صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 26 - طلب کردن قیصر باج و خراج از پادشاه خوزستان و رفتن هرمز به رسولی

بخش 26 - طلب کردن قیصر باج و خراج از پادشاه خوزستان و رفتن هرمز به رسولی

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

الا ای فاخته خوش حلقی آخر

ز حلقت جانفزای خلقی آخر

2

گهر داری درون دل برون ریز

ز حلق خویش در صد حلقه خون ریز

3

سخن را ساز ده آواز بگشای

چو بستی طوق معنی راز بگشای

4

به هر بانگی جهانی را برافروز

به هر دم شمع جانی را برافروز

5

چو ترک دانهٔ دنیی گرفتی

قفس بشکستی و عقبی گرفتی

6

کنون گر قصه‌ای داری ادا کن

همه بیگانگان را آشنا کن

7

سخن سنجی که دادی در سخن داد

چنین کرد آن سخن‌سنج این سخن یاد

8

که قیصر آنکه هرمز را پدر بود

که از گردون به رفعت بیشتر بود

9

به وقت او نبود افزون از او شاه

جهان افروخت بر گردون ازو ماه

10

فلک اجری خور دیوان او بود

خراج چند کشور آنِ او بود

11

ز دارالملک خود فرمانبری شاد

به سوی شاه خوزستان فرستاد

12

که گر خواهی که یابی تخت و تاجت

ز من باید پذیرفتن خراجت

13

برون کن دخل خوزستان و بفرست

که نام تو درون آمد به فهرست

14

سر از فرمان مپیچ و پیروی کن

چو سر بر خط نهادی خسروی کن

15

اگر یک موی از ما سر بتابی

زمین بر سر کنی و سر نیابی

16

از آن پاسخ دل شه شد چنان تنگ

که از دلتنگیش آمد جهان تنگ

17

دمش سردی گرفت و روی زردی

سیه کردش سپهر لاجوردی

18

بزرگان را به پیش خویشتن خواند

به پیش خرده گیران این سخن راند

19

که قیصر باج میخواهد ز کشور

وگر ندهم بلا بینم ز قیصر

20

نه در جنگش برآشفتن توانم

نه باج او پذیرفتن توانم

21

کسی نیست این زمان در پادشاهی

که نیست از قیصرش صاحب کلاهی

22

بر او من چون برون آیم زمانی

که بر جانم برون آید جهانی

23

بزرگی بود حاضر رهنمایی

به غایت خرده دان مشکل گشایی

24

بسی شادی و غم در کون دیده

فساد عالم از هر لون دیده

25

ز غم برخاسته دل در بر او

نشسته برف پیری بر سر او

26

زبان از فکر خاموشی به در کرد

دهان را در سخن دُرج گهر کرد

27

به شه گفت ای سپهرت آشیانه

جناب آسمانت آستانه

28

سخای بحر و حلم کوه بادت

شکست لشکر اندوه بادت

29

چو روی فال گیرد شهریاری

بیابد پشت گرمی روزگاری

30

نه هرگز پشت گرداند از آن روی

نه روی آنکه پشت آرد از آن سوی

31

تو این دم فال از هرمز گرفتی

چنین فالی کجا هرگز گرفتی

32

درِ این جنگ کزو آمد فرازت

شود زو هم درِ این صلح بازت

33

چو هرمز در سخن گفتن کسی نیست

بسی میداند و عمرش بسی نیست

34

چنان آزاده و بسیار دانست

کز آزادی چو سوسن ده زبانست

35

زبان ترکی و رومی و تازی

همه می‌آیدش در چشم بازی

36

چو این زیبا سخن رومی زبانست

اگر او را فرستی لایق آنست

37

رسولی را برِ قیصر فرستش

خزانه درگشای و زر فرستش

38

به زر اقلیمت از قیصر نگهدار

که از زر همچو زر گردد همه کار

39

چو زر در مغز داری دوست داری

وگرنه هرچه داری پوست داری

40

بباید سیم و زر چندین شتروار

جواهر پیل بالا دُر به خروار

41

ز هر در جامه‌های سخت زیبا

لباس زرنگار و تخت دیبا

42

بخور و صندل و مشک تتاری

عبیر وعنبر و عود قماری

43

غلامی صد که در صاحب جمالی

فلکشان خاک بوسد در حوالی

44

به سحر تنگ چشمی جان فزوده

جهان در چشمشان مویی نموده

45

سمندی صد سبق برده ز افلاک

به تک در چشم کرده باد را خاک

46

جهانی برق را پیشی دهنده

چو برقی صد جهان زیشان جهنده

47

کنیزی صد ز ماه افزون بهاتر

ز خورشید فلک نیکو لقاتر

48

نمودی دستبردی عقل و جان را

به سر پایی درآورده جهان را

49

قبایی و کلاهی سخت فاخر

مرصع کرده از درّ و جواهر

50

بدینسان تحفه‌ای از گنج گوهر

روان کن با سواران سوی قیصر

51

چو قیصر گنج نپذیرد ز هرمز

خراج تو نخواهد نیز هرگز

52

ترا از مصلحت آگاه کردم

تو به دانی سخن کوتاه کردم

53

خوش آمد رای او، شه را چنان کرد

همه چون جمع شد هر یک نشان کرد

54

یکی گنجی چو کوه زر بیاراست

کنیزان را به صد زیور بیاراست

55

چو کوهی سیم در گنج حصاری

شدند آن ماهرویان در عماری

56

کُله بر ماه چون سرو خرامان

کمر بستند بر خوی غلامان

57

چو ماه تیزرو بر پشت باره

شدند آن مشتری رویان سواره

58

وزان پس داد تشریفی به هرمز

که خورشید آن ندیده بود هرگز

59

رسالت را چو بس درخور گرفتش

وداعش کرد و پس در بر گرفتش

60

روان شد هرمز از خوزان چنان زود

که برقی چون رود برقی چنان بود

61

چه گویم عاقبت چون ره به سر شد

پسر آمد به اقلیم پدر شد

62

به یک ره صاحب اقبالی به صد ناز

فرستادند به استقبال او باز

63

چو روز دیگر این چرخ دو تا پشت

نمود از آینه صد گونه انگشت

64

به صد اعزاز هرمز را چو فرمود

فرود آمد ز رنج ره بیاسود

65

چو شاه آگه شد از دُرّ شب افروز

به پیش خویشتن خواندش همان روز

66

درآمد هرمز و پیشش زمین رُفت

زبان بگشاد و بر شاه آفرین گفت

67

از آن پس تحفهٔ شه پیش او برد

به یک ره عرضه داد و سر فرو برد

68

چو قیصر دید چندان تحفه در پیش

ندید آزردن آن شاه در خویش

69

چو هرمز را بدید آن شاه از دور

چو خورشیدی دلش زد موج از نور

70

برو میتافت صبح آشنایی

پدید آمد دلش را روشنایی

71

درو حیران بماند از بس که نگریست

ز کس پنهان نماند از بس که بگریست

72

ولیکن اشک را پوشیده میداشت

به رویش چشم را دزدیده میداشت

73

مهی میدید چون سروی قباپوش

ز ماه او دلش از مهر زد جوش

74

به جان در عهد بستن آمد او را

رگ شفقت به جستن آمد او را

75

نهاد از بس گرستن دست بر روی

که لشکر بود استاده ز هر سوی

76

عجب‌تر آنکه هرمز نیز در حال

گشاد از پیش یک‌یک مژه قیفال

77

نکو گفت این مثل پیر یگانه

که مهر و خون نخسبد در زمانه

78

ز خون چشم آن شهزاده و شاه

روان شد خون ز هر چشمی به یک راه

79

بسی بگریستند آن نامداران

بخندیدند پس چون گل ز باران

80

ندانستند تا آن گریه از چیست

نشد معلوم تا آن خنده از کیست

81

زمانه شاه را فرزند میداد

پدر را با پسر پیوند میداد

82

قضا را مادر هرمز ز منظر

بدید از دور روی آن سمنبر

83

چو روی آن شکر لب دید از کاخ

روان شد شیر پستانش به صد شاخ

84

دلش برخاست چشمش سیل انگیخت

عرق بر وی نشست و شیر میریخت

85

ز کس نخرید دم وز مهر آن شاه

جهان بفروخت زیر پرده چون ماه

86

دلش در بر چو مرغی مضطرب شد

چو گردون بیقرار و منقلب شد

87

بتان در گرد او هنگامه کردند

ز جان صد جام خون بر جامه کردند

88

گلاب تازه بر ماهش فشاندند

ز نرگس اشک بر راهش فشاندند

89

چو کوه سیم از آن با هوش آمد

چو دریایی دلش در جوش آمد

90

زبان بگشاد کاین برنا که امروز

به پیش شه درآمد عالم افروز

91

مرا فرزند اوست و این یقینست

وگر شه را بپرسی هم چنینست

92

مرا شمع دل و چشم و چراغ اوست

فروغ سینه و نور دماغ اوست

93

نهادم جمله بگرفت آتش او

به سر گشتم ز زلف سرکش او

94

چنان مهریم ازو در دل برافروخت

که ماه، افروختن زو خواهد آموخت

95

چنان جان در ره پیوند او ماند

که یک یک بند من در بند او ماند

96

ز سر تا پای، گویی قیصرست او

مگر بحرست قیصر گوهرست او

97

نظیر هر دو تن در هفت اقلیم

نبیند هیچکس سیبی به دو نیم

98

مرا باری قرار از دل ببرده‌ست

به دست بیقراری درسپرده‌ست

99

گرفتم دیو زد بر من چنین تیر

چرا ریزد ز پستانم چنین شیر

100

گرفتم نفس زد بر جان من راه

چرا ماند به قیصر روی آن ماه

101

گرفتم من نمییابم نشان زو

چرا شد شاه قیصر خونفشان زو

102

یقین دانم که کاری بس شگفتست

که گردون با دل من درگرفتست

103

بگفت این و خروشی سخت دربست

شه از آواز او از تخت برجست

104

ز صدر پیشگه بر منظر آمد

وزان پس پیش آن سیمین‌بر آمد

105

بدید او را چنان گفتش چه بوده‌ست

بگفتند آنچه او را رو نموده‌ست

106

چو شاه او را چنان سرگشته میدید

همه جامه ز شیر آغشته میدید

107

نخست آن قصه را غوری چه جوید

همان افتاده بود او را چه گوید

108

به زیر پرده بنشست و ندانست

که در پرده چه بازیها نهانست

109

کنیزک را بخواند آنگاه قیصر

که با من حال خود بر گوی یکسر

110

بگو تا از کجا داری تو پیوند

که هرمز را نهادی نام فرزند

111

بگو تا خود ترا فرزند کی بود

بجز با من کست پیوند کی بود

112

اگر رازی نهان در پرده داری

بگو با من چرا دل مرده داری

113

چرا دردی که درمانش توان کرد

به نادانی ز من باید نهان کرد

114

گرت رازیست با من در میان نه

که فرمودت که مُهری بر زبان نه

115

کنیزک گفت کای دارای ثانی

چو خضرت باد دایم زندگانی

116

سخن بشنو بدان و باش آگاه

که آن وقتی که سوی حرب شد شاه

117

مرا در پرده از شه گوهری بود

درخت قیصری را نوبری بود

118

چو آتش کرد خاتون قصد جانش

که برگیرد چو شمعی از میانش

119

فلان سرّیت برد او را سحرگاه

نمیدانم برین قصّه دگر راه

120

کنون ز‌آن وقت قرب بیست سالست

عجب حالیست یارب این چه حالست

121

شه از گفت کنیزک ماند خیره

دو چشم نور بخشش گشت تیره

122

چو شمعش آتشی بر فرق آمد

تنش در آب اشکش غرق آمد

123

فشاند از چشم جیحون را به زاری

براند از خشم خاتون را به خواری

124

در آن اندیشه چون لختی فرو رفت

درآمد مهر و گفتی هوش ازو رفت

125

یکی را گفت تا هرمز درآمد

زمین بوسید و نزد قیصر آمد

126

دعا کرد آفرین خواند و ثنا گفت

که دولت باد و پیروزی ترا جفت

127

ز دوران مدتی جاوید بادت

چو گردون سایهٔ خورشید بادت

128

شه از دیدار و گفتارش فرو ماند

دعای چشم بد بر وی فرو خواند

129

بدو گفت ای هنرمند هنر جوی

مرا از زاد و بوم خویش برگوی

130

بگو تا از کدامین زاد و بودی

مرا زین حال آگه کن به زودی

131

نشان پادشاهی بر تو پیداست

کژی هرگز نکو نبود بگو راست

132

چو هرمز شد ز گفت شاه آگاه

تعجب کرد زان پرسیدن شاه

133

زبان بگشاد و گفت ای شاه هشیار

ز من این راز پرسیدند بسیار

134

ترا این شک که افتاده‌ست در پیش

مرا پیش از تو افتاده‌ست در خویش

135

بسی کردند هر جای این سؤالم

چه گویم چون نشد معلوم حالم

136

مرا در شهر خوزان مهربانیست

که باغ خاص شه را باغبانیست

137

مرا پرورد و علم آموخت بسیار

چو جانم گوش داشت از چشم اغیار

138

ز من هیچ از نکویی باز نگرفت

ولی با وی دل من ساز نگرفت

139

نه مانندست چهر او به چهرم

نه بر وی میبجنبد هیچ مهرم

140

عجب درمانده‌ام در کار خود من

که بی پیوندم از روی خرد من

141

منم امروز بی کس در زمانه

چو من بس بی کسم، زانم یگانه

142

نیارم برد پای از یکدگر جای

که میدزدیده گیرندم به هر جای

143

چو بشنید این سخن قیصر ز فرزند

طمع دربست و در پیوست پیوند

144

دلش در بر گواهی داد صد بار

که نور چشم تست او را نگهدار

145

چو در کاری، دلت فتوی ده آید

ز صد مرد گواهی ده به آید

146

به هرمز گفت دست از جامه بگشای

برهنه کن تن و بازوی بنمای

147

نشانی بود قیصر را به شاهی

که بر اجداد او دادی گواهی

148

چو شاه از بازویش داد آن نشان باز

ازان شادی، گرستن کرد آغاز

149

ز بی صبری برفت دل از قرارش

گرفت از مهر دل سر در کنارش

150

ببارید اشک از چشم گهربار

ببوسیدش لب لعل شکر بار

151

وزان پس خواند مادر را به پیشش

بشارت داد از فرزند خویشش

152

درآمد مادر و در بر گرفتش

ز دیده روی در گوهر گرفتش

153

خروشی تا به گردون می برآورد

ز سنگ سخت دل، خون می برآورد

154

چنان آن هر سه ماتم درگرفتند

کزان آتش، دو عالم درگرفتند

155

به یک جا سور با ماتم به هم بود

عجب معجونی از شادی و غم بود

156

فتاده هر سه تن حالی پریشان

ستاده ماهرویان گرد ایشان

157

علی‌الجمله چو شه گنج گهر یافت

دلش صد گنج شادی بیشتر یافت

158

بران کار از میان جان دراستاد

کسی را سوی خوزستان فرستاد

159

که تا مهمرد را آرد برِ شاه

برفت القصه آوردش به شش ماه

160

چو مهمرد از درِ ایوان درآمد

به خدمت پیش قیصر بر سر آمد

161

بر شه دید هرمز ایستاده

مرّصع افسری بر سر نهاده

162

چو هرمز دید حالی پیشش آورد

به حرمت در جوار خویشش آورد

163

فزون از حدّ او کردش مراعات

نکویی را نکویی دان مکافات

164

پس آنگه قیصر از وی حال درخواست

که حال این پسر با ما بگو راست

165

چو پاسخ یافت مهمرد از شه روم

دل آهن مزاجش گشت چون موم

166

زبان بگشاد و در پاسخ گهر سفت

ز اوّل تا به آخر جمله برگفت

167

پس آن انگشتری کان دلستانش

بداده بود از بهر نشانش

168

نوشته نام قیصر بر نگینش

نهاد آنجا به حرمت بر زمینش

169

زبان بگشاد همچون سوسنی شاه

که استاد منجّم گفت آنگاه

170

که فرزندیش باشد بس یگانه

مثل گردد به عالم جاودانه

171

ولی در پیشش اوّل کار سختست

مگر این بود و اکنون دور بختست

172

چو قیصر دید در پیش آن نشانی

دلش خوش شد چو آب زندگانی

173

نه چندان داد سیم و زر به درویش

که هرگز در حساب آید ازان بیش

174

ازان شادی به عشرت رای کردند

جهانی خلق شهرآرای کردند

175

به هر بازار خنیاگر نشسته

چو حوران بهشتی دسته دسته

176

به زاری ارغنون آواز داده

صدای او ز گردون باز داده

177

فتاده می میان رگ به تگ در

ز می خون کرده سر پی گم به رگ در

178

می سر زن چنان غوّاص گشته

که در سر مغز سر رقّاص گشته

179

نهاده می به صید عقل دامی

شده سرمست هر موی از مسامی

180

حریف چرب مغز خشک، در سر

در آب خشک کرده آتش تر

181

ز ترّی خیک استسقا گرفته

شکم چون مشک در بالا گرفته

182

شراب و آبگینه راز کرده

به سوی شیشه سنگ انداز کرده

183

چکان مرغ صراحی را ز منقار

چو خال سیب شیرین، دانهٔ نار

184

گل خوش رنگ زیر خوی نشسته

قدح تا گردن اندر می نشسته

185

ز اشک و گریهٔ‌ تلخ صراحی

شکرخنده زده مشتی مباحی

186

ز شادی و نشاط باده نوشان

درافگندند خرقه خرقه پوشان

187

رباب از هرزگی نیشی همی زد

همه بر جان درویشی همی زد

188

کمانچه از درشتی تیر میخورد

شکر زآوای نرمش شیر میخورد

189

چنان شد دف ز زخم نابُریده

که جان ِدف به چنبر شد رسیده

190

رسن در پای چنگ افتاده ناگاه

رسن با چنبر دف گشته همراه

191

شکر پاشی رگ عودی گشوده

ز موسیقار داودی نموده

192

ز خار زخمه زخم از خار رفته

ز کار آب آب از کار رفته

193

به فال نیک بهر نیم جرعه

به پهلو گشته مستان همچو قرعه

194

نه شب خفتند نه روز آرمیدند

نه یکدم زان دل افروز آرمیدند

195

بدین شادی به هم شهزاده و شاه

طرب کردند و می خوردند ی کماه

196

ز عیش و خوشدلی و شادکامی

یکی صد شد جمال آن گرامی

197

شهش نگذاشت بی برقع به بازار

که تا ترساندش چشم بد آزار

198

چو خسروشاه را در روم شش ماه

مقام افتاد بگرفتش دل از شاه

199

هوای گلرخش از حد برون شد

دل او زان هوا دریای خون شد

200

به رنجوری و بیماری بیفتاد

در آن غربت به صد زاری بیفتاد

201

نه جانش را شکیبایی زمانی

نه دل را برگ تنهایی زمانی

202

دل خویشش نبود و آن کس هم

نمیزد یک نفس بی همنفس دم

203

چو گل بربوده بود او را دل از پیش

چگونه بی گلش بودی دل خویش

204

پدر گفتش چرا از آب رفتی

چو زلف سرکشت در تاب رفتی

205

اگر هست از پدر چیزیت درخواست

ز تو گفتن، زمن کردن همه راست

206

جوابش داد خسروشاه کامروز

زبد عهدی خویشم مانده در سوز

207

شه خوزان که شهرم داد و اقطاع

بسی حق دارد او بر من به انواع

208

مرا چون در رسالت میفرستاد

بیامد بر سر راه و باستاد

209

مرا سوگند داد اوّل که در روم

مقامی نبودت جز وقت معلوم

210

دگر آنجایگه بسیار مردند

که با من نیکویی بسیار کردند

211

چنان خواهم چو دارم رفعتی من

که بخشم هر یکی را خلعتی من

212

چو من آنجا روم سرکش از این صدر

ببینندم بدین جاه و بدین قدر

213

ببخشش دست چون باران کنم من

مکافات نکو کاران کنم من

214

چو زین اندیشه دل پرداز گردم

به زودی پیش خدمت بازگردم

215

یقین دانست شه کان مرغ دمساز

نگردد از هوای خویشتن باز

216

وگر دارد ز رفتن شاه بازش

ز بیماری فتد در تن گدازش

217

پدر را با پسر کاریست نازک

به تندی کار نپذیرد تدارک

218

ندید آن کار را جز صبر انجام

ولیکن داد دستوری به ناکام

219

ز سر مهمرد را چندان عطا داد

که در صد سال دریا آن کجا داد

220

به هر درویش درمانی دگر کرد

به هر رنجیش گنجی پرگهر کرد

221

نکو گفت آن حکیم نکته پرداز

که نیکویی کن و در آب انداز

222

وزان پس لشکری با ده خزانه

به خسرو داد و خسرو شد روانه

223

پدر چون دید روی چون نگارش

روان شد اشک خونین صد هزارش

224

لبش بوسید و تنگ آورد در بر

بدو گفت ای مرا چون چشم در سر

225

به زودی بوک همچون شیر آیی

که مرده بینیم گر دیر آیی

226

چو خسرو همچو کیخسرو روان شد

خدنگی بود گویی کز کمان شد

227

فرس میراند و مهمردش ز پی در

روان میرفت چون آتش به نی در

228

چنان آن چست رو چالاک میرفت

که باد از گرد او در خاک میرفت

229

سپه چون نزد خوزستان رسیدند

ز خوزستان بهجز نامی ندیدند

230

گرفته عرض آن کشور خرابی

چو روی عالم از طوفان آبی

231

سرا و کاخها با خاک هموار

زمینی رُت نه در مانده نه دیوار

232

بدانسان شهر را ویرانه کرده

که در وی جغد خلوتخانه کرده

233

درختان بیخ کنده شاخ رفته

سپه چون مار در سوراخ رفته

234

نه در ششتر یکی دیبا بمانده

نه در اهواز یک زیبا بمانده

235

کسی را جست خسرو شاه از راه

خبر پرسید از خوزان و از شاه

236

جوابش داد مرد کار دیده

که خلقند این زمان تیمار دیده

237

گریزان گشته شه در قلعه‌ای دور

همه کار ولایت رفته از نور

238

چو تو رفتی سپهدار سپاهان

سپاهی خواست از اقلیم شاهان

239

سپاهی کرد گرد از هر دیاری

برون از حد، فزون از هر شماری

240

به خوزان آمدند و تیغ در چنگ

به یک هفته نیاسودند از جنگ

241

به آخر شهر خوزستان گرفتند

خرابی پیش چون مستان گرفتند

242

نخستین راه قصر شاه جستند

به سوی دختر وی راه جستند

243

گل محروم را ناگاه بردند

به دست خادمانش درسپردند

244

که تا از شهر خوزان با سپاهان

روان گشتند با گل تا سپاهان

245

دمار از ما برآوردند صد بار

که ظالم باد دایم سر نگونسار

246

چو بشنود این سخن خسرو چنان شد

که همچون دلبرش گویی که جان شد

247

از آنجا سوی باغ شاه شد باز

ه بزاری نوحه کرد و گریه آغاز

248

ز گریه خون سراپایش بیالود

چو شریان از تپیدن می‌نیاسود

249

به هر جایی که با گل بود کاریش

برُست آنجایگه از هجر خاریش

250

نگرید ابر گرینده به نوروز

چنان کو میگریست از گل به صد سوز

251

چو چشم نرگسین خونبار کردی

زمین باغ را گلزار کردی

252

به زیر هر چمن میگشت سرمست

ز سوز عشق میزد دست بر دست

253

به آخر ناتوان شد شاه از آن کار

توان شد ناتوان دل در چنان کار

254

چو کار افتادگان پیوسته غمناک

دریده جامه و بنشسته بر خاک

255

فگنده بستری از بوریا باز

نهاده سر به بالینِ بلا باز

256

زمین از چشم او دریا گرفته

سویدای دلش سودا گرفته

257

گذشته تندرستی، تب رسیده

تمامش نیم جان بر لب رسیده

258

ز باد سرد بر دل آه بسته

ز خون چشم بر تن راه بسته

259

زبان بگشاد کای چرخ ستمگار

مرا چون خویشتن کردی نگونسار

260

ز بدبختی سیه شد روز بر من

فتاد از آتش دل سوز بر من

261

ز جورت رنج دل بسیار بردم

چه میخواهی ز من انگار مردم

262

برای من چو عزم مرگ کردی

مرا از گل چنین بی برگ کردی

263

کجایی ای گل بستان جانم

بیا تا چون گلت در دل نشانم

264

کجایی ای گل مهجور گشته

به دل نزدیک و از تن دور گشته

265

کجایی ای گل خوشبوی آخر

برون آی از کنار جوی آخر

266

چنان بی روی تو دل بیقرارست

که گر عمرم بود، عمریم کارست

267

سیه کردی مرا زین بد بتر نیست

پس از رنگ سیه رنگی دگر نیست

268

بدینسان بود خسرو قرب یک ماه

که تا پیکی درآمد ناگه از راه

269

ز گلرخ نامه‌ای آورد شه را

که هین دریاب و در پیش آر ره را

270

که تا یک ره ببینی روی من باز

کجا بینی جز از زیر کفن باز

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چنین گفت آن سخن سنج سخندان

کزو بهتر ندیدم من سخنران

عطار»خسرونامه»بخش 25 - خواستگاری شاه اصفهان از گل

اگلی نظم

الا ای خوش تذرو سبز جامه

تو خواهی بود گل را پیک نامه

عطار»خسرونامه»بخش 27 - نامه نوشتن گل به خسرو در فراق و ناخوشی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور