صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 29 - رفتن خسرو به طبیبی بر بالین گلرخ

بخش 29 - رفتن خسرو به طبیبی بر بالین گلرخ

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

الا ای سبز طاووس مقدّس

ز سر سبزیت عکسی چرخ اطلس

22

زمین و آسمان گَرد و بخار‌ت

کواکب بر طبق بهر نثار‌ت

33

دو عالم گرچه عالی می‌نموده‌ست

دو چشمهای هستی تو بوده‌ست

44

چو عکس توست هر چیزی که هستند

چو فیض توست هر نقشی که بستند

55

زمانی نقش‌بندی سخن کن

چو نو داری سخن ترک کهن کن

66

سخن گفتن ز مردم یادگار‌ست

خموشی بی زبانان را به‌کار‌ست

77

بگو چون فکر دوراندیش داری

خموشی خود بسی در پیش داری

88

چنین گفت آن سخن‌سنج سخن‌ران

کزو بهتر ندیدم من سخن‌دان

99

که چون شه با سپاهان شد ز خوزان

ز عشق گل دلی چون شمع سوزان

1010

ز گرد ره چو رفت و چهر گل دید

ز چهر گل دلی پر مهر گل دید

1111

چنان از یک نظر زیر و زبر شد

که گفتی از دو گیتی بی‌خبر شد

1212

چو شه در چهرهٔ گلرخ نگه کرد

گل از کین هر دو ابرو پر گره کرد

1313

ز خشم شه قصب از ماه برداشت

به یک زخم زبان صد آه برداشت

1414

گه از مه دام مشگین بند می‌کند

گه از مرجان کنار قند می‌کند

1515

گه از نرگس زمین چون لاله می‌کرد

گه از مژگان هوا پر ژاله می‌کرد

1616

زمانی درد خان و مان گرفتش

زمانی عشق جانان جان گرفتش

1717

چنان ز‌آن شاه گل بی‌برگ بودی

که گر دیدیش بیم مرگ بودی

1818

زمانی شاه را از در براندی

زمانی دایه را در بر بخواندی

1919

زمانی پرده بر ماه اوفگندی

زمانی سنگ بر شاه اوفگندی

2020

زمانی خاک ره بر فرق کردی

زمانی جامه در خون غرق کردی

2121

نه دیده یک نفس بی آب بودش

نه در بستر زمانی خواب بودش

2222

همه شب تا به روزش دیده تر بود

همه روزش ز شب تاریک‌تر بود

2323

نه روز آسود تا شب از پگاهی

نه شب خفت از خروش‌ش مرغ و ماهی

2424

چو برق از آتش دل تیز گشته

چو ابر از چشم، باران ریز گشته

2525

ز چشمش بستر‌ش جیحون گرفته

وزآن جیحون جهانی خون گرفته

2626

دلش چون دیگ جوشان بر همی شد

ز سر تا بن ز بن تا سر همی شد

2727

ز جزع تر گهر بر زر همی ریخت

دو دستی خاک ره بر سر همی ریخت

2828

چو کردی یاد آن نارفته از یاد

برو می‌اوفتادی بانگ و فریاد

2929

چو راندی بر زبان نام دلارام

برفتی از تنش دل وز دل آرام

3030

نبودش خواب گر یک دم بخفتی

برو ماهی و مه ماتم گرفتی

3131

چو اشک از چشم خون افشان براندی

ز اشکش بستر‌ش طوفان براندی

3232

اگر شب را خبر بودی ز سوز‌ش

نبودی تا قیامت باز روزش

3333

وگر خود صبح دیدی ماتم او

فرو رفتی دم صبح از غم او

3434

وگر پروین بدیدی دُرّ اشکش

چو اشکش سرنگون گشتی ز رشکش

3535

وگر دیدی شفق آن ناتوانی‌ش

چو زر گشتی ز روی زعفرانی‌ش

3636

وگر ماه از غمش آگاه بودی

برآوردی ز خود ناگاه دودی

3737

وگر خورشید دیدی سوز و دردش

ز زاری خرقه گشتی شعر زردش

3838

وگر دیدی فلک خونخواری او

دلش خونین شدی از زاری او

3939

وگر خود کوه آن اندوه دیدی

جهانی بر دل خود کوه دیدی

4040

وگر دریاش دیدی در چنان درد

ازو برخاستی در یک زمان گرد

4141

وگر دیدی دران اندوه میغ‌ش

نباریدی، مگر درد و دریغش

4242

گهی سیلاب بست از چشم بر خویش

گهی چون آتشی افتاد در خویش

4343

گهی چون شمع سر پرتاب می‌تافت

گهی بس زار چون مهتاب می‌تافت

4444

گهی بر بام می‌شد دست بر سر

گهی می‌رفت همچون حلقه بر در

4545

گهی چون بلبلی در دام مانده

گهی بر درگهی بر بام مانده

4646

گهی از بام راه در گرفتی

دگر ره راه بام از سر گرفتی

4747

چو راه در گرفتی دل دو نیمش

سگان کوی بودندی ندیم‌ش

4848

زمانی با سگان انباز گشتی

نشستی ساعتی و باز گشتی

4949

دگر ره سوی بام آوردی آهنگ

چو شب گشتی ز آه او شباهنگ

5050

وگر شب خود شب مهتاب بودی

که داند کاو چه‌سان در تاب بودی

5151

چو دیدی ماه، بی روی دلارام

بگردیدی به پهلو جملهٔ بام

5252

نکردی بام را باران چنان تر

که کردی نرگسش در یک زمان تر

5353

چه‌گویم من که چون بود و چه‌سان بود

ندانم تا چنان هرگز توان بود

5454

ز بس کان ماه گرد بام و در گشت

همه شب مرغ و ماهی زو به‌سر گشت

5555

ز بس کز آه سردش باد برخاست

ز مرغان هوا فریاد برخاست

5656

ز بس کز آتش دل دم برافروخت

همه مرغان شب را بال و پر سوخت

5757

چو گِرد بام ماندی پای در گل

دگر ره سوی در شد دست بر دل

5858

زمانی پیشِ در در روی افتاد

زمانی با سگان در کوی افتاد

5959

زمانی استخوان آورد سگ را

زمانی با سگان بنهاد رگ را

6060

زمانی آب زد از چشم بر در

زمانی خاک ریخت از عشق بر سر

6161

زمانی سر برهنه پای بر خاک

به‌دست خویش بر تن جامه زد چاک

6262

فغان از دایهٔ مسکین برآمد

تو گفتی جان از آن غمگین برآمد

6363

کنیزی را بخواند و کار فرمود

به‌زودی بام و در مسمار فرمود

6464

چنان درها بر آن دلبر فرو بست

که نتوانست بادی خوش برو جست

6565

چو گل درمانده شد ز دایه می‌خواست

که کار گل نگردد جز به می راست

6666

برفتش دایه و حالی مِی آورد

تنی چندش ز خوبان در پی آورد

6767

نشست آن دلبر و شمعی به‌بر بر

به دستی باده و دستی به‌سر بر

6868

چو جامی نوش کردی آن شکربار

ز خون چشم پر کردی دگر بار

6969

نکردی هیچ جام از باده خالی

که نه پر گشتی از بیجاده حالی

7070

چو بودی نوبت خسرو دگر بار

نخوردی و بکردی سر‌نگونسار

7171

چنین بودی چنین می خوردن او

زهی فریاد و زاری کردن او

7272

جوانی بود و دلتنگی و پستی

فراق و اشتیاق و عشق و مستی

7373

چو زد صد گونه دردش دست درهم

فرو شد گلرخ سرمست در غم

7474

برآورد از جگر آهی چه آهی‌‌!

که تا هفتم فلک بگشاد راهی

7575

زبان بگشاد که‌آخر خرمنم سوخت

ز خون دل همه خون در تنم سوخت

7676

چنان از آتش دل شد خروشان

که بر هم سوخت سقف سبزپوشان

7777

ز یک یک مژه چندان اشک بارم

که یاران را از آن در رشک آرم

7878

همه شب در میان خون چشمم

به‌زاری غرقهٔ جیحون چشمم

7979

همه روز از خروش دل نزارم

بسان نای و چون نی ناله دارم

8080

همه روز از غم دل در خروشم

چو بحری آتشین در تفّ و جوشم

8181

شبم را گر امید روز بودی

کجا چندین دلم در سوز بودی‌؟!

8282

چو درد من سری پیدا ندارد

شب یلدای من فردا ندارد

8383

ز آهم آسمان هر شب چنان گشت

که گویی ابر شد و آتش‌فشان گشت

8484

همی هرجا که برخیزد غباری

شود هر ذرّه از آهم شرار‌ی

8585

چه‌گویم من که آن سرگشته چون بود

که هر دم سوز جان او فزون بود

8686

شبی خوابی عجب دید آن دل افروز

که می‌آید برش هرمز دگر روز

8787

کبابش از دل زیر و زبر بود

شرابش از خم خون جگر بود

8888

در‌آن آتش بدانسان سخت می‌سوخت

که از تفش تو گویی تخت می‌سوخت

8989

فغان می‌کرد که‌ای دانای راز‌م

ز حد بگذشت سوز من، چه سازم‌؟

9090

به‌آه سینهٔ شب زنده‌دار‌ان

به خون دیدهٔ پرهیزگار‌ان

9191

بدان آبی که از چشم گنه‌کار

فرو ریزد چو تنگش درکشد کار

9292

بدان خاکی که زیر خون بود تر

که دارد کشتهٔ مظلوم در بر

9393

بدان بادی که مرد دست‌کوتاه

برآرد از جگر وقت سحرگاه

9494

بدان آتش که در وقت ندامت

بود در سینهٔ صاحب سلامت

9595

به باد سرد از جان کریمان

به آب گرم از چشم یتیمان

9696

به پیری پشت چون چوگان خمیده

تک ِ گوی‌اش به‌سر میدان رسیده

9797

به طفلی دیده پُر‌نم‌، سینه پُرتاب

به مرد تشنه چون گلبرگ سیراب

9898

بدان زاری که پیر ناتوانی

فرو ریزد بسر، خاک جوانی

9999

به درد نوعروس روی بر خاک

ز درد زه بداده جان غمناک

100100

به مشتاقان اسرار حقیقت

به نقّادان بازار طریقت

101101

بدان دل کاو ز نو‌آشنا ماند

بدان جان کاو ز آلایش جدا ماند

102102

به حق پادشاهی تو بر تو

چه‌گویم نیز می‌دانی دگر تو

103103

که دستم گیر و فریادم رس آخر

بس آخر گوشمال من بس آخر

104104

مرا از تنگنای دهر بِرهان

دلم زین غصه و زین قهر برهان

105105

اگر روزی ز عالم شاد بودم

هزاران روز با فریاد بودم

106106

نهایت نیست روز ماتمم را

سری پیدا نمی‌آید غمم را

107107

ز زاری کردن آن ماه‌پاره

به زاری گشت گریان هر ستاره

108108

به‌آخر چون ز حالی شد به‌حالی

نجاتش داد از‌آن غم حق تعالی

109109

رسید آخر دعای او به‌جایی

برآمد بر هدف تیر دعا‌یی

110110

هزاران جان نثار صبحگاهی

که آید بر نشانه تیر آهی

111111

چو مرغ صبحگاهی پر برافشاند

عروس آسمان گوهر برافشاند

112112

برآمد صبح همچو نار خندان

بزد یک خنده بر گردون گردان

113113

بسان قبّهٔ زرّین بدو نیم

گرفته در دهن ماسورهٔ سیم

114114

چو یافت این طاق ازرق روشنایی

پدید آمد نشان آشنایی

115115

درآمد هرمز عاشق ز در در

به‌دستان بسته دستاری به‌سر بر

116116

سرای چون بهشتی دید پر‌نور

بهشتی از بهشتی روی پر حور

117117

به پیش صفّه تختی بود از زر

مرصّع کرده او از پای تا سر

118118

به پیش تخت در بستر فگنده

بر آن بستر گل تر سر فگنده

119119

نشسته دایه بر بالین گل‌رخ

زبان بگشاده با گلرخ به پاسخ

120120

که برنایی غریب اینجا فتاده‌ست

که در علم پزشکی اوستاد‌ست

121121

ترا گر قرض هرمز دارد این مرد

همه درمان تواند کردن این درد

122122

چو بشنید این سخن گلرخ نظر کرد

دل خود زان نظر زیر و زبر کرد

123123

جوانی دید دستاری بسر بر

کتانی همچو برگ گل به‌بر در

124124

خطی در گرد خورشید‌ش کشیده

به‌شاهی خط ز جمشید‌ش رسیده

125125

دو لب چون پارهٔ لعل دو پاره

نهفته زیر لعلش سی ستاره

126126

سر زلفش ز عنبر حلّه در بر

وزان هر موی را صد فتنه در سر

127127

رخی کز برگ گل صد دایه بودش

مهی کز مشگ تر صد سایه بودش

128128

نظر چون بر رخ گلفام‌ش افتاد

چو برگی لرزه بر اندام‌ش افتاد

129129

به‌پیش خطّ او شد حلقه در گوش

درآمد خون او یک‌باره در جوش

130130

ز دل آرام و از سر هوش او شد

اسیر چشمهٔ چون نوش او شد

131131

چو چشمش در رخ آن سبز‌خط ماند

چو حیرانی به هرمز در غلط ماند

132132

بدل گفتا نمی‌دانم که او هست

که گلرخ شد به‌هشیاری ازو مست

133133

چو کس نبود نظیر‌ش او بود این

اگر او این بود نیکو بود این

134134

بیا تا خاک او در دیده گیریم

چرا او را چنین دزدیده گیریم

135135

دگر ره گفت ممکن نیست هرگز

که گل را باز بیند نیز هرمز

136136

چو شد اندیشهٔ گل بی‌نهایت

ز بی صبری به‌جوش آمد به‌غایت

137137

نهان با دایه گفت این ماه چهره

که دارد طلعت‌ش از ماه بهره

138138

نماند جز به هرمز بند بندش

نگه کن چهره و سرو بلندش

139139

ندانم اوست یا مانندهٔ اوست

که دل آزاد ازو چون بندهٔ اوست

140140

جوابش داد حالی دایه کای حور

بسی مانَد به مردم مردم از دور

141141

به‌کردار تو بی‌حاصل دلی نیست

چو خواهی کرد در آبم گلی نیست

142142

نکو افتادت الحق عشقبازی

که از سر پردهٔ عشّاق سازی

143143

مگر آن رنگرز لاف هنر زد

که چون رنگش خوش آمد ریش درزد

144144

بگفت این و به‌گرمی کرد سرد‌ش

کزان گفتار گل دل درد کردش

145145

نگه کرد از کنار چشم دایه

بران خورشید روی افگند سایه

146146

چو هرمز را بدید او باز بشناخت

بر گل جای هرمز بازپرداخت

147147

درآمد هرمز و از پای بنشست

گرفتش چون طبیبان نبض در دست

148148

تأمل کرد و نبضش نیک بشناخت

ولیکن خویشتن را اعجمی ساخت

149149

عجب که‌آنجا جهان بر هم نمی‌زد

دلش می‌سوخت اما دم نمی‌زد

150150

بفرمودش علاج و زود برخاست

چو آتش آمد و چون دود برخاست

151151

چو هرمز شد برون گلرخ به‌زاری

ز نرگس ریخت باران بهاری

152152

ز هرمز دل چنان در بندش افتاد

که آتش در همه پیوند‌ش افتاد

153153

همه روز و همه شب در فغان بود

دلش در آرزو‌ی دلستان بود

154154

همان روز و همان شب هرمز از غم

چو صبح آتش همی‌افروخت از دم

155155

دران آتش چنان می‌سوخت جانش

که موج آتشین می‌زد زبانش

156156

دو یار اندر برش بنشسته بودند

ز بیداری خسرو خسته بودند

157157

بدو گفتند که‌آخر دل به‌خویش آر

خردمندی‌! خردمندیت پیش آر‌!

158158

چو در عقل و تمیز از ما فزونی

چرا باید در این سودا زبونی‌؟

159159

دل و عقل از پی این روز باید

صبوری در میان سوز باید

160160

بدین‌سان بود آن شب تا به‌روز او

نمی‌آسود چون شمعی ز سوز او

161161

چو خورشید از خم گردون درآمد

ز زیر چرخ سقلاطون برآمد

162162

تو گفتی جامهٔ زربفت می‌بافت

که بر چرخ فلک زررشته می‌تافت

163163

برِ گل رفت خسرو از پگاهی

که در گل از پگاهی به نگاهی

164164

چو در دهلیز آن ایوان بِاستاد

دلش از اشک سیلابی فرستاد

165165

نه روی آنکه بی دمساز گردد

نه برگ آنکه از گل باز گردد

166166

به‌دل گفت آخر ای دل هوش می‌دار

دمی گر چشم داری گوش می‌دار

167167

به‌آیین باش و سر در پیش افگن

نظر بر پشت پای خویش افگن

168168

بگفت این و بدان دهلیز در رفت

برِ آن سرو قد سیم‌بر رفت

169169

چو هرمز را بدید آن ماه‌پاره

فرو بارید بر ماهش ستاره

170170

گهی اشکی چو خون پوشیده می‌کرد

گهی پنهان نظر دزدیده می‌کرد

171171

بسی با دل دم از راه جدل زد

که هرمز را طبیبی در بدل زد

172172

زمانی گفت هرگز هرمز او نیست

چو هرمز خفتهیی تو هرگز او نیست

173173

اگر او هرمز مدهوش بودی

کجا در پیش گل خاموش بودی

174174

کسی پروانه گردد در خیالم

که آرد طاقت شمع جمالم

175175

اگر او هرمز آشفته بودی

به‌یک یک موی رمزی گفته بودی

176176

بسی ماند به‌هم مردم به‌مردم

چراغ شب بسی ماند به انجم

177177

زمانی گفت بی‌شک جان من اوست

کدامین جان و دل‌؟! جانان من اوست

178178

گر از انجم شود گردون شکفته

کجا مه در میان گردد نهفته

179179

یقین دانم که بی‌شک اوست این ماه

ولکین سوخته‌ست از رنج این راه

180180

چو او پر سوخت دل در برازان سوخت

کدامین دل چه می‌گویم که جان سوخت

181181

مرا باید که درد بیش بینم

که تا روی طبیب خویش بینم

182182

در این دردی که دارم مرد من اوست

به‌هر رویی طبیب درد من اوست

183183

کنون این درد با او باز گویم

طبیبم اوست با او راز گویم

184184

به‌آخر چون ز حد بگذشت سوزش

سیه‌تر شد ز صد شبگیر روزش

185185

به‌زودی همچو تیری عقل او شد

کمان طاقتش از زه فرو شد

186186

به‌دل گفت اینت زیبا دلربایی

طبیب‌ست این پریوش یا بلایی‌‌؟!

187187

چه سازم تا شود با من هم آواز‌؟

چه سازم‌‌؟ چون گشایم پیش او راز‌؟

188188

ز رسوا گشتن ِ خود می بترسم

اگر زین راز چیزی زو بپرسم

189189

ز دست دل بلایی بیشم آمد

ز سر در پیش پایی پیشم آمد

190190

چو جایی بود خالی و کسی نه

خصوصاً در میان دوری بسی نه

191191

درین اندیشه چون آشفته حالی

درافگند از سر رمزی سؤالی

192192

بدو گفت ای سبک‌پی از کجایی‌؟

که داری در دل ما آشنایی

193193

خبر ده از نژاد خویش ما را

که آمد شبهتی در پیش ما را

194194

لب هرمز ازان بت باز خندید

به شادی در رخ دمساز خندید

195195

فسون هرمز ِ خورشید تمثال

ازان یک خنده گل بشناخت در حال

196196

بدو گفت ای جهان را نور از تو

به دوران چشم زخمی دور از تو

197197

اگر تو هرمزی بر گوی حالت

و یا در خواب می‌بینم جمالت‌؟

198198

خطی بر خونم آوردی دگر بار

منم سر بر خطت چشمی گهر بار

199199

لب لعلت رگ جانم گرفته‌ست

خط سبزت گریبانم گرفته‌ست

200200

درشتی کرد خط با روی نرمت

ز رویم آخر آید بو که شرمت

201201

منم بی روی تو سالی، ز تیمار

نشسته روی آورده به دیوار

202202

منم بی روی تو بر روی مانده

دلی پرخون تنی چون موی مانده

203203

ز گِل برکش مرا پای دل آخر

چو من کس را مکن سر در گِل آخر

204204

چو دل بربودی و جان نیز بردی

دلم خستی و بر جانم سپردی

205205

به عنّابم چو کردی مغز خسته

از آن در پوست می‌خندی چو پسته‌؟!

206206

ز دست تو چو در دستت اسیر‌م

مکن گر دستگیری دستگیرم

207207

زبان بگشاد هرمز کای سمن‌بو‌ی

مشو با من درین معنی سخنگو‌ی

208208

تو می‌دانی ز مهرت بر چه سانم

ز مهرت چون مه نو ناتوانم

209209

شدم آواره بی روی تو از روم

وز انجا اوفتادم سوی این بوم

210210

هزاران حیله و تزویر کردم

که تا با تو سخن تقریر کردم

211211

منم امروز همچون سایه‌یی خوار

چو سایه بر زمین افتاده‌یی زار

212212

رهی پیشت بدان امید آید

که سایه از پی خورشید آید

213213

چو وقت و جای نیست ای زندگانی

چگونه خواهم از تو مژدگانی

214214

بدان ای ماه تا دلشاد گردی

ز بی اصلی من آزاد گردی

215215

که من فرزند قیصر شاه رومم

ز رتبت سجده می‌آرد نجومم

216216

چو زلف او ز سر تا بن کم و بیش

یکایک شرح دادش قصهٔ خویش

217217

چو گل بشنود کاو شهزاد روم است

سپهر ملک و دریای علوم است

218218

لب گل شد چو گل خندان از آن کار

گرفت انگشت در دندان از آن کار

219219

به هرمز گفت اکنون کار افتاد

که گل را بار دیگر خار افتاد

220220

در آن گاهی که بودی باغبانی

نبودت پادشاهی بر جهانی

221221

به من آنگه نمی‌کردی نگاهی

نگاهی چون کنی در پادشاهی

222222

چه می‌گویم کزین شادی چنانم

که در تن همچو گل بشکفت جانم

223223

که‌را بود آگهی کاین بی‌سر و پای

نهاده بود لایق پای بر جای

224224

به‌حمداللّه که اکنون پادشایی

نیی مهمرد زاد روستایی

225225

کنون آن رفت زین پس کار من ساز

ز راه مصلحت با خویشتن ساز

226226

چنین مگذار بر بستر مرا زار

که در عالم ندارم جز ترا یار

227227

طبیب من مکن از من تحاشی

خلاصم ده ازین صاحب فراشی

228228

طبیبی باش و جای من بگردان

وزین موضع هوای من بگردان

229229

ز دست افتاده‌ام‌، از جای برخیز

مرا زین شهر بگریزان و بگریز

230230

تو دانی کز توام آواره گشته

چنین عاجز چنین بیچاره گشته

231231

پدر از من ز خان و مان برآمد

ولیکن گل ز تو از جان برآمد

232232

به یک‌ره فتنه‌ها شد روشن از تو

پدر آواره از من شد من از تو

233233

کنون چیزی که حالی دلپذیر‌ست

وصال امشب‌ست و ناگزیر‌ست

234234

چو گردون بر زمین افگند سایه

بیاید در نهان پیش تو دایه

235235

ترا در چادر و در موزه حالی

فرود آرد بدین ایوان عالی

236236

مگر امشب دمی از ما براید

وزین شادی غمی از ما سراید

237237

سخن با خط تو دیرینه دارم

وزان خط نسختی در سینه دارم

238238

چو عهد عاشقی شد تازه از ما

ز صد تا صد رسید آوازه از ما

239239

ز سر در تازه گردانیم عهدی

برآمیزیم با هم شیر و شهد‌ی

240240

بماند آنجایگه تا نیم روز او

سخن می‌گفت پیش دلفروز او

241241

ازان چندان بماند آن جایگه شاه

که معجون می‌سرشت از بهر آن ماه

242242

کسی گر آمدی آنجا به کاری

روان کردی گلش همچون غباری

243243

چو گل را تیر آمد بر نشانه

چو تیری گشت خسرو شه روانه

244244

برون آمد ز ایوان پیش یاران

بگفت احوال خود با نامدار‌ان

245245

چو یارانش سخن از شه شنودند

از آن پاسخ بسی شادی نمودند

246246

چو طاس آتش گردون درافتاد

شفق از حلق شب چون خون درافتاد

247247

کبوتر خانه شکل هفت پایه

به یک ره مرغ شب بنهاد خایه

248248

همه شب، همچو مرغان دانه می‌ریخت

به گرد این کبوترخانه می‌ریخت

249249

چو گیتی ماند از شب پای در قیر

بیامد پیش هرمز دایهٔ پیر

250250

به هرمز گفت برخیز و برون آی

به چادر در شو و در موزه کن پای

251251

روان شو از پسم تا من هم آنگاه

به پیشت می‌برم شمعی درین راه

252252

بلی چون عشق در سر کارت آرد

ز جوشن سوی چادر یارت آرد

253253

به‌آخر رفت و گشت آن شمع در راه

درآمد از در دزدیده ناگاه

254254

چو هرمز در قفای او روان شد

به‌یک ساعت به‌نزد دلستان شد

255255

برون آمد ز چادر عاشق زار

درون خانه شد از صفّهٔ بار

256256

چو چشم هر دو تن افتاد بر هم

بپیچیدند همچون مار در هم

257257

درامد لشکر عشق از کمین‌گاه

فگند آن هر دو عاشق را به‌یک راه

258258

سخن ناگفته یک دم آن دو سرکش

فتادند از دل پرتف در آتش

259259

تو گفتی آن دو ماه اوفتیده

دو ماهی‌اند بر آتش تپیده

260260

چو باهوش آمدند آن هر دو سرمست

گره کردند درهم زلف چون شست

261261

بسی در داغ هجران بوده بودند

به کام دل دمی نغنوده بودند

262262

چو از هم صبرشان پرسید حالی

جوانی بود و عشق و جای خالی

263263

به یک ره هر دو لب بر هم نهادند

چو لب بر هم نشست از هم گشادند

264264

شه از یاقوت گل شکّر همی خورد

گلاب از چشمهٔ کوثر همی خورد

265265

چو شه زان لب برون شکّر گرفتی

گلش معشوق را در بر گرفتی

266266

زهی خوشی که شه را بود آن شب

خوشی نبود کسی را لب بر آن لب

267267

زمانی خنده زد بر لعل خندان

زمانی بر گرفت از لعل دندان

268268

علم از کوه بر روی کمر زد

دو دست اندر کمرگاه شکر زد

269269

چو گل دید آن چنان حالی ز دلکش

برآورد از دم سرد از دل آتش

270270

بدو گفت ای سر از پیمان کشیده

مرا در محنت هجران کشیده

271271

دگر ره چون برم در برگرفتی

ز سر در کار خود از سر گرفتی

272272

به‌دستان دست پیچ آسمانی

ز دستت چون نهادم همچنانی

273273

برو بر خود ببند این در چه پیچی

که نگشاید ز من جز بوسه هیچی

274274

کنار و بوسه دارم زود برخیز

به نقدی در کنار و بوسه آویز

275275

اگر راضی نیی با من چه خفتی

برو دنبال زن بر ریگ و رفتی

276276

سرم بار دگر زیر بغل گیر

ز سر در باز پایم در وحل گیر

277277

چرا چون عود گرد پرده گردی

که شکّر یک تنه صد مرده خوردی

278278

شکربار است لعلم در درستی

مکن دربارهٔ این پاره سستی

279279

چرا ای دوست ناساز آمدی تو

ازین ره تشنه تر باز آمدی تو

280280

ترش کردی مرا چون غوره امشب

که تا دریابی این ماشوره امشب

281281

شدی در بسط و در قبضم گرفتی

طبیبی کاین چنین نبضم گرفتی

282282

تو طرّاری و نقد من درست است

زهی اقبال کاین سر کیسه چست است

283283

چو دل طرّاری از روی تو دیده‌ست

درست رُکنی‌ام زو درکشیده‌ست

284284

شب تیره‌ست و تو بس ناجوانمرد

درستم با قراضه چون توان کرد

285285

مده دُرد و چنین صافی بمنشین

شب تیره به صرّافی بمنشین

286286

دل شه جوش زد از ناصبوری

که بود از دیرگاهش درد دوری

287287

دو پای گل چنان پیچید بر پای

که گفتی چار میخش کرده برجای

288288

چنان پیچید گل بر خود به صد رنگ

که در گهواره طفل و اسب در تنگ

289289

چو کار از حد بشد شهزادهٔ روم

درآمد تا گشاید مهرش از موم

290290

کلید شاه ازان بر درج ره داشت

که یعنی این بران نتوان نگه داشت

291291

گل آنجا کرد با خسرو کمرگاه

که زیر این کمر کوهی‌ست بر راه

292292

زبان بگشاد خسرو کای جفاکار

ندیدم چون تو یاری ناوفادار

293293

نی‌ام زانها که آرم روی در پشت

که کار پشت و روی تو مرا کشت

294294

چو در من پشت آوردی چنین خوار

زبان را چون برآرم من به دیدار‌؟

295295

چو صدره از سر دیوار جستم

برون آور ازین دیوار پستم

296296

مگر چون پاسبان بیدار گردم

همه شب گرد این دیوار گردم

297297

ترا خود چون دهد دل بار آخر

مرا با روی در دیوار آخر

298298

ندانم تا چه دیوت راهبر بود

مگر دیوار من کوتاه تر بود

299299

چنین من سخت کوش از حیله سازی

تو این را سست می‌گیری به بازی

300300

چه مرغی تو که چون پر برگشادی

مرا از پیش خود بر در نهادی

301301

گهی از ناز بر جانم سپردی

گهی از دلبری جانم ببردی

302302

نبازم غوره با عزمی دگر بار

گرم این غوره درنفشاری ای یار

303303

مرا صفرا بکشت این غورهٔ‌ تو

عفی اللّه آب تلخ شورهٔ تو

304304

نیی افعی چرا ناسازی آخر

چرا این زهر می‌اندازی آخر

305305

چو سنبل زهر دارد در میانه

تواند بود گل را ای یگانه

306306

گلش گفت ای مرا چون جان گرامی

بنازم گر تو بر جانم خرامی

307307

چو گل بس سخت سست افتاد بندیش

چه یازی سخت تر آخر ازین بیش

308308

تو می‌دانی که چون در بندم از تو

به جان آمد دلم تا چندم از تو

309309

دلم بر دوش زد زین سوز جوشن

ندیدم یک شبت چون روز روشن

310310

چو سر گردان شدم چون چرخ گردان

ز سر درباز، در پایم مگردان

311311

نه با من عهد کردی روز اوّل

که مهر من بود مهری معطّل

312312

ولی چون هر دو با هم عقد بندیم

ز چندین نسیه دل در نقد بندیم

313313

کنون چون زار و بیمارم بدیدی

به زیر چوب پندارم کشیدی

314314

خوشم در چوب کش ای چوب تو خوش

مکن دل ناخوش ای آشوب تو خوش

315315

چو تو از گل بدین‌سان خرده گیری

نکوتر آنکه گل را مرده گیری

316316

ز درد گل دل خسرو چنان شد

که با همدم به هم هم‌داستان شد

317317

به گل گفت ای چراغ بوستان‌ها

فروغ ماه رویت شمع جان‌ها

318318

زنخدانت ز گردون گوی برده

شب از زلف سیاهت بوی برده

319319

جهانی جادو از بابل رسیده

ز چشمت یک به‌یک را دل رمیده

320320

دل و جان خرقه و زلف تو چینی

دو گیتی حلقه و لعلت نگینی

321321

مگیر از عاشق شوریده بر دست

که بدمستی عجب نبود ز سرمست

322322

مکن با من که من بیمار زارم

که این جز از تو باور می ندارم

323323

به بیماری چنین چالاک و چستی

چگونه بوده‌یی در تندرستی

324324

مرا جانی و از جان نیز برتر

چه چیز از جان به وزان چیز برتر

325325

اگرچه خاک ره گشتم خجل وار

مگیر از من غباری سنگدل یار

326326

اگرچه خواجه‌تاش خاص و عامم

به جان و دل غلامت را غلامم

327327

بگفت این و به‌هم آن هر دو دلسوز

شدند از خام‌کاری بس دل افروز

328328

سر تنگ شکر را باز کردند

شکر زان تنگ دست انداز کردند

329329

چو نی با شکّر و گل در کمر شد

لب شیرین گل چون نیشکر شد

330330

گهی پشتی به‌روی یار می‌کرد

گهی غنجی به‌رُخ بر کار می‌کرد

331331

گهی از وی بهای ناز می‌خواست

گهی از بوسه عذری باز می‌خواست

332332

چو خورد آب حیات از لعل خندان

سکندر زد بسی دامن به دندان

333333

به وقت فرصتی گل گشت خواهان

که شاه او را بدزدد از سپاهان

334334

چو کار هر دو آمد با قراری

بخفتند آن دو تن یک لحظه باری

335335

چو خوش در خواب رفتند آن دو دمساز

ندانم تا کجا شد آن همه ناز

336336

چو شبدیز سپهر فتنه انگیز

سپیدی یافت از صبح بگه خیز

337337

برامد صبح پرچین کرد ابرو

چو کرم پیله ز اطلس کرد اکسو (؟)

338338

چو روشن گشت آن ایوان عالی

درامد دایهٔ فرتوت حالی

339339

ز خواب خوش برانگیخت آن دو تن را

مه رخشنده و سرو چمن را

340340

چو شه را چشم خواب آلود مخمور

فتاد از خوشدلی بر چشمهٔ نور

341341

دگر ره چشم گل در خواب کردش

جگر پرخون و دل پرتاب کردش

342342

به‌آخر پای را در موزه کرد او

ز لعلش یک شکر دریوزه کرد او

343343

برون شد دایه با شمعی ز پیشش

وز انجا برد تا ایوان خویشش

344344

چو شد روز دگر شاه سپاهان

بر گلرخ بیامد نیک خواهان

345345

رخ گل را طراوت دید بسیار

لب گل را حلاوت دید بسیار

346346

لبی می‌دید چون یاقوت خندان

خرد زان لب بمانده لب به دندان

347347

رخی می‌دید خوبی را سزاوار

ازآن‌رُخ ماه کرده رخ به دیوار

348348

چو ملک خوبرویی لایقش دید

به هر مویی هزاران عاشقش دید

349349

به‌بر سیم و به‌لب قند و به‌رخ ماه

چو شاه او را بدید از دست شد شاه

350350

به گل گفت ای نگارستان خوبی

رخ خوبت گل بستان خوبی

351351

ز رویت ماه سرگردان بمانده

گهی پیدا گهی پنهان بمانده

352352

ز قدّت سرو با فریاد گشته

ز قدّ خویشتن آزاد گشته

353353

ز لعلت تنگ شکّر خسته مانده

ازان معنی به شوری بسته مانده

354354

دو چشمت نیم مست بازگشته

مشعبد وار لعبت بازگشته

355355

ز عشقت چند گردانی به خونم

چه می‌دانی که در عشق تو چونم

356356

دلم تا کی به خون بنشیند آخر

بزن، تا مهره چون بنشیند آخر

357357

چو شه را تو دُر شهوار دُرجی

مباش آخر کبوتروار، برجی

358358

چنان آورده‌یی در بند دامم

که نگشاد از تو جز خون از مشامم

359359

چرا تو جان من از تن ببردی

چو جان بردی و نام من نبردی

360360

اگر بیماری ات آمد بهانه

کنون بیماری‌ات رفت ای یگانه

361361

چو بس بیمار می‌دیدی تو خود را

زهی قربان که کردی چشم بد را

362362

ترا بیماری‌ ای بت سازگار‌ست

که در بیماری‌ات رخ چون نگار‌ست

363363

مرا عشق تو پیوسته چو ابرو

تو سر می‌تابی از من همچو گیسو

364364

به غمزه میزنیم از چشم، زخمی

دلم را می‌بری از چشم زخمی

365365

به چشم خود دلم را مست داری

که تو در مست کردن دست داری

366366

چو دل پروانه شد در عکس رویت

جنون آوردم از زنجیر مویت

367367

دلم تا در خم زنجیر دیدم

هوای زلف تو دلگیر دیدم

368368

مکن ای ماه، تن در ده به کارم

که پر کردی ز خون دل کنارم

369369

گرت از من برای آن ملال است

که تا ترک تو گویم، این محال است

370370

گل از گفتار او فریاد در بست

که فریاد از تو ای بیدادگر مست

371371

مرا از خان و مان آواره کردی

جهانی خلق را بیچاره کردی

372372

به غارت درفگندی خان و مانم

کنون گردی ز سر در قصد جانم‌؟!

373373

بگفت این و برفت از هوش آن ماه

بماند از کار او مدهوش آن شاه

374374

بر خود خواند هرمز را از ایوان

ز بهر کار گل بر ساخت دیوان

375375

به هرمز گفت آخر چاره‌یی ساز

مگر کاین زن شود با من هم آواز

376376

شدم بیمار در تیمار این زن

مرا رایی بزن در کار این زن

377377

ز نادانی خرد را خیره کرده‌ست

ز گریه چشم روشن تیره کرده‌ست

378378

به‌زاری گاه می‌خوانم به‌خویشش

به‌خواری گاه می‌رانم ز پیشش

379379

نه زاری سود می‌دارد نه خواری

من این دارم تو برگو تا چه داری

380380

جوابش داد هرمز خوش جوابی

که گل با دل مگر خورده‌ست تابی

381381

ز خشم شاه ازان صفرا بِرانده‌ست

که در وی اندکی سودا نمانده‌ست

382382

اگر خواهی که بازآید به راهی

نپیوندی درو زین پس به ماهی

383383

مگر لختی دلش آرام گیرد

مزاج گرم او انجام گیرد

384384

من اکنون هرچه باید ساخت سازم

وزین خدمت به گردون سرفرازم

385385

چنان سازم که تا یک ماه دیگر

نداند جز بر شه راه دیگر

386386

ز درد دل سوی درمانش آرم

به پیش شاه در فرمانش آرم

387387

نگردم هیچ باز از خدمت تو

که بسیارست حق نعمت تو

388388

خوش آمد شاه را گفتار هرمز

بدو داد آنچه نتوان داد هرگز

389389

نه‌چندان داد شاه او را زر و سیم

که داده بود کس در هفت اقلیم

390390

چو یافت از شاه بسیاری مراعات

شهش گفتا دگر یابی مکافات

391391

چنان بر چرخ سازم پایگاهت

که ماه آسمان بوسد کلاهت

392392

هنرمند و خموش و پاک رایی

مبارک دستی و نیکو لقایی

393393

اگر زر دارم وگر مال دارم

ترا دارم که رویت فال دارم

394394

بگفت این و به صد انعام و اعزاز

فرستادش سوی ایوان خودباز

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

الا ای منطق طیر معانی

زبان جملهٔ مرغان تو دانی

عطار»خسرونامه»بخش 28 - رسیدن نامهٔ گل به خسرو و زاری کردن او و رفتن در پی گل به اسپاهان

اگلی نظم

الا ای شهسوار رخش معنی

به فکرت بحر گوهر‌بخش معنی

عطار»خسرونامه»بخش 30 - بیمار گشتن جهان‌افروز خواهر شاه اصفهان و رفتن هرمز به‌طبیبی بر بالین او و عاشق شدن او بر هرمز

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور