صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 56 - از سر گرفتن قصّه

بخش 56 - از سر گرفتن قصّه

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

الا ای طوطی طوبی نشین خیز

دمی طوبی لک از طوبی شکرریز

22

چو هستی قرّة العین معانی

که قوت القلب و عین الشمس جانی

33

چو تو در اصل فطرت آفتابی

بیک یک ذرّه تا چندین شتابی

44

برای ذرّه، خورشیدی ز میغی

اگر آید برون باشد دریغی

55

بیک ذرّه اگر مشغول باشی

بدان یک ذرّه خود را غول باشی

66

چو هر چیزی که در هر دو جهانست

همه ذرّات تست و این عیانست

77

همه اجزا برافگن ره بگل جوی

بهانه ساز گل را، حال خود گوی

88

چنین گفت آن سخنگوی دل افروز

که گلرخ بود در صندوق ده روز

99

فتاده در میان آب دریا

گهی شد تاثری گه تا ثریا

1010

گرفتار آمده در آب و صندوق

گهی در قعر دریا گه بعیوق

1111

گهی رفتی ببُن چون گنج قارون

گهی رفتی بسر مانند گردون

1212

زهی بازی چرخ بوالعجب باز

که گل را چون فگند از پردهٔ ناز

1313

دران صندوق گلرخ ماند ماهی

مهی بر ماه و ماهی گرد راهی

1414

مهی آورده با ماهی بهم پشت

نبود از ماه تا ماهی دو انگشت

1515

بمانده ماه در زیر سیاهی

گرفته آب از مه تا بماهی

1616

ز تُرکی کردن باد جهنده

بترکستان فتاد آن نیم زنده

1717

چو کرد آن آب دریا را گذاره

فگندش آب دریا در کناره

1818

لب دریاستاده بود مردی

که ماهی را ز دریا صید کردی

1919

کنون صیدش نه ماهی بود مه بود

چنین ماهی،‌ز صد ماهیش به بود

2020

یکی صندوق را میدید بر آب

که میآمد سبک چون تیر پرتاب

2121

چوآن صندوق تنگ او درآمد

ازان دریا بچنگ او درآمد

2222

ازان دریا برون آورد بر سر

نهاده دید قفلی سخت بر در

2323

بدل گفتا ندانم تا چه چیزست

ولی دانم که چیزی بس عزیزست

2424

اگر این هست صندوق خزینه

دلم خوش باد در صندوق سینه

2525

ز دریا کردمی باید کرانه

بباید برد این را سوی خانه

2626

بگفت این و بسوی خانه برد او

بزرگی کرد و قفلش کرد خرد او

2727

چو سر برداشت دروی مردهیی دید

جهان بر خود بسر آوردهیی دید

2828

رخی چون ماه گشته زعفرانی

بری چون سیم گشته پرنیانی

2929

دهانی خشک و رویی زرد گشته

نفس بگسسته و دم سرد گشته

3030

سیاهی باسفیدی رفته در هم

لبش از تشنگی بگرفته بر هم

3131

که داند کو ز زاری برچسان بود

ز بی برگی چو برگ زعفران بود

3232

چو چوگانی شده پشتش بخم در

چو گویی بسته پا و سر بهم در

3333

مهش با مشک تر درهم گرفته

چو ماه نو قد او خم گرفته

3434

ز سرو و ماه بسیاری شنیدیم

ولی سروی چو ماه او ندیدیم

3535

ز دریا و زماهی رسته بود او

مهی از دست ماهی جسته بود او

3636

چو بر گل محنت دریا سرآمد

چو ماهی حوت از دریا برآمد

3737

سبک روح جهان پیرایه برداشت

دو گوش او گرانباری ز درداشت

3838

شکست آن مرد آن صندوق را پس

بلندی یافت چون صندوق کرگس

3939

چو آن دلبند را برداشت ازجای

نهاده بود آن بت بند بر پای

4040

درامد مرد و سنگ سخت بردست

نگار سنگدل را بند بشکست

4141

ز درد آن شکستن زود از جای

بجنبانید آهسته سر و پای

4242

چنان خوش گشت ماهیگیر ازان ماه

که گفتی شد ز ماهی تا بمه راه

4343

برفت و ماهیی برآتش افگند

چو بریان شد برو بوی خوش افگند

4444

برآورد و بپیش روی او داشت

بت مهروی بیخود، سر فرو داشت

4545

چو مشک آورد در پیش مشامش

گشاد از بوی آن حالی مسامش

4646

بعطسه شد دماغ او گشاده

دو چشم چون چراغ او گشاده

4747

چوچشم دلفریب از هم گشاد او

ز دست دل بدست غم فتاد او

4848

ز عالم نیم جانی دید خود را

میان آشیانی دید خود را

4949

عجب درمانده زان صیادخانه

بجوش آمد ز درد او زمانه

5050

بدل گفتا ندانم کاین چه جایست

ز سر در این چه دوران بلایست

5151

اگر این جان من سنگین نبودی

مرا تاب بلا چندین نبودی

5252

اگر من بودهام ازسنگ خاره

چگونه کردهام دریا کناره

5353

اگر دریا بدیدی دُرّ اشکم

فرو بردی بقعر خود ز رشکم

5454

وگر باران بدیدی آب چشمم

چو برقی در من افتادی بخشمم

5555

مگر درخواب میبینم من اینجای

که نتوان راست کردن بر زمین پای

5656

چو صد غم بر دل ناشادش آمد

بیک ره مکر حُسنا یادش آمد

5757

از آن سگ گریه برگلزارش افتاد

یقین دانست کز وی کارش افتاد

5858

بدل میگفت خسروشاه هرگز

ز حسنا کی شود آگاه هرگز

5959

که داند کو بجان من چه بد کرد

برای شهوتی ترک خرد کرد

6060

ز رشک خود مرا در خون جان شد

چنین در خون جانی کی توان شد

6161

ولی چون بگذرد از فرق آبش

دهد دوزخ بیک آتش جوابش

6262

کنون چون مرغ بی آرام ماندم

بجستم دانهیی در دام ماندم

6363

اگر بینم رخ یارم دمی نیز

اگر مرگم رسد نبود غمی نیز

6464

کجایی خسروا تا یار بینی

بیا ای بیخبر تا کار بینی

6565

اگر یاری مرا یاری کنون کن

چو یارانم وفاداری کنون کن

6666

مرا خود ساقی حسن وفا مُرد

که صاف آمد ترا قسم و مرا دُرد

6767

مگر انصاف شد کلّی فراموش

که زهر آمد مرا حصّه ترانوش

6868

ز عشقت کیسهیی بردوختم من

که برجانت جهان بفروختم من

6969

چنان در پردهٔ غم زار گشتم

که گرد عنکبوتان تار گشتم

7070

تنم چون زیر پیراهن بدیدند

همه پیوستگان از من بریدند

7171

ز من پیوستگان رفتند یکسو

ز من زان طاق شد پیوسته ابرو

7272

دو چشمت جادوان دلفروزند

که در آنجا مرا جان درتو دوزند

7373

مرا چون درتو میدوزند هر دم

چرا از هم جدا ماندیم در غم

7474

مرا چون درتومیدوزند از آنست

کزان زخم از دل من خون روانست

7575

چولختی راز گفت آن ماه مهجور

فرو بارید بر مه دُرّ منثور

7676

شده صیاد سرگردان ازان کار

که تا آن بت چرا گرید چنین زار

7777

زبان پارسی را می ندانست

سخنها فهم کردن کی توانست

7878

سمنبر بود ترکی گوی آفاق

بسی زو ترکتازی دیده عشّاق

7979

چنان بگشاد در تُرکی زبانش

که شد آن ترک چین هندو بجانش

8080

بدان صیاد گفتا راز بگشای

که چون دربندم آوردی درین جای

8181

کدامین کشورست و نام آن چیست

درین اقلیم شاه این زمین کیست

8282

جوابش داد صیاد زمانه

که هست این آشیان صیادخانه

8383

روان گشتم بدریا بامدادی

یکی صندوق میآمد چو بادی

8484

چو پیشم آمد از جیحون گرفتم

بیاوردم ترا بیرون گرفتم

8585

دگر این کشور ترکست و چینست

سراسر حدّ ترکستان زمینست

8686

شه فغفور شاه این دیارست

ز عدل او همه چین پرنگارست

8787

چو گل القصّه واقف شد ز اسرار

شد او از گشنگی خود خبردار

8888

طعامی خواست او و مرد برخاست

بسی ماهیش آورد و دگر خواست

8989

زماهی قوّت آن مه دگر شد

مهش لختی ز ماهی تازه تر شد

9090

ز بیماری ازان صیادخانه

نیامد بر در آن شمع زمانه

9191

بآخر چون برامد بیست و شش روز

چو شهدی شد گل چون شمع خوش سوز

9292

ز رنجوری کدویی بود بی شهد

کدو را شهد میگفتی ولی عهد

9393

چوشهدی شد لب گلفام او را

چو مومی گشت نرم اندام او را

9494

چنان خوش گشت و شیرین گشت و ترگشت

که چون پر مغز حلوای شکر گشت

9595

ز رویش بار دیگر شور برخاست

ببویش مرده هم از گور برخاست

9696

دگر ره غمزهٔ او شد جگر دوز

دگر ره مشک زلفش شد جهانسوز

9797

نکوتر شد ز چینش زلف مشکین

که نیکوتر نماید مشک در چین

9898

چو بنهاد آن نگارین شست بر راه

چو ماهی صید شد صیاد از آن ماه

9999

دلش از عشق آن دلخواه برخاست

بقصد وصل او ناگاه برخاست

100100

دماغش از گل نخوت بجنبید

جوان بود آتش شهوت بجنبید

101101

دلش چون چنگ از بر تنگ برخاست

نهاد او بر گنه چون چنگ ره راست

102102

چو گلرخ آن بدید از جای برجست

رگ شریان او بگرفت بر دست

103103

چنان افشرد کز وی جان برامد

جهان بر جان آن نادان سرامد

104104

ندارد کار نادان هیچ سامان

که نادانی ندارد هیچ درمان

105105

چو شد از جان جدا صیاد بی باک

بت سیمینش پنهان کرد در خاک

106106

گل آن شب بود تا وقت سحرگاه

که تا شد سرنگون سوی سفرماه

107107

فغان برداشت مرغ صبحگاهی

منادی کرد از مه تا بماهی

108108

فرو کوفت از سر درد و نیازی

بگوش خفتگان بانگ نمازی

109109

چو گل از کار آن صیاد پرداخت

خدا را شکر کرد وحیلهیی ساخت

110110

بدل گفتا اگر زینسان که هستم

برون آیم شود کارم ز دستم

111111

چو بینندم بتی سیمین سمنبر

همه کس را طمع افتد بمن بر

112112

مرا آن به که بر شکل غلامان

همه آفاق میگردم خرامان

113113

چو خود بر صورت مردان کنم من

کرا صورت بود کاخر زنم من

114114

روان گردم سوی هر شهر و هر بوم

روا باشد که بازافتم سوی روم

115115

دلم را محرمی درخورد یابم

دمی درمان چندین درد یابم

116116

شنودستم من از گویندهٔ راه

که یابنده بود جویندهٔ‌راه

117117

بآخر خویشتن را چون غلامان

قبا در بست و شد سرو خرامان

118118

کُله بر ماه مشکین طوق بشکست

قبا در سر و سیم اندام پیوست

119119

کلاهی همچو ترکان از نمد کرد

قبا و پیرهن در خورد خود کرد

120120

که داند این چکارست و چه راهی

مگر هم زان نمد یابد کلاهی

121121

چو مردان پیرهن یکتاییی ساخت

ز خود یکبارگی سوداییی ساخت

122122

قبا پوشید و پیراهن رها کرد

وزان بت، عقل پیراهن قبا کرد

123123

همه پیرایه و زرّینه برداشت

دو گوهر زان همه در گوش بگذاشت

124124

برامد از گهرهای فلک جوش

که گوهر گشت گل را حلقه در گوش

125125

نرسته بود دو پستان تمامش

فرو بست آن زمان چون سیم خامش

126126

مگر بایست آن سیمین صنم را

که لختی کم کند زلف بخم را

127127

ز زلف خود شکن گر درکشیدی

بجای هر یکی صد در رسیدی

128128

بآخر چون غلامان خویشتن را

یکی کرد آن دو زلف پرشکن را

129129

چو در هم بافت آن دو موی چون شست

ز زفتی در نمیآمد بدو دست

130130

ذوابه چون بپشت افتاد بازش

جهان بگرفت روی دلنوازش

131131

کجا بود آن زمان خسرو که ناگاه

بدیدی روی آن خورشید، چون ماه

132132

بآخر سرو سیمین شد روانه

چو تیری کورود سوی نشانه

133133

چگونه مه رود زیر کبودی

چنان میرفت آن مهرخ بزودی

134134

چو صبح آتشین از کوه دم زد

رخ خورشید از آتش علم زد

135135

بوقت صبح بادی خوش برامد

چو صبح اندر دمید آتش برآمد

136136

برامد آفتاب از کوه ناگاه

چو آتش از میان خرمنی کاه

137137

چو روشن گشت روز،‌آن ماه دلسوز

دو روز و شب قدم زد تا سوم روز

138138

چو مرغ صبح در فریاد آمد

فلک را بازیی نو یاد آمد

139139

عذابی، دیده از ره بر وی انداخت

بلای دیگرش حالی برانداخت

140140

غم کاری دگر در پیشش آورد

بپای خود بگور خویشش آورد

141141

بوقت صبح ازانجا راه برداشت

دو روز و شب چهل فرسنگ بگذاشت

142142

چو هنگام زوال آمد، دران راه

زمین میتافت همچون زلف آن ماه

143143

جهان را روشنی سوراخ میکرد

زمین پر زعفران شاخ میکرد

144144

یکی ده بود در نزدیک آن راه

چو بادی سوی آن ده رفت آن ماه

145145

چنان ده در جهان دیگر نبودی

بترکستان ازان خوشتر نبودی

146146

بهر سویی و هر کوییش آبی

ز بالا بسته هر سویی نقابی

147147

هزاران مرغ گوناگون گستاخ

بسوی آشیان پرّان بهر شاخ

148148

همی چون نوحه دردادی یکی زار

جداافتاده بودی چون گل از یار

149149

بپیش ده پدید آمد یکی کوی

میان، آب و درختان روی درروی

150150

کنار جوی نرگس رسته بیرون

نشسته سبزه در نم لاله درخون

151151

دمیده شعلهٔ آتش ز لاله

زده بر شعلهٔ او ابر ژاله

152152

یکی منظر بپیش کوی کرده

دو دکّانیش از هر سوی کرده

153153

ز بس گرمای راه و ناتوانی

بخفت آن ماه دلبر در دکانی

154154

تو گفتی در بهشتی حور خفتست

و یا در نرگس تر نور خفتست

155155

چو گل در خواب رفت از بوی گلزار

ز رویش فتنه شد درحال بیدار

156156

قضا را باغ باغ شاه چین بود

که خوشتر از همه روی زمین بود

157157

بزیر پرده ماهی داشت آن شاه

که ننمودی بپیش روی او ماه

158158

بلورین ساق بود و سیمتن بود

نگار چین و خورشید ختن بود

159159

ببالا سرو را تشویر دادی

بشکّر گلشکر را شیر دادی

160160

شکر وقف لب گلرنگ او بود

خرد را دست زیر سنگ او بود

161161

چو بگشادی دو لعل ارغوان رنگ

فراخی یافتی شکّر ازان تنگ

162162

اگر دندان زدی بر لعل خندان

بماندی لعل ازان لب لب بدندان

163163

چو چشم جادویش خونریز کردی

سر زلفش ز پی پس خیز کردی

164164

قضا را بر دریچه بود کز راه

رخ گل دید چون خورشید و چون ماه

165165

ز درد عشق جانش بر لب آمد

فرو شد روزش و دور شب آمد

166166

سمن در حلقهٔ سنبل فگنده

صبا مشگ ترش بر گل فگنده

167167

چو دختر دید موی مشک بیزش

گل تر کرده از لبخشک خیزش

168168

رخی چون روز و زلفی همچو شب داشت

بخوبی سی ستاره زیر لب داشت

169169

رخ گل را بشب در روز بودی

بروز اندر ستاره مینمودی

170170

چو دید آن روز و شب دختر، نهانی

شبش خوش کرد روز شادمانی

171171

چو گلرخ روز و شب بنمود با او

بروز و شب تو گفتی بود با او

172172

عرق بر رخ چو شمع از شوق میریخت

چو باران شبنمش از ذوق میریخت

173173

بدکّانی ببر باز اوفتاده

دل دختر بپرواز اوفتاده

174174

چو مردان خویشتن آراسته بود

بدستی دیگر از نوخاسته بود

175175

عرق بر روی آن دلبر نشسته

چو مروارید بروی رسته بسته

176176

سر زلفش ز پیچ و تابداری

لب لعلش ز لطف و آبداری

177177

یکی گفتی ز جانم تاب بردهست

دگر گفتی زچشمم آب بردهست

178178

چنان شد دختر از سودای آن ماه

که از منظر بخواست افتاد بر راه

179179

دلش در عشق گل دریای خون شد

بزیر دست عشق او زبون شد

180180

رخش از خون دل گلگون برامد

دلش چون لالهیی ازخون برامد

181181

کنیزی را بخواند و گفت آن ماه

بجان آمد دلم زین خفته در راه

182182

ازین برنای زیبا، جان من شد

دلم خون گشت و از مژگان من شد

183183

چو دیدم زلف او چون مارپیچان

بزد مارم، شدم زان مار بی جان

184184

چو مشکین بند زلفش دلستانست

دل مسکین من دربند آنست

185185

مرا در عشق او از خود خبر نیست

نکوتر زو بعالم در، پسر نیست

186186

به چین گرچه بسی دلخواه باشند

بر این ماه خاک راه باشند

187187

ازو گر کام دل حاصل نیاید

مرا شادی دگر در دل نیاید

188188

دلم از پستهٔ او شور دارد

ازان از دیده آب شور بارد

189189

مرا با او بهم بنشان زمانی

که بستانم ازو داد جهانی

190190

کنیزک چون سخن بشنود برجست

بر گل رفت چون بادی و بنشست

191191

ز خواب خوش برامد سیمبر ماه

کنیزک را برخود دید بر راه

192192

بترکی گفت کای هندوت خورشید

تویی زنگی ولی در چین چو جمیشید

193193

قدم را رنجه کن با چاکر خویش

که میخواند ترا خاتون برِخویش

194194

اگر فرمان بری جانت بکارست

وگرنه جای تو زندان ودارست

195195

که گر ترکی نه در فرمانش آید

چو پیلی یاد هندستانش آید

196196

مگر بختت براه آمد که آن ماه

بمهر دل ترا گیرد بجان شاه

197197

چو خاتون درجهان یک سیمبر نیست

بعالم در، چنین باغی دگر نیست

198198

تراست این باغ و خاتون هر دو باهم

شمادانید اکنون هر دو با هم

199199

چو بشنود این سخن گلرخ فروماند

بجای آورد و تا پایان فرو خواند

200200

بدل گفتا نبود این هیچ سامان

که بیرون آمدم شبه غلامان

201201

اگر همچون ز نان میبودمی من

ازین دیگر زنان آسودمی من

202202

ولیکن گر زن و گر مرد باشم

محال افتد که من بی درد باشم

203203

نداند دید بی دردم زمانه

ازین در درد ماندم جاودانه

204204

هنوز اندوه خود باسر نبردم

رهی دیگر بنو باید سپردم

205205

دل مسکین من گمراه افتاد

برون آمد ز گو در چاه افتاد

206206

زهی گردنده چرخ کوژ رفتار

بدرد دیگرم کردی گرفتار

207207

پیاپی غم مده کز جان برایم

مکن تعجیل تا با ن برایم

208208

جهانا هر زمان رنگی براری

که داند تا تو در پرده چه داری

209209

چو گل پاسخ شنید از وی خجل شد

ز گفت آن کنیزک تنگدل شد

210210

بدو گفت ای مرا در خون نهاده

قدم از حدّ خود بیرون نهاده

211211

چو تو کار غریبان دانی آخر

غریبی را چرا رنجانی آخر

212212

مکن بد نام خاتون جهان را

ترا به گر نگهداری زبان را

213213

که باشم من، که جفت شاه باشم

نیم خورشید تا با ماه باشم

214214

برو بریخ نویس این گرم کوشی

ز سردی چون فقع تا چند جوشی

215215

منم مردی غریب از پیش من دور

گدایی را نباشد هیچ منشور

216216

منم اینجا غریبی دل شکسته

چه میخواهی ازین در خون نشسته

217217

بگفت این وز خون دل چو باران

فرو بارید از نرگس هزاران

218218

کنیزک چون سخن بشنید ازان ماه

بر خاتون خودآمد همانگاه

219219

همه احوال با خاتون بیان کرد

سه بار دیگرش خاتون روان کرد

220220

چو نگشاد از کنیزک هیچ کاری

خود آمد پیش گلرخ چون نگاری

221221

بگلرخ گفت ای سرو سمنبوی

نگو داری همه چیزی به جز خوی

222222

منم دل در هوایت ذرّه کردار

که تا چون آفتاب آیی پدیدار

223223

منم پروانهیی دل در تو بسته

طواف شمع رویت را نشسته

224224

چودل بردی بجانم رای داری

که الحق دلبری را جای داری

225225

هوایت را دل من گشت بنده

که دلها از هوا باشند زنده

226226

چو دیدم در بساطت نقد عینی

بگردانیم با هم کعبتینی

227227

چرا در باغ شاه چین نیایی

چو خسرو در برِ شیرین نیایی

228228

تویی شمع و دلم پروانهٔ تست

دمی تشریف ده کاین خانهٔ تست

229229

چو آتش تند خو افتادهیی تو

مگر ازتخم شاهان زادهیی تو

230230

بیا تا خوش بهم باشیم پیوست

بزیر گل گهی خفته گهی مست

231231

گل تر گفت میباید مرا این

ولی در روم با خسرو نه در چین

232232

چو بسیاری بگفت آن سرو چینی

پدید امد ز گلرخ خشمگینی

233233

برابروزد گره از خشم آن ماه

گریزان شد ز پیش چشم آن ماه

234234

چو برنامد ازان گل هیچ کارش

نه صبرش ماند در دل نه قرارش

235235

برآن دلبر دل او کینه ور شد

ز نافرمانیش زیر و زبر شد

236236

میان باغ در شد آن فسونگر

اِزار پای کرد آنجا بخون در

237237

برآورد از جهان بانگ خروشی

ز خلقش در جهان افتاد جوشی

238238

فغان میکرد، دل پرخون و رخ تر

که ای دردا که رسوا گشت دختر

239239

کنیزک بود گر باغ بسیار

چو عنبر خادمان نام بردار

240240

ز بانگ او همه از جای جستند

چو دل آشفتگان بر پای جستند

241241

فتاده بود آن دختر بخواری

چو می جوشان چو نی نالان بزاری

242242

بدیشان گفت جایی خفته بودم

بپیش بادگیری رفته بودم

243243

خبر نه ازجهان درخواب رفته

چسان باشد میان مرگ و خفته

244244

غریبی آمد و با من چنین کرد

برسوایی ز من خون بر زمین کرد

245245

چو حاصل کرد کام خویش ناگاه

نهاد از قصر بیرون، سرسوی راه

246246

دویدند و گرفتندش بخواری

درافگندند در خاکش بزاری

247247

یکی مشتش زدی دیگر تپانچه

یکی مویش برآوردی بپنجه

248248

چو بردندش بپیش دختر شاه

بیستاد آن سنمبر بر سر راه

249249

چو دختر روی آن ماه زمین دید

رخش چون گل لبش چون انگبین دید

250250

بدیشان گفت کاین را باز دارید

بر شاه این سخن را رازدارید

251251

که تا لختی بیندیشم درینکار

که کار افتاد و من مُردم ازین بار

252252

بزودی خانهیی را در گشادند

بسان حلقه، بندش بر نهادند

253253

گل تر در میان خاک و خون ماند

بزیر پای محنت سرنگون ماند

254254

ز خون دیده خاک خانه گل کرد

زمژگان ابر و دریا را خجل کرد

255255

نه چندان اشک ریخت آن عالم افروز

که باران ریزد آن در یک شبانروز

256256

فغان میکرد کای چرخ دونده

نگونسارم چو خود در خون فگنده

257257

مرا از جور تو تا چند آخر

کنی هر ساعتم در بند آخر

258258

فرو ماندم ندیدم شادمانی

بجان آمد دلم زین زندگانی

259259

بگو تا کی دهی این گوشمالم

که از جورت درامد تنگ، حالم

260260

ز من برساختی بازارگانی

چه میگردانیم گرد جهانی

261261

گهی آغشتهٔ دریام داری

گهی سرگشتهٔ صحرام داری

262262

بکن چیزی که خواهی کرد با من

که من بفشاندم از تو پاک دامن

263263

چو سوزی باره باره هر زمانم

بیکباره بسوز و وارهانم

264264

ز سوزم نیک سودی برنخیزد

که گر سوزیم دودی برنخیزد

265265

ز مرگم گرچه تیماری نباشد

گلی را سوختن کاری نباشد

266266

دلم در عشق خسرو آن بلا دید

که هرگز هیچ عاشق آن کجا دید

267267

اگر اندوه من کوهی بیابد

بیک یک ذرّه اندوهی بیابد

268268

مرا درد فراق از بسکه جان سوخت

ازان تف مردمم در دیدگان سوخت

269269

سزد گر دل ازین تف می بسوزم

که گر بر دل نهم کف می بسوزم

270270

مرا چندانکه از رگ خون چکیدست

ز زیر پای من بر سر رسیدست

271271

ز بس خونابه کافشاندم ز دیده

چو چوبی خشک برماندم ز دیده

272272

دریغا کاین زمانم گریه کم شد

دلم مستغرق دریای غم شد

273273

چو جانم آرزومندی گرفتی

دلم از گریه خرسندی گرفتی

274274

بسی غم زاشک چون باران به در شد

کنون چشمم از آن باران به سر شد

275275

بخوردم خون دل دیگر ندارم

کنون بی رویش از چشمم چه بارم

276276

چه میگویم که چندانی بگریم

که از هر مژّه طوفانی بگریم

277277

ازان از دیده بارم نار دانه

که دل پرنار دارم جاودانه

278278

منم کاهی چنین دلخسته از تو

چو کوهی سنگ بر دل بسته ازتو

279279

تن من طاقت کاهی ندارد

دل من قوّت آهی ندارد

280280

مرا گر هیچ گونه تن پدیدست

ازان دانم که پیراهن پدیدست

281281

ز زاری خویش را من مینبینم

درون پیرهن تن مینبینم

282282

رخ آوردم بدیوار از غم تو

شدم سرگشتهٔ کار از غم تو

283283

چو نه دل دارم ونه یاردارم

سزد گر روی در دیوار دارم

284284

بهم بودیم چون موم وعسل خوش

جداماندیم از هجران چو آتش

285285

گل تر را، چو بلبل قصه دارست

غراب البین اینجا برچه کارست

286286

تویی جان من و من مانده بی جان

بگو تا چون بود تن زنده بی جان

287287

چه خواهم کرد بی جان تن بمانده

عجب دارم توبی من، من بمانده

288288

نیم من مانده کز من آنچه ماندست

سر مویست ازتن آنچه ماندست

289289

سر مویی چه خواهد کرد بیتو

که جانم نیست و تن درخورد بیتو

290290

دلی دارم درین وادی هجران

بحکم نامرادی کرده قربان

291291

گلم، باعمر اندک، چون بگویم

غمی کز هجر تو آمد برویم

292292

غم و اندوه من از کوه بیشست

چه دریا و چه کوه اندوه بیشست

293293

مرا چون خورد غم، غم چون خورم من

مگر تا جان سپارم خون خورم من

294294

منم خاکی بسر خون خورده بیتو

چو خاکی روی در خون کرده بیتو

295295

گر از من سیر گشتی نیست زین باک

کم انگار از همه عالم کفی خاک

296296

اگر در راه مشتی خاک نبود

ز مشتی خاک کس را باک نبود

297297

ز هر نوعی سخن میگفت آن ماه

ز چشم او شفق بگرفته آن راه

298298

چو بحر شب برامد از کناری

همه چین گشت همچون زنگباری

299299

چنان شد روی گردون از ستاره

که گفتی گشت گردون پاره پاره

300300

در آن شب دختر افتاده در دام

بخون میگشت ازان مرغ دلارام

301301

چو از شب نیمهیی بگذشت دختر

بیامد پیش گل لب خشک، رخ تر

302302

بیامد شمع پیش ماه بنهاد

دران خانه رخش بر راه بنهاد

303303

وزان پس شد برون، خوان پیش آورد

شراب و نان بریان پیش آورد

304304

بگل گفت ای نکویی مایهٔ تو

رخ زیبای تو پیرایهٔ تو

305305

دلم آتش فروزی درگهت را

دو چشمم آب زن خاک رهت را

306306

رخت بر ماه نو زنهار خورده

شده نیمی ازو زنگار خورده

307307

برت بر سیم دست سنگ بسته

بمن بربستهٔ تو تنگ بسته

308308

منم از لعل گلرنگت شکر خواه

تو نیز آخر ز من یک چیز در خواه

309309

ز عشق آن شکر دل خسته دارم

که بیتو چون جگر دل بسته دارم

310310

خوشی با من بهم بنشین شب و روز

که تو هم دلبری من هم دل افروز

311311

دو دستی جام خور پیوست با من

مرا باش و یکی کن دست با من

312312

مکن، ازخون چشم من حذر کن

کسی دیگر طلب خونی دگر کن

313313

مکن، با من نشین گر هوش دای

که بر چشمت نهم گر گوش داری

314314

بدست خود دریدم پرده خویش

پشیمانم کنون از کردهٔ خویش

315315

ولیکن دل چنین کز عشق برخاست

نیاید عشق با نام نکو راست

316316

ز تو چون سیم اندامی ندیدم

بدادم نام و بدنامی خریدم

317317

مدار این عاشق خود را تو عاجز

مگر عاشق نبودستی تو هرگز

318318

اگردر عشق همچون من تو زاری

ز عشق من خبر آنگاه داری

319319

ولی چون نیستی از عشق آگاه

کجا داری بسوز عاشقان راه

320320

چه میدانست آن در خون فتاده

که از عشقست گل بیرون فتاده

321321

چه بسیاری بگفت آن تاب دیده

چو نرگس کرد ازو پر آب دیده

322322

اجابت می نکرد آن ماه دلبر

که از گل می نیاید کار دیگر

323323

ز زن مردی نیاید هیچگونه

ولیکن بود آنجا باژگونه

324324

گلش گفت ای خرد یکسو نهاده

بخون جان خود بازو گشاده

325325

تومیخواهی که چون زلف سیاهت

بمن برتابی و اینست راهت

326326

اگر تو فی المثل چون آفتابی

بقدر ذرّهیی بر من نتابی

327327

وگر تو زارزوی من بسوزی

ز من روزی نخواهی یافت روزی

328328

وگر خونم بریزی بر سر خاک

بحل کردم ترا من از دل پاک

329329

وگر بر سر کنی خاک از غم من

همه بادست تا گیری کم من

330330

کسی خو کرده در صد ناز و اعزاز

چگونه از کسی دیگر کشد ناز

331331

برون آمد ز پیش گل چو گردی

بسی بگریست چون باران بدردی

332332

بسر آمد نخستین بار چون گاز

ولی چون شمع شد آخر بسر باز

333333

درآمد خاک بر سر آب در چشم

برون شد دل پر آتش سینه پر خشم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو از خسرو شه قیصر خبر یافت

باستقبال خسرو کار دریافت

عطار»خسرونامه»بخش 55 - آگاهی یافتن قیصر از آمدن خسرو

اگلی نظم

چوصبح پرده در از پرده دم زد

عروس عالم غیبی علم زد

عطار»خسرونامه»بخش 57 - آگاهی یافتن خسرو از گل

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور