر گل گهی خفته گهی مست

231

گل تر گفت میباید مرا این

ولی در روم با خسرو نه در چین

232

چو بسیاری بگفت آن سرو چینی

پدید امد ز گلرخ خشمگینی

233

برابروزد گره از خشم آن ماه

گریزان شد ز پیش چشم آن ماه

234

چو برنامد ازان گل هیچ کارش

نه صبرش ماند در دل نه قرارش

235

برآن دلبر دل او کینه ور شد

ز نافرمانیش زیر و زبر شد

236

میان باغ در شد آن فسونگر

اِزار پای کرد آنجا بخون در

237

برآورد از جهان بانگ خروشی

ز خلقش در جهان افتاد جوشی

238

فغان میکرد، دل پرخون و رخ تر

که ای دردا که رسوا گشت دختر

239

کنیزک بود گر باغ بسیار

چو عنبر خادمان نام بردار

240

ز بانگ او همه از جای جستند

چو دل آشفتگان بر پای جستند

241

فتاده بود آن دختر بخواری

چو می جوشان چو نی نالان بزاری

242

بدیشان گفت جایی خفته بودم

بپیش بادگیری رفته بودم

243

خبر نه ازجهان درخواب رفته

چسان باشد میان مرگ و خفته

244

غریبی آمد و با من چنین کرد

برسوایی ز من خون بر زمین کرد

245

چو حاصل کرد کام خویش ناگاه

نهاد از قصر بیرون، سرسوی راه

246

دویدند و گرفتندش بخواری

درافگندند در خاکش بزاری

247

یکی مشتش زدی دیگر تپانچه

یکی مویش برآوردی بپنجه

248

چو بردندش بپیش دختر شاه

بیستاد آن سنمبر بر سر راه

249

چو دختر روی آن ماه زمین دید

رخش چون گل لبش چون انگبین دید

250

بدیشان گفت کاین را باز دارید

بر شاه این سخن را رازدارید

251

که تا لختی بیندیشم درینکار

که کار افتاد و من مُردم ازین بار

252

بزودی خانهیی را در گشادند

بسان حلقه، بندش بر نهادند

253

گل تر در میان خاک و خون ماند

بزیر پای محنت سرنگون ماند

254

ز خون دیده خاک خانه گل کرد

زمژگان ابر و دریا را خجل کرد

255

نه چندان اشک ریخت آن عالم افروز

که باران ریزد آن در یک شبانروز

256

فغان میکرد کای چرخ دونده

نگونسارم چو خود در خون فگنده

257

مرا از جور تو تا چند آخر

کنی هر ساعتم در بند آخر

258

فرو ماندم ندیدم شادمانی

بجان آمد دلم زین زندگانی

259

بگو تا کی دهی این گوشمالم

که از جورت درامد تنگ، حالم

260

ز من برساختی بازارگانی

چه میگردانیم گرد جهانی

261

گهی آغشتهٔ دریام داری

گهی سرگشتهٔ صحرام داری

262

بکن چیزی که خواهی کرد با من

که من بفشاندم از تو پاک دامن

263

چو سوزی باره باره هر زمانم

بیکباره بسوز و وارهانم

264

ز سوزم نیک سودی برنخیزد

که گر سوزیم دودی برنخیزد

265

ز مرگم گرچه تیماری نباشد

گلی را سوختن کاری نباشد

266

دلم در عشق خسرو آن بلا دید

که هرگز هیچ عاشق آن کجا دید

267

اگر اندوه من کوهی بیابد

بیک یک ذرّه اندوهی بیابد

268

مرا درد فراق از بسکه جان سوخت

ازان تف مردمم در دیدگان سوخت

269

سزد گر دل ازین تف می بسوزم

که گر بر دل نهم کف می بسوزم

270

مرا چندانکه از رگ خون چکیدست

ز زیر پای من بر سر رسیدست

271

ز بس خونابه کافشاندم ز دیده

چو چوبی خشک برماندم ز دیده

272

دریغا کاین زمانم گریه کم شد

دلم مستغرق دریای غم شد

273

چو جانم آرزومندی گرفتی

دلم از گریه خرسندی گرفتی

274

بسی غم زاشک چون باران به در شد

کنون چشمم از آن باران به سر شد

275

بخوردم خون دل دیگر ندارم

کنون بی رویش از چشمم چه بارم

276

چه میگویم که چندانی بگریم

که از هر مژّه طوفانی بگریم

277

ازان از دیده بارم نار دانه

که دل پرنار دارم جاودانه

278

منم کاهی چنین دلخسته از تو

چو کوهی سنگ بر دل بسته ازتو

279

تن من طاقت کاهی ندارد

دل من قوّت آهی ندارد

280

مرا گر هیچ گونه تن پدیدست

ازان دانم که پیراهن پدیدست

281

ز زاری خویش را من مینبینم

درون پیرهن تن مینبینم

282

رخ آوردم بدیوار از غم تو

شدم سرگشتهٔ کار از غم تو

283

چو نه دل دارم ونه یاردارم

سزد گر روی در دیوار دارم

284

بهم بودیم چون موم وعسل خوش

جداماندیم از هجران چو آتش

285

گل تر را، چو بلبل قصه دارست

غراب البین اینجا برچه کارست

286

تویی جان من و من مانده بی جان

بگو تا چون بود تن زنده بی جان

287

چه خواهم کرد بی جان تن بمانده

عجب دارم توبی من، من بمانده

288

نیم من مانده کز من آنچه ماندست

سر مویست ازتن آنچه ماندست

289

سر مویی چه خواهد کرد بیتو

که جانم نیست و تن درخورد بیتو

290

دلی دارم درین وادی هجران

بحکم نامرادی کرده قربان

291

گلم، باعمر اندک، چون بگویم

غمی کز هجر تو آمد برویم

292

غم و اندوه من از کوه بیشست

چه دریا و چه کوه اندوه بیشست

293

مرا چون خورد غم، غم چون خورم من

مگر تا جان سپارم خون خورم من

294

منم خاکی بسر خون خورده بیتو

چو خاکی روی در خون کرده بیتو

295

گر از من سیر گشتی نیست زین باک

کم انگار از همه عالم کفی خاک

296

اگر در راه مشتی خاک نبود

ز مشتی خاک کس را باک نبود

297

ز هر نوعی سخن میگفت آن ماه

ز چشم او شفق بگرفته آن راه

298

چو بحر شب برامد از کناری

همه چین گشت همچون زنگباری

299

چنان شد روی گردون از ستاره

که گفتی گشت گردون پاره پاره

300

در آن شب دختر افتاده در دام

بخون میگشت ازان مرغ دلارام

301

چو از شب نیمهیی بگذشت دختر

بیامد پیش گل لب خشک، رخ تر

302

بیامد شمع پیش ماه بنهاد

دران خانه رخش بر راه بنهاد

303

وزان پس شد برون، خوان پیش آورد

شراب و نان بریان پیش آورد

304

بگل گفت ای نکویی مایهٔ تو

رخ زیبای تو پیرایهٔ تو

305

دلم آتش فروزی درگهت را

دو چشمم آب زن خاک رهت را

306

رخت بر ماه نو زنهار خورده

شده نیمی ازو زنگار خورده

307

برت بر سیم دست سنگ بسته

بمن بربستهٔ تو تنگ بسته

308

منم از لعل گلرنگت شکر خواه

تو نیز آخر ز من یک چیز در خواه

309

ز عشق آن شکر دل خسته دارم

که بیتو چون جگر دل بسته دارم

310

خوشی با من بهم بنشین شب و روز

که تو هم دلبری من هم دل افروز

311

دو دستی جام خور پیوست با من

مرا باش و یکی کن دست با من

312

مکن، ازخون چشم من حذر کن

کسی دیگر طلب خونی دگر کن

313

مکن، با من نشین گر هوش دای

که بر چشمت نهم گر گوش داری

314

بدست خود دریدم پرده خویش

پشیمانم کنون از کردهٔ خویش

315

ولیکن دل چنین کز عشق برخاست

نیاید عشق با نام نکو راست

316

ز تو چون سیم اندامی ندیدم

بدادم نام و بدنامی خریدم

317

مدار این عاشق خود را تو عاجز

مگر عاشق نبودستی تو هرگز

318

اگردر عشق همچون من تو زاری

ز عشق من خبر آنگاه داری

319

ولی چون نیستی از عشق آگاه

کجا داری بسوز عاشقان راه

320

چه میدانست آن در خون فتاده

که از عشقست گل بیرون فتاده

321

چه بسیاری بگفت آن تاب دیده

چو نرگس کرد ازو پر آب دیده

322

اجابت می نکرد آن ماه دلبر

که از گل می نیاید کار دیگر

323

ز زن مردی نیاید هیچگونه

ولیکن بود آنجا باژگونه

324

گلش گفت ای خرد یکسو نهاده

بخون جان خود بازو گشاده

325

تومیخواهی که چون زلف سیاهت

بمن برتابی و اینست راهت

326

اگر تو فی المثل چون آفتابی

بقدر ذرّهیی بر من نتابی

327

وگر تو زارزوی من بسوزی

ز من روزی نخواهی یافت روزی

328

وگر خونم بریزی بر سر خاک

بحل کردم ترا من از دل پاک

329

وگر بر سر کنی خاک از غم من

همه بادست تا گیری کم من

330

کسی خو کرده در صد ناز و اعزاز

چگونه از کسی دیگر کشد ناز

331

برون آمد ز پیش گل چو گردی

بسی بگریست چون باران بدردی

332

بسر آمد نخستین بار چون گاز

ولی چون شمع شد آخر بسر باز

333

درآمد خاک بر سر آب در چشم

برون شد دل پر آتش سینه پر خشم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو از خسرو شه قیصر خبر یافت

باستقبال خسرو کار دریافت

عطار»خسرونامه»بخش 55 - آگاهی یافتن قیصر از آمدن خسرو

اگلی نظم

چوصبح پرده در از پرده دم زد

عروس عالم غیبی علم زد

عطار»خسرونامه»بخش 57 - آگاهی یافتن خسرو از گل

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور