صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 28 - رسیدن نامهٔ گل به خسرو و زاری کردن او و رفتن در پی گل به اسپاهان

بخش 28 - رسیدن نامهٔ گل به خسرو و زاری کردن او و رفتن در پی گل به اسپاهان

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

الا ای منطق طیر معانی

زبان جملهٔ مرغان تو دانی

22

چو چندین می‌زنی بانگ و لاغیر

به نطق آور سخن از منطق‌الطیر

33

بگو تا بلبل مست طبیعت

کند بار دگر ساز صنیعت

44

چو زنجیر سخن درهم فتاده‌ست

ز یک یک حلقه در درهم گشاد‌ه‌ست

55

سخن را چون نهایت نیست هرگز

دمادم می‌رسد جان را مُجاهز

66

طبیعت لاجرم در هر زمانی

به‌نو نو می‌سراید داستانی

77

چوبس خوشگوی باشد بلبل مست

ناستد بر سر یک شاخ پیوست

88

ز عشق روی گل چون بی‌قرار‌ان

بسی گردد به گرد شاخساران

99

چو باشد سود مرد از مایه برتر

به هر دم می‌شود یک پایه برتر

1010

معانی همچو بلبل بی‌قرار است

سخن چون بوستانی پُر‌نگار است

1111

کنون خواهم که از بهر معانی

چو باران بر جهان گوهر فشانی

1212

چنین گفت آن سخن‌ساز سخن‌گوی

که بردار از صنیعت در سخن گوی

1313

که چون خسرو بخوانْد این نامه تنها

دلش خون شد ز درد این سخن‌ها

1414

چه گویم آنچه او با خویشتن کرد

که عالم گور و پیراهن کفن کرد

1515

ز دل پر شد ز خون تا سر کنارش

برفت از سر خرد وز دل قرار‌ش

1616

چنان بی‌صبر و بی‌آرام گشت او

که گفتی آتشین اندام گشت او

1717

زبان بگشاد کاخر این چه حال است

کسی سرگشته‌تر از من محال است‌!

1818

به عالم در چو روزی گشت راز‌م

ز حد بگذشت سوز من چه سازم

1919

فلک بر جان من تیر قضا زد

مرا بر سینه بیرنگ بلا زد

2020

ز بی‌خوابی سرشکم می‌شمارم

بران بیرنگ صورت می‌نگارم

2121

ازان سازم ز خون دیده صورت

که دل را همدمی باید ضرورت

2222

کجایی، آخر ای گل سوز من بین

شبم خوش می‌کند جان روز من بین

2323

اگر صد سال در هجران بمانم

به بوی وصلت ای جانان بمانم

2424

مرا تا جان بود در تن بمانده

مبادا هجر تو بی‌من بمانده

2525

مرا در هجر امید وصال است

ولی در وصل امّیدم محال است

2626

چه گویم آنچه او بی همنفس کرد

نه با کس گفت و نه فرمان کس کرد

2727

ز پیش خود سپه واپس فرستاد

به کار گلرخ بی‌کس در استاد

2828

نماندش صبر چندانی به غم در

که کس چشمی تواند زد به‌هم در

2929

بدانسان شاه گل را گشت خواهان

که با سی تن روان شد تا سپاهان

3030

چو یک هفته برفتند آن سواران

غلط کردند راه از برف و باران

3131

ندانستند و گم کردند ره را

پریشانی پدید آمد سپه را

3232

چو ره رفتند در بیراهه ماهی

پدید آمد یکی نخجیرگاهی

3333

هویدا شد یکی نخجیر فرّخ

کزو بفروخت خسروزاده را رخ

3434

چو خسرو دید اسب از پی روان کرد

زمین را پر هلال آسمان کرد

3535

اگرچه اسب او می‌رفت چون تیر

ز تک یک دم نمی‌استاد نخجیر

3636

چو بسیاری براند القصّه ناگاه

شبانگاهی، شکاری گم شد از شاه

3737

جهان گشت از سپاه زنگ تیره

شه روم از جهان درمانده خیره

3838

بسی پیش و پس آن راه دریافت

نه از راه و نه از همره خبر یافت

3939

فروماند و فرود آمد به جایی

فرو مانده نه آبی نه گیایی

4040

ز بی آبی زبانش در دهان خشک

شده در زیر گرد ره نهان مشک

4141

ز پشت رخش چون رستم فرو جست

لگام رخش را محکم فرو بست

4242

به خواب آورد سر، بالین ز زین کرد

چو روز واپسین، ‌بستر زمین کرد

4343

شبی تیره زمان کشته ستاره

بمانده صبحدم در سنگ خاره

4444

برو چندان در آن‌شب خواب ره یافت

که خورشیدش دران روی چو مه تافت

4545

چو شه بیدار شد از خواب نوشین

دلش پر شور شد از خواب دوشین

4646

بسی از هر سویی صحرا نگه کرد

در آن صحرا نمی‌دید از سپه گرد

4747

دل غم دیدهٔ او ترک جان گفت

کجا آسان به‌ترک جان توان گفت

4848

به خرسندی گرفت او راه در پیش

وزان اندیشه می‌پیچد بر خویش

4949

بیابان قطع شد تا کارش افتاد

وز انجا راه بر کهسارش افتاد

5050

نه مرکب را گیاهی و نه آبی

نه خسرو را طعامی نه شرابی

5151

به صد سستی فرو آمد ز شبدیز

خروشان گشته چون مرغان شب‌خیز

5252

ز کار خویشتن حیران بمانده

ز یک یک مژه صد طوفان برانده

5353

ز درد عشق و بی آبی و سستی

برفت از وی نشان تندرستی

5454

گهی از تشنگی از پای بنشست

گهی شبدیز را می‌برد بر دست

5555

چو پیدا شد ز شعر شب مه نو

بیارامید در کنجی شه نو

5656

عروسان فلک در پردهٔ ناز

شدند انگشت‌زن و انگشتری‌باز

5757

نخفت آن شب همه شب شاه تا روز

گهی با تاب بود و گاه با سوز

5858

چو این طاوس زرّین جلوه‌گر شد

ز پرّ و بال او عالم چو زر شد

5959

برافشاند از رخ سیمین زر ساو

جهان چون پشت ماهی کرد از کاو

6060

روانه گشت وقت صبح خسرو

فرَس افتان و خیزانش ز پس رو

6161

بسی خوی زو گشاد و ناتوان شد

دل شه بستهٔ آن بی‌زبان شد

6262

ز رفتن موزهٔ شه گشت پاره

به موزه کی توان برّید خاره

6363

گهی رفت و گهی استاد بر جای

که بودش آبله بسیار بر پای

6464

ز گرما روی خسرو پر عرق شد

چه می‌گویم که ماهش پر شفق شد

6565

عرق بر روی چون مه‌پارهٔ شاه

چو پروین بود بر رخسارهٔ ماه

6666

ز بی آبی چنان خسرو فروماند

که صد دریای آب از رخ فروراند

6767

زبان بگشاد کای بینای بینش

سر مویی ز فیضت آفرینش

6868

فرو ماندم ز بی‌آبی درین راه

که من صد ساله غم دیدم درین ماه

6969

مرا یکبارگی گرما فرو بست

ز سردی جهان شستم ز جان دست

7070

خدایا گر نگیری دستم امروز

که فردا بیندم گر هستم امروز‌؟

7171

چه باشد گر درین گرمی و سختی‌؟

برافروزی چراغ نیک‌بختی‌؟

7272

مرا این بند‌ِ مشکل برگشایی‌؟

درین بی‌راهی‌ام راهی نمایی‌؟

7373

فلک دور شبانروزی ز تو یافت

خلایق روز و شب روزی ز تو یافت

7474

مرا روزی رسان کز ناتوانی

چنانم من که می‌دانم تو دانی

7575

چو آن شه باز عاجز شد ز اندوه

بدید از دور جوقی کبک بر کوه

7676

به صد لغزیدن از کوه کمر‌دار

روان گشته سوی دشت شمردار

7777

چو جوق کبک دید از دور خسرو

اگرچه بود خسته گشت رهرو

7878

بدانست او که زیر پرده کاری‌ست

به‌پیش جوق کبکان چشمه‌ساری‌ست

7979

روان شه کوثری می‌دید پر آب

ز رشک او دل خورشید در تاب

8080

چنان چشمه اگر خورشید بودی

کجا زردی او جاوید بودی

8181

چنان صافی که خورشید منوّر

نمودی با صفای او مکدّر

8282

به گِردَش سبزهٔ خود‌رو‌ی رسته

ز سر‌سبزی به کوثر روی شسته

8383

کنار آب و آب خوشگوارش

بهشتی بود و کوثر در کنارش

8484

ازان کوثر به‌دست خویش رضوان

فگنده آتشی در آب حیوان

8585

چو شاه آن چشمهٔ آب روان دید

چو آب خضر شیرین‌تر ز جان دید

8686

چو مستسقی منی صد آب خورد او

ازان پس رخش را سیراب کرد او

8787

زمانی بر سر آن آب بنشست

ز جان آتشینش تاب بنشست

8888

خط مشگین و روی همچو ماه او

فرو شست از غبار و گرد راه او

8989

از آن معنی غباری بود شه را

که از خطّش غباری بود مه را

9090

چو شد سیراب آمد کبک یادش

ولی تا کبک گفتی برد بادش

9191

نگاهی کرد از هر سوی بسیار

ندید از کبک در کهسار دیار

9292

ز بی‌قوتی و از بی‌قوّتی شاه

به‌خواب آورد سر را بر سر راه

9393

نماز شام از خفتن درآمد

ز بیداری به‌آشفتن درآمد

9494

در آن تاریک شب در کوهساران

قضا را گشت پیدا باد و باران

9595

فلک چون پردهٔ باران فرو هشت

کنار خسرو رومی بیاغشت

9696

نه جایی بود شه را نه پناهی

نه رویی دید خود را و نه راهی

9797

فلک از میغ گوهر‌بار گشته

هوا زنگی مردم‌خوار گشته

9898

شبی بود از سیاهی همچو چاهی

که در وی دوده اندازد سیاهی

9999

شبی بگذشت بر شاه از درازی

که روز رستخیزش بود بازی

100100

چو باران جامهٔ ماتم فرو شست

سپیده سرمه از عالم فرو شست

101101

چو روشن گشت روز آن شاه شب‌خیز

ندید از تیره‌بختی گرد شبدیز

102102

چو ضایع گشت اسب شاهزاده

قدم می‌زد رخی پر خون پیاده

103103

دلش در درد اندوه اوفتاده

میان ششدر کوه افتاده

104104

شه تشنه به‌مرگ از ناتوانی

دلی سیر آمده از زندگانی

105105

دگر قوّت نماندش هیچ برجای

درآمد سرو‌ِ سیم‌اندامش از پای

106106

کمان بفگند و بالین تیرکش کرد

دل ناخوش به مرگ خویش خوش کرد

107107

یکی زنگی مردم‌خوار بودی

که دایم ترکتازش کار بودی

108108

قضا را آن سگ بدرگ نهفته

رسید آنجا که خسرو بود خفته

109109

یکی بالا چو بالای چناری

یکی بینی چو برجی بر حصاری

110110

دو چشمش گوییا دو طاس خون بود

به یک دستش ز آهن یک ستون بود

111111

شه از زنگی چو دید آن تیره‌رنگی

جهان بر چشم او شد روی زنگی

112112

به‌دل گفتا ز بختم یاری‌یی بود

که بارم را چنین سرباری‌یی بود

113113

گر از سستی تنم زینسان نبودی

ز تیغم این گدا را جان نبودی

114114

جهانا در تو بویی از وفا نیست

که یک زخمت ز استادی خطا نیست

115115

ز تو هرگز وفاداری نیاید

عزیزان را به جز خواری نیاید

116116

درآمد زنگی و بگرفت دستش

چو سیمی دید همچون سنگ بستش

117117

چو دستش بست در راهش روان کرد

کجا با ناتوانی این توان کرد‌!

118118

روان شد از پی زنگی به تعجیل

رهی پر ریگ همچون سرمه یک میل

119119

یکی دز گشت پیدا همچو کوهی

نشسته زنگیان بر در گروهی

120120

نشیب خندقش تا پشت ماهی

فرازش را مه اندر سایه‌گاهی

121121

ز دوری کان سرِ دز در هوا بود

تو گفتی دلو این هفت آسیا بود

122122

یکی زنگی درآمد پیش خسرو

گرفتش دست خسرو گشت پس رو

123123

سبک بردش به‌دز بگشاد دستش

ولی بند گران بر پای بستش

124124

بیاوردند پیش او جوانی

بخوردند آن جوان را در زمانی

125125

چو خسرو دید زآن سان زندگانی

طمع ببرید از جان و جوانی

126126

به زاری روی سوی آسمان کرد

وزان پس بر زمین گوهر فشان کرد

127127

که یارب نیست این پوشیده بر تو

توکّل کرد این شوریده بر تو

128128

پری شد در دلم زین آدمی‌خوار

به فضل خویش زین دیوم نگهدار

129129

گرم نزدیک آمد جان سپردن

به دست دیو، جان نتوان سپردن

130130

روا دارم که جانم خاک باشد

نه جایم معدهٔ ناپاک باشد

131131

خرد بخشا، مرا زین بند بگشای

چو بخشاینده‌ای‌، بر من ببخشای

132132

اگر درویشی وگر شهریار‌ی

چو یارت اوست پس زو خواه یاری

133133

که گر یک دم به یاری تو آید

غمت با غمگساری تو آید

134134

مگر زنگی ناخوش دختری داشت

چو دیگ خوردنی ناخوش سری داشت

135135

شکم از فربهی مانند کوهان

به نرمی هفت اندامش چو سوهان

136136

چو دختر آفتابی دید در بند

لب خسرو شرابی دید از قند

137137

رخی می‌دید مه را رخ نهاده

شکر را آب در پاسخ نهاده

138138

کمان دلبری از رخ نموده

دو خوزستان به یک پاسخ نموده

139139

خطش چون مورچه پیرامن گل

که عنبر‌ریزه می‌چیند به چَنگل

140140

ز عشقش جان دختر گشت مدهوش

به‌جوش آمد از آن خط و بناگوش

141141

چنان زان ماه جانش آتش افروخت

که آتش سوختن از جانش آموخت

142142

به زیر پرده شد تا شب درآمد

جهان در زیر نیلی چادر آمد

143143

چو مجلس خانهٔ چرخ آشکاره

منوّر گشت از نقل ستاره

144144

فلک دریای دُر در جوش انداخت

شب آن دُرها همه در گوش انداخت

145145

هلاک از دختر زنگی برآمد

به لب جانش ز دلتنگی برآمد

146146

برون آمد چو شمع سرگرفته

شبی تیره چراغی در گرفته

147147

چو بنهاد آن چراغ، آورد خوانی

کبابی کرده از نخجیر رانی

148148

بدو گفت ای مرا چون دیده در سر

جهان همتای تو نادیده سرور

149149

همه دل مهر و از مهر تو کینی

همه چین مشک و از مشک تو چینی

150150

همه تن گوش، و از نوش تو رازی

همه جان هوش و از چشم تو نازی

151151

منم جانی همه مهر تو رَسته

خیال صورت چهر تو بسته

152152

ولی سودای تو در سر گرفته

تنی اندوه تو در بر گرفته

153153

کبابی چون دل من پُرنمک زن

مرا در آزمایش بر محک زن

154154

چو شه در آرزوی یک خورش بود

که شد ده روز تا بی‌پرورش بود

155155

به خوان تازید و نانی چون شکر خورد

به لب همکاسهٔ خود را جگر خورد

156156

چو از خوان برگرفتی یک نواله

برفتی اشک دختر صد پیاله

157157

چو لب در لقمه خوردن برگشادی

چو چشمه چشم دختر سرگشادی

158158

چو دست از چربی بریان ستردی

دل بریان دختر جان سپردی

159159

چو خسرو شست پیشش دست از خوان

بشست آن دختر آنجا دست از جان

160160

چو فارغ گشت شه‌، مستی دمش داد

ز راه عشوه تن اندر غمش داد

161161

به دختر گفت اگرچه تو سیاهی

به شیرینی مرا کشتی، چه خواهی‌؟

162162

مرا تا با تو پیوند اوفتاده‌ست

بترزین بند صد بند اوفتاده‌ست

163163

به بندِ پای خود خرسندم از تو

که از سر تا قدم در بندم از تو

164164

بگفت این و به‌صد نیرنگ در سر

کشید آن تنگدل را تنگ در بر

165165

چنان بر سر کشیدش بوسه‌ای خوش

که در دختر فتاد از خوشی آتش

166166

اگرچه بس خوش آمد آن سیه را

ولیکن سخت ناخوش بود شه را

167167

چنانش پای‌بند یک شکر کرد

که چون باید دل از دستش به‌در کرد

168168

چو شه، زین کرده اسبی پیشش آورد

به‌یک ساعت به‌زیر خویشش آورد

169169

چو کارش سر‌به‌سر فی‌الجمله شد راست

ز حال قلعه و زنگی خبر خواست

170170

که این زنگی‌ِ مردم‌کُش ترا کیست‌؟

که بس سخت‌است با زنگی ترا زیست

171171

کند از آسمان حورت زمین‌بوس

تو با دیوی نشسته اینت افسوس‌!

172172

مرا گر بر مرادی راه بودی

نشست مسندت بر ماه بودی

173173

زبان بگشاد دختر گفت ای ماه

مرا هست او پدر من دخت او شاه

174174

سپاهش هست پنجَه دیو کربز

کز ایشانند صد ابلیس عاجز

175175

همه مردم‌خور‌ند، القصه هموار

ترا هم بهر آن کردند پروار

176176

ولیکن تا مرا جانست در تن

به‌جانت حکم و فرمان است بر من

177177

مرا گر نقد صد جان هست‌، بِدْهم

ولیکن کی ترا از دست بدهم‌!‌؟

178178

ندارم غایبت از چشم خود من

ز بیم چشم بد یک چشم‌زد من

179179

دل خسرو ز دختر شادمان شد

بر آن دختر چو ماهی مهربان شد

180180

به دختر گفت رایی زن در این کار

که تا من چون برآیم از چنین بار‌؟

181181

چو من در‌بند باشم یار سرکش

نیارم با تو کردن دست در کش

182182

دلم در بند تست و دیده خون‌بار

تلطف کن ازین بندم برون آر

183183

که تا من چون برون آیم ز بندت

شبانروزی شکر چینم ز قندت

184184

شکر از پستهٔ گلرنگ خایم

شکر چون خورده شد با تنگ آیم

185185

چو یافت آن چرب پاسخ دختر زشت

رخش بفروخت زان آتش چو انگِشت

186186

به غایت اشتها بودش همانگاه

که با او دست در گردن کند شاه

187187

به خسرو‌شاه گفت ای مایهٔ ناز

دو چشم دلبری بر روی تو باز

188188

رخت با ماه دستی در سپرده

نموده دستبرد و دست برده

189189

لبت بر شهد و شور انگیز کرده

شکر زان شهد دندان تیز کرده

190190

خطت زنجیر گرد ماه گشته

خرد سر بر خطت گمراه گشته

191191

قدت را سرو سر بر ره نهاده

ز سروت مشک سر بر مه نهاده

192192

تنت با سیم سیمین بر نموده

ز رشکت سیم رنگ زر نموده

193193

ترا غم نیست تا یار توام من

که از هر بد نگهدار توام من

194194

چو تو یار منی با یار سازم

به‌زودی چارهٔ این کار سازم

195195

چو بر ما شد در این خوشدلی باز

تو مانی و من و صد عیش و صد ناز

196196

چنین دانم که امشب شاه مست است

که با لشکر به می خوردن نشسته‌ست

197197

چو هر یک مست افتادند، برخیز

بر آن مستان شبیخون آر و خون ریز

198198

دمار از جان بدخواهان برآور

جهان بر جان بدراهان سرآور

199199

بگفت این وز پیش شه به‌در رفت

به‌پای آمد به‌خدمت چون به‌سر رفت

200200

به صحن قلعه آمد پیش مستان

تفحص کرد حال می‌پرستان

201201

پدر را دید با پنجه تن آنجا

فتاده هر یکی بر گردن آنجا

202202

چو دختر زنگیان را سرنگون دید

به صد عالم از این عالم برون دید

203203

بزودی نزد خسرو شد که هین خیز

به خواری خون مستان بر زمین ریز

204204

دگر هرگز چنین فرصت نیابی

وگر یابی، ز کس رخصت نیابی

205205

بگفت این و یکی سوهان پولاد

ز بهر بند ساییدن بدو داد

206206

چو بندش سوده شد برداشت تیغی

بریخت آن قوم را خون بیدریغی

207207

چو او از زنگیان فارغ‌دل آمد

بسی زنگی دلی زو حاصل آمد

208208

به‌دز دربندیان بودند بسیار

همه از بهر قربان کرده پروار

209209

به مرگ خویشتن دل کرده خرسند

نشسته دست بر سر‌، پای در بند

210210

چو در شب روشنی دیدند از دور

دل هریک چو شمعی گشت پر نور

211211

به صد سختی و بند سخت بر پای

بسوی روشنی رفتند از جای

212212

بدان امید تا باشد که خاصی

دهد آن قوم را آخر خلاصی

213213

یکی نیکو مثل زد عاشق مست

که غرقه در همه چیزی زند دست

214214

چو ناگه روی خسرو شاه دیدند

تو گفتی یوسفی در چاه دیدند

215215

به‌پیش شاه رخ برره نهادند

به‌زاری پیش خسرو شه فتادند

216216

که ای برنای زیباروی هشیار

ز ما این زنگیان خوردند بسیار

217217

جهان بر جان ما خورده‌ست سوگند

به‌جانی بازخر ما را ازین بند

218218

ز جان برخاستن هست اوفتادن

که شیرین‌ست جان، تلخ است دادن

219219

چو شاه از بندیان بشنود پاسخ

ازان پاسخ چو گل افروختش رخ

220220

ز بند آن بندیان را زود بگشاد

همی آن را که بندی بود بگشاد

221221

دو نیکو‌رای نیکو‌چهره بودند

که همچون شیر با دل زهره بودند

222222

یکی فرّخ دگر فیروز شب‌رو

دو شب‌رو همچو گردون بوالعجب‌رو

223223

دو صعلوک زبان‌دان‌ِ زبون‌گیر

فسون‌ساز و درون‌سوز و برون‌گیر

224224

دل شه فتنهٔ آن هر دو تن شد

مگر با هر دو در یک پیرهن شد

225225

خوش آمد شاه را گفتار ایشان

تفحّص کرد ازیشان کار ایشان

226226

زبان بگشاد فرّخزاد شب رو

زمین را بوسه زد در پیش خسرو

227227

که حال و قصهٔ من بس درازست

سخن کوته کنم چون وقت رازست

228228

به نیشابور شاهی شادکام است

که عدلی دارد و شاپور نام است

229229

قضا را از خبر گویان اطراف

مگر شاپور می‌پرسید اوصاف

230230

ز هر شهری و هر جایی نشانی

ز هر دلداده‌ای و دلستانی

231231

خبر دادند از هر شهر شه را

که از هر سوی پیمودیم ره را

232232

به‌خوبی در جهان صاحب جمالی

که دارد حسن و ملح او کمالی

233233

بتی زیباست چون ماه فروزان

شکر لب دختر سالار خوزان

234234

سمن‌بر عارضی گل‌فام دارد

ز لطف و نازکی گل نام دارد

235235

فصیحانی که در روی جهانند

چو سوسن وصف گل را ده زبانند

236236

که گر خورشید را نوری نبودی

ز شرم رویش از دوری نمودی

237237

اگر خورشید بیند روی آن ماه

به‌سر گردد ز مهر موی آن ماه

238238

ز نقش روی او در هر دیاری

بر ایوان‌ها کنند از زرنگاری

239239

چون آن صورت فرا اندیش گیرند

همه صورت پرستی پیش گیرند

240240

جهان را زندگی از پاسخ اوست

تماشاگاه جان نقش رخ اوست

241241

اگر آن نقش بیند مرد هشیار

بماند خیره همچون نقش دیوار

242242

وگر در مردم چشم آید آن رخ

ز لطف روی او آید به‌پاسخ

243243

شه شاپور چون بشنید این حال

چو مرغی از هوا می‌زد پر و بال

244244

شد از سودای آن دلبر چنان مست

که گفتی شست جانش از جهان دست

245245

من و فیروز خدمتگار بودیم

به‌صد دل شاه را جاندار بودیم

246246

ز بهر نقش گل ما هر دو را شاه

بسی زر داد و پس سر داد در راه

247247

به‌آخر چون به خوزستان رسیدیم

به‌دیناری صد آن صورت خریدیم

248248

چو ما با نقش گل دمساز گشتیم

ز خوزستان هماندم بازگشتیم

249249

ز گمراهی سوی این دز فتادیم

به‌دست زنگیان عاجز فتادیم

250250

قوی اقبال یاری می‌نمایی

که چندین خلق یافت از تو رهایی

251251

کنون در بر چو جان داریم سختت

که کرد اقبال ما را نیک بختت

252252

چه سازم پیشکش‌؟ جز جان ندارم

ز تو جان دارم و پنهان ندارم

253253

مرا با خویشتن چیزی که زیباست

ز مال این جهان یکپاره دیباست

254254

که نقش گل منقّش کردهٔ اوست

بسی سرگشته دل خوش کردهٔ اوست

255255

بدانسان صورت او دلستان است

که گویی صورتش معنی جان است

256256

مکن صورت که صورتگر ضرورت

چنین صورت تواند کرد صورت

257257

سر هر ماه نو صورت نبندد

که ماه نو برین صورت نخندد

258258

گر این صورت به‌دیوار آورد روی

فتد زو صورت دیوار در کوی

259259

از این صورت صفت خامش زبان است

صفت نتوان که این صورت چه سان است

260260

بگفت این و پس آن صورت که بودش

نهاد از زیر جامه پیش، زودش

261261

چو خسرو پیش صورت شد ز جان باز

دلش صورت‌پرستی کرد آغاز

262262

چو جانی، شاه صورت را نکو داشت

که آن صورت که با جان داشت اوداشت

263263

از آن صورت چو چشمش جوی خون شد

ز چشمش صورت مردم برون شد

264264

شه دلداده چون صورت پرستان

صفت پرسید ازان صورت به‌دستان

265265

بسی زان پیش نقش او بود دیده

صفت پرسید تا گردد شنیده

266266

به‌دیده نقش او می‌دید و هوشش

بدان، تا بهره یابد نیز گوشش

267267

به خسرو گفت فرخ کای جوانمرد

ز حال تو تعجب می‌توان کرد

268268

که با این صورت از بس آشنایی

تو با او هم ز یک‌جا می‌نمایی

269269

ازاین پاسخ لب شه گشت خندان

نمود از بسّد لب درّ دندان

270270

ز دل آهی بزد بس سرد آهی

که غایب بود ازو سالی و ماهی

271271

به‌فیروز و به‌فرخ گفت خسرو

که ای آزاده صعلوکان شبرو

272272

اگر در راز داری چست باشید

بگویم لیک ترسم سست باشید

273273

چو از خسرو شنیدند آن دو تن راز

بسی سوگندها کردند آغاز

274274

که چون این نیم‌جان ما از تو داریم

به‌جانت تا بود جان‌، حق‌گزار‌یم

275275

نهان نبوَد وفاداری مردان

گواه است این سخن را حال گردان

276276

وفای صاف ما کی دُرد باشد‌؟

که حقّ جان نه حقّی خرد باشد

277277

نکرد القصّه خسرو هیچ تأخیر

ز اوّل تا به‌آخر کرد تقریر

278278

چو هر دو واقف آن راز گشتند

بسوی عهد و پیمان باز گشتند

279279

ز سر در عهد خسرو تازه کردند

وفاداری بی اندازه کردند

280280

بدو گفتند از مه تا به‌ماهی

که بیند چون تویی در پادشاهی

281281

کسی را چون تو شاهی بیش باشد

خلاف از کافری خویش باشد

282282

تو خورشیدی دگر شاهان ستاره

نگیرد از تو جز در شب کناره

283283

چو تو خورشید مایی ناتوانیم

چو سایه از پس و پیشت روانیم

284284

چو ناگه تیغ زد خورشید روشن

جهان در سر فگند از نور جوشن

285285

منوّر گشت ایوان معنبر

فلک نیلی شد و هامون معصفر

286286

چو آن هندوی شب برخاست از راه

فلک آن زنگیان را کرد در چاه

287287

چو پردخته شدند از کار دیوان

شد آن دختر ز بیم خود غریوان

288288

بسی خود را به‌زاری بر زمین زد

که نپسندم من از خسرو چندین بد

289289

جوانم من تو هم شاه جوانی

جوان بر جان بسی لرزد تو دانی

290290

بدین شخص جوان من ببخشای

به جان خود که جان من ببخشای

291291

شهش گفتا اگر خواهی ازین دز

نگردانم ترا محروم هرگز

292292

وگر خواهی رهی در پیش می‌گیر

تو به دانی‌، قیاس خویش می‌گیر

293293

به شه گفت ای زده بر جان من راه

تو باری هستی از جان من آگاه

294294

چو خود را بی‌جمالت مرده دانم

چگونه بی‌تو یک‌دم زنده مانم

295295

اگر خواهی سرم از تن جدا کن

و یا نه در بر خویشم رها کن

296296

مرا یک‌سو میفکن از بر خویش

که از پایت نگردانم سر خویش

297297

مرا از سوز عشقت دل دو‌نیم است

که سوز عاشقان سوزی عظیم است

298298

به‌دیدار از تو قانع گشته‌ام من

تو می‌دانی که خون آغشته‌ام من

299299

مرا تا زنده‌ام تو پادشاهی

مگر مرگم دهد از تو جدایی

300300

اگر بد کرده‌ام من، هم تو بد کن

و یا بنشین حساب عهد خود کن

301301

چو شد بسیار سوز و آه سردش

به درد آمد دل خسرو ز دردش

302302

بدو گفتا که دلتنگی مکن نیز

نگویم جز به کام تو سخن نیز

303303

اگر قانع شوی از من به دیدار

بدین درخواستت هستم خریدار

304304

سخن چون قطع کرد آن پادشه‌زاد

دل دختر بدان پاسخ رضا داد

305305

ازان پس بندیان را شه کسی کرد

به‌جای هر کسی احسان بسی کرد

306306

شه و فیروز و فرخ ماند و دختر

دگر از دز برون رفتند یکسر

307307

به‌آخرجمله ره را ساز کردند

در گنج کهن را باز کردند

308308

ستوران زیر بار ره کشیدند

ازان دز سوی صحرا‌گه کشیدند

309309

دو شب‌رو با شه و دختر سواره

براندند از درون قلعه باره

310310

بسی راندند مرکب نیک‌خواهان

که تا رفتند در شهر صفاهان

311311

وثاقی سخت عالی راست‌کردند

متاعی لایقش درخواست کردند

312312

درون خانه‌ای شد شاه سرمست

دلی برخاسته در نوحه بنشست

313313

فلک را از تف دل گرم‌دل کرد

زمین در عشق گُل از دیده گِل کرد

314314

دلی بودش به‌خون در خوی کرده

وزان خون هر دو چشمش جوی کرده

315315

نه روز آرام ونه شب خواب بودش

رخی پر نم دلی پرتاب بودش

316316

گهی چون ماه در خونابه بودی

گهی چون ماهی اندر تابه بودی

317317

گهی چون شمع دل پر سوز بودش

گهی فریاد شب تا روز بودش

318318

گهی بی‌خود شرابی درکشیدی

گهی بانگ ربابی برکشیدی

319319

سرود زار درد آمیز گفتی

غزل گفتی و شورانگیز گفتی

320320

چو با خود نوحه‌ای آغاز کردی

ز خون صد بحرْ دل‌پرداز کردی

321321

بمانده در غریبستان به‌زاری

فشانده خون چو ابر نوبهاری

322322

به‌عالم نقش آن بت مونسش بود

که نقش گل ندیم نرگسش بود

323323

بمانده جملهٔ شب چون ستاره

عجب در صورت آن نقش پاره

324324

گهی بر روی صورت اشک راندی

گهی باب کتاب رشک خواندی

325325

چه گر یاران همی دادند پندش

نیامد پند ایشان سودمندش

326326

به‌دل می‌گفت ای دل چندم از تو

که دربند است یک‌یک بندم از تو

327327

ز تاج و تخت یک سویم فگندی

چو زلف دوست در رویم فگندی

328328

محالی در دماغ خویش کردی

مرا چون خونیان در پیش کردی

329329

شدی از دست و در پای اوفتادی

مراد خویش را بر باد دادی

330330

کنون بگذشت روز نیکبختی

فزوده تن به ناکامی و سختی

331331

به‌آخر رفت روزی سوی بازار

دلش از خارخار گل پرآزار

332332

ز دست عشق بس دلخسته می‌شد

یکی دستار در سر بسته می‌شد

333333

به‌گرد شهر از هر راه می‌گشت

ز حال شهریان آگاه می‌گشت

334334

وسیلت جست از ارباب بینش

سخن گفت از نهاد آفرینش

335335

میان زیرکان‌ِ نکته‌پرداز

شد از بسیار‌دانی نکته‌انداز

336336

چو یک چندی ببود او ذوفنون بود

به‌هر علمی ز اهل آن فزون بود

337337

چو صیت علم او ز آوازه بگذشت

نکونامی او ز اندازه بگذشت

338338

خبر شد زو بر شاه سپاهان

که برنایی‌ست تاج نیکخواهان

339339

ز شهر خویش اینجا اوفتادست

به‌غایت در پزشکی اوستادست

340340

کسی گر صد سؤالش امتحان کرد

جواب او به یک‌ساعت بیان کرد

341341

جهان را مثل او دیگر نبوده‌ست

ازو پاکیزه‌تر گوهر نبوده‌ست

342342

تو گویی آدمی نیست او فرشته‌ست

که از فرهنگ و دانایی سرشته‌ست

343343

زبانش بند مشکل را کلید است

کسی شیرین‌سخن‌تر زو ندیده‌ست

344344

اگر در پای گل خاری‌ست اکنون

جز این برنا که خواهد کرد بیرون‌؟

345345

شه الحق زین سخن شادی بسی کرد

کسی را نیک پی حال کسی کرد

346346

برون آمد ز ایوان مرد کربز

جنیبت برد و خلعت پیش هرمز

347347

درودش داد از شاه جوانبخت

شه خورشید تاج آسمان تخت

348348

که شاه ما یکی بیمار دارد

کزو بر دل بسی تیمار دارد

349349

اگر باشد دم تو سازگارش

تو باشی تا که باشی رازدار‌ش

350350

کنون برخیز، چون ره نیست بس دور

قدم را رنجه کن نزدیک رنجور

351351

که دی در پیش شه گفتند بسیار

که در دانش نداری هیچکس یار

352352

چو بشنود آن سخن خسرو چنان شد

که از شادی دلش در بر تپان شد

353353

چو بی‌غم کارش آخر راست افتاد

زهی شادی که در ره خواست افتاد

354354

به‌دل می‌گفت کای دل، مرد درویش

چرا آخر نخواهد گنج در پیش

355355

گهی می‌گفت کای سرگشته برنا

چه باید کور را جز چشم بینا‌؟

356356

اگرچه رنج بی اندازه دیدی

بدان گنجی که می‌جستی رسیدی

357357

کنون چون سوی گنجی رای داری

چنان خواهم که دل بر جای داری

358358

به‌دانش عقل را بر جای می‌دار

به‌مردی خویش را بر پای می‌دار

359359

طبیب از درد خود گر پس نیاید

ازو درمان دیگر کس نیاید

360360

چو بر خود خواند مشتی پند و امثال

جنیبت بر نشست و رفت در حال

361361

روان شد، تا فرود آمد به‌درگاه

سرایی چون بهشتی دید پر ماه

362362

چو چشمش بر جمال شاه افتاد

به‌خدمت پیش شه، در راه افتاد

363363

زبان پر آفرین بگشاد بر شاه

که از تو دور بادا چشم بدخواه

364364

فلک درگاه شه را آستان باد

زمین بدخواه او را آسمان باد

365365

ز شاخ عمر چندان بهره بادش

که گر گوید که خضرم زهره بادش

366366

بزرگانی که پیش تخت بودند

به‌صد نوع امتحانش آزمودند

367367

چو در هر علم عالی‌گوهر آمد

ز هر یک همچو گوهر بر سر آمد

368368

چو بس شایسته آمد هر چه او گفت

شهش بسیار بستود و نکو گفت

369369

چو خسرو بود در دانش به‌سامان

سوی گلرخ فرستادش به‌درمان

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

الا ای خوش تذرو سبز جامه

تو خواهی بود گل را پیک نامه

عطار»خسرونامه»بخش 27 - نامه نوشتن گل به خسرو در فراق و ناخوشی

اگلی نظم

الا ای سبز طاووس مقدّس

ز سر سبزیت عکسی چرخ اطلس

عطار»خسرونامه»بخش 29 - رفتن خسرو به طبیبی بر بالین گلرخ

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور