صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 25 - خواستگاری شاه اصفهان از گل

بخش 25 - خواستگاری شاه اصفهان از گل

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

چنین گفت آن سخن سنج سخندان

کزو بهتر ندیدم من سخنران

2

که چون شب روز شد وین مرغ پرزن

ز شب برچید پروین را چو ارزن

3

فلک چون طیلسان سبز بر سفت

زمین در پرنیان سبز بنهفت

4

شه خوزان نشسته بود برگاه

درآمد از سپاهان قاصد شاه

5

خبر آوردش از شاه سپاهان

که شه همچون شکرگلراست خواهان

6

بسازد کار آن شمع زمانه

کند شکّر ز خوزستان روانه

7

که راه از بهر آب زندگانی

زدیم آب از گلاب اصفهانی

8

سپاهان را تو بهروزی فرستی

که از گل شکرخوزی فرستی

9

همه شهر سپاهان چار طاقست

ز وصل گل چه هنگام فراقست

10

ز شادی بانگ نوش از ماه رفته

خرد بر تک چو باد از راه رفته

11

همآوازان بهم همدرد گشته

هوا از آه مستان سرد گشته

12

سپیده دم صبوحی دم نشسته

بروی روز بر شبنم نشسته

13

عطارد نامهٔ تو ساز کرده

سماع زهروی آغاز کرده

14

ز شکّر دُرفشان گلرنگ چشمه

ز مستی شیرگیر آهو کرشمه

15

ز شادی هیچ باقی نیست امروز

مگر گل زانک گل باید بنوروز

16

چو زین معنی بگل آمد پیامی

که شاه آن مرغ را بنهاده دامی

17

ز خوزستان شکر را میکند دور

ز صد ماتم بتر میسازدش سور

18

همه کار عروسی میکند راست

بپیش ماه سوسی میکند راست

19

ازین غم آتشی در جان گل زد

جهان صد خار در شریان گل زد

20

جهان از دل چو بحر آتشش ساخت

فلک یکبارگی دست خوشش ساخت

21

بگردون بر رسید آه گل از دل

پرآتش شد تهیگاه گل از دل

22

نشسته مشک کنده ماه خسته

دلش برخاسته بگشاده بسته

23

شکر آورده زیر حلقهٔ میم

شخوده برگ گل از فندق سیم

24

دلی و صد هزاران آتش رشک

رخی و صد هزاران دانهٔ اشک

25

بیامد پیش گلرخ دلربایی

که بهر عقد بستاند رضایی

26

چو گل را دید زیر خون بمانده

دلش با خون بهم بیرون بمانده

27

سمنبر پیرهن چون گل دریده

ز نرگس لاله را جدول کشیده

28

نشسته در میان خون بخواری

وزو برخاسته از جمله زاری

29

شنوده از عروسی هر سخن را

از آن ماتم گرفته سروبن را

30

سخن در شاهراه گوش رفته

خرد از شاهراه هوش رفته

31

نه در دل رای ونه در عقل تدبیر

بگفته بر دو عالم چار تکبیر

32

هوای هرمزش افگنده درجوش

وجود گلرخش گشته فراموش

33

چو آینده چنان دید آن صنم را

زغم دربسته کرد آن لحظه دم را

34

نزد دم تن زد و لختی بیاسود

که تا آن تاج برتختی بیاسود

35

نگار تلخ پاسخ، در بر ماه

بشیرینی پیامی دادش از شاه

36

که خود را هشت جنت نقد بینم

چو شکّر زیر گل در عقد بینم

37

ترا این عقد در عقبیست رانده

تو چون عقد گهر در عقد مانده

38

نباید بود گل را سرگران گشت

که نتواند کس از رسم جهان گشت

39

تو خورشیدی ترا ماهی بباید

تو خاتونی ترا شاهی بباید

40

همه کس را بجفتی اشیاقست

که بی جفتی خدایست آنکه طاقست

41

اگر چون دیگران جفتی کنی تو

بخوبی طاقی و جفتی زنی تو

42

بباید جفت را برجان نهادن

چو جفتی جفته در نتوان نهادن

43

چو مردم در بر جفتی طرب کن

پری جفتی مگر جفتی طلب کن

44

چو ابرویی تو طاق از چشم آخر

همی جفتی طلب چون چشم آخر!

45

چو شمعم سوختی ای مه چگویم

بده پروانه تا باشد بکویم

46

گلش گفتا شهم دیوانه خواهد

که از شمعی چو من پروانه خواهد

47

ز نطع خود برون ره مینخواهم

چه پروانه دهم شه می نخواهم

48

یقین دانم که نبود شاه خواهان

که گل گردد گلابی در سپاهان

49

نه بر نطع عروسی راه خواهم

نه رخ بر شه نهم نه شاه خواهم

50

نه با او میل در میدان کشم من

نه با او اسپ در جولان کشم من

51

پیاده میروم چون دلفروزی

بفرزینی رسم در نطع روزی

52

گر او را پیل بالازر عیانست

مرازو، پیل بندی، در میانست

53

شه از من در غریبی مبتلا باد

و یا شهمات این نطع دو تا باد

54

چو آن زن پاسخ از گلرخ چنان یافت

سبک دل را چو مستان سرگران یافت

55

دلش در نفرتی دید ونفوری

وزو نزد یکیی جستن چو دوری

56

زن آمد پیش شاه و گفت آن ماه

نخواهد بود هرگز جفت آن شاه

57

چو گویی جفت گیر اوسوک گیرد

نه زان مرغست کوکاووک گیرد

58

چو سوسن ده زبان شد گل بیکبار

که آزادم چو سوسن من ازین کار

59

نه جفتی خواهم و نه جفت گیرم

وگر چون آتشی بی جفت میرم

60

چه گر آتش ز بی جفتی بمیرد

بسوزد هرکه با او جفت گیرد

61

ازان چون آتشی فارغ زجفتم

که نم در ندهم و در آب خفتم

62

چه گر خاکم نگردد گرد آخر

پدر نپسنددم در درد آخر

63

شه خوزان از آن پاسخ چنان شد

که گویی مغز او از استخوان شد

64

برای کار آنسرو چمن را

بخواند او فیلسوف رایزن را

65

بدو گفتا چه جویم در مضیقی

زمانی خون این خور از طریقی

66

نگین دل چنان در بند اینست

که دل دربند او همچون نگینست

67

حکیمش گفت رای تو نکوتر

که خسرو برترست و من فروتر

68

ولی هرچ آن بناکامی کنی ساز

اگر نورست نوری ندهدت باز

69

بنامی کار برخامی منه تو

اساسی را بناکامی منه تو

70

چو زین اندیشه غمناکست شهزاد

نباید بر دل، این اندیشه ره داد

71

چو وقت کشت شاخی را دهی پیچ

توان کشتن ولی برندهدت هیچ

72

چو گل را ناخوشی میآید از جفت

چو پسته لب بباید بست از این گفت

73

خوشی چندانکه گویی بیش باید

همه عالم برای خویش باید

74

قضا تدبیر ما بر هم شکستست

گشاد کارها بر وقت بستست

75

اگر صد موی بشکافم ز تدبیر

برون نتوان شدن مویی ز تقدیر

76

بباید نامهیی آغاز کردن

ازین اندیشه دل پرداز کردن

77

سخن گفتن چو شکّر از دل آنگاه

فرستادن بدست قاصد شاه

78

خوش آمد شاه را زان رای عالی

بجای آورد آنچ او گفت حالی

79

دبیری آمد و نامه ادا کرد

بنای نامه بر نام خدا کرد

80

پس از گل کرد حرفی چند آغاز

که ممکن نیست کردن این گره باز

81

که گر با گل بگویم این سخن را

در آویزد بگیسو خویشتن را

82

توان کرد از چنین یاری تحاشی

سزد گر در چنین کاری نباشی

83

ترا گر گل نباشد غم نیاید

سپاهان را ز یک گل کم نیاید

84

پدر شویی که او جوید رضا داد

اگر دختر ترا خواهد ترا باد

85

چو بنوشتند و نامه درنوشتند

ز مشک و عنبرش مهری سرشتند

86

سپردندش بدست قاصد شاه

نهاد آن مرد قاصد پای در راه

87

برشه رفت و چون شه نامد برخواند

ز هر قصری بزرگان را بدرخواند

88

ز خشم شاه خوزستان سخن گفت

که طاقم کرد شه زان سیمتن جفت

89

زبانم داد تا گل یارم آید

چو دل او داردم دلدارم آید

90

چو شکّر هر دو باهم دوست باشیم

چو پسته هر دو در یک پوست باشیم

91

ز گل چون دیده بر سر باشمش من

وکیل خرج شکّر باشمش من

92

کنون از گفتهٔ خود سرگران شد

زبون آن سبک دل چون توان شد

93

وفا جستن ز تر دامن محالست

که دوران وفاراخشک سالست

94

بسی نام وفا گوشم شنیدست

ولی هرگز ندیدم، تا که دیدست

95

خبر هست از وفا لیکن عیان نیست

وفاگر هست قسم این جهان نیست

96

منم امروز شمع پادشاهان

ز من در پرده مینازد سپاهان

97

اگر بر کین من آرد جهان دست

کنم کوری دشمن را جهان پست

98

وگر کژبازد این خاکستری نطع

ببیند نطع و خاکستر علی القطع

99

بچشمم هفت دریا جز کفی نیست

ز چشمم هفت دوزخ جز تفی نیست

100

جهان گر آب گیرد من بشولم

از آن معنی که نرسد بر پژولم

101

ز شمشیرم کبودی آشکارست

که بحری گوهری و آبدارست

102

گر آبستن ز من اندیش گیرد

چنین راه عدم در پیش گیرد

103

مه نو گرچه بس کهنه عزیزست

بپیش رای من نو کیسه چیزست

104

نمیبینی که در کسب شعاعی

کند منزل بمنزل انتجاعی

105

که باشد شاه خوزستان که امروز

بگردد از چو من شاهی دل افروز

106

ز بد نامی هوای جنگ دارد

ز دامادی شاهی ننگ دارد

107

چرا دل را ازو دردی نمایم

من او را این زمان مردی نمایم

108

بگفت این و سپه بیرون فرستاد

ز هامون گرد بر گردون فرستاد

109

ز هر جانب چو آتش لشکر آمد

بگردون گرد بر گردون برآمد

110

ز لشکرگاه بانگ نای زرّین

برآمد تا بلشگرگاه پروین

111

دمی صد کوس در صد جای میکوفت

علم بر وزن هر یک پای میکوفت

112

ز زیر گرد عکس تیغ میتافت

چو سیاره ز زیر میغ میتافت

113

ز بس لشکر که با هم انجمن شد

چو دریا کوه آهن موجزن شد

114

زمین از پای اسپان خاک میریخت

هوا چون خاک بیزان خاک میبیخت

115

چو شب در پای اسپ اشکال آمد

قراضه با سر غربال آمد

116

ز زیر قلعهٔ این چرخ گردان

ز لب زنگی شب بنمود دندان

117

هزاران مرغ زیر دام رفتند

ز قصر نیلگون بر بام رفتند

118

بصد چشم چو نرگس هر ستاره

باستادند بر لشکر نظاره

119

چو شب از خرگه گردون برون شد

ستاره چون دم اسپان نگون شد

120

زبان برداشت مرغ صبحگاهی

منادی کرد از مه تا بماهی

121

چو مردم را ز روز آگاه کردند

بفال نیک عزم راه کردند

122

براندند از سپاهان شاه و لشکر

بخوزستان شدند از راه یکسر

123

چو زیشان شاه خوزستان خبر یافت

سپاهی کردگرد و کار در یافت

124

میان دربست بر کین شاه خوزی

خزانه در گشاد و داد روزی

125

اگر گنجی نبخشی بر سپاهت

سپه بی گنج کی دارد نگاهت

126

بسیم و زر سپه را کرد قارون

ز خوزستان سپاه آورد بیرون

127

همه روی زمین لشکر کشیدند

دو رویه صفدران صف برکشیدند

128

گروهی را بکف شمشیر برّان

ز خشم دشمنان چون شیر غرّان

129

گروهی با سنانهای زره سم

ز سر تا پای در آهن شده گم

130

گروهی نیزهها بر کف گرفته

جهانی نیستان در صف گرفته

131

گروهی بی محابا ناوک انداز

ز کینه سر کشان را سینه پرداز

132

گروهی خشت و ناچخ تیز کرده

ترش استاده شورانگیز کرده

133

گرفته یک طرف شیران جنگی

کمان چاچی و تیر خدنگی

134

گرفته یک گُرُه گرز گران را

گشاده دست و بر بسته میان را

135

دو رویه هندوان جوشان تر از نیل

شده آیینه زن از کوههٔ پیل

136

بغرّیدن بگوش آمد چنان کوس

که گفتی با زمین خورد آسمان کوس

137

چنان آواز او در عالم افتاد

که گفتی هر دو عالم برهم افتاد

138

ز مغرب تا بمشرق مرد بگرفت

ز هامون تا بگردون گرد بگرفت

139

چو چرخ از گرد میغی بست هموار

ز بانگ کوس رعد آمد پدیدار

140

ز شمشیر سرافگن برق میجست

ز پیکان زره سم راه بربست

141

از آن میغ و از آن رعد و از آن برق

پر از باران خونین غرب تا شرق

142

همه روی زمین شنگرف بگرفت

ز خون هر سوی رودی ژرف بگرفت

143

زمین از خون مردان موج زن گشت

سپر چون خشت و جوشنها کفن گشت

144

زهر سو کشته چندانی بپیوست

که راه جنگ بر لشکر فرو بست

145

تن از اسپ و سر از تن سرنگون شد

فلک صحرا زمین دریای خون شد

146

ز عهد نادرست چرخ دوّار

شه خوزان شکسته شد بیکبار

147

چو مرغ خانگی از هیبت باز

هزیمت شد بسوی شهر خود باز

148

همه شب کار جنگ روز میساخت

چو شمعی مضطرب با سوز میساخت

149

در آنشب گل بیامد پیش دایه

چو خورشیدی که آید پیش سایه

150

پراکنده شده در سوز رشکش

بنات النعش از پروین اشکش

151

مژه چون سوزنی در خون سرشته

که نتوان بست این تب را برشته

152

شده از دست دل سر رشتهٔ من

که نتوان دوخت این برهم بسوزن

153

اگر شه شهر خوزستان بگیرد

گل عاشق از این خذلان بمیرد

154

بر هرمز دل افروزیم نبود

چنان رویی دگر روزیم نبود

155

بچربی دایه گفتش تو مکش خویش

که شب آبستنست و روز در پیش

156

اگرچه هست ترس امید میدار

دل اندر مهر آن خورشید میدار

157

اگر طاوس،‌ ماری در پی اوست

وگر خرماست خاری در پی اوست

158

چو هرمز نقد داری عقد میساز

مسوز از نسیه و با نقد میساز

159

بسا کس کز هوس جوبی فرو برد

درآمد دیگری و آب او برد

160

ز تو شاه سپاهان مانده در جنگ

چو شکّر هرمزت آورده در تنگ

161

یکی بهر تو در رنجی نشسته

دگر یک بر سر گنجی نشسته

162

یکی در عشق رویت میزند تیغ

دگر یک را ز تو کاری بآمیع

163

کنون باری در شادیت بازست

که ازتو تا بغم راهی درازست

164

ز جان افروز دل خوش دار امروز

مباش از دی و از فردا جگر سوز

165

بجز امروز نقد ما حضر نیست

که دی بگذشت و از فردا خبر نیست

166

ز گفت دایه گل در شادی آمد

وزو چون سرو در آزادی آمد

167

چو در روز دوم این طاس زرّین

بریخت از طشت زر سیماب پروین

168

هزیمت شد سپاه زنگ یکسر

زمین شد سندروسی رنگ یکسر

169

خروشی از پگه خیزان برآمد

ز صحرا بانگ شبدیزان برآمد

170

دو روبه بانگ کوس از دور برخاست

ز حلق نای صوت صور برخاست

171

ز بس مردم که آن ساعت زمین داشت

قیامت گوییا پنهان کمین داشت

172

جناح و قلب از هر سوی شد راست

ز سینه چون جناحی، قلب برخاست

173

پی هم لشکری چون قطره از میغ

ستاده با هزاران تیغ یک تیغ

174

چنان درهم شده رمح زره سم

که کرده روشنی ره بر زمین گم

175

اگر سیماب باریدی چو باران

بماندی بر سنان نیزه داران

176

ز بس چستی که بر سرهای نیزه

نگه میداشتی سیماب ریزه

177

سپه داران سپه در هم فگندند

صلای مرگ در عالم فگندند

178

چو برگ گندنا تیغی ربودند

ز تن چون گندناسر میدرودند

179

ز بس خون کرد و لشکر ریخت در راه

ز عکس خون شفق شد چهرهٔ ماه

180

ز خون و خوی مشام خاک بگرفت

زمین را ره نماند افلاک بگرفت

181

جهان از سرکشان آن روز جان برد

زمین از گرد، سربر آسمان برد

182

بآخر با دلی چون شمع سوزان

شکسته خواست آمد شاه خوزان

183

ندادش دست دولت هیچ یاری

ز بی دولت نیاید شهریاری

184

ستاده بود هرمز بر کناری

میان در بسته در زین راهواری

185

کمندش فتح بر فتراک بسته

سمندش ماه نو بر خاک بسته

186

یکی خودی چو آیینه بسربر

یکی جوشن پلنگینه ببر در

187

بشمشیر آتش از آهن فشانده

چو کوهی سیم در آهن بمانده

188

تکاور را ز پیش صف برانگیخت

ز لب از کین چو دریا کف برانگیخت

189

بسرسبزی درآمد چون درختی

مبارز خواست و جولان کرد لختی

190

ظفر با تیغ او همپشت میشد

حسودش کفش در انگشت میشد

191

چنان بانگی برآورد از جگرگاه

که در لرز اوفتاد از کوه تا کاه

192

ز بانگ او سپه در جست از جای

نمیدانست یک پر دل سر از پای

193

جوانی بود بهزاد از سپاهان

که بودی پهلوان پادشاهان

194

به پیش هرمز آمد تیغ در دست

بتندی نعره زد چون شیر سرمست

195

که من سالار گردان نبردم

کجادر چشم آید هیچ مردم

196

اگر یک مرد در چشمم نماید

درون آینه جسمم نماید

197

جهان جز من جهانداری ندارد

وگر دارد چو من باری ندارد

198

بگفت این و گشاد از بر کمند او

بشه رخ اسپ را بر شه فگند او

199

درآمد هرمز و بگشاد بازو

همی برد از تنورش در ترازو

200

بزد بهزاد را بر سینه ناچخ

بیک ضربت فرستادش بدوزخ

201

چو زخمش بر دل بهزاد آمد

با حسنت از فلک فریاد آمد

202

عزیو اهل خوزستان چنان شد

که رعدی از زمین بر آسمان شد

203

برینسان مرد میافگند بر راه

که تا افگنده شد افزون ز پنجاه

204

شفق میریخت تیغش همچو باران

وزو چون برق سوزان تیغداران

205

ز بس خون کو فشاند از دشمن خویش

خلوقی کرد جوشن بر تن خویش

206

سراپای اوفتاده راه بر سر

ز هر بی سر تنی بنگاه بر سر

207

چو هرمز دشت خوزان پر ز خون کرد

علم شاه سپاهان سرنگون کرد

208

شکست آمد برو و شد هزیمت

گرفتند آن سرافرازان غنیمت

209

نه چندان یافتند آن قوم هر چیز

که حاجتشان بود هرگز دگر نیز

210

شه آنگه خواند هرمز را باعزاز

ز هر سو پیش میدادند ره باز

211

درآمد هرمز از در شادمانه

ثنا گفتش بسی شاه زمانه

212

سپهداری آن لشکر بدو داد

بدست خویشتن افسر بدو داد

213

بدو گفتا ندانستیم هرگز

که دستانیست رستم پیش هرمز

214

تویی پشتی سپهداران دین را

تویی مردی، همه روی زمین را

215

ظفر نزدیک بادت چشم بددور

حسودت مانده در ماتم تو در سور

216

گر این سرکش نبودی پای برجای

نماندی تاج بر سر تخت بر پای

217

کدامین بحر و کان را این گهر بود

کدامین باغبان را این پسر بود

218

بطلعت چهرهٔ جمشید داری

بچهره فرّهٔ خورشید داری

219

ازین علم و ازین فرّ و ازین زور

شود صد پیل پیشت بر زمین مور

220

خدا داند که تااین کار چونست

که این کار از حساب ما برونست

221

چو شاه از حد برون بنواخت او را

کسی کردش بر اسپ و ساخت او را

222

برشه منظری پرداختندش

جدا هر یک نثاری ساختندش

223

درخت دولت او بارور شد

شهنشاهیش آخر کارگر شد

224

جهان پرموج کار و بار او بود

زبان خلق در گفتار او بود

225

گل از شادی او در ناز مانده

زخنده هر دو لعلش باز مانده

226

ز درج لعل مرجان مینمود او

جهانی را ز لب جان میفزود او

227

چو یک چندی برآمد چرخ جانباز

ز سر در بازیی نو کرد آغاز

228

فلک بازیگرست و تو چو طفلی

که مغرور خیال علو و سفلی

229

چو تو با کعب او بسیار افتی

بنظّاره روی در کار افتی

230

چو تو طفلی برو از دور میباش

وگرنه تا ابد مغرور میباش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو دایه آن دو دلبر را چنان دید

دو جان هر دو بیرون ازجهان دید

عطار»خسرونامه»بخش 24 - رسیدن گل و هرمز در باغ و سرود گفتن با رباب

اگلی نظم

الا ای فاخته خوش حلقی آخر

ز حلقت جانفزای خلقی آخر

عطار»خسرونامه»بخش 26 - طلب کردن قیصر باج و خراج از پادشاه خوزستان و رفتن هرمز به رسولی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور