صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 24 - رسیدن گل و هرمز در باغ و سرود گفتن با رباب

بخش 24 - رسیدن گل و هرمز در باغ و سرود گفتن با رباب

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

چو دایه آن دو دلبر را چنان دید

دو جان هر دو بیرون ازجهان دید

2

بگل گفت ای چمن پرنور از تو

دماغ بلبلان مخمور از تو

3

قمر را روی تو تشویر داده

شکر را پستهٔ تو شیر داده

4

ز بی عقلی ز سر تا پای رفتی

چو اینجا آمدی از جای رفتی

5

میان باغ آخر خیز ای گل

ز مستی ماندهیی مستیز ای گل

6

ترا هر جایگه راییست دیگر

ولی هر کار را جاییست دیگر

7

گل عاشق ز گفت دایهٔ پیر

عرق میریخت چون باران ز تشویر

8

بآخر از کنار راه برجست

بعشرت بر میان جان کمر بست

9

گرفته بود دست دایه در دست

بدیگر دست دست هرمز مست

10

میان باغ میشد در میانه

یکی زانسو یکی زینسو روانه

11

بکنج باغ در، خلوتگهی بود

که آن در خورد خورشید و مهی بود

12

قران کردند مهر و ماه با هم

بدان برج آمدند از راه باهم

13

نشستند و میآوردند حالی

دو دل پر آرزو و جای خالی

14

ازان مجلس چو دوری چند برگشت

فلک در دور ازان خوشی بسر گشت

15

چو هرمز مست شد برداشت رودی

بگفت از پردهٔ رازی سرودی

16

بزاری زخمه را میخست بر رود

ز خون دیده پل میبست بر رود

17

چو‌آب زر ز ابریشم فرو ریخت

دل از ابریشم هر مژّه خون ریخت

18

سرودی گفت هرمز کای دلارام

جهان چون جانستان آمد بده جام

19

چو آتش آب در ده کاسهیی زود

که عمر از کیسهٔ مارفت چون دود

20

پیاپی ده می کهنه بنوروز

که دل پر عشق دارم سینه پر سوز

21

بیار آن آب چون آتش زمانی

که نیست از دی و از فردا نشانی

22

چو ریزان شد شکوفه از درختان

میی در ده چو روی نیکبختان

23

بیا تا بانگ جوی آب بینی

شکوفه بینی و مهتاب بینی

24

بسی چادر کشد اشکوفهٔ پاک

کشیده ما بچادر روی برخاک

25

می سر جوش را در ده صلایی

که دردمانه سر دارد نه پایی

26

بگفت این وز عشق روی دلبر

بسر میگشت و خون میکرد از بر

27

جوان و مست و عاشق در چنین حال

دلی بس پر سخن لیکن زبان لال

28

چنین جایی کسی با دل نماند

که چه دیوانه چه عاقل نماند

29

بیامد دایه و بر گل زد آبی

شد آن آب از رخ گل چون گلابی

30

گل بی خویشتن از عشق و مستی

درامد از هوای می پرستی

31

بصحن باغ شد با دلبر خویش

ز نرگس کرد پرخون زیور خویش

32

صبا از قحف لاله جرعه میخورد

چمن چون نوعروسی جلوه میکرد

33

ز یکیک برگ نقاشان فطرت

نموده خرده کاریهای قدرت

34

عروسان چمن برقع گشاده

هزاران بچهٔ بی شوی زاده

35

چمن درخاصیت چون مریم آمد

که فرزند چمن عیسی دم آمد

36

چو بسراینده شد آن سرو آزاد

برقص افتاد گل چون شاخ شمشاد

37

گل و بلبل همه شب راز گفتند

حدیث عشقبازی باز گفتند

38

جوانی بود و مستی و بهاری

جهان ایمن زهی خوش روزگاری

39

گل و هرمز بهم انباز گشته

ز خون شیشه سنگ انداز گشته

40

بدستی زلف گل آورده در چنگ

بدستی خورده می از جام گلرنگ

41

چو لختی طوف کردند آن دو دلجوی

بخلوتگاه رفتند از لب جوی

42

ز بی صبری دل هرمز همی جست

که تا با گل مگر درکش کند دست

43

بنقدی وصل شیرودنبه میدید

بران آتش دل چون پنبه میدید

44

درآمد همچو مرغی سوی دنبه

بچربی دایه را میکرد پنبه

45

چو آگه شد زبان بگشاد دایه

که مارا نیست بر سالوس پایه

46

چو مویم پنبه شد در پنبه کردن

مرا پنبه مکن در دنبه خوردن

47

چو پنبه تا تو در اطلس رسیدی

چو کرم پیله پشمم در کشیدی

48

ز گفت دایه گل تشویر میخورد

از آن تشویر شکّر شیر میخورد

49

ز شرم او عرق میریخت از گل

نهان میکرد گل در زیر سنبل

50

بر دایه دلی پر غم نشسته

ز خجلت بر گلش شبنم نشسته

51

بآخر دایهٔ مسکین برون شد

کنون بشنو که حال هر دوچونشد

52

چو طاقت طاق شد هرمز برآشفت

بزیر لب زیک شکّر سخن گفت

53

بگل گفت ای دو یاقوتت شکرریز

ز مخموری دو بادامت سحرخیز

54

قمر همسایهٔ سی کوکب تو

شکر همشیرهٔ لعل لب تو

55

تویی شمع و شکرداری بخروار

منم بر شمع تو پروانه کردار

56

چو بر عشقست پروانه دماغی

گزیرش نبود از روغن چراغی

57

چو شمعی گشتهیی همخانهٔ من

بیک شکّر بده پروانهٔ من

58

ز صد شکّر مرا آخر یکی ده

اگر بسیار ندهی اندکی ده

59

بخوشی صدقه ده یک بوسه ما را

که صدقه باز گرداند بلا را

60

بده یک بوسه چه جای ملالست

که امشب چاشنی باری حلالست

61

نخستین کوزه در دردی زنی تو

اگر بخیه بدین خردی زنی تو

62

مباش آخر بدین باریک ریسی

که یک یک نخ چنین بر من نویسی

63

ترا چون ملک خوزستانست امروز

بیک شکّر مکن بخل ای دلفروز

64

چوشد جانم ز جام خسروی مست

بیک بوسه دلم را کن قوی دست

65

بآخر چون بسی باهم بگفتند

چو شیر و چون شکر با هم بخفتند

66

گل از سر چون صلای ناز درداد

متاع عیش را آواز در داد

67

ز شوخی چون زحد بگذشت نازش

بلب عذری چو شکّر خواست بازش

68

خوشا آن کینه و آن عذرجویی

که آن دم خوشترست از هرچه گویی

69

چو دورخ هر دو روبارو نهادند

ز بوسه قفل با یکسو نهادند

70

دورخ بر هم لب از پاسخ فگندند

ببوسه اسب در شهرخ فگندند

71

چو جوزا آن دو مهوش روی در روی

ببوسه دیده هر یک موی بر موی

72

دودست اندر کش آوردند هر دو

سخنهای خوش آوردند هر دو

73

حکایت چون ز شکّر برتر آید

بسی از شهد و شکّر خوشتر آید

74

چوخوشتر باشد از دو عاشق نغز

دو شکرشان بهم بادام در مغز

75

چو باهم هر دو دلبر دوست بودند

دو مغز و هر دو در یک پوست بودند

76

زده اسباب شادی دست درهم

بپای افتاده دو سرمست در هم

77

زبان بگشاد هرمز در شب تار

که صبحا برمدم جزبر لب یار

78

مدم زنهار ای صبح از فضولی

دمی دیگر مکن خلوت بشولی

79

مدم کامشب بهم کاریست ما را

بشب در روز بازاریست ما را

80

چو شمعی تا بروزم زنده امشب

بمیرم گر زنی یک خنده امشب

81

تویی ای صبح امشب دستگیرم

نفس گرمی برآری من بمیرم

82

هر آنکس را که با ماهیست حالی

برو یک دم شبی، ماهی چو سالی

83

شب وصل یکه دل خرّم نماید

بسی کوته تر از یکدم نماید

84

دل هرمز در آن شب جوش میزد

ز بیم روز نوشا نوش میزد

85

بگل میگفت کای تنگ شکر پاش

که ما گشتیم از لعلت گهرپاش

86

گلی در تنگ آوردیم و رستیم

بشکّر تا بگردن در نشستیم

87

ازین داد وستد با حور زادی

بآخر بستدیم از عمر دادی

88

بکام خویش دیده چشم بد را

بکام دل رسانیدیم خود را

89

ندانم تا مرادر دلفروزی

چنین شب نیزخواهد بود روزی

90

چنین شب نیز با چندین سلامت

نبیند خلق تا روز قیامت

91

بآخر چون شکر بر شهد خستند

بپسته بر گشادن عهد بستند

92

که گر مهلت بود در زندگانی

بهم رانیم عمری کامرانی

93

سمنبر با شکر لب قول میکرد

دلش فریاد و جان لاحول میکرد

94

میان هر دو شد چون عهد بسته

گلش گفتا که کردی لعل خسته

95

کشیده داردست ای مایهٔ ناز

که بسیاری خوری از ما شکر باز

96

بیا تا خوش بخسبیم و بخندیم

کلید بوسه در دریا فگندیم

97

جوابش داد هرمز کای سمنبوی

چه برخیزد ازین خفتن سخن گوی

98

تو آتش در جهان افگندی امشب

گلی زان بر جهان میخندی امشب

99

نیم آن مرغ من کز چشمهٔ نوش

شوم از شربتی آب تو خاموش

100

مگس چون نیست شکّر هست قوتم

بسوی پرده بر چون عنکبوتم

101

کسی را آنچنان گنج نهانی

دهن بندد بآب زندگانی

102

ز راه کور بر میبایدت خاست

نیاید کارم از آبی تهی راست

103

نداده بادهیی آسوده امشب

بآبم میدهی پالوده امشب

104

چو هستم شکّرت را چاشنی گیر

بچربی نیز خواهم روغن از شیر

105

چو شکّر هست لختی شیرباید

چه میگویم هدف را تیر باید

106

ز پسته چند بیرون افگنم پوست

که پسته کار بیگاریست ای دوست

107

لبت را چون زکوة آب حیاتست

چو از هر جاترا بیشک ز کوتست

108

چو من درویشم از بهر نباتی

بدین درویش بیدل ده ز کوتی

109

چه میخواهی ز من زین بیش آخر

نبودت هیچکس درویش آخر

110

چو تو با من بیک نعمت کنی ساز

خداوندت یکی را ده دهد باز

111

بشکّر در ده آواز سبیلی

که نیکو نبود از نیکو بخیلی

112

هوی میخواند هرمز را بتعلیم

که بگذارد الف بر حلقهٔ‌میم

113

چو هرمز آن الف را مختلف کرد

دو ساق خویش گل چون لام الف کرد

114

بگردانید روی آن سیم تن حور

که بادا آن الف از میم من دور

115

نخواهد یافت الف بر میم من راه

الف چیزی ندارد بوسه در خواه

116

ترا جز بوسه دادن نیست رویی

نیابد آن الف زین میم مویی

117

اگر تو همچو سیمی دیدی این میم

ندارد هیچ کاری سنگ در سیم

118

دل سنگینت این میخواهد از کار

که تو سنگی دراندازی بیکبار

119

سر دندان به شکّر تیز کردی

که شفتالوی بادانگیز خوردی

120

ببوسه گر دلت با ما رضا داد

ز تنگ گل بسی شکّر ترا باد

121

وگر راضی نیی دم بر زن از پوست

شبت خوش باداینک رفتم ای دوست

122

چو سالم نیست بیست از من میازار

زکوة از بیست باید داد ناچار

123

چو من درزاد خویش از بیست طاقم

مکن چون بیست عقد از جفت ساقم

124

چو مقصود من از تو هست دیدار

تو چون من باش اگر هستی خریدار

125

ببستان قدر گل چندانست ای دوست

که زیر پرده با غنچه ست هم پوست

126

چو از پرده برآید چست و چالاک

ببویند و بیندازند در خاک

127

چو بیضه پاره شد بر مهر عنبر

چو عود خام سوزندش بمجمر

128

نگین کز کان بدست آورده حکاک

کند از چرخ گردنده دلش چاک

129

بمهر من مکن زنهار آهنگ

که گل در غنچه بهتر لعل در سنگ

130

مرا خواهی هوای خویش بگذار

مر این درجم بجای خویش بگذار

131

بمهر من نیابی جز شکر چیز

بمهر درج من منگرد گر نیز

132

کلید درج محکم دار امروز

که تاچون گردد آن کار ای دل افروز

133

ز گل هرمز بجوش آمد دگربار

که در شورم مکن ای خوش نمک یار

134

ز تو، بی غم نیابد کس نصیبی

که رعنایی ز گل نبود غریبی

135

بکام دل چه میگیری جدایی

فراغت نیستت تا کی نمایی

136

گواهی میدهی بر خویشتن تو

ولی عاشق تری باللّه ز من تو

137

ز روباهی بپرسیدند احوال

ز معروفان گواهش بود دنبال

138

چو دل با تو کند در کاسه دستی

چرا در کاسه گیری دست مستی

139

دلت از نقش عشقم دور چون شد

که نقش از سنگ نتواند برون شد

140

بلی در سنگ بودت نقش آتش

بجست این آتش از سنگ تو خوش خوش

141

چو میدانی تو کردار زمانه

چرا شوری درین زنبور خانه

142

چو در کاری بخواهی کرد آرام

در اوّل کن که پیدا نیست انجام

143

روا باشد که دوران زمانه

بود ما را در انجام از میانه

144

عجب نبود که ندهد عمر من داو

مکن، مستیز، ای گل مست مشتاو

145

وگر حاصل نمیداری تو کامم

شدم، انگار نشنودی تو نامم

146

درین معنی نیفتادت بد از من

لبت گر یک شکر صد بستد از من

147

بدندان گر لبت را خسته کردم

ببوسه مرهمش پیوسته کردم

148

بدندان زان لب لعلت گزیدم

که تا خون از لب لعلت مزیدم

149

چوخوردی خونم از لب باز کردم

که خوش خوش از لبت خون بازخوردم

150

کنون رفتم چه عذرت خواهم امشب

که در بی مهریت بی ماهم امشب

151

چو گفت این خواست تا برخیزد از جای

گلش افتاد همچون زلف در پای

152

که گل را این چنین مپسندی آخر

بیک حمله سپر بفگندی آخر

153

گلم زان پیش تو افگند بادم

مشو از خط که سر بر خط نهادم

154

دل خود دانهٔ دام تو کردم

خرد را خطبه برنام تو کردم

155

چو سر بر پایت آرم سرفرازم

چو جان در پایت افشانم بنازم

156

درون جانی ای در خون جانم

ندانم جز تو کس بیرون جانم

157

زهی دلسوز یار ناوفادار

زهی غمخواره دلبند جگرخوار

158

چو دامن روی من در پای دیده

وزین سرگشته، دامن درکشیده

159

ز بیمهری مشو ای مه ز من دور

که نه هرگز بود بی مهر مه نور

160

چو دل را در میان خط کشیدی

خطی در دل کشیدی و رمیدی

161

چو حلقه تا بدر بازم نهادی

چو شمعم سوختی گازم نهادی

162

کنون از خشم من دم سرد کردی

دلم را شهربند درد کردی

163

چوخاک راه پیشت بردبارم

چو خون دیده سر نه بر کنارم

164

چنین نازک مباش ای جان من تو

که از گل برنتابی یک سخن تو

165

بسی میلم ز عشرت از تو بیشست

ولی بیمم ز رسوایی خویشست

166

گل شیرین بشکّر لب گشاده

فسون میخواند سر بر خط نهاده

167

بآخر آن فسون هم کار گر شد

دل هرمز از آن دلبر دگر شد

168

بگلرخ گفت ای چون گل کم آزار

مگیر از من چو گل از یک دم آزار

169

چو کامم برنمیآری کنون من

بکام تو دهم خطّی بخون من

170

چو با من مینسازی کژ چه بازم

من دلسوخته با تو بسازم

171

بگفت این و شکر در تنگ آورد

ز زلفش ماه در خرچنگ آورد

172

گهی دزدید از آب زندگانی

بلب بردش ز شکّر رایگانی

173

گهی بر انگبین زد قند او را

گهی بگسست گردن بند او را

174

گهی شکّر ز مغز پسته خورد او

گهی لعلش بمرجان خسته کرد او

175

گهی با سیم کار او چو زر کرد

گهی با دوست دست اندر کمر کرد

176

گهی صد حلقه زانزلف زره پوش

بیکدم کرد همچون حلقه در گوش

177

گهی از پسته عنّابش بخست او

ببوسه بر شکر فندق شکست او

178

ز سیبش کرد شفتالو بسی باز

مگر پیوسته بود آن هر دوزاغاز

179

بخفتند آن دو دلبر همچنین مست

که تا باد سحرگه بر زمین جست

180

سپاه روز چون بر شب غلو کرد

نسیم صبح جان را تازه رو کرد

181

بگوش آمد ز دریای سیاهی

خروش مرغ شبگیر از پگاهی

182

ز باد صبح گل سرمست برجست

نگر گل چون بود در صبحدم مست

183

چو گل برخاست هرمز نیز برخاست

صبوحی را ز گلرخ باده درخواست

184

گلش گفتا ز بویی میزنی خوش

خمارت میکند از مستی دوش

185

بدست خود می مخموریم ده

وزان پس درشدن دستوریم ده

186

بباید رفت چون روزست و ما مست

که تا برمانیابد چشم بد دست

187

که چون پیمانه پر گردد بناکام

بگرداند سر خود در سرانجام

188

بگفت این و میی خورد و میی داد

دم از آب قدح میزد پریزاد

189

چو کرد آب قدح را آن پری نوش

شد او همچون پری در آب خاموش

190

بیفتادند هر دو مایهٔ ناز

ز مستی سرگران کرده ز سرباز

191

یکی سر در کنار آن نهاده

غمش سر در میان جان نهاده

192

یکی را پای آن یک گشته بالین

نهاده یار را بالین سیمین

193

دو عاشق را ز خود یک جو خبر نه

وزین عالم وزان عالم اثر نه

194

ز خوب و زشت دنیا باز رسته

بکلّی از نیاز و ناز رسته

195

شنودم از یکی مستی بآواز

که می زان میخورم کز خود رهم باز

196

چو صبح از چرخ گردون پرده بفگند

سپیده صد هزاران زرده بفگند

197

سپیده از پس بالا درآمد

دُر صبح از بن دریا برآمد

198

چو شد روشن درآمد دایهٔ پیر

دو دلبر دید پای هر دو در قیر

199

نه نقلی حاضر ونه شمع بر پای

نه می مانده، نه مجلسخانه برجای

200

جهان روشن شده، شمعی نشسته

شرابی ریخته، جامی شکسته

201

همه خانه قدح پاره گرفته

زمین سیمای میخواره گرفته

202

درآمد دایه و فریاد در بست

زبانگش دلگشای از جای برجست

203

چو هرمز دید گل را جست بر پای

که تا بدرود کردش مست برجای

204

چو می بدرود کرد آن رشک مه را

ز بوسه بدرقه برداشت ره را

205

گل خورشید رخ برخاست و دایه

روان دایه پس گل همچو سایه

206

بسوی قصر شد، وان روز تا شب

ز شوق آن شبش میگفت یا رب

207

گهی میکرد ازان مستی خمارش

گهی زان ناز و آن بوس و کنارش

208

گهی زان عیش و خوشی یاد میکرد

گهی زان آرزو فریاد میکرد

209

گهی زان خوشدلیها باز میگفت

گهی میخاست، گاهی باز میخفت

210

کنون بنگر که گردون چه جفا کرد

که تا آن هر دو را از هم جدا کرد

211

فلک گویی یکی بازیگر آمد

که هر ساعت برنگی دیگر آمد

212

فلک دانی که چیست ای مرد باهش

یکی بیگانه پرور، آشنا کش

213

بدین چون مدّتی بگذشت از ایام

گل و هرمز نیاسودند از کام

214

گهی کام و گهی ناکام بودی

گهی جام و گهی پیغام بودی

215

گهی با هم گهی بی هم نشسته

گهی هم غم گهی همدم نشسته

216

جهان بر کام خود راندند یک چند

ولیک از کار آن هر دو فلک خند

217

نمی کرد آسیاب چرخ در کوب

از آن بود آسیا بر کام جاروب

218

گل از دل دانهیی در خورد میکاشت

بعشرت آسیا بر گرد میداشت

219

چه شادی و چه غم آنجا که او شد

همه در آسیای او فرو شد

220

ندانستند از اوّل این جهان را

که آخر چه درآید از پس آنرا

221

جهان با یک شکر صد نیش نی داشت

دمی شادیش سالی غم ز پی داشت

222

اگر گل بر جهان خندید یک روز

ببین کز شیشه گریان شد بصد سوز

223

ز دنیا آدمی را خرّمی نیست

کسی کوخرّمست او آدمی نیست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چنین گفت آنکه بحری بود در گفت

که گاهی دُر فشاند و گاه دُر سُفت

عطار»خسرونامه»بخش 23 - زاری هرمز در عشق گل پیش دایه

اگلی نظم

چنین گفت آن سخن سنج سخندان

کزو بهتر ندیدم من سخنران

عطار»خسرونامه»بخش 25 - خواستگاری شاه اصفهان از گل

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور