صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 29 - رفتن خسرو به طبیبی بر بالین گلرخ

بخش 29 - رفتن خسرو به طبیبی بر بالین گلرخ

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

الا ای سبز طاووس مقدّس

ز سر سبزیت عکسی چرخ اطلس

2

زمین و آسمان گَرد و بخار‌ت

کواکب بر طبق بهر نثار‌ت

3

دو عالم گرچه عالی می‌نموده‌ست

دو چشمهای هستی تو بوده‌ست

4

چو عکس توست هر چیزی که هستند

چو فیض توست هر نقشی که بستند

5

زمانی نقش‌بندی سخن کن

چو نو داری سخن ترک کهن کن

6

سخن گفتن ز مردم یادگار‌ست

خموشی بی زبانان را به‌کار‌ست

7

بگو چون فکر دوراندیش داری

خموشی خود بسی در پیش داری

8

چنین گفت آن سخن‌سنج سخن‌ران

کزو بهتر ندیدم من سخن‌دان

9

که چون شه با سپاهان شد ز خوزان

ز عشق گل دلی چون شمع سوزان

10

ز گرد ره چو رفت و چهر گل دید

ز چهر گل دلی پر مهر گل دید

11

چنان از یک نظر زیر و زبر شد

که گفتی از دو گیتی بی‌خبر شد

12

چو شه در چهرهٔ گلرخ نگه کرد

گل از کین هر دو ابرو پر گره کرد

13

ز خشم شه قصب از ماه برداشت

به یک زخم زبان صد آه برداشت

14

گه از مه دام مشگین بند می‌کند

گه از مرجان کنار قند می‌کند

15

گه از نرگس زمین چون لاله می‌کرد

گه از مژگان هوا پر ژاله می‌کرد

16

زمانی درد خان و مان گرفتش

زمانی عشق جانان جان گرفتش

17

چنان ز‌آن شاه گل بی‌برگ بودی

که گر دیدیش بیم مرگ بودی

18

زمانی شاه را از در براندی

زمانی دایه را در بر بخواندی

19

زمانی پرده بر ماه اوفگندی

زمانی سنگ بر شاه اوفگندی

20

زمانی خاک ره بر فرق کردی

زمانی جامه در خون غرق کردی

21

نه دیده یک نفس بی آب بودش

نه در بستر زمانی خواب بودش

22

همه شب تا به روزش دیده تر بود

همه روزش ز شب تاریک‌تر بود

23

نه روز آسود تا شب از پگاهی

نه شب خفت از خروش‌ش مرغ و ماهی

24

چو برق از آتش دل تیز گشته

چو ابر از چشم، باران ریز گشته

25

ز چشمش بستر‌ش جیحون گرفته

وزآن جیحون جهانی خون گرفته

26

دلش چون دیگ جوشان بر همی شد

ز سر تا بن ز بن تا سر همی شد

27

ز جزع تر گهر بر زر همی ریخت

دو دستی خاک ره بر سر همی ریخت

28

چو کردی یاد آن نارفته از یاد

برو می‌اوفتادی بانگ و فریاد

29

چو راندی بر زبان نام دلارام

برفتی از تنش دل وز دل آرام

30

نبودش خواب گر یک دم بخفتی

برو ماهی و مه ماتم گرفتی

31

چو اشک از چشم خون افشان براندی

ز اشکش بستر‌ش طوفان براندی

32

اگر شب را خبر بودی ز سوز‌ش

نبودی تا قیامت باز روزش

33

وگر خود صبح دیدی ماتم او

فرو رفتی دم صبح از غم او

34

وگر پروین بدیدی دُرّ اشکش

چو اشکش سرنگون گشتی ز رشکش

35

وگر دیدی شفق آن ناتوانی‌ش

چو زر گشتی ز روی زعفرانی‌ش

36

وگر ماه از غمش آگاه بودی

برآوردی ز خود ناگاه دودی

37

وگر خورشید دیدی سوز و دردش

ز زاری خرقه گشتی شعر زردش

38

وگر دیدی فلک خونخواری او

دلش خونین شدی از زاری او

39

وگر خود کوه آن اندوه دیدی

جهانی بر دل خود کوه دیدی

40

وگر دریاش دیدی در چنان درد

ازو برخاستی در یک زمان گرد

41

وگر دیدی دران اندوه میغ‌ش

نباریدی، مگر درد و دریغش

42

گهی سیلاب بست از چشم بر خویش

گهی چون آتشی افتاد در خویش

43

گهی چون شمع سر پرتاب می‌تافت

گهی بس زار چون مهتاب می‌تافت

44

گهی بر بام می‌شد دست بر سر

گهی می‌رفت همچون حلقه بر در

45

گهی چون بلبلی در دام مانده

گهی بر درگهی بر بام مانده

46

گهی از بام راه در گرفتی

دگر ره راه بام از سر گرفتی

47

چو راه در گرفتی دل دو نیمش

سگان کوی بودندی ندیم‌ش

48

زمانی با سگان انباز گشتی

نشستی ساعتی و باز گشتی

49

دگر ره سوی بام آوردی آهنگ

چو شب گشتی ز آه او شباهنگ

50

وگر شب خود شب مهتاب بودی

که داند کاو چه‌سان در تاب بودی

51

چو دیدی ماه، بی روی دلارام

بگردیدی به پهلو جملهٔ بام

52

نکردی بام را باران چنان تر

که کردی نرگسش در یک زمان تر

53

چه‌گویم من که چون بود و چه‌سان بود

ندانم تا چنان هرگز توان بود

54

ز بس کان ماه گرد بام و در گشت

همه شب مرغ و ماهی زو به‌سر گشت

55

ز بس کز آه سردش باد برخاست

ز مرغان هوا فریاد برخاست

56

ز بس کز آتش دل دم برافروخت

همه مرغان شب را بال و پر سوخت

57

چو گِرد بام ماندی پای در گل

دگر ره سوی در شد دست بر دل

58

زمانی پیشِ در در روی افتاد

زمانی با سگان در کوی افتاد

59

زمانی استخوان آورد سگ را

زمانی با سگان بنهاد رگ را

60

زمانی آب زد از چشم بر در

زمانی خاک ریخت از عشق بر سر

61

زمانی سر برهنه پای بر خاک

به‌دست خویش بر تن جامه زد چاک

62

فغان از دایهٔ مسکین برآمد

تو گفتی جان از آن غمگین برآمد

63

کنیزی را بخواند و کار فرمود

به‌زودی بام و در مسمار فرمود

64

چنان درها بر آن دلبر فرو بست

که نتوانست بادی خوش برو جست

65

چو گل درمانده شد ز دایه می‌خواست

که کار گل نگردد جز به می راست

66

برفتش دایه و حالی مِی آورد

تنی چندش ز خوبان در پی آورد

67

نشست آن دلبر و شمعی به‌بر بر

به دستی باده و دستی به‌سر بر

68

چو جامی نوش کردی آن شکربار

ز خون چشم پر کردی دگر بار

69

نکردی هیچ جام از باده خالی

که نه پر گشتی از بیجاده حالی

70

چو بودی نوبت خسرو دگر بار

نخوردی و بکردی سر‌نگونسار

71

چنین بودی چنین می خوردن او

زهی فریاد و زاری کردن او

72

جوانی بود و دلتنگی و پستی

فراق و اشتیاق و عشق و مستی

73

چو زد صد گونه دردش دست درهم

فرو شد گلرخ سرمست در غم

74

برآورد از جگر آهی چه آهی‌‌!

که تا هفتم فلک بگشاد راهی

75

زبان بگشاد که‌آخر خرمنم سوخت

ز خون دل همه خون در تنم سوخت

76

چنان از آتش دل شد خروشان

که بر هم سوخت سقف سبزپوشان

77

ز یک یک مژه چندان اشک بارم

که یاران را از آن در رشک آرم

78

همه شب در میان خون چشمم

به‌زاری غرقهٔ جیحون چشمم

79

همه روز از خروش دل نزارم

بسان نای و چون نی ناله دارم

80

همه روز از غم دل در خروشم

چو بحری آتشین در تفّ و جوشم

81

شبم را گر امید روز بودی

کجا چندین دلم در سوز بودی‌؟!

82

چو درد من سری پیدا ندارد

شب یلدای من فردا ندارد

83

ز آهم آسمان هر شب چنان گشت

که گویی ابر شد و آتش‌فشان گشت

84

همی هرجا که برخیزد غباری

شود هر ذرّه از آهم شرار‌ی

85

چه‌گویم من که آن سرگشته چون بود

که هر دم سوز جان او فزون بود

86

شبی خوابی عجب دید آن دل افروز

که می‌آید برش هرمز دگر روز

87

کبابش از دل زیر و زبر بود

شرابش از خم خون جگر بود

88

در‌آن آتش بدانسان سخت می‌سوخت

که از تفش تو گویی تخت می‌سوخت

89

فغان می‌کرد که‌ای دانای راز‌م

ز حد بگذشت سوز من، چه سازم‌؟

90

به‌آه سینهٔ شب زنده‌دار‌ان

به خون دیدهٔ پرهیزگار‌ان

91

بدان آبی که از چشم گنه‌کار

فرو ریزد چو تنگش درکشد کار

92

بدان خاکی که زیر خون بود تر

که دارد کشتهٔ مظلوم در بر

93

بدان بادی که مرد دست‌کوتاه

برآرد از جگر وقت سحرگاه

94

بدان آتش که در وقت ندامت

بود در سینهٔ صاحب سلامت

95

به باد سرد از جان کریمان

به آب گرم از چشم یتیمان

96

به پیری پشت چون چوگان خمیده

تک ِ گوی‌اش به‌سر میدان رسیده

97

به طفلی دیده پُر‌نم‌، سینه پُرتاب

به مرد تشنه چون گلبرگ سیراب

98

بدان زاری که پیر ناتوانی

فرو ریزد بسر، خاک جوانی

99

به درد نوعروس روی بر خاک

ز درد زه بداده جان غمناک

100

به مشتاقان اسرار حقیقت

به نقّادان بازار طریقت

101

بدان دل کاو ز نو‌آشنا ماند

بدان جان کاو ز آلایش جدا ماند

102

به حق پادشاهی تو بر تو

چه‌گویم نیز می‌دانی دگر تو

103

که دستم گیر و فریادم رس آخر

بس آخر گوشمال من بس آخر

104

مرا از تنگنای دهر بِرهان

دلم زین غصه و زین قهر برهان

105

اگر روزی ز عالم شاد بودم

هزاران روز با فریاد بودم

106

نهایت نیست روز ماتمم را

سری پیدا نمی‌آید غمم را

107

ز زاری کردن آن ماه‌پاره

به زاری گشت گریان هر ستاره

108

به‌آخر چون ز حالی شد به‌حالی

نجاتش داد از‌آن غم حق تعالی

109

رسید آخر دعای او به‌جایی

برآمد بر هدف تیر دعا‌یی

110

هزاران جان نثار صبحگاهی

که آید بر نشانه تیر آهی

111

چو مرغ صبحگاهی پر برافشاند

عروس آسمان گوهر برافشاند

112

برآمد صبح همچو نار خندان

بزد یک خنده بر گردون گردان

113

بسان قبّهٔ زرّین بدو نیم

گرفته در دهن ماسورهٔ سیم

114

چو یافت این طاق ازرق روشنایی

پدید آمد نشان آشنایی

115

درآمد هرمز عاشق ز در در

به‌دستان بسته دستاری به‌سر بر

116

سرای چون بهشتی دید پر‌نور

بهشتی از بهشتی روی پر حور

117

به پیش صفّه تختی بود از زر

مرصّع کرده او از پای تا سر

118

به پیش تخت در بستر فگنده

بر آن بستر گل تر سر فگنده

119

نشسته دایه بر بالین گل‌رخ

زبان بگشاده با گلرخ به پاسخ

120

که برنایی غریب اینجا فتاده‌ست

که در علم پزشکی اوستاد‌ست

121

ترا گر قرض هرمز دارد این مرد

همه درمان تواند کردن این درد

122

چو بشنید این سخن گلرخ نظر کرد

دل خود زان نظر زیر و زبر کرد

123

جوانی دید دستاری بسر بر

کتانی همچو برگ گل به‌بر در

124

خطی در گرد خورشید‌ش کشیده

به‌شاهی خط ز جمشید‌ش رسیده

125

دو لب چون پارهٔ لعل دو پاره

نهفته زیر لعلش سی ستاره

126

سر زلفش ز عنبر حلّه در بر

وزان هر موی را صد فتنه در سر

127

رخی کز برگ گل صد دایه بودش

مهی کز مشگ تر صد سایه بودش

128

نظر چون بر رخ گلفام‌ش افتاد

چو برگی لرزه بر اندام‌ش افتاد

129

به‌پیش خطّ او شد حلقه در گوش

درآمد خون او یک‌باره در جوش

130

ز دل آرام و از سر هوش او شد

اسیر چشمهٔ چون نوش او شد

131

چو چشمش در رخ آن سبز‌خط ماند

چو حیرانی به هرمز در غلط ماند

132

بدل گفتا نمی‌دانم که او هست

که گلرخ شد به‌هشیاری ازو مست

133

چو کس نبود نظیر‌ش او بود این

اگر او این بود نیکو بود این

134

بیا تا خاک او در دیده گیریم

چرا او را چنین دزدیده گیریم

135

دگر ره گفت ممکن نیست هرگز

که گل را باز بیند نیز هرمز

136

چو شد اندیشهٔ گل بی‌نهایت

ز بی صبری به‌جوش آمد به‌غایت

137

نهان با دایه گفت این ماه چهره

که دارد طلعت‌ش از ماه بهره

138

نماند جز به هرمز بند بندش

نگه کن چهره و سرو بلندش

139

ندانم اوست یا مانندهٔ اوست

که دل آزاد ازو چون بندهٔ اوست

140

جوابش داد حالی دایه کای حور

بسی مانَد به مردم مردم از دور

141

به‌کردار تو بی‌حاصل دلی نیست

چو خواهی کرد در آبم گلی نیست

142

نکو افتادت الحق عشقبازی

که از سر پردهٔ عشّاق سازی

143

مگر آن رنگرز لاف هنر زد

که چون رنگش خوش آمد ریش درزد

144

بگفت این و به‌گرمی کرد سرد‌ش

کزان گفتار گل دل درد کردش

145

نگه کرد از کنار چشم دایه

بران خورشید روی افگند سایه

146

چو هرمز را بدید او باز بشناخت

بر گل جای هرمز بازپرداخت

147

درآمد هرمز و از پای بنشست

گرفتش چون طبیبان نبض در دست

148

تأمل کرد و نبضش نیک بشناخت

ولیکن خویشتن را اعجمی ساخت

149

عجب که‌آنجا جهان بر هم نمی‌زد

دلش می‌سوخت اما دم نمی‌زد

150

بفرمودش علاج و زود برخاست

چو آتش آمد و چون دود برخاست

151

چو هرمز شد برون گلرخ به‌زاری

ز نرگس ریخت باران بهاری

152

ز هرمز دل چنان در بندش افتاد

که آتش در همه پیوند‌ش افتاد

153

همه روز و همه شب در فغان بود

دلش در آرزو‌ی دلستان بود

154

همان روز و همان شب هرمز از غم

چو صبح آتش همی‌افروخت از دم

155

دران آتش چنان می‌سوخت جانش

که موج آتشین می‌زد زبانش

156

دو یار اندر برش بنشسته بودند

ز بیداری خسرو خسته بودند

157

بدو گفتند که‌آخر دل به‌خویش آر

خردمندی‌! خردمندیت پیش آر‌!

158

چو در عقل و تمیز از ما فزونی

چرا باید در این سودا زبونی‌؟

159

دل و عقل از پی این روز باید

صبوری در میان سوز باید

160

بدین‌سان بود آن شب تا به‌روز او

نمی‌آسود چون شمعی ز سوز او

161

چو خورشید از خم گردون درآمد

ز زیر چرخ سقلاطون برآمد

162

تو گفتی جامهٔ زربفت می‌بافت

که بر چرخ فلک زررشته می‌تافت

163

برِ گل رفت خسرو از پگاهی

که در گل از پگاهی به نگاهی

164

چو در دهلیز آن ایوان بِاستاد

دلش از اشک سیلابی فرستاد

165

نه روی آنکه بی دمساز گردد

نه برگ آنکه از گل باز گردد

166

به‌دل گفت آخر ای دل هوش می‌دار

دمی گر چشم داری گوش می‌دار

167

به‌آیین باش و سر در پیش افگن

نظر بر پشت پای خویش افگن

168

بگفت این و بدان دهلیز در رفت

برِ آن سرو قد سیم‌بر رفت

169

چو هرمز را بدید آن ماه‌پاره

فرو بارید بر ماهش ستاره

170

گهی اشکی چو خون پوشیده می‌کرد

گهی پنهان نظر دزدیده می‌کرد

171

بسی با دل دم از راه جدل زد

که هرمز را طبیبی در بدل زد

172

زمانی گفت هرگز هرمز او نیست

چو هرمز خفتهیی تو هرگز او نیست

173

اگر او هرمز مدهوش بودی

کجا در پیش گل خاموش بودی

174

کسی پروانه گردد در خیالم

که آرد طاقت شمع جمالم

175

اگر او هرمز آشفته بودی

به‌یک یک موی رمزی گفته بودی

176

بسی ماند به‌هم مردم به‌مردم

چراغ شب بسی ماند به انجم

177

زمانی گفت بی‌شک جان من اوست

کدامین جان و دل‌؟! جانان من اوست

178

گر از انجم شود گردون شکفته

کجا مه در میان گردد نهفته

179

یقین دانم که بی‌شک اوست این ماه

ولکین سوخته‌ست از رنج این راه

180

چو او پر سوخت دل در برازان سوخت

کدامین دل چه می‌گویم که جان سوخت

181

مرا باید که درد بیش بینم

که تا روی طبیب خویش بینم

182

در این دردی که دارم مرد من اوست

به‌هر رویی طبیب درد من اوست

183

کنون این درد با او باز گویم

طبیبم اوست با او راز گویم

184

به‌آخر چون ز حد بگذشت سوزش

سیه‌تر شد ز صد شبگیر روزش

185

به‌زودی همچو تیری عقل او شد

کمان طاقتش از زه فرو شد

186

به‌دل گفت اینت زیبا دلربایی

طبیب‌ست این پریوش یا بلایی‌‌؟!

187

چه سازم تا شود با من هم آواز‌؟

چه سازم‌‌؟ چون گشایم پیش او راز‌؟

188

ز رسوا گشتن ِ خود می بترسم

اگر زین راز چیزی زو بپرسم

189

ز دست دل بلایی بیشم آمد

ز سر در پیش پایی پیشم آمد

190

چو جایی بود خالی و کسی نه

خصوصاً در میان دوری بسی نه

191

درین اندیشه چون آشفته حالی

درافگند از سر رمزی سؤالی

192

بدو گفت ای سبک‌پی از کجایی‌؟

که داری در دل ما آشنایی

193

خبر ده از نژاد خویش ما را

که آمد شبهتی در پیش ما را

194

لب هرمز ازان بت باز خندید

به شادی در رخ دمساز خندید

195

فسون هرمز ِ خورشید تمثال

ازان یک خنده گل بشناخت در حال

196

بدو گفت ای جهان را نور از تو

به دوران چشم زخمی دور از تو

197

اگر تو هرمزی بر گوی حالت

و یا در خواب می‌بینم جمالت‌؟

198

خطی بر خونم آوردی دگر بار

منم سر بر خطت چشمی گهر بار

199

لب لعلت رگ جانم گرفته‌ست

خط سبزت گریبانم گرفته‌ست

200

درشتی کرد خط با روی نرمت

ز رویم آخر آید بو که شرمت

201

منم بی روی تو سالی، ز تیمار

نشسته روی آورده به دیوار

202

منم بی روی تو بر روی مانده

دلی پرخون تنی چون موی مانده

203

ز گِل برکش مرا پای دل آخر

چو من کس را مکن سر در گِل آخر

204

چو دل بربودی و جان نیز بردی

دلم خستی و بر جانم سپردی

205

به عنّابم چو کردی مغز خسته

از آن در پوست می‌خندی چو پسته‌؟!

206

ز دست تو چو در دستت اسیر‌م

مکن گر دستگیری دستگیرم

207

زبان بگشاد هرمز کای سمن‌بو‌ی

مشو با من درین معنی سخنگو‌ی

208

تو می‌دانی ز مهرت بر چه سانم

ز مهرت چون مه نو ناتوانم

209

شدم آواره بی روی تو از روم

وز انجا اوفتادم سوی این بوم

210

هزاران حیله و تزویر کردم

که تا با تو سخن تقریر کردم

211

منم امروز همچون سایه‌یی خوار

چو سایه بر زمین افتاده‌یی زار

212

رهی پیشت بدان امید آید

که سایه از پی خورشید آید

213

چو وقت و جای نیست ای زندگانی

چگونه خواهم از تو مژدگانی

214

بدان ای ماه تا دلشاد گردی

ز بی اصلی من آزاد گردی

215

که من فرزند قیصر شاه رومم

ز رتبت سجده می‌آرد نجومم

216

چو زلف او ز سر تا بن کم و بیش

یکایک شرح دادش قصهٔ خویش

217

چو گل بشنود کاو شهزاد روم است

سپهر ملک و دریای علوم است

218

لب گل شد چو گل خندان از آن کار

گرفت انگشت در دندان از آن کار

219

به هرمز گفت اکنون کار افتاد

که گل را بار دیگر خار افتاد

220

در آن گاهی که بودی باغبانی

نبودت پادشاهی بر جهانی

221

به من آنگه نمی‌کردی نگاهی

نگاهی چون کنی در پادشاهی

222

چه می‌گویم کزین شادی چنانم

که در تن همچو گل بشکفت جانم

223

که‌را بود آگهی کاین بی‌سر و پای

نهاده بود لایق پای بر جای

224

به‌حمداللّه که اکنون پادشایی

نیی مهمرد زاد روستایی

225

کنون آن رفت زین پس کار من ساز

ز راه مصلحت با خویشتن ساز

226

چنین مگذار بر بستر مرا زار

که در عالم ندارم جز ترا یار

227

طبیب من مکن از من تحاشی

خلاصم ده ازین صاحب فراشی

228

طبیبی باش و جای من بگردان

وزین موضع هوای من بگردان

229

ز دست افتاده‌ام‌، از جای برخیز

مرا زین شهر بگریزان و بگریز

230

تو دانی کز توام آواره گشته

چنین عاجز چنین بیچاره گشته

231

پدر از من ز خان و مان برآمد

ولیکن گل ز تو از جان برآمد

232

به یک‌ره فتنه‌ها شد روشن از تو

پدر آواره از من شد من از تو

233

کنون چیزی که حالی دلپذیر‌ست

وصال امشب‌ست و ناگزیر‌ست

234

چو گردون بر زمین افگند سایه

بیاید در نهان پیش تو دایه

235

ترا در چادر و در موزه حالی

فرود آرد بدین ایوان عالی

236

مگر امشب دمی از ما براید

وزین شادی غمی از ما سراید

237

سخن با خط تو دیرینه دارم

وزان خط نسختی در سینه دارم

238

چو عهد عاشقی شد تازه از ما

ز صد تا صد رسید آوازه از ما

239

ز سر در تازه گردانیم عهدی

برآمیزیم با هم شیر و شهد‌ی

240

بماند آنجایگه تا نیم روز او

سخن می‌گفت پیش دلفروز او

241

ازان چندان بماند آن جایگه شاه

که معجون می‌سرشت از بهر آن ماه

242

کسی گر آمدی آنجا به کاری

روان کردی گلش همچون غباری

243

چو گل را تیر آمد بر نشانه

چو تیری گشت خسرو شه روانه

244

برون آمد ز ایوان پیش یاران

بگفت احوال خود با نامدار‌ان

245

چو یارانش سخن از شه شنودند

از آن پاسخ بسی شادی نمودند

246

چو طاس آتش گردون درافتاد

شفق از حلق شب چون خون درافتاد

247

کبوتر خانه شکل هفت پایه

به یک ره مرغ شب بنهاد خایه

248

همه شب، همچو مرغان دانه می‌ریخت

به گرد این کبوترخانه می‌ریخت

249

چو گیتی ماند از شب پای در قیر

بیامد پیش هرمز دایهٔ پیر

250

به هرمز گفت برخیز و برون آی

به چادر در شو و در موزه کن پای

251

روان شو از پسم تا من هم آنگاه

به پیشت می‌برم شمعی درین راه

252

بلی چون عشق در سر کارت آرد

ز جوشن سوی چادر یارت آرد

253

به‌آخر رفت و گشت آن شمع در راه

درآمد از در دزدیده ناگاه

254

چو هرمز در قفای او روان شد

به‌یک ساعت به‌نزد دلستان شد

255

برون آمد ز چادر عاشق زار

درون خانه شد از صفّهٔ بار

256

چو چشم هر دو تن افتاد بر هم

بپیچیدند همچون مار در هم

257

درامد لشکر عشق از کمین‌گاه

فگند آن هر دو عاشق را به‌یک راه

258

سخن ناگفته یک دم آن دو سرکش

فتادند از دل پرتف در آتش

259

تو گفتی آن دو ماه اوفتیده

دو ماهی‌اند بر آتش تپیده

260

چو باهوش آمدند آن هر دو سرمست

گره کردند درهم زلف چون شست

261

بسی در داغ هجران بوده بودند

به کام دل دمی نغنوده بودند

262

چو از هم صبرشان پرسید حالی

جوانی بود و عشق و جای خالی

263

به یک ره هر دو لب بر هم نهادند

چو لب بر هم نشست از هم گشادند

264

شه از یاقوت گل شکّر همی خورد

گلاب از چشمهٔ کوثر همی خورد

265

چو شه زان لب برون شکّر گرفتی

گلش معشوق را در بر گرفتی

266

زهی خوشی که شه را بود آن شب

خوشی نبود کسی را لب بر آن لب

267

زمانی خنده زد بر لعل خندان

زمانی بر گرفت از لعل دندان

268

علم از کوه بر روی کمر زد

دو دست اندر کمرگاه شکر زد

269

چو گل دید آن چنان حالی ز دلکش

برآورد از دم سرد از دل آتش

270

بدو گفت ای سر از پیمان کشیده

مرا در محنت هجران کشیده

271

دگر ره چون برم در برگرفتی

ز سر در کار خود از سر گرفتی

272

به‌دستان دست پیچ آسمانی

ز دستت چون نهادم همچنانی

273

برو بر خود ببند این در چه پیچی

که نگشاید ز من جز بوسه هیچی

274

کنار و بوسه دارم زود برخیز

به نقدی در کنار و بوسه آویز

275

اگر راضی نیی با من چه خفتی

برو دنبال زن بر ریگ و رفتی

276

سرم بار دگر زیر بغل گیر

ز سر در باز پایم در وحل گیر

277

چرا چون عود گرد پرده گردی

که شکّر یک تنه صد مرده خوردی

278

شکربار است لعلم در درستی

مکن دربارهٔ این پاره سستی

279

چرا ای دوست ناساز آمدی تو

ازین ره تشنه تر باز آمدی تو

280

ترش کردی مرا چون غوره امشب

که تا دریابی این ماشوره امشب

281

شدی در بسط و در قبضم گرفتی

طبیبی کاین چنین نبضم گرفتی

282

تو طرّاری و نقد من درست است

زهی اقبال کاین سر کیسه چست است

283

چو دل طرّاری از روی تو دیده‌ست

درست رُکنی‌ام زو درکشیده‌ست

284

شب تیره‌ست و تو بس ناجوانمرد

درستم با قراضه چون توان کرد

285

مده دُرد و چنین صافی بمنشین

شب تیره به صرّافی بمنشین

286

دل شه جوش زد از ناصبوری

که بود از دیرگاهش درد دوری

287

دو پای گل چنان پیچید بر پای

که گفتی چار میخش کرده برجای

288

چنان پیچید گل بر خود به صد رنگ

که در گهواره طفل و اسب در تنگ

289

چو کار از حد بشد شهزادهٔ روم

درآمد تا گشاید مهرش از موم

290

کلید شاه ازان بر درج ره داشت

که یعنی این بران نتوان نگه داشت

291

گل آنجا کرد با خسرو کمرگاه

که زیر این کمر کوهی‌ست بر راه

292

زبان بگشاد خسرو کای جفاکار

ندیدم چون تو یاری ناوفادار

293

نی‌ام زانها که آرم روی در پشت

که کار پشت و روی تو مرا کشت

294

چو در من پشت آوردی چنین خوار

زبان را چون برآرم من به دیدار‌؟

295

چو صدره از سر دیوار جستم

برون آور ازین دیوار پستم

296

مگر چون پاسبان بیدار گردم

همه شب گرد این دیوار گردم

297

ترا خود چون دهد دل بار آخر

مرا با روی در دیوار آخر

298

ندانم تا چه دیوت راهبر بود

مگر دیوار من کوتاه تر بود

299

چنین من سخت کوش از حیله سازی

تو این را سست می‌گیری به بازی

300

چه مرغی تو که چون پر برگشادی

مرا از پیش خود بر در نهادی

301

گهی از ناز بر جانم سپردی

گهی از دلبری جانم ببردی

302

نبازم غوره با عزمی دگر بار

گرم این غوره درنفشاری ای یار

303

مرا صفرا بکشت این غورهٔ‌ تو

عفی اللّه آب تلخ شورهٔ تو

304

نیی افعی چرا ناسازی آخر

چرا این زهر می‌اندازی آخر

305

چو سنبل زهر دارد در میانه

تواند بود گل را ای یگانه

306

گلش گفت ای مرا چون جان گرامی

بنازم گر تو بر جانم خرامی

307

چو گل بس سخت سست افتاد بندیش

چه یازی سخت تر آخر ازین بیش

308

تو می‌دانی که چون در بندم از تو

به جان آمد دلم تا چندم از تو

309

دلم بر دوش زد زین سوز جوشن

ندیدم یک شبت چون روز روشن

310

چو سر گردان شدم چون چرخ گردان

ز سر درباز، در پایم مگردان

311

نه با من عهد کردی روز اوّل

که مهر من بود مهری معطّل

312

ولی چون هر دو با هم عقد بندیم

ز چندین نسیه دل در نقد بندیم

313

کنون چون زار و بیمارم بدیدی

به زیر چوب پندارم کشیدی

314

خوشم در چوب کش ای چوب تو خوش

مکن دل ناخوش ای آشوب تو خوش

315

چو تو از گل بدین‌سان خرده گیری

نکوتر آنکه گل را مرده گیری

316

ز درد گل دل خسرو چنان شد

که با همدم به هم هم‌داستان شد

317

به گل گفت ای چراغ بوستان‌ها

فروغ ماه رویت شمع جان‌ها

318

زنخدانت ز گردون گوی برده

شب از زلف سیاهت بوی برده

319

جهانی جادو از بابل رسیده

ز چشمت یک به‌یک را دل رمیده

320

دل و جان خرقه و زلف تو چینی

دو گیتی حلقه و لعلت نگینی

321

مگیر از عاشق شوریده بر دست

که بدمستی عجب نبود ز سرمست

322

مکن با من که من بیمار زارم

که این جز از تو باور می ندارم

323

به بیماری چنین چالاک و چستی

چگونه بوده‌یی در تندرستی

324

مرا جانی و از جان نیز برتر

چه چیز از جان به وزان چیز برتر

325

اگرچه خاک ره گشتم خجل وار

مگیر از من غباری سنگدل یار

326

اگرچه خواجه‌تاش خاص و عامم

به جان و دل غلامت را غلامم

327

بگفت این و به‌هم آن هر دو دلسوز

شدند از خام‌کاری بس دل افروز

328

سر تنگ شکر را باز کردند

شکر زان تنگ دست انداز کردند

329

چو نی با شکّر و گل در کمر شد

لب شیرین گل چون نیشکر شد

330

گهی پشتی به‌روی یار می‌کرد

گهی غنجی به‌رُخ بر کار می‌کرد

331

گهی از وی بهای ناز می‌خواست

گهی از بوسه عذری باز می‌خواست

332

چو خورد آب حیات از لعل خندان

سکندر زد بسی دامن به دندان

333

به وقت فرصتی گل گشت خواهان

که شاه او را بدزدد از سپاهان

334

چو کار هر دو آمد با قراری

بخفتند آن دو تن یک لحظه باری

335

چو خوش در خواب رفتند آن دو دمساز

ندانم تا کجا شد آن همه ناز

336

چو شبدیز سپهر فتنه انگیز

سپیدی یافت از صبح بگه خیز

337

برامد صبح پرچین کرد ابرو

چو کرم پیله ز اطلس کرد اکسو (؟)

338

چو روشن گشت آن ایوان عالی

درامد دایهٔ فرتوت حالی

339

ز خواب خوش برانگیخت آن دو تن را

مه رخشنده و سرو چمن را

340

چو شه را چشم خواب آلود مخمور

فتاد از خوشدلی بر چشمهٔ نور

341

دگر ره چشم گل در خواب کردش

جگر پرخون و دل پرتاب کردش

342

به‌آخر پای را در موزه کرد او

ز لعلش یک شکر دریوزه کرد او

343

برون شد دایه با شمعی ز پیشش

وز انجا برد تا ایوان خویشش

344

چو شد روز دگر شاه سپاهان

بر گلرخ بیامد نیک خواهان

345

رخ گل را طراوت دید بسیار

لب گل را حلاوت دید بسیار

346

لبی می‌دید چون یاقوت خندان

خرد زان لب بمانده لب به دندان

347

رخی می‌دید خوبی را سزاوار

ازآن‌رُخ ماه کرده رخ به دیوار

348

چو ملک خوبرویی لایقش دید

به هر مویی هزاران عاشقش دید

349

به‌بر سیم و به‌لب قند و به‌رخ ماه

چو شاه او را بدید از دست شد شاه

350

به گل گفت ای نگارستان خوبی

رخ خوبت گل بستان خوبی

351

ز رویت ماه سرگردان بمانده

گهی پیدا گهی پنهان بمانده

352

ز قدّت سرو با فریاد گشته

ز قدّ خویشتن آزاد گشته

353

ز لعلت تنگ شکّر خسته مانده

ازان معنی به شوری بسته مانده

354

دو چشمت نیم مست بازگشته

مشعبد وار لعبت بازگشته

355

ز عشقت چند گردانی به خونم

چه می‌دانی که در عشق تو چونم

356

دلم تا کی به خون بنشیند آخر

بزن، تا مهره چون بنشیند آخر

357

چو شه را تو دُر شهوار دُرجی

مباش آخر کبوتروار، برجی

358

چنان آورده‌یی در بند دامم

که نگشاد از تو جز خون از مشامم

359

چرا تو جان من از تن ببردی

چو جان بردی و نام من نبردی

360

اگر بیماری ات آمد بهانه

کنون بیماری‌ات رفت ای یگانه

361

چو بس بیمار می‌دیدی تو خود را

زهی قربان که کردی چشم بد را

362

ترا بیماری‌ ای بت سازگار‌ست

که در بیماری‌ات رخ چون نگار‌ست

363

مرا عشق تو پیوسته چو ابرو

تو سر می‌تابی از من همچو گیسو

364

به غمزه میزنیم از چشم، زخمی

دلم را می‌بری از چشم زخمی

365

به چشم خود دلم را مست داری

که تو در مست کردن دست داری

366

چو دل پروانه شد در عکس رویت

جنون آوردم از زنجیر مویت

367

دلم تا در خم زنجیر دیدم

هوای زلف تو دلگیر دیدم

368

مکن ای ماه، تن در ده به کارم

که پر کردی ز خون دل کنارم

369

گرت از من برای آن ملال است

که تا ترک تو گویم، این محال است

370

گل از گفتار او فریاد در بست

که فریاد از تو ای بیدادگر مست

371

مرا از خان و مان آواره کردی

جهانی خلق را بیچاره کردی

372

به غارت درفگندی خان و مانم

کنون گردی ز سر در قصد جانم‌؟!

373

بگفت این و برفت از هوش آن ماه

بماند از کار او مدهوش آن شاه

374

بر خود خواند هرمز را از ایوان

ز بهر کار گل بر ساخت دیوان

375

به هرمز گفت آخر چاره‌یی ساز

مگر کاین زن شود با من هم آواز

376

شدم بیمار در تیمار این زن

مرا رایی بزن در کار این زن

377

ز نادانی خرد را خیره کرده‌ست

ز گریه چشم روشن تیره کرده‌ست

378

به‌زاری گاه می‌خوانم به‌خویشش

به‌خواری گاه می‌رانم ز پیشش

379

نه زاری سود می‌دارد نه خواری

من این دارم تو برگو تا چه داری

380

جوابش داد هرمز خوش جوابی

که گل با دل مگر خورده‌ست تابی

381

ز خشم شاه ازان صفرا بِرانده‌ست

که در وی اندکی سودا نمانده‌ست

382

اگر خواهی که بازآید به راهی

نپیوندی درو زین پس به ماهی

383

مگر لختی دلش آرام گیرد

مزاج گرم او انجام گیرد

384

من اکنون هرچه باید ساخت سازم

وزین خدمت به گردون سرفرازم

385

چنان سازم که تا یک ماه دیگر

نداند جز بر شه راه دیگر

386

ز درد دل سوی درمانش آرم

به پیش شاه در فرمانش آرم

387

نگردم هیچ باز از خدمت تو

که بسیارست حق نعمت تو

388

خوش آمد شاه را گفتار هرمز

بدو داد آنچه نتوان داد هرگز

389

نه‌چندان داد شاه او را زر و سیم

که داده بود کس در هفت اقلیم

390

چو یافت از شاه بسیاری مراعات

شهش گفتا دگر یابی مکافات

391

چنان بر چرخ سازم پایگاهت

که ماه آسمان بوسد کلاهت

392

هنرمند و خموش و پاک رایی

مبارک دستی و نیکو لقایی

393

اگر زر دارم وگر مال دارم

ترا دارم که رویت فال دارم

394

بگفت این و به صد انعام و اعزاز

فرستادش سوی ایوان خودباز

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

الا ای منطق طیر معانی

زبان جملهٔ مرغان تو دانی

عطار»خسرونامه»بخش 28 - رسیدن نامهٔ گل به خسرو و زاری کردن او و رفتن در پی گل به اسپاهان

اگلی نظم

الا ای شهسوار رخش معنی

به فکرت بحر گوهر‌بخش معنی

عطار»خسرونامه»بخش 30 - بیمار گشتن جهان‌افروز خواهر شاه اصفهان و رفتن هرمز به‌طبیبی بر بالین او و عاشق شدن او بر هرمز

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور