صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 27 - نامه نوشتن گل به خسرو در فراق و ناخوشی

بخش 27 - نامه نوشتن گل به خسرو در فراق و ناخوشی

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

الا ای خوش تذرو سبز جامه

تو خواهی بود گل را پیک نامه

2

تویی در نطق، زیبا گوی معنی

بسر میدان برون بر گوی معنی

3

زبان گوهری داری گهر پاش

دمی در نامهٔ گلرخ شکر پاش

4

بجای آور سخن چندانکه دانی

چنانک از هر سخن درّی چکانی

5

سر نامه بنام پادشاهی

که بی نامش بمویی نیست راهی

6

ز نامش پر شکر شد کام جانها

زیادش پرگهر تیغ زبانها

7

ز عشق نامش، آتش در جهان زن

بزن، ره بر خیال کاروان زن

8

جهان عشق را پا و سری نیست

بجز خون دل آنجا رهبری نیست

9

کسی عاشق بود کز پای تا فرق

چو گل در خون بود اوّل قدم غرق

10

اگر در عشق چون گل سوز دارید

شبی در عشق گل با روز آرید

11

دلی دارم، چه دل، هجران رسیده

بسر گشته برون از خون دیده

12

ز کیش خویشتن بیزار گشته

بجان قربان راه یار گشته

13

فراقش در میان خون نهاده

کناری خون ازو بیرون نهاده

14

بسی خوشتر بصد زاری بمردن

که وادی فراق تو سپردن

15

ز پا افتادم از درد جدایی

مرا گر دست میگیری کجایی

16

فراقت آتشی درجانم افگند

چنان کز جان بدون نتوانم افگند

17

بیاتادر درون میدارمت خوش

که تا بیرون نیارد بر من آتش

18

دلم گر بود سنگی گشت خسته

ز هجرت چون سفالی شد شکسته

19

ز سوز هجر حالی دارد اکنون

که دوزخ بر سفالی دارد اکنون

20

چو کوه از غم بریزد در فراقت

گلی را چون بود زین بیش طاقت

21

ز بس کز درد تو درخون بگردم

ز سر تا پای گویی عین دردم

22

اگر از درد من آگاهیی تو

همیشه مرگ من میخواهیی تو

23

چنین یک روز اگر در درد باشی

که من هستم، ننالی، مرد باشی

24

از آن میداریم در درد و در پیچ

که دردی نیست ازدرد منت هیچ

25

برویم بیتو چندان غم رسیدست

که آن غم قسم صد عالم رسیدست

26

بساغم کو نداند کوه برداشت

بشادی این دل بستوه برداشت

27

منم کاندوه بر من کوه گشته

دلم لشکر کش اندوه گشته

28

بسی غم دارم و یاری ندارم

دلم خون گشت و غمخواری ندارم

29

بسی درد است بر جان من از تو

که دردت باد درمان من از تو

30

ز بیرحمی تو تا چند آخر

بدین زاری مرا مپسند آخر

31

چو عقلم رفت و جان چون گشت و دل شد

چنین دیوانگی بر من سجل شد

32

خرد از دست عشقت رخت بر بست

نگیرد کس از این دیوانه بر دست

33

دلم از خویشتن بیخویشتن شد

همه کار دلم از دست من شد

34

دلی دارم ز عشقت از جنون پر

کنار از چشم و چشم از دل ز خون پر

35

هر آنکس را که با تو کار افتد

ازین دیوانگی بسیار افتد

36

کنون بگذشت کلّی کارم از دست

که بیرون شد دل و دلدارم از دست

37

دل سوداییم یکبارگی شد

خرد در کار دل نظّارگی شد

38

دلم در خانهٔ تن میناستد

ز من بگریخت با من میناستد

39

مراهم مزد و هم شکرانه بودی

اگر دل ساکن این خانه بودی

40

چو چشم مستم از طوفان آبی

ز مستی داد خانه در خرابی

41

چو یاری نیست با عشقت چه بازم

فرو ماندم ندانم تا چه سازم

42

چه گویم چه نویسم چون کنم من

که وصف این دل پرخون کنم من

43

چنان عشق تو زوری کرد بر من

که عالم چشم موری کرد بر من

44

اگر دل این چنین عاجز نبودی

مرا چندین بلا هرگز نبودی

45

وگر تن این چنین لاغر نگشتی

بیک ره دولت از من برنگشتی

46

چه خیزد از چنین دل جز ملامت

چه آید از چنین دل جز ندامت

47

دلم بگرفت ازین دل چون کشم بار

سرتن میندارم چون کنم کار

48

چو مردم بیتو من از من چه تقصیر

چو تو آگه نیی از من، چه تدبیر

49

نبودم بیتو یک دم بیغمی من

که صد غم میخورم در هر دمی من

50

همی هر غم که در کلّ جهان هست

مرا کم نیست زان و بیش ازان هست

51

جگر پر خون و دل پر سوز دارم

سیه شد روز روشن روزگارم

52

نبوییدم گلی بی رنج خاری

ننوشیدم شرابی بی خماری

53

ندیدم هرگز از شادی نشانی

بکام دل نیاسودم زمانی

54

بچشم خود جهان روشن ندیدم

وگر دیدی توبی من من ندیدم

55

ندانم بر چه طالع زادهام من

که در دام بلا افتادهام من

56

تو با حوران سیمین بر نشسته

من اندر خون و خاکستر نشسته

57

تو در شادی و من در غم، روانیست

اگر این خود رواست آخر وفانیست

58

نکردی هیچ عهد من وفا تو

چه خواهی گفت آخر با خدا تو

59

ترا خود بیوفا هرگز نگویم

که این از بخت بد آمد برویم

60

چه میخواهی ز دل کاین دل چنانست

که گر گویی چه نامی بیم جانست

61

مپرس از من که گر پرسی چنانم

که بوی خون زند از سوز جانم

62

مپرس از دل که حال دل چنان شد

که دریاهای خون از وی روان شد

63

منم در کلبهٔ احزان نشسته

غریب و بیکس و حیران نشسته

64

بیا و کلبهٔ احزان من بین

زمانی دیدهٔ گریان من بین

65

منم جان بر میان چون بیقراری

گرفته از همه عالم کناری

66

مگر زالی شدم گرچه جوانم

که با سیمرغ در یک آشیانم

67

گرفته عزلت از خلق زمانه

شده در باب تنهایی یگانه

68

دلم خون گشت از رسوایی خویش

بجان میآیم از تنهایی خویش

69

چو تو تنها نشاندی بر زمینم

ملامت از که میآید چنینم

70

دلا تا کی چنین در بند باشی

درین سرگشتگی تا چند باشی

71

بسر شو گر سر آن داری از تن

برای آخر اگر جان داری از تن

72

میان خون نشستی در درونم

کنارم موجزن کردی ز خونم

73

چرا از پیش من می برنخیزی

که خونم میخوری و میستیزی

74

مرا گویند آسان می نمیری

که در عشقش کم جان مینگیری

75

چو در یک روز صد ره کم نمیرم

چرا این جان پر غم کم نگیرم

76

نمیترسم ازان کم مرگ پیشست

که هر ناکامیم صد مرگ بیشست

77

مرا بیتو غم مرگی ندارد

که گل بی روی تو برگی ندارد

78

گل صد برگ بی برگست بیتو

که او را زندگی مرگست بیتو

79

کسی کز خویش برهاند تمامم

منش گر خواجهام، کمتر غلامم

80

اگر من آتشی از دل برارم

بیکدم پای کوه از گل برارم

81

وگر از پردهٔ دل برکشم آه

شبیخونی کنم بر پردهٔ ماه

82

وگر در ناله آیم ازدل تنگ

بزاری خون چکانم ازدل سنگ

83

وگر از نوحهٔ دل دم برارم

دمار از جملهٔ عالم برارم

84

وگر پر دود گردانم زمانه

ز آتش دود بینی جاودانه

85

رسد زین سوز تا هفتم طبق دود

فلک بر دوزخ اندازد طبق زود

86

ز چشم من بیک طوفان آبی

همه عالم فرو گیرد خرابی

87

توانم ریخت از مژگان چنان دُر

که گردد از زمین تا آسمان پُر

88

توانم سوخت عالم را چنان من

که دیگر کس نبینم در جهان من

89

ولی ترسم که یارم در میانه

بسوزد، گر بسوزانم زمانه

90

منم جانا دلی بر انتظارت

نهاده چشم از بهر نثارت

91

گل سرخ انتظار تو کشیده

بلای موت احمر در رسیده

92

چو چشم آمد سپید از انتظارم

سیه شد همچو چشمت روزگارم

93

ز بس کز انتظار رویت ای ماه

نهادم گوش بر در،‌چشم بر راه

94

هر آوازی که بود، از تو شنیدم

سراپای جهان، روی تودیدم

95

چو در جان خودت پیوسته بینم

چرا پس ز انتظار تو چنینم

96

همه روزم بغم در تا شب آید

چو شمعم خود بشب جان بر لب آید

97

همه شب سوخته تا روز گردد

چو روز آید شبم با روز گردد

98

از این سان منتظر بنشسته تا کی

بروز و شب دلی در بسته تا کی

99

بتو گر بود از این پیش انتظارم

کنون هست انتظار مرگ کارم

100

مرا گنجی روان از چشم ازانست

که در چشم من آن گنج روانست

101

ازان در خاک میگردم چنین خوار

که چشم من چو دریاییست خونبار

102

بدریا در تیمّم چون توان کرد

ولی هم کی وضو از خون توان کرد

103

ز عشقت چون دلم در سینه خون شد

چنان رفت او که از چشمم برون شد

104

ازان صد شاخ خون از سردرامد

که آن شاخ از زمین دل برامد

105

از آن پیوسته شد شاخم ز دیده

که پیوسته بود شاخ بریده

106

چو پیوسته مرا از دل براید

نیم نومید کاخر در براید

107

مرا گر دیر آید نوبهارم

بزیر شاخ کی دارد کنارم

108

همه خون دلم بالا گرفتست

کنار من ز دُر دریا گرفتست

109

بنظّاره بر من آی باری

که تا دریا ببینی از کناری

110

اگر خوابیم بود آن زود بگذشت

که خواب من چو خوابی بود بگذشت

111

دو چشم من چو دایم دُر فشانست

بخون درخفت، بیداریش از انست

112

کنون چشمم چو اختر هست بیدار

اگر باور نداری بنگر ای یار

113

چو چشم من ز خون در هم نیاید

ز بی‌خوابیم هرگز کم نیاید

114

ز بیخوابی نمیمیرم چه سازم

که داند قدر شبهای درازم

115

غم هجر از دل مهجور پرسند

درازی شب از رنجور پرسند

116

چو شمعم جملهٔ شب سوز در پیش

بسر باریم مرگ و روز در پیش

117

نگر تا چون درآید خواب بر من

ز چشم بسته چندین آب بر من

118

بوقت خواب هر شب بیتو اکنون

دلم در گردد آخر لیک در خون

119

چو از خون بستر من نرم گردد

دو چشمم زاتش دل گرم گردد

120

مرا بی شک چو باشد بستری نرم

دلم در گردد و چشمم شود گرم

121

بیا جانا که جانان منی تو

اگردل بردهیی جان منی تو

122

ز جان خویش دوری چون کنم من

ندارم دل صبوری چون کنم من

123

مرا در آتش سوزان صبوری

بسی خوشتر که یک دم از تو دوری

124

چه کارست این، که بستر آتشینست

زمانی بیتو بودن، کار اینست

125

نیم کافر نجویم از تو دوری

که کفرست از تو یک ساعت صبوری

126

چو عشقت در دلم خون درتگ آورد

از آن خون چشم من چندین رگ آورد

127

ز خون رگ گیرد و این خون ز رگ خاست

ز دل صبرم ز چشمم خون بتگ خاست

128

دلم چون آتش آمد دیده چون ابر

میان ابروآتش چون کنم صبر

129

عجب دارم من بی صبر مانده

تویی ماه و منم در ابر مانده

130

شگفت آید مرا این مشکل من

دل تو سنگ و آتش در دل من

131

الا ای دیده پرخون باش و پرنم

که خود خوردی و آوردی مراهم

132

بنادانی نظر بر مه فگندی

دلم چون سایهیی بر ره فگندی

133

کنون خواهی که وصل ماه یابی

تو موری سوی مه چون راه یابی

134

چو روی او بچشم تو درآمد

چو ببرید از تو خون از تو برآمد

135

چو خود کردی سرشک از چشم میبار

کنون آن خون دل را چشم میدار

136

چو خود کردی خطامیدانی ای چشم

مرا در خون چه میگردانی ای چشم

137

چنان دانی مرا در خون نهادن

که نتوانم قدم بیرون نهادن

138

مرا از خون دل بیخواب کردی

مرا صد گونه گل در آب کردی

139

تنم سستی و بیماری ز تو یافت

دلم چندین نگونساری ز تو یافت

140

تو کردی با دل من هرچه کردی

کنون خون ریز تا در خون بگردی

141

دلا تا کی کنی بر خشک شیناب

که سرگردان شدم از تو چو سیماب

142

چو رفتی از برم او را گزیدی

روان خون شد ز تو کز من بریدی

143

ترا گر آتش هرمز نبودی

مرا چندین بلا هرگز نبودی

144

بعشق او قدم برداشتی تو

چنین آسان رهی پنداشتی تو

145

برآوردی بهر دم دستخیزی

ز نامردی نشستی در گریزی

146

کنون چون زهر هجر او چشیدی

مخنّث وار دامن درکشیدی

147

کنون گر یک نفس در خورد اویی

بمردی صبر کن گر مرد اویی

148

گرت باید که یادآری در آغوش

قدحها زهرناکامی بکن نوش

149

نمیدانم که این دریای مضطر

بچه دل زهره خواهی برد تا سر

150

چو از چشمت میان خون دری تو

بسی دریای خون با سربری تو

151

شدم چون باد خاک حور زادی

که کس گردش نمیگردد چو بادی

152

مرا جانا بجان آمد دل از تو

ولیکن حل نشد یک مشکل از تو

153

سبک چون آسیا، گردان از انست

که هرچ او میکند بارش گرانست

154

بسی غصه بحلق من فرو شد

که تا کی کار من خواهد نکو شد

155

مرا جان سوزی و دل باز ندهی

وگر کشته شوم آواز ندهی

156

دلم را در میان خون نهادی

چو خون روی از برم بیرون نهادی

157

ز بس خون کز توام در دل بماندست

دو پایم تا بسر در گل بماندست

158

منم دور از تو در صد رنج و خواری

بمانده در غریبستان بزاری

159

نیایی در غریبستان زمانی

نپرسی از غریب خود نشانی

160

ازان چندین مرا در بند داری

که با من در وفا سوگند داری

161

مرا تا عشق تو در دل مقیمست

کنار من پر از دُرّ یتیمست

162

مرا چندین گهر میخیزد از تو

که چشمم بر زمین میریزد از تو

163

میان صد هزاران دردمندی

گرفت این کار من از من بلندی

164

بلندی یافت تا چشمم،‌ برامد

از آن اندر بلندی با سرامد

165

ز خون بگرفت همچون دیدگانم

ز تو، هم پر دلم هم پهلوانم

166

ز وصلت در دلم بویی نهانست

که بیتو زندگی من ازانست

167

ز تو آن بو اگر با من نبودی

بجان تو که جان در تن نبودی

168

چوبی تو زندگانی دارم از تو

چرا خون جگر میبارم از تو

169

معاذاللّه نگویم از تو دلکش

ولی آبی زنم بی تو بر آتش

170

چنانم زارزومندی چنانم

که سر از پای و پای از سر ندانم

171

در افتاد از فراقت سوز در من

فرو شد زارزویت روز بر من

172

مرا چون دیدهٔ روشن تویی بس

ز عالم آرزوی من تویی بس

173

چو جان گر با منستی چشم روشن

جهان بر من نبودی چشم سوزن

174

ز خشم جان خود را خود بکینم

که تو در جانی و من جان نبینم

175

ز دل جستم نشانت هر زمان من

کنون ازدل همی جویم نشان من

176

کمر بر بسته میگردم چو موری

که تا پیش تو بازآیم بزوری

177

چو موری گر مرا روزی بدستی

طلب کردن ترا آسان ترستی

178

مرا پرده چو مور و گیر جانم

که تا من با تو پرم گر توانم

179

خطا گفتم بتو نتوان رسیدن

که موری با تو نتواند پریدن

180

مرا مویی بتو امید از آنست

که من با تو رسم آن در میانست

181

مرا بر آسمان عشق امید

نکو وجهیست روشن همچو خورشید

182

گر این یک ذره امیدم نماند

شبم خوش باد خورشیدم نماند

183

چه سازم دم ببندم از همه چیز

اگر صبح امیدم دم دهد نیز

184

ولیکن صبح جز صادق نباشد

دمم ندهد بدو لایق نباشد

185

همه امید روی تست کارم

بجز امید تو رویی ندارم

186

بدرد هجر درجاوید بودن

بسی آسان تر از نومید بودن

187

ندارم گر کنندم پاره پاره

من بیچاره جز امید چاره

188

اگر امید در جانم نبودی

بجان تو که ایمانم نبودی

189

بامیدم چنین من نیم زنده

که هرگز کس نماند از بیم زنده

190

دلاگر ذرهیی امید داری

کجا تو طاقت خورشید داری

191

بنومیدی فرو شو چند گویی

چه گم کردی و آخر چند جویی

192

تو هستی همچو موری لنگ در چاه

کجا یابی بطاوس فلک راه

193

زیارم مینبینم هیچ یاری

چو نیکو بنگرم در هیچ کاری

194

نبینی گرد او گر باد گردی

بسایی گر همه فولاد گردی

195

ترا با او نمیبینم روایی

روان کن اشک خونین از جدایی

196

چو تو محروم نیی با خویشتن ساز

چو تو مفلس شدی با خویشتن باز

197

دلم جانا ز نومیدی فرو مرد

جهانی غصه هر روزی فرو برد

198

چو وصلت نیست ممکن هیچکس را

بوصلت چون دهم دل یک نفس را

199

مرا شربت غم هجران تو بس

مفرح درد بی درمان تو بس

200

منم دل در وفایت چشم بر در

وفایت در دلم چون چشم بر سر

201

سرم گر چون قلم برّی ز تن تو

نیابی جز وفاداری ز من تو

202

چو آبی سرنهم در خنجر تو

بآتش گر شوم دور از بر تو

203

وگر در خونم آری همچو خنجر

ز خنجر سر برون آرم چو گوهر

204

از آن در خنجرت گردم نهان من

که بیتو با تو خواهم در میان من

205

اگر من در وفای تو بمیرم

کم عهد و وفای تو نگیرم

206

وفای تو چو جان خویش دارم

که من بر دل وفایت بیش دارم

207

که گر روزی بخاک من شتابی

بجز بوی وفا چیزی نیابی

208

وگر عمری برآید از هلاکم

همه بوی وفا آید زخاکم

209

دلم خون کردی و برجان سپردی

چه دعوی کرد دل با سر نبردی

210

برفتی و کمم انگاشتی تو

دل از دعوی من برداشتی تو

211

کنون از دعوی من باز نرهی

که تا روزی دل من باز ندهی

212

اگر صد سال از این دعوی برآید

مگر بر جان من دنیا سرآید

213

بدعوی کردنت میثاق دارم

هنوز از خون دل بر طاق دارم

214

چه گویم با تو چون می درنگیرد

فغان زین دل که دل میبرنگیرد

215

مرا گویند بدان بت نامهیی ساز

ز اشک خون برو هنگامهیی ساز

216

ز چندین نامهٔ من نامهیی نیست

که از اشکم برو هنگامهیی نیست

217

اگر بر خاک و گر بر جامه بودم

میان این چنین هنگامه بودم

218

چو با تو در نمیگیرد چه سازم

شوم بازلف و چشمت عشقبازم

219

الا ای زلف چون چوگان کجایی

شدم چون گوی سرگردان کجایی

220

بمن گر سر فرود آید چوچوگانت

کنم سر همچو گوی از بهر میدانت

221

گر از مشک سیه چوگان کنی تو

سرم چون گوی سرگردان کنی تو

222

تو مشکی و من آهو چشم ای دوست

نه هر دو بودهایم آخر ز یک پوست

223

نیی تو مشک، عنبر مینمایی

ولی در بحر چشمم مینیایی

224

اگر آیی بدین دریا زمانی

چو دریا از تو شور آرم جهانی

225

نیی عنبر،‌ولی زنجیر جانی

که از هر حلقهیی صد جان ستانی

226

تو زنجیری و من دیوانهٔ زار

مرا بی بند و بی زنجیر مگذار

227

نیی زنجیر شستی عنبرینی

که برجانم ز صد دردر کمینی

228

منم چون ماهی جان تشنه غرقاب

دران شستم فکن تا برهم از تاب

229

الا ای نرگس مخمور مانده

ز آب دیدهٔ من دور مانده

230

اگردر آب چشم من نشینی

ز آب چشم، چشم من نبینی

231

بیا تا زاب چشمم آب یابی

بشبنم لؤلؤیی خوشاب یابی

232

نیی نرگس که بادام تری تو

که جز از پرده بیرون ننگری تو

233

چو رخ در پرده از من درکشیدی

چرا پس پردهٔ من بر دریدی

234

نیی بادام جادوی بلایی

که وقت جادویی مردم نمایی

235

ترا من دیدهام در جادویی دست

تویی جادوی مردم دار پیوست

236

چو مردم داری ای جادوی مکّار

من آخر مردمم گوشی بمن دار

237

زهی رهزن که زیر طاق ابرو

تویی پیوسته تیرانداز جادو

238

چو تو در طاق داری جای آخر

چو من طاقم بر من آی آخر

239

الا ای خط که مه را دامنی تو

تویی آن خط که برخون منی تو

240

چو برخون منی چندی گریزی

بیا گر خون جانم می بریزی

241

مرا در خط نشان تا خود چه آید

خط اندازی مکن تا خود چه زاید

242

مرا درخط کشید ایام بی تو

کنون در خط شوم ناکام بی تو

243

نیی خط سبزهٔ بی آب مانده

من از سودای تو بیخواب مانده

244

بآب چشم من یک روز بشتاب

که بس نیکو نماید سبزه در آب

245

شدم خاکی اگر تو سبزه داری

چرا از خاک سر می بر نیاری

246

برآی از خاک تا از خون برآیم

ولکین بی تو هرگز چون برآیم

247

نیی سبزه که تو طوطی مثالی

بسر سبزی گشاده پرّ و بالی

248

چو هستی طوطی دلجوی آخر

بیا و یک سخن بر گوی آخر

249

الا ای پستهٔ خونخواره آخر

دلم کردی چو پسته پاره آخر

250

اگرچه تنگ توپر شکّر آید

ولی گر شور باشی خوشتر آید

251

بیا ای پسته پیش من زمانی

که تا شور آورم پیشت جهانی

252

نیی پسته ولی هستی شکر تو

چرا زین تنگدل کردی گذر تو

253

الا ای شکر افتاده در تنگ

جگر خوردی مرازانی جگررنگ

254

تو شکّر من نی خشکم نظر کن

بیا و دست با من در کمر کن

255

گر این نی را ببینی زیر خون تو

ازاین نی چون شکر جوشی فزون تو

256

بشیرینی ز شمع خود بریدی

وزان برّیدگی خونم چکیدی

257

نیی تو انگبین، لعل مذابی

که در یک حال هم آتش هم آبی

258

کسی کو آب و آتش با هم آمیخت

چراپس با من مسکین کم آمیخت

259

بیا گر تنگ میجویی دلی هست

دگر با من بگو گر مشکلی هست

260

چو میدانی کزین دل تنگ داری

چرا پس از دل من ننگ داری

261

نیی تنگ شکر آب حیاتی

ز خطّ سبز سرسبز نباتی

262

مرا هر ساعتی صد مرگ، هجران

درآب زندگانی کرده پنهان

263

اگر یک قطره آب زندگانی

بحلق جان این بیدل چکانی

264

مرا جانی که آن جان نیست مزدم

وگرنه دور از روی تو مردم

265

دلم پر آتش و چشمم پر آبست

اگر با من درآمیزی صوابست

266

الا ای لؤلؤ پیوسته در درج

بشکل سی ستاره در یکی برج

267

تو مروارید و مرجان سپیدی

ز تو چشمم سپید از ناامیدی

268

چو مرجانی تو از دریا برایی

چه گر از راه چشم ما برایی

269

چو دیدار ترا در چشم آرم

چو مردم آشنا در چشم دارم

270

نیی مرجان که هستی تو ستاره

بتو دریا توان کردن گذاره

271

چو در دریا ستاره مینبینم

درین دریای چنین گمراه ازینم

272

ستاره نیستی درّ یتیمی

خوشاب و مستوی و مستقیمی

273

کیم من در غریبستان اسیری

چو تو درّ یتیم و بی نظیری

274

بیا تا هر دو با هم راز گوییم

غم دیرینهٔ خود باز گوییم

275

الا ای گوی سیمین مدوّر

ز چوگان خطت گشته معنبر

276

چو بر ماهی تو در تو چاه چونست

عجب تر آنکه چاهی سرنگونست

277

چو تو همچون منی در سرنگونی

منم در چاه، تو بر ماه چونی

278

اگرچون گوی آری سوی من رای

چو چوگانت دهم صد بوسه بر پای

279

چو گویی تو که من بیتو بزاری

بماندم در خم چوگان خواری

280

تو هستی گوی میدان نکویی

جهان پر گفت و گوی تست گویی

281

نیی تو گوی، هستی سیب سیمین

ندیدم چون تو الحق سیب شیرین

282

اگر نه تن نه دل نه زور دارم

بسی زان سیب شیرین شور دارم

283

ترا بر سیب سیمینست خالی

مرا از خال تو شوریده حالی

284

مگر آمد بدان سیب تو آسیب

برون افتاد ناگه دانه سیب

285

سلام من بدان ماه دلارای

که بر من شد چنین مهتاب پیمای

286

سلام من بر آن زلف مشوّش

که دارد پای همچون گل در آتش

287

سلام من بدان جزع جگرسوز

که دارد در کمان تیر جگر دوز

288

سلام من بران یاقوت خندان

که اوست الحق حریفی آب دندان

289

سلم من بدان یک پستهٔ تنگ

که خط بر لعل دارد فستقی رنگ

290

سلام من بدان سی درّ خوشاب

که گه گه پسته میریزد بعنّاب

291

سلام من بدان سیب دل افروز

کزورخ چون تهی دارم درین سوز

292

سلام من بدان خطّ گهرپوش

که از جانش توان شد حلقه در گوش

293

سلام من بران خورشید شاهی

که بر ماه افگند زلف سیاهی

294

سلام من بدان کس تا قیامت

کزو هرگز ندیدستم سلامت

295

ازان دردی که پرخون کرد جانم

یکی از صد نیاید بر زبانم

296

بهر دردی که از تو یادم آید

چو چنگ از هر رگی فریادم آید

297

چو بی رویت قلم برداشتم من

همه نامه بخون بنگاشتم من

298

اگر تو نامه خون آلود بینی

یقین دانم کز آتش دود بینی

299

هر آن خونی که چشم از پرده راند

ز آه سرد من افسرده ماند

300

بس از تفت دلم بگداختی باز

قلم کار نبشتن ساختی باز

301

چگویم بیش ازین ای همدم من

که نتوان گفت در نامه غم من

302

چه گر چندانکه پیوندم بهم در

همی دور از تو ماندم من بغم در

303

بجای هر غمم صد شادیت باد

ز اندوه جهان آزادیت باد

304

برین مسکین خدایت مهربان کن

برای حق تو این آمین ز جان کن

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

الا ای فاخته خوش حلقی آخر

ز حلقت جانفزای خلقی آخر

عطار»خسرونامه»بخش 26 - طلب کردن قیصر باج و خراج از پادشاه خوزستان و رفتن هرمز به رسولی

اگلی نظم

الا ای منطق طیر معانی

زبان جملهٔ مرغان تو دانی

عطار»خسرونامه»بخش 28 - رسیدن نامهٔ گل به خسرو و زاری کردن او و رفتن در پی گل به اسپاهان

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور