صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 30 - بیمار گشتن جهان‌افروز خواهر شاه اصفهان و رفتن هرمز به‌طبیبی بر بالین او و عاشق شدن او بر هرمز

بخش 30 - بیمار گشتن جهان‌افروز خواهر شاه اصفهان و رفتن هرمز به‌طبیبی بر بالین او و عاشق شدن او بر هرمز

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

الا ای شهسوار رخش معنی

به فکرت بحر گوهر‌بخش معنی

22

به هر گوهر که تو منظوم کردی

جهانی سنگدل را موم کردی

33

چو تو موم آوری از سنگ خارا

کنی از موم شمعی آشکارا

44

چنان پیدا کنی آن شمع روشن

که از شمعت شود صد جمع روشن

55

جهان روشن ز شمع خاطر توست

مشو غایب که جمعی حاضر توست

66

چو تو بر می‌فروزی شمع آفاق

چراغی بر فروز از بهر عشّاق

77

چنین گفت آنکه بودش در سخن دست

که هر دم زیوری نو بر سخن بست

88

که سلطان سپاهان خواهری داشت

که چون سرو خرامان منظری داشت

99

به خوبی در همه عالم علَم بود

جهان‌افروز نام آن صنم بود

1010

ز بازی‌های چرخ نا‌مساعد

به بستر بر فتاد آن سیم‌ساعد

1111

شهنشه زود هرمز را فرستاد

که ما را ناتوانی دیگر افتاد

1212

نگه کن علّت و بشنو سخن زود

مکن تقصیر، تدبیری بکن زود

1313

چو پاسخ یافت هرمز از بر شاه

روان شد تا سرای خواهر شاه

1414

سرایی دید چون گنجی ذخیره

که در خوبی او شد چشم خیره

1515

به پیش صفّه تخت زر نهاده

جهان‌افروز بر وی سر نهاده

1616

زده حوران به‌گرد تخت او صف

گرفته عنبر و کافور بر کف

1717

گلاب و عود بر بالین نهاده

به‌گردش خوانچهٔ زرّین نهاده

1818

نقابی بر رخ چون مه کشیده

به‌زیر چشم رخ بر شه کشیده

1919

به‌سوی تختش آمد شاهزاده

همه دل‌ها سوی آن ماه داده

2020

جهان‌افروز چون در وی نظر کرد

جهان بر چشم خود زیر و زبر کرد

2121

رخی چون آفتابی دید رخشان

لبی مانندهٔ لعل بدخشان

2222

چو سروش قد و چون مه روی دیدش

زمرّد خطّ و مشکین‌موی دیدش

2323

ز خطّش ماه سر می‌تافت از راه

به‌زیبایی خطی آورده بر ماه

2424

خطش برگرد مه بر هم زده دست

ز سبزه بر گل تر نخل می‌بست

2525

چو زلفش مشک باری‌ها نمودی

خط او خرده کاری‌ها نمودی

2626

خط او حلقه گرد ماه می‌زد

میان شهر زلفش راه می‌زد

2727

به‌خوبی روی او هم آن هم این داشت

که بر مه خوشه‌های عنبرین داشت

2828

سمن‌بر ماه را در خوشه می‌دید

وزان خوشه دلی در گوشه می‌دید

2929

مهی و خوشه بسته عنبرینش

چو مشک تازه پنجه خوشه‌چینش

3030

چو رخ بنمود آن درّ شب‌افروز

جهان‌افروز را تاریک شد روز

3131

تن سیمین او بر نرم مفرش

به‌جوش آمد چو دریایی پر آتش

3232

به‌جانش آتشی سخت اندر افتاد

بلرزید و ازان تخت اندر افتاد

3333

چنان می‌تافت زان آتش درونش

که پیراهن همی‌سوخت از برونش

3434

سیه شد پیش چشمش روزگارش

هزیمت گشت از او صبر و قرارش

3535

کجا در عشق ماند صبر کس را

که دل طاقت نیارد یک نفس را

3636

چو شد بی‌هوش آن دلخواه بی‌صبر

بسی باران بریخت آن ماه بی ابر

3737

کنیزان گرد او حیران بماندند

گلاب و مشک چون باران فشاندند

3838

چو آن دلداده لختی گشت هشیار

چو مستی پر گنه بگریست بسیار

3939

ز حال خود خجل گشت و عجب ماند

چو کشت تشنه زان غم خشک لب ماند

4040

به‌دل گفتا بلاست این یا پزشک است

که روی من ازو غرق سرشک است

4141

به‌جا آورد هرمز کان سمن‌بر

ز عشق هرمز افتاده‌ست مضطر

4242

برفت و نبض او آورد در دست

چو نبض او بدید از جای برجست

4343

بگفتا یافتم زین کار بهره

که دارد زشت باد این خوب چهره

4444

به سامانش بباید ساخت درمان

مگر درمان پدید آید به سامان

4545

بگفت این و ز دیوان رفت بیرون

جهان‌افروز ازو خوش خفت در خون

4646

به یاران گفت دل پر سوز ماندم

که در کار جهان‌افروز ماندم

4747

ندانم چون کنم با او جفایی

چو می‌دانم کزو بینم بلایی

4848

من آنجا با دل اندوهگینم

نکو بودم که در بایست اینم

4949

ولیکن چون کنم چون کار افتاد

جهان را این چنین بسیار افتاد

5050

بدو گفتند یاران شادمان باش

که گفتت کز چنین غم سرگران باش

5151

ترا زین جای صد شادی‌ست امروز

که دو شهزاده بر شاهند دلسوز

5252

جهان افروز و گلرخ یار داری

چرا پس از جهان تیمار داری

5353

کسی کاو یافت پهلو زین دو همدم

چرا پهلو نساید با دو عالم

5454

نیاید زان صنم کارم فروتر

دو عاشق چون سه باشند این نکوتر

5555

ز سه کمتر نشاید هیچ مایه

ناِستد دیگ پایه بی سه‌پایه

5656

کنون در عاشقی مایه تو داری

تجارت کن که سرمایه تو داری

5757

ز دو معشوق کارت بهتر آید

برهٔ دو مادری فربه‌تر آید

5858

چو دو حلقه زنی بر در زمانی

که گر زان نبودت زین در نمانی

5959

تراست اندر پزشکی آب در جوی

که نانت پخته شد اکنون ز دو سوی

6060

خوشی می‌باز عشقی در نهان تو

مکن دل ناخوش از کار جهان تو

6161

چنان در خنده آمد زان سخن شاه

که بست از خندهٔ‌ او بر سخن راه

6262

همه شب خسرو از وسواس تا روز

چو شمعی تا سحر می‌سوخت از سوز

6363

چو پیدا شد دف زرّین دوّار

ستاره ریخت در دف سیم انوار

6464

طبیبی را بر گل رفت خسرو

ز بهر درد دادش داروی نو

6565

چو خالی بود گل چون نیم غمزی

بگفتش از جهان‌افروز رمزی

6666

که تا آن دلبرم در بر گرفته‌ست

ز جان خویشتن دل برگرفته‌ست

6767

جهان از روی گلرخ چون نگار است

جهان‌افروز باری در چه‌کار است

6868

چه گر از گل دلی پر سوز دارم

چرا دل بر جهان افروز دارم

6969

ز گلرخ گو دلم پر سوز می‌باش

جهان گو بی جهان افروز می‌باش

7070

بگفت این و برفت از پیش گلرخ

سوی قصر جهان افروز فرّخ

7171

همه شب در غم، آن ماه دل افروز

که تا بیند رخ خسرو دگر روز

7272

به‌دست دیو داده رشتهٔ دل

شده یکبارگی سرگشته دل

7373

چو خسرو را بدید از دردناکی

چو لعلی شد رخش از شرمناکی

7474

دلش را شرمساری کارگر شد

مهش از شرم زیر حجله در شد

7575

چو مه را شهربند حجله کرد او

کنار خود ز پروین دجله کرد او

7676

چو سیب هرمز از خط شد پدیدار

فرو بارید بر رخ دانهٔ نار

7777

به رخ بر از دو نرگس رود می‌کرد

بران سیبش کلوخ امرود می‌کرد

7878

چو دست سیمگون از بر بکردی

اساس عشق محکم‌تر بکردی

7979

رگ دل چون به‌دست آورد جانانش

تن خود را رگی می‌دید با جانش

8080

چو دستش سخت داشت و روی رگ سود

دلش از مهر خسرو سست‌رگ بود

8181

چو دست شاه شد بر روی رگ راست

دل دختر چو خون در رگ به‌تک خاست

8282

به رگ در شد دل در خون نهاده

برای دستبوس شاهزاده

8383

رگ دختر ازان پس زود می‌جَست

که می‌زد هر زمانش بوسه بر دست

8484

نشسته آن دو دلبر روی در روی

به‌زیر چشم دیده موی در موی

8585

بنای عشق هر دو گشته محکم

به‌یک ره حلقه‌شان افتاده در هم

8686

همی‌گفتند بی پیغام و آواز

نهان از یکدگر با یکدگر راز

8787

نمودند از کنار چشم اشارت

گرفتند از میان ترک عبارت

8888

جهان افروز با دل گفت صد راه

که ای دل نیست این دلبر به جز شاه

8989

همه ترتیب شاهان دیده‌ام زو

سخن جز بر ادب نشنیده‌ام زو

9090

مرا دل می‌زند کاو پادشاه‌ست

که بر وی فرّ یزدانی گواه‌ست

9191

چو این اندیشه بر دل راه داد او

دل خود را بدان دلخواه داد او

9292

به‌خسرو گفت کای داننده استاد

شهت از بهر آن اینجا فرستاد

9393

که تا در کار من بندی دلی را

به‌زودی بر گشایی مشکلی را

9494

دلم را در درون، آتش فگندی

تو سوز من برون، بر یخ چه بندی

9595

تو با من در درون مانی، ز بیرون

مرا با تو چه باید کرد اکنون

9696

مکن این‌، سرکشی از سر برون کن

درونم سوختی‌، درمان کنون کن

9797

همی‌گفتم درون آیی تو بر من

چه دانستم برون آیی تو بر من‌‌!

9898

چه کرده‌ستم به‌جایت ای زبون‌گیر

دو رویی از برونت او برون گیر

9999

شد آتش در درون من پدیدار

بپل بیرون مبر این شیوه کردار

100100

همی تا دست بر دستم نهاده‌ست

ز دست او دل از دستم فتاده‌ست

101101

چه غم بود این کزو بر جانم آمد

ازین محنت برون نتوانم آمد

102102

سرم سودای این سرکش گرفته‌ست

درونم شعلهٔ آتش گرفته‌ست

103103

ز سر تا پای من در سوز مانده‌ست

ندانم تا جهان‌افروز مانده‌ست

104104

درین محنت ز چشم بد بترسم

ز رسوایی خود بر خود بترسم

105105

به‌یک ره عقل رفت و بیم جان‌ست

کدامین عقل که‌این سودا نه آنست

106106

به‌یک دم عشق تا در کارم آورد

بسی دیوانگی‌ها بارم آورد

107107

گر این غم در دلم دارم نهان من

چه سازم با رخ چون زعفران من

108108

وگر رویم بپوشم زیر پرده

چه سازم با دل تیمار خورده

109109

مرا این درد بی‌درمان ز دل خاست

مرا این آتش سوزان ز دل خاست

110110

اگر صد سال بیماری‌م بودی

بسی به زین نگونسار‌یم بودی

111111

بلای من به‌درمان من آمد

چه شور‌ست این که در جان من آمد

112112

اشارت کرد‌، شه را نزد خود خواند

به اعزاز‌ش به‌نزد خویش بنشاند

113113

بدو گفتا نپرسی خود که چونی

ز سوز اندرونی و برونی

114114

پس احوال تبم را شرح می‌پرس

درازی شبم را شرح می‌پرس

115115

طبیبانی که از دمساز پرسند

ز رنجوران ازین به باز پرسند

116116

چو دمسازان اگر بیمار داری

ازین به کن مرا تیمار داری

117117

چو از دل‌گرمی‌ام داری خبر تو

مسوز از تاب هجرم بیشتر تو

118118

تو درمان کن که من در دوستداری

نی‌ام دور از طریق حق‌گزاری

119119

به‌هر کامی ترا کامی ببخشم

به‌هر گامی‌ت اکرامی ببخشم

120120

امید اندر من و تیمار من بند

طبیبی کن دل اندر کار من بند

121121

مرا زین کار خود جز خستگی نیست

که در کار منت دلبستگی نیست

122122

نمی‌اندیشی از بیماری من

تو گویی می‌نبینی زاری من

123123

مگر از من نمی‌یابی مراعات

بدی را نیکویی نبود مکافات

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

الا ای سبز طاووس مقدّس

ز سر سبزیت عکسی چرخ اطلس

عطار»خسرونامه»بخش 29 - رفتن خسرو به طبیبی بر بالین گلرخ

اگلی نظم

یکی چابک کنیزک داشت کوچک

که حُسنا بود نام آن کنیزک

عطار»خسرونامه»بخش 31 - بیمار گشتن جهان افروز

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور