صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 27 - نامه نوشتن گل به خسرو در فراق و ناخوشی

بخش 27 - نامه نوشتن گل به خسرو در فراق و ناخوشی

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

الا ای خوش تذرو سبز جامه

تو خواهی بود گل را پیک نامه

22

تویی در نطق، زیبا گوی معنی

بسر میدان برون بر گوی معنی

33

زبان گوهری داری گهر پاش

دمی در نامهٔ گلرخ شکر پاش

44

بجای آور سخن چندانکه دانی

چنانک از هر سخن درّی چکانی

55

سر نامه بنام پادشاهی

که بی نامش بمویی نیست راهی

66

ز نامش پر شکر شد کام جانها

زیادش پرگهر تیغ زبانها

77

ز عشق نامش، آتش در جهان زن

بزن، ره بر خیال کاروان زن

88

جهان عشق را پا و سری نیست

بجز خون دل آنجا رهبری نیست

99

کسی عاشق بود کز پای تا فرق

چو گل در خون بود اوّل قدم غرق

1010

اگر در عشق چون گل سوز دارید

شبی در عشق گل با روز آرید

1111

دلی دارم، چه دل، هجران رسیده

بسر گشته برون از خون دیده

1212

ز کیش خویشتن بیزار گشته

بجان قربان راه یار گشته

1313

فراقش در میان خون نهاده

کناری خون ازو بیرون نهاده

1414

بسی خوشتر بصد زاری بمردن

که وادی فراق تو سپردن

1515

ز پا افتادم از درد جدایی

مرا گر دست میگیری کجایی

1616

فراقت آتشی درجانم افگند

چنان کز جان بدون نتوانم افگند

1717

بیاتادر درون میدارمت خوش

که تا بیرون نیارد بر من آتش

1818

دلم گر بود سنگی گشت خسته

ز هجرت چون سفالی شد شکسته

1919

ز سوز هجر حالی دارد اکنون

که دوزخ بر سفالی دارد اکنون

2020

چو کوه از غم بریزد در فراقت

گلی را چون بود زین بیش طاقت

2121

ز بس کز درد تو درخون بگردم

ز سر تا پای گویی عین دردم

2222

اگر از درد من آگاهیی تو

همیشه مرگ من میخواهیی تو

2323

چنین یک روز اگر در درد باشی

که من هستم، ننالی، مرد باشی

2424

از آن میداریم در درد و در پیچ

که دردی نیست ازدرد منت هیچ

2525

برویم بیتو چندان غم رسیدست

که آن غم قسم صد عالم رسیدست

2626

بساغم کو نداند کوه برداشت

بشادی این دل بستوه برداشت

2727

منم کاندوه بر من کوه گشته

دلم لشکر کش اندوه گشته

2828

بسی غم دارم و یاری ندارم

دلم خون گشت و غمخواری ندارم

2929

بسی درد است بر جان من از تو

که دردت باد درمان من از تو

3030

ز بیرحمی تو تا چند آخر

بدین زاری مرا مپسند آخر

3131

چو عقلم رفت و جان چون گشت و دل شد

چنین دیوانگی بر من سجل شد

3232

خرد از دست عشقت رخت بر بست

نگیرد کس از این دیوانه بر دست

3333

دلم از خویشتن بیخویشتن شد

همه کار دلم از دست من شد

3434

دلی دارم ز عشقت از جنون پر

کنار از چشم و چشم از دل ز خون پر

3535

هر آنکس را که با تو کار افتد

ازین دیوانگی بسیار افتد

3636

کنون بگذشت کلّی کارم از دست

که بیرون شد دل و دلدارم از دست

3737

دل سوداییم یکبارگی شد

خرد در کار دل نظّارگی شد

3838

دلم در خانهٔ تن میناستد

ز من بگریخت با من میناستد

3939

مراهم مزد و هم شکرانه بودی

اگر دل ساکن این خانه بودی

4040

چو چشم مستم از طوفان آبی

ز مستی داد خانه در خرابی

4141

چو یاری نیست با عشقت چه بازم

فرو ماندم ندانم تا چه سازم

4242

چه گویم چه نویسم چون کنم من

که وصف این دل پرخون کنم من

4343

چنان عشق تو زوری کرد بر من

که عالم چشم موری کرد بر من

4444

اگر دل این چنین عاجز نبودی

مرا چندین بلا هرگز نبودی

4545

وگر تن این چنین لاغر نگشتی

بیک ره دولت از من برنگشتی

4646

چه خیزد از چنین دل جز ملامت

چه آید از چنین دل جز ندامت

4747

دلم بگرفت ازین دل چون کشم بار

سرتن میندارم چون کنم کار

4848

چو مردم بیتو من از من چه تقصیر

چو تو آگه نیی از من، چه تدبیر

4949

نبودم بیتو یک دم بیغمی من

که صد غم میخورم در هر دمی من

5050

همی هر غم که در کلّ جهان هست

مرا کم نیست زان و بیش ازان هست

5151

جگر پر خون و دل پر سوز دارم

سیه شد روز روشن روزگارم

5252

نبوییدم گلی بی رنج خاری

ننوشیدم شرابی بی خماری

5353

ندیدم هرگز از شادی نشانی

بکام دل نیاسودم زمانی

5454

بچشم خود جهان روشن ندیدم

وگر دیدی توبی من من ندیدم

5555

ندانم بر چه طالع زادهام من

که در دام بلا افتادهام من

5656

تو با حوران سیمین بر نشسته

من اندر خون و خاکستر نشسته

5757

تو در شادی و من در غم، روانیست

اگر این خود رواست آخر وفانیست

5858

نکردی هیچ عهد من وفا تو

چه خواهی گفت آخر با خدا تو

5959

ترا خود بیوفا هرگز نگویم

که این از بخت بد آمد برویم

6060

چه میخواهی ز دل کاین دل چنانست

که گر گویی چه نامی بیم جانست

6161

مپرس از من که گر پرسی چنانم

که بوی خون زند از سوز جانم

6262

مپرس از دل که حال دل چنان شد

که دریاهای خون از وی روان شد

6363

منم در کلبهٔ احزان نشسته

غریب و بیکس و حیران نشسته

6464

بیا و کلبهٔ احزان من بین

زمانی دیدهٔ گریان من بین

6565

منم جان بر میان چون بیقراری

گرفته از همه عالم کناری

6666

مگر زالی شدم گرچه جوانم

که با سیمرغ در یک آشیانم

6767

گرفته عزلت از خلق زمانه

شده در باب تنهایی یگانه

6868

دلم خون گشت از رسوایی خویش

بجان میآیم از تنهایی خویش

6969

چو تو تنها نشاندی بر زمینم

ملامت از که میآید چنینم

7070

دلا تا کی چنین در بند باشی

درین سرگشتگی تا چند باشی

7171

بسر شو گر سر آن داری از تن

برای آخر اگر جان داری از تن

7272

میان خون نشستی در درونم

کنارم موجزن کردی ز خونم

7373

چرا از پیش من می برنخیزی

که خونم میخوری و میستیزی

7474

مرا گویند آسان می نمیری

که در عشقش کم جان مینگیری

7575

چو در یک روز صد ره کم نمیرم

چرا این جان پر غم کم نگیرم

7676

نمیترسم ازان کم مرگ پیشست

که هر ناکامیم صد مرگ بیشست

7777

مرا بیتو غم مرگی ندارد

که گل بی روی تو برگی ندارد

7878

گل صد برگ بی برگست بیتو

که او را زندگی مرگست بیتو

7979

کسی کز خویش برهاند تمامم

منش گر خواجهام، کمتر غلامم

8080

اگر من آتشی از دل برارم

بیکدم پای کوه از گل برارم

8181

وگر از پردهٔ دل برکشم آه

شبیخونی کنم بر پردهٔ ماه

8282

وگر در ناله آیم ازدل تنگ

بزاری خون چکانم ازدل سنگ

8383

وگر از نوحهٔ دل دم برارم

دمار از جملهٔ عالم برارم

8484

وگر پر دود گردانم زمانه

ز آتش دود بینی جاودانه

8585

رسد زین سوز تا هفتم طبق دود

فلک بر دوزخ اندازد طبق زود

8686

ز چشم من بیک طوفان آبی

همه عالم فرو گیرد خرابی

8787

توانم ریخت از مژگان چنان دُر

که گردد از زمین تا آسمان پُر

8888

توانم سوخت عالم را چنان من

که دیگر کس نبینم در جهان من

8989

ولی ترسم که یارم در میانه

بسوزد، گر بسوزانم زمانه

9090

منم جانا دلی بر انتظارت

نهاده چشم از بهر نثارت

9191

گل سرخ انتظار تو کشیده

بلای موت احمر در رسیده

9292

چو چشم آمد سپید از انتظارم

سیه شد همچو چشمت روزگارم

9393

ز بس کز انتظار رویت ای ماه

نهادم گوش بر در،‌چشم بر راه

9494

هر آوازی که بود، از تو شنیدم

سراپای جهان، روی تودیدم

9595

چو در جان خودت پیوسته بینم

چرا پس ز انتظار تو چنینم

9696

همه روزم بغم در تا شب آید

چو شمعم خود بشب جان بر لب آید

9797

همه شب سوخته تا روز گردد

چو روز آید شبم با روز گردد

9898

از این سان منتظر بنشسته تا کی

بروز و شب دلی در بسته تا کی

9999

بتو گر بود از این پیش انتظارم

کنون هست انتظار مرگ کارم

100100

مرا گنجی روان از چشم ازانست

که در چشم من آن گنج روانست

101101

ازان در خاک میگردم چنین خوار

که چشم من چو دریاییست خونبار

102102

بدریا در تیمّم چون توان کرد

ولی هم کی وضو از خون توان کرد

103103

ز عشقت چون دلم در سینه خون شد

چنان رفت او که از چشمم برون شد

104104

ازان صد شاخ خون از سردرامد

که آن شاخ از زمین دل برامد

105105

از آن پیوسته شد شاخم ز دیده

که پیوسته بود شاخ بریده

106106

چو پیوسته مرا از دل براید

نیم نومید کاخر در براید

107107

مرا گر دیر آید نوبهارم

بزیر شاخ کی دارد کنارم

108108

همه خون دلم بالا گرفتست

کنار من ز دُر دریا گرفتست

109109

بنظّاره بر من آی باری

که تا دریا ببینی از کناری

110110

اگر خوابیم بود آن زود بگذشت

که خواب من چو خوابی بود بگذشت

111111

دو چشم من چو دایم دُر فشانست

بخون درخفت، بیداریش از انست

112112

کنون چشمم چو اختر هست بیدار

اگر باور نداری بنگر ای یار

113113

چو چشم من ز خون در هم نیاید

ز بی‌خوابیم هرگز کم نیاید

114114

ز بیخوابی نمیمیرم چه سازم

که داند قدر شبهای درازم

115115

غم هجر از دل مهجور پرسند

درازی شب از رنجور پرسند

116116

چو شمعم جملهٔ شب سوز در پیش

بسر باریم مرگ و روز در پیش

117117

نگر تا چون درآید خواب بر من

ز چشم بسته چندین آب بر من

118118

بوقت خواب هر شب بیتو اکنون

دلم در گردد آخر لیک در خون

119119

چو از خون بستر من نرم گردد

دو چشمم زاتش دل گرم گردد

120120

مرا بی شک چو باشد بستری نرم

دلم در گردد و چشمم شود گرم

121121

بیا جانا که جانان منی تو

اگردل بردهیی جان منی تو

122122

ز جان خویش دوری چون کنم من

ندارم دل صبوری چون کنم من

123123

مرا در آتش سوزان صبوری

بسی خوشتر که یک دم از تو دوری

124124

چه کارست این، که بستر آتشینست

زمانی بیتو بودن، کار اینست

125125

نیم کافر نجویم از تو دوری

که کفرست از تو یک ساعت صبوری

126126

چو عشقت در دلم خون درتگ آورد

از آن خون چشم من چندین رگ آورد

127127

ز خون رگ گیرد و این خون ز رگ خاست

ز دل صبرم ز چشمم خون بتگ خاست

128128

دلم چون آتش آمد دیده چون ابر

میان ابروآتش چون کنم صبر

129129

عجب دارم من بی صبر مانده

تویی ماه و منم در ابر مانده

130130

شگفت آید مرا این مشکل من

دل تو سنگ و آتش در دل من

131131

الا ای دیده پرخون باش و پرنم

که خود خوردی و آوردی مراهم

132132

بنادانی نظر بر مه فگندی

دلم چون سایهیی بر ره فگندی

133133

کنون خواهی که وصل ماه یابی

تو موری سوی مه چون راه یابی

134134

چو روی او بچشم تو درآمد

چو ببرید از تو خون از تو برآمد

135135

چو خود کردی سرشک از چشم میبار

کنون آن خون دل را چشم میدار

136136

چو خود کردی خطامیدانی ای چشم

مرا در خون چه میگردانی ای چشم

137137

چنان دانی مرا در خون نهادن

که نتوانم قدم بیرون نهادن

138138

مرا از خون دل بیخواب کردی

مرا صد گونه گل در آب کردی

139139

تنم سستی و بیماری ز تو یافت

دلم چندین نگونساری ز تو یافت

140140

تو کردی با دل من هرچه کردی

کنون خون ریز تا در خون بگردی

141141

دلا تا کی کنی بر خشک شیناب

که سرگردان شدم از تو چو سیماب

142142

چو رفتی از برم او را گزیدی

روان خون شد ز تو کز من بریدی

143143

ترا گر آتش هرمز نبودی

مرا چندین بلا هرگز نبودی

144144

بعشق او قدم برداشتی تو

چنین آسان رهی پنداشتی تو

145145

برآوردی بهر دم دستخیزی

ز نامردی نشستی در گریزی

146146

کنون چون زهر هجر او چشیدی

مخنّث وار دامن درکشیدی

147147

کنون گر یک نفس در خورد اویی

بمردی صبر کن گر مرد اویی

148148

گرت باید که یادآری در آغوش

قدحها زهرناکامی بکن نوش

149149

نمیدانم که این دریای مضطر

بچه دل زهره خواهی برد تا سر

150150

چو از چشمت میان خون دری تو

بسی دریای خون با سربری تو

151151

شدم چون باد خاک حور زادی

که کس گردش نمیگردد چو بادی

152152

مرا جانا بجان آمد دل از تو

ولیکن حل نشد یک مشکل از تو

153153

سبک چون آسیا، گردان از انست

که هرچ او میکند بارش گرانست

154154

بسی غصه بحلق من فرو شد

که تا کی کار من خواهد نکو شد

155155

مرا جان سوزی و دل باز ندهی

وگر کشته شوم آواز ندهی

156156

دلم را در میان خون نهادی

چو خون روی از برم بیرون نهادی

157157

ز بس خون کز توام در دل بماندست

دو پایم تا بسر در گل بماندست

158158

منم دور از تو در صد رنج و خواری

بمانده در غریبستان بزاری

159159

نیایی در غریبستان زمانی

نپرسی از غریب خود نشانی

160160

ازان چندین مرا در بند داری

که با من در وفا سوگند داری

161161

مرا تا عشق تو در دل مقیمست

کنار من پر از دُرّ یتیمست

162162

مرا چندین گهر میخیزد از تو

که چشمم بر زمین میریزد از تو

163163

میان صد هزاران دردمندی

گرفت این کار من از من بلندی

164164

بلندی یافت تا چشمم،‌ برامد

از آن اندر بلندی با سرامد

165165

ز خون بگرفت همچون دیدگانم

ز تو، هم پر دلم هم پهلوانم

166166

ز وصلت در دلم بویی نهانست

که بیتو زندگی من ازانست

167167

ز تو آن بو اگر با من نبودی

بجان تو که جان در تن نبودی

168168

چوبی تو زندگانی دارم از تو

چرا خون جگر میبارم از تو

169169

معاذاللّه نگویم از تو دلکش

ولی آبی زنم بی تو بر آتش

170170

چنانم زارزومندی چنانم

که سر از پای و پای از سر ندانم

171171

در افتاد از فراقت سوز در من

فرو شد زارزویت روز بر من

172172

مرا چون دیدهٔ روشن تویی بس

ز عالم آرزوی من تویی بس

173173

چو جان گر با منستی چشم روشن

جهان بر من نبودی چشم سوزن

174174

ز خشم جان خود را خود بکینم

که تو در جانی و من جان نبینم

175175

ز دل جستم نشانت هر زمان من

کنون ازدل همی جویم نشان من

176176

کمر بر بسته میگردم چو موری

که تا پیش تو بازآیم بزوری

177177

چو موری گر مرا روزی بدستی

طلب کردن ترا آسان ترستی

178178

مرا پرده چو مور و گیر جانم

که تا من با تو پرم گر توانم

179179

خطا گفتم بتو نتوان رسیدن

که موری با تو نتواند پریدن

180180

مرا مویی بتو امید از آنست

که من با تو رسم آن در میانست

181181

مرا بر آسمان عشق امید

نکو وجهیست روشن همچو خورشید

182182

گر این یک ذره امیدم نماند

شبم خوش باد خورشیدم نماند

183183

چه سازم دم ببندم از همه چیز

اگر صبح امیدم دم دهد نیز

184184

ولیکن صبح جز صادق نباشد

دمم ندهد بدو لایق نباشد

185185

همه امید روی تست کارم

بجز امید تو رویی ندارم

186186

بدرد هجر درجاوید بودن

بسی آسان تر از نومید بودن

187187

ندارم گر کنندم پاره پاره

من بیچاره جز امید چاره

188188

اگر امید در جانم نبودی

بجان تو که ایمانم نبودی

189189

بامیدم چنین من نیم زنده

که هرگز کس نماند از بیم زنده

190190

دلاگر ذرهیی امید داری

کجا تو طاقت خورشید داری

191191

بنومیدی فرو شو چند گویی

چه گم کردی و آخر چند جویی

192192

تو هستی همچو موری لنگ در چاه

کجا یابی بطاوس فلک راه

193193

زیارم مینبینم هیچ یاری

چو نیکو بنگرم در هیچ کاری

194194

نبینی گرد او گر باد گردی

بسایی گر همه فولاد گردی

195195

ترا با او نمیبینم روایی

روان کن اشک خونین از جدایی

196196

چو تو محروم نیی با خویشتن ساز

چو تو مفلس شدی با خویشتن باز

197197

دلم جانا ز نومیدی فرو مرد

جهانی غصه هر روزی فرو برد

198198

چو وصلت نیست ممکن هیچکس را

بوصلت چون دهم دل یک نفس را

199199

مرا شربت غم هجران تو بس

مفرح درد بی درمان تو بس

200200

منم دل در وفایت چشم بر در

وفایت در دلم چون چشم بر سر

201201

سرم گر چون قلم برّی ز تن تو

نیابی جز وفاداری ز من تو

202202

چو آبی سرنهم در خنجر تو

بآتش گر شوم دور از بر تو

203203

وگر در خونم آری همچو خنجر

ز خنجر سر برون آرم چو گوهر

204204

از آن در خنجرت گردم نهان من

که بیتو با تو خواهم در میان من

205205

اگر من در وفای تو بمیرم

کم عهد و وفای تو نگیرم

206206

وفای تو چو جان خویش دارم

که من بر دل وفایت بیش دارم

207207

که گر روزی بخاک من شتابی

بجز بوی وفا چیزی نیابی

208208

وگر عمری برآید از هلاکم

همه بوی وفا آید زخاکم

209209

دلم خون کردی و برجان سپردی

چه دعوی کرد دل با سر نبردی

210210

برفتی و کمم انگاشتی تو

دل از دعوی من برداشتی تو

211211

کنون از دعوی من باز نرهی

که تا روزی دل من باز ندهی

212212

اگر صد سال از این دعوی برآید

مگر بر جان من دنیا سرآید

213213

بدعوی کردنت میثاق دارم

هنوز از خون دل بر طاق دارم

214214

چه گویم با تو چون می درنگیرد

فغان زین دل که دل میبرنگیرد

215215

مرا گویند بدان بت نامهیی ساز

ز اشک خون برو هنگامهیی ساز

216216

ز چندین نامهٔ من نامهیی نیست

که از اشکم برو هنگامهیی نیست

217217

اگر بر خاک و گر بر جامه بودم

میان این چنین هنگامه بودم

218218

چو با تو در نمیگیرد چه سازم

شوم بازلف و چشمت عشقبازم

219219

الا ای زلف چون چوگان کجایی

شدم چون گوی سرگردان کجایی

220220

بمن گر سر فرود آید چوچوگانت

کنم سر همچو گوی از بهر میدانت

221221

گر از مشک سیه چوگان کنی تو

سرم چون گوی سرگردان کنی تو

222222

تو مشکی و من آهو چشم ای دوست

نه هر دو بودهایم آخر ز یک پوست

223223

نیی تو مشک، عنبر مینمایی

ولی در بحر چشمم مینیایی

224224

اگر آیی بدین دریا زمانی

چو دریا از تو شور آرم جهانی

225225

نیی عنبر،‌ولی زنجیر جانی

که از هر حلقهیی صد جان ستانی

226226

تو زنجیری و من دیوانهٔ زار

مرا بی بند و بی زنجیر مگذار

227227

نیی زنجیر شستی عنبرینی

که برجانم ز صد دردر کمینی

228228

منم چون ماهی جان تشنه غرقاب

دران شستم فکن تا برهم از تاب

229229

الا ای نرگس مخمور مانده

ز آب دیدهٔ من دور مانده

230230

اگردر آب چشم من نشینی

ز آب چشم، چشم من نبینی

231231

بیا تا زاب چشمم آب یابی

بشبنم لؤلؤیی خوشاب یابی

232232

نیی نرگس که بادام تری تو

که جز از پرده بیرون ننگری تو

233233

چو رخ در پرده از من درکشیدی

چرا پس پردهٔ من بر دریدی

234234

نیی بادام جادوی بلایی

که وقت جادویی مردم نمایی

235235

ترا من دیدهام در جادویی دست

تویی جادوی مردم دار پیوست

236236

چو مردم داری ای جادوی مکّار

من آخر مردمم گوشی بمن دار

237237

زهی رهزن که زیر طاق ابرو

تویی پیوسته تیرانداز جادو

238238

چو تو در طاق داری جای آخر

چو من طاقم بر من آی آخر

239239

الا ای خط که مه را دامنی تو

تویی آن خط که برخون منی تو

240240

چو برخون منی چندی گریزی

بیا گر خون جانم می بریزی

241241

مرا در خط نشان تا خود چه آید

خط اندازی مکن تا خود چه زاید

242242

مرا درخط کشید ایام بی تو

کنون در خط شوم ناکام بی تو

243243

نیی خط سبزهٔ بی آب مانده

من از سودای تو بیخواب مانده

244244

بآب چشم من یک روز بشتاب

که بس نیکو نماید سبزه در آب

245245

شدم خاکی اگر تو سبزه داری

چرا از خاک سر می بر نیاری

246246

برآی از خاک تا از خون برآیم

ولکین بی تو هرگز چون برآیم

247247

نیی سبزه که تو طوطی مثالی

بسر سبزی گشاده پرّ و بالی

248248

چو هستی طوطی دلجوی آخر

بیا و یک سخن بر گوی آخر

249249

الا ای پستهٔ خونخواره آخر

دلم کردی چو پسته پاره آخر

250250

اگرچه تنگ توپر شکّر آید

ولی گر شور باشی خوشتر آید

251251

بیا ای پسته پیش من زمانی

که تا شور آورم پیشت جهانی

252252

نیی پسته ولی هستی شکر تو

چرا زین تنگدل کردی گذر تو

253253

الا ای شکر افتاده در تنگ

جگر خوردی مرازانی جگررنگ

254254

تو شکّر من نی خشکم نظر کن

بیا و دست با من در کمر کن

255255

گر این نی را ببینی زیر خون تو

ازاین نی چون شکر جوشی فزون تو

256256

بشیرینی ز شمع خود بریدی

وزان برّیدگی خونم چکیدی

257257

نیی تو انگبین، لعل مذابی

که در یک حال هم آتش هم آبی

258258

کسی کو آب و آتش با هم آمیخت

چراپس با من مسکین کم آمیخت

259259

بیا گر تنگ میجویی دلی هست

دگر با من بگو گر مشکلی هست

260260

چو میدانی کزین دل تنگ داری

چرا پس از دل من ننگ داری

261261

نیی تنگ شکر آب حیاتی

ز خطّ سبز سرسبز نباتی

262262

مرا هر ساعتی صد مرگ، هجران

درآب زندگانی کرده پنهان

263263

اگر یک قطره آب زندگانی

بحلق جان این بیدل چکانی

264264

مرا جانی که آن جان نیست مزدم

وگرنه دور از روی تو مردم

265265

دلم پر آتش و چشمم پر آبست

اگر با من درآمیزی صوابست

266266

الا ای لؤلؤ پیوسته در درج

بشکل سی ستاره در یکی برج

267267

تو مروارید و مرجان سپیدی

ز تو چشمم سپید از ناامیدی

268268

چو مرجانی تو از دریا برایی

چه گر از راه چشم ما برایی

269269

چو دیدار ترا در چشم آرم

چو مردم آشنا در چشم دارم

270270

نیی مرجان که هستی تو ستاره

بتو دریا توان کردن گذاره

271271

چو در دریا ستاره مینبینم

درین دریای چنین گمراه ازینم

272272

ستاره نیستی درّ یتیمی

خوشاب و مستوی و مستقیمی

273273

کیم من در غریبستان اسیری

چو تو درّ یتیم و بی نظیری

274274

بیا تا هر دو با هم راز گوییم

غم دیرینهٔ خود باز گوییم

275275

الا ای گوی سیمین مدوّر

ز چوگان خطت گشته معنبر

276276

چو بر ماهی تو در تو چاه چونست

عجب تر آنکه چاهی سرنگونست

277277

چو تو همچون منی در سرنگونی

منم در چاه، تو بر ماه چونی

278278

اگرچون گوی آری سوی من رای

چو چوگانت دهم صد بوسه بر پای

279279

چو گویی تو که من بیتو بزاری

بماندم در خم چوگان خواری

280280

تو هستی گوی میدان نکویی

جهان پر گفت و گوی تست گویی

281281

نیی تو گوی، هستی سیب سیمین

ندیدم چون تو الحق سیب شیرین

282282

اگر نه تن نه دل نه زور دارم

بسی زان سیب شیرین شور دارم

283283

ترا بر سیب سیمینست خالی

مرا از خال تو شوریده حالی

284284

مگر آمد بدان سیب تو آسیب

برون افتاد ناگه دانه سیب

285285

سلام من بدان ماه دلارای

که بر من شد چنین مهتاب پیمای

286286

سلام من بر آن زلف مشوّش

که دارد پای همچون گل در آتش

287287

سلام من بدان جزع جگرسوز

که دارد در کمان تیر جگر دوز

288288

سلام من بران یاقوت خندان

که اوست الحق حریفی آب دندان

289289

سلم من بدان یک پستهٔ تنگ

که خط بر لعل دارد فستقی رنگ

290290

سلام من بدان سی درّ خوشاب

که گه گه پسته میریزد بعنّاب

291291

سلام من بدان سیب دل افروز

کزورخ چون تهی دارم درین سوز

292292

سلام من بدان خطّ گهرپوش

که از جانش توان شد حلقه در گوش

293293

سلام من بران خورشید شاهی

که بر ماه افگند زلف سیاهی

294294

سلام من بدان کس تا قیامت

کزو هرگز ندیدستم سلامت

295295

ازان دردی که پرخون کرد جانم

یکی از صد نیاید بر زبانم

296296

بهر دردی که از تو یادم آید

چو چنگ از هر رگی فریادم آید

297297

چو بی رویت قلم برداشتم من

همه نامه بخون بنگاشتم من

298298

اگر تو نامه خون آلود بینی

یقین دانم کز آتش دود بینی

299299

هر آن خونی که چشم از پرده راند

ز آه سرد من افسرده ماند

300300

بس از تفت دلم بگداختی باز

قلم کار نبشتن ساختی باز

301301

چگویم بیش ازین ای همدم من

که نتوان گفت در نامه غم من

302302

چه گر چندانکه پیوندم بهم در

همی دور از تو ماندم من بغم در

303303

بجای هر غمم صد شادیت باد

ز اندوه جهان آزادیت باد

304304

برین مسکین خدایت مهربان کن

برای حق تو این آمین ز جان کن

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

الا ای فاخته خوش حلقی آخر

ز حلقت جانفزای خلقی آخر

عطار»خسرونامه»بخش 26 - طلب کردن قیصر باج و خراج از پادشاه خوزستان و رفتن هرمز به رسولی

اگلی نظم

الا ای منطق طیر معانی

زبان جملهٔ مرغان تو دانی

عطار»خسرونامه»بخش 28 - رسیدن نامهٔ گل به خسرو و زاری کردن او و رفتن در پی گل به اسپاهان

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور