صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 31 - بیمار گشتن جهان افروز

بخش 31 - بیمار گشتن جهان افروز

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

یکی چابک کنیزک داشت کوچک

که حُسنا بود نام آن کنیزک

22

به بالا همچو سرو جویباری

به لنجیدن چو کبک کوهساری

33

رخی چون ماه و زلفی همچو عنبر

بری چون شیر و لعلی همچو شکر

44

چو چشم سوزنش کوچک دهانی

بسان رشته‌یی او را میانی

55

لبش کرده به دو یاقوت خندان

دهن بند بتان آب دندان

66

دو چشمش ناوک مژگان گرفته

شکار هر مژه صد جان گرفته

77

جهان افروز حسنا را بدو داد

چو خسرو دید او را تن فروداد

88

چو حسنا شد به‌پیش شه پدیدار

به‌پیش شاه غنجی کرد بر کار

99

بزد ره بر شهی چون شیر بیشه

به روبه‌بازی آن عیار پیشه

1010

بماند از حُسن حُسنا شاه خیره

که شد با عکس رویش ماه تیره

1111

دل خسرو چنان آن ماه بربود

که سوی خانه برد آن ماه را زود

1212

دهان آن شکرلب تنگ می‌دید

دل از یسکو به صد فرسنگ می‌دید

1313

شه دلداده چون مجنون او شد

ز بس دلدادگی در خون او شد

1414

چو حسنا برقع از گنجی برانداخت

به بوسه شاه شش پنجی درانداخت

1515

چو بی صبریش بر دل تاختن کرد

به آخر کار عشرت ساختن کرد

1616

چو شه با ماه، ماهی همره افگند

ز ماهی ماه مهری بر شه افگند

1717

چنان در مهر یکدیگر بماندند

که باهم چون گل و شکّر بماندند

1818

چو بگذشت از پس این کار ماهی

بر گل رفت خسرو شه پگاهی

1919

بدو گفتا اگر شاه آیدت پیش

مرانش از بر و بنشان بر خویش

2020

خداعی می‌کن و زرقی همی‌باز

لبی پرخنده می‌دار و همی‌ساز

2121

چو دل خوش کرد از دیدار تو شاه

برون رفتن به باغ از شاه درخواه

2222

که تا از باغ شه پنهان به شبگیر

برون آیی تو و آن دایهٔ پیر

2323

چنان آسان سوی رومت برم باز

که چون کبک دری می‌لنجی از ناز

2424

نگردد گَرد گِرد دامن تو

نه مویی کژ کند سر بر تن تو

2525

چو افتادیم ما چون مرغ در دام

به فرصت جست باید کام با کام

2626

خوش آمد نیک گل را پاسخ شاه

بدو گفت ای سم اسبت رخ ماه

2727

جهان‌افروز را تنها بمگذار

جوانی را در این سودا بمگذار

2828

چو می‌دانی که او دلدادهٔ تست

دلش در دام عشق افتادهٔ تست

2929

چو می‌دانم که درد عاشقی چیست

نخواهم هیچ کافر را چنان زیست

3030

چه می‌سازی تو کار این دو عاشق

که کاری می‌نماید ناموافق

3131

ندانم تا درون با هم چه سازند

مگر چون شمعشان درهم گدازند

3232

ترا بی شک نکو نبود ز دو تن

که بر مردی ستم باشد ز دو زن

3333

چو دو کدبانو آید در سرایی

نماند در سرا نور و نوایی

3434

جوابش داد خسرو کای دل‌آرام

مرا در آزمایش می‌کنی رام

3535

از آن همچون جهان گیری زبونم

که تا من با جهان‌افروز چونم

3636

مرا تا در جهان امّید جانست

جهان افروز بر چشمم گرانست

3737

نیارد در جهان بستن جهانی

جهان‌افروز را بر من زمانی

3838

جهان را تیره‌تر آن روز بینم

که دیدار جهان‌افروز بینم

3939

مرا جان و جهان چون زیر پردهست

جهان افروز انگارم که مردهست

4040

منم در کار تو حیران بمانده

ز عشقت در غریبستان بمانده

4141

برای تو چنین آواره گشته

گزیده غربت و بیچاره گشته

4242

دلی چون سنگ داری ای دل افروز

که بر سنگم زنی هر روز هر روز

4343

جهان بر چشم خسرو باد خاری

اگر بر گل گزیند اختیاری

4444

اگر من جز تو کس را دوست دارم

ندارم مغز و پیمان پوست دارم

4545

تویی نور دل من ای پریوش

مبادا بی‌تو هرگز یک دمم خوش

4646

چو شکّر گلرخ آمد در مراعات

که ای پیش رخت شاه فلک مات

4747

دل بدخواه تو پر موج خون باد

وزان یک موج صد دریا فزون باد

4848

منم جانی وفای تو گرفته

دلی راه رضای تو گرفته

4949

تنی و روی خود سویت نهاده

سری و بر سر کویت نهاده

5050

همی تا پای در کوی تو دارم

سر نظارهٔ روی تو دارم

5151

منم در عشق رویت با دلی پاک

نهاده پیش رویت روی بر خاک

5252

جهان بی روی تو روشن نبینم

وگر بینی تو بی‌من، من نبینم

5353

نه زان رویم من بی روی و بی راه

که در رویم شود بی روی تو ماه

5454

نه از روی توام روی جدایی‌ست

نه با روی تو روی بی‌وفایی‌ست

5555

به‌جای آرم به‌هر مویی وفایی

که تا نبود درین روی و ریایی

5656

اگر اشکم نکردی این نکویی

مرا هرگز نبودی تازه رویی

5757

به‌صد روی اشک می‌بارم ز چشمم

که بی روی تو این دارم ز چشمم

5858

مرا تا دل درین کوی اوفگنده‌ست

سرشکم بخیه بر روی اوفگنده‌ست

5959

بجز گریه نمانده‌ست آرزویم

که در روی تو باید آبرویم

6060

چو چشمم دید روی نازنینت

گزیدم از همه روی زمینت

6161

به هر مه ماه بر روی تو بینم

همه روی دلم سوی تو بینم

6262

نظر گر بفگنم از سوی تو من

نیارم آن نظر بر روی تو من

6363

ندیدم ای ز روی من گزیرت

به‌روی تو نمی‌بینم نظیرت

6464

از آن آورده‌ام رویم به کارت

که در کارم ز روی چون نگارت

6565

اگر روی تو رویاروی یابم

ز روی ماهرویان روی تابم

6666

وگر آری به رویم صد بلا تو

کجا بینی ز من روی و ریا تو

6767

وگر روی آورم در بی وفایی

به رویم باز زن درد جدایی

6868

وگر پشت آوری بر من به یک‌بار

در آن اندوه روی آرم به دیوار

6969

منم ناشسته روی از خاک کویت

تویی بی‌غم که صد شادی به‌رویت

7070

اگر پای از خطت بیرون نهم من

چو نقطه در میان خون نهم من

7171

ز عشق آن دو طوطی شکرخای

به شکل دایره بر سر نهم پای

7272

چو سطح سیم آن عارض ببینم

شوم گردی که تا بر وی نشینم

7373

چو سطر راست بازم با تو پیوست

چو خطکش می‌شوم در خط ازان دست

7474

قلم در مه کشم پیش تو مه روی

وگرنه چون دواتم کن سیه‌رو‌ی

7575

به پیش خطّ سبز تو قلم‌وار

به‌سر آیم به‌سر گردم چو پرگار

7676

منم پیش تو سر بر خطّ فرمان

زبان با دل چو کاغذ کرده یکسان

7777

چو گل گفت این سخن خسرو برون شد

کنون بشنو کزین پس حال چون شد

7878

ز بیماری گل چون رفت ماهی

درآمد شاه اصفاهان پگاهی

7979

لب گل همچو گل پرخنده می‌دید

وزان لب جان خود را زنده می‌دید

8080

شکر از خندهٔ گل چون خجل بود

از آن دلتنگ شد کو تنگدل بود

8181

سر زلفی چو شست عنبرین داشت

که هر مویی‌ش بر جانی کمین داشت

8282

رخش در حدّ خوبی و نکویی

فزون از حدّ هر خوبی که گویی

8383

خرد در شست او سرمست مانده

مهش چون ماهی در شست مانده

8484

چو شاه آن ماه سیم‌اندام را دید

به گرد ماه مشکین دام را دید

8585

دلش در دام گلرخ ساخت آرام

که سازد در جهان آرام در دام

8686

به گل گفت ای شکر عکس لب تو

ز هر روزیت خوش‌تر هر شب تو

8787

مه و خورشید تاج تارکت باد

چه می‌گویم که هر دو‌صد یکت باد

8888

اگر وقت آمد ای ماه ‌ِدل‌آزار

مدار از خویشتن شه را دل‌افگار

8989

اگر زر خواهی و گر سیم خواهی

وگر شاهی هفت اقلیم خواهی

9090

همه در پیش تست‌، ای من غلامت

چو من باشم غلامت این تمامت

9191

که باشم گر سگ کویت نباشم

چه سگ باشم که هندویت نباشم

9292

میان حلقه بیهوش توام من

غلام حلقه در گوش توام من

9393

چنان حلقه به گوش و حق‌شناسم

که گوشم گیر و سر ده در نخاسم

9494

منم در شیوه و در شیون تو

غلام هندوی چوبک‌زن تو

9595

غلام نیک می‌جویی‌، چو من جوی

به نامم نیکبخت خویشتن گوی

9696

چو می‌بینی دلم در رشک از تو

لبم خشک و رخم پر اشک از تو

9797

مکن زین بیش با من بی‌وفایی

که عاجز گشتم از درد جدایی

9898

گلش گفت ای وفا دار زمانه

منم از جان ترا یار یگانه

9999

دلم گرمست اگر من سرد گویم

مرنج از من که من بس تند خویم

100100

تو می‌دانی که چون دلداده‌ام من

ز خان و مان برون افتاده‌ام من

101101

مبادا در رهت از گل غباری

که گل در چشم گل گردد چو خاری

102102

سپهر تیز‌رو محمل‌کشَت باد

به کام دل شبانروزی خوشت باد

103103

کسی کو سرکشد از چون تو شاهی

ندارد عقل آنکس سر به‌راهی

104104

کنون بنهادم از سر سر‌کشیدن

ترا از لعل گل شکّر چشیدن

105105

کنون یکبارگی بیماری‌ام رفت

دو چندان زورم آمد زاری‌ام رفت

106106

چه‌گویم تا مرا هرمز طبیب است

تنم از تندرست با نصیب است

107107

طبیب نیک‌پی هرمز از انست

که دایم هندوی شاه جهانست

108108

اگر هرمز نبودی این طبیبت

نبودی از گل سرکش نصیبت

109109

ز اوّل تا در آن نبضم بدیده‌ست

مرا بسط است و قبضم ناپدیدست

110110

مرا هر چاره و درمان که او ساخت

نشاید گفت بد‌، الحق نکو ساخت

111111

کنون هر کاو فرود آید به یک‌جای

ز دلتنگی نیارد بود بر پای

112112

اگر آبی کند یک جای آرام

بگردد رنگ و طعم او به ناکام

113113

کنونم دل ازین ایوان گرفته‌ست

که گل را آرزوی آن گرفته‌ست

114114

که روزی ده ببینم باغ شه را

وزان پس پیش گیرم زود ره را

115115

زمانی بانگ بلبل می‌نیوشم

زمانی بر سر گل می‌خروشم

116116

خوش آید بانگ بلبل خاصه در باغ

که پر گل شد سپاهان چون پر زاغ

117117

ز دلتنگی جهان بر من چنانست

که از تنگی دلم را بیم جانست

118118

دلم آتش گرفته‌ست و جگر خون

به هر ساعت غمی‌دارم دگرگون

119119

اگر دستور باشد سوی باغم

تهی گردد ازین سودا دماغم

120120

به راه آیم اگر بی راهم اکنون

ز شاه این باغ رفتن خواهم اکنون

121121

مگر گردد دلم لختی گشاده

وگرنه می‌روم بیرون پیاده

122122

چو باز آیم ندارم هیچ کاری

مگر با شاه بوسی و کناری

123123

ولیکن چون نخواهم پای‌رنجی

به هر بوسی نخواهم کم ز گنجی

124124

وگر در خورد نیست از تست تقصیر

مخر گر می‌نخواهی چاشنی گیر

125125

از آن پاسخ دل شه شد چنان شاد

که هر دل کو غمی دارد چنان باد

126126

نمی‌دانست شاه آن زرق و تلبیس

که استادست گل شاگردش ابلیس

127127

مثال مکر زن، آبیست باریک

که دریایی شود ناگاه تاریک

128128

ولیکن در چنین جایی گرفتار

اگر مکری کنی هستی سزاوار

129129

شهش گفت ای گل بستان جانم

که پیش تست باغ و بوستانم

130130

دریغم ناید از چون تو نگاری

بهشتی تا چه سنجد باغ باری

131131

برو تنها اگر تنهات باید

مگر وقتی دگر با مات باید

132132

تو تنها رو چو همره می‌نخواهی

که تو خورشیدی و مه می‌نخواهی

133133

روانه شو سوی آن خلد پرحور

که تنها رو بود خورشید پر نور

134134

برو تا زود بازآیی ازین باغ

مگر دل را برون آری ازین داغ

135135

برو تنها که تنهایی زیان نیست

چو با ما آب در جویت روان نیست

136136

نخفت آن شب دمی درّ شب‌افروز

که تا بر روی شب کی دم زند روز

137137

خود آن شب گوییا شب ماند بر جای

شدش یک یک ستاره بند بر پای

138138

شبی بود از سیاهی و درازی

چو زلف ماهرویان طرازی

139139

منادی گر بر‌آمد از زمانه

که روز و شب فرو شد جاودانه

140140

چو ره برداشت سوی قیروان ماه

برامد یوسف خورشید از چاه

141141

چو خور افگند بر دریا سماری

نشست آن ماه دلبر در عماری

142142

کنیزک صد شدند آنگه سواره

باستادند خلقی در نظاره

143143

ز هر سو خادم و چاووش می‌شد

که می‌زد چوب و از دل هوش می‌شد

144144

چو سوی باغ شد آن سرو آزاد

برامد از گل و از سرو فریاد

145145

به زیر سایهٔ طوبی باغش

بهشتی بود گل‌ها چون چراغش

146146

به خوبی باغ چون خلد برین بود

دران خلد برین گل حور عین بود

147147

سَرِ شاخ درختان سرافراز

قیامت کرده مرغان خوش‌آواز

148148

چمن را آب سویا‌سوی می‌رفت

به گرد باغ رویا‌روی می‌رفت

149149

چو سنگ آب روان را شد ستانه

همی‌زد آب سیمین شاخ شانه

150150

ز جو آب روان برداشت آواز

که من رفتم ولی نایم دگر باز

151151

چو ابر از آسمان گریان برامد

همه روی زمین خندان درامد

152152

به یک ره برکه‌ها زیر و زبر شد

شَمَرها سر بسر از آبِ تر شد

153153

چو باران تیر در پرتاب انداخت

سپر در آبدان آب انداخت

154154

چو از هر تیر بارانی سپر ساخت

زهر آبی هزاران شکل برساخت

155155

چو میغ آبزن ازکوه در گشت

بتافت از آفتاب آتشین دشت

156156

بتان سیمبر با روی چون ماه

بیفگندند از تن جامه در راه

157157

شدند آن نازنینان طرازی

برهنه تن ز بهر آب بازی

158158

اِزاری در گل سیراب بستند

چو آتش در میان آب جستند

159159

عجب آن بود کان چندان دل افروز

بگل خورشید اندودند آن روز

160160

گروهی بر درختان میدویدند

گروهی سر بر ایوان میکشیدند

161161

گروهی سرسوی شیناب بردند

گروهی سر بزیر آب بردند

162162

یکی آب سیه در گوش رفته

یکی بر سر یکی بر دوش رفته

163163

ز سرما هر یکی لرزید چون بید

دوان گشته ز سایه سوی خورشید

164164

چنان دادی تن آن دلبران تاب

که در چشم آمدی خورشید را آب

165165

اگر آنجا فتادی پیر صد سال

شدی حالی جوانی طرفه احوال

166166

نشسته بود گلرخ بر کرانی

چو شکّر خنده میزد هر زمانی

167167

وزانسوی دگر خسرو بدر شد

پزشکی را بر آن سیمبر شد

168168

چو گلرخ را در ایوان میندید او

سوی شاه سپاهانی دوید او

169169

زمین را بوسه زد در پیش آن صدر

بشه گفت ای برفعت آسمان قدر

170170

جهان تا هست فرمانت روان باد

هر آنچت دل چنان خواهد چنان باد

171171

برفتم سوی خاتون، او بباغست

جهان از تف تو گویی چون چراغست

172172

دلش گرمست و دارد این هوا تفت

بسوی باغ ازین ایوان چرا رفت

173173

کنون در باغ اگر باشد دگر راه

پدید آرد همان بیماری ای شاه

174174

همان بهتر که امروزش بیاری

بتدریجی شبانگه درعماری

175175

مگر بیماریش از سر نگیرد

طبیب از درد او دل برنگیرد

176176

شهش گفت ای طبیب عیسی آسا

که کرد آخر کم از روزی تماشا

177177

کنون آن نیست گلرخ گر تو بینیش

که با من شد چو شکّر، زهر گینیش

178178

وفاداری و خوی خوش گرفتست

دلش از مهر من آتش گرفتست

179179

سخنهایی که با من گفت امروز

دگر نشنوده بودم زان دل افروز

180180

دلش اکنون بسوی من هوا کرد

همه خوی بد و تندی رها کرد

181181

بگفت این و یکی خلعت بیاراست

بهرمز داد و هرمز زود برخاست

182182

چو روی چرخ زنگاری سیه شد

مه از زیر سیاهی سر بره شد

183183

بپیش دایه آمد گل که برخیز

قدم در راه نه چون پیک سر تیز

184184

که وقت رفتن ما این زمانست

که نه در ره عسس نه پاسبانست

185185

بباید رفت چون شب در شکستست

که پروین نیز در پستی نشستست

186186

بگفت این و گشاد آنگه در باغ

شبی بود از سیاهی چون پر زاغ

187187

چنان شب، پیش چشم آن دل افروز

نمود از بیخودی روشن تر از روز

188188

کسی کو روی دارد سوی یاری

ندارد با شب و با روز کاری

189189

همه آن باشدش اندیشهٔ کار

که تا چون زودتر بیند رخ یار

190190

خوشا نزدیک یاری ره گزیدن

که میدانی که بتوانیش دیدن

191191

چو گل با دایه لختی ره بریدید

بسوی خانهٔ هرمز رسیدند

192192

یکی کنجی که خسرو ساخته بود

ز بهر هر دو تن پرداخته بود

193193

نهانی هر دو تن در کنج رفتند

ز بیم شاه یک ساعت نخفتند

194194

چو مرغ صبحدم بگشاد پر را

ز خواب انگیخت مشتی بیخبر را

195195

جهان از چهرهٔ خورشید سرکش

بجوش آمد چو دریایی پر آتش

196196

زمین در زیر گرد زعفران شد

عروس آسمان در پرنیان شد

197197

چو روشن شد زمین را روی، جمله

بتان گشتند از هر سوی، جمله

198198

بقصر گلرخ دلبر دویدند

ز گلرخ در هوا گردی ندیدند

199199

نه دایه بود در باغ و نه گلرخ

رسانیدند سوی شاه پاسخ

200200

که گل با دایه ناپیدا شد از باغ

دل ماشد ز گل چون لاله از داغ

201201

نیاسودیم از جستن زمانی

نمییابد کسی زیشان نشانی

202202

پری گویی ربودست این دو تن را

کجا آخر توان گفت این سخن را

203203

ازان پاسخ دل شه سرنگون شد

ز خون دل لبش پر کفک خون شد

204204

نه صبرش ماند نه آرام در دل

شکست آن کام دل ناکام در دل

205205

بدیشان گفت آخر حال چون شد

نه مرغی گشت کز ایوان برون شد

206206

مگر گل بلبلی شد در هوا رفت

بخوزستان گریخت از دام ما رفت

207207

کجا شد دایه گر گل رفت باری

عجب تر زین ندیدم هیچ کاری

208208

پری گر ماه را از باغ برداشت

چرا عفریت را بر جای نگذاشت

209209

پری گر داشت با ماه آشنایی

چرا آن دیو را نامد رهایی

210210

پری گر برد حوری از بهشتی

چکارش بود با دیرینه زشتی

211211

نمیدانم که این احوال چونست

مگر در زیر این، مکر و فسونست

212212

مرا بفریفت تا در دامم آویخت

بسوی باغ شد وز باغ بگریخت

213213

کسی گویی که از راهش ببردست

بشب ناگاه از باغش ببر دست

214214

فرو ماندم درین اندیشه عاجز

که با من این که داند کرد هرگز

215215

ز درد عشق دلتنگی بسی کرد

سواران را بهر سویی کسی کرد

216216

منادی گر منادی کرد ناگاه

که هر کو آگهی دارد ازان ماه

217217

نه چندان گنج یابد از خزانه

که بتواند شمرد آن را زمانه

218218

درین اندیشه و غم شاه دلسوز

بر خود خواند هرمز را همان روز

219219

سراسر حال گل در پیش او گفت

چنان کز گفت او هرمز برآشفت

220220

بشه گفتا نگفتم سوی باغش

نباید برد پر سودا دماغش

221221

کسی را با دلی پر درد آخر

تماشا چون بود در خورد آخر

222222

تماشا را اگر دل شاد نبود

تماشا کردنش جز باد نبود

223223

چو دل خوش بود مردم اصل اینست

تماشا کردن هر فصل اینست

224224

بگفت این و بشه گفت ای خداوند

ترا زین غم نباید بود در بند

225225

که من این کار، آسان بی زجیری

برون آرم چو مویی از خمیری

226226

ازین مشکل دل من گشت آگاه

که آن بت را پری بردست از راه

227227

مگر آبی بپاشیدست ناخوش

که آب ما پری را هست آتش

228228

مگر در آب بادی بوده باشد

که گل را از میان بربوده باشد

229229

بجنبانم کنون این حلقهٔ راز

مگر بر دست من این در شود باز

230230

وزان پس پیش خورشید جهان تاب

یکی طشت بلورین کرد پر آب

231231

کشید آنگه خطی برگرد آن طشت

عزیمت خوان بگرد طشت میگشت

232232

گهی در آب روشن میدمیدی

گه از هر سو خطی بر میکشیدی

233233

هران حیلت که میدانست هرمز

بجای آورد پیش شاه کربز

234234

بدو گفتا بشارت باد شه را

که از باغت پری بردست مه را

235235

گل تر را پری همزاد بودست

که آن همزاد او را در ربودست

236236

چو با گل خفته بد دایه بیکجا

پری آویختست او را بیک پای

237237

کنون آن هر دو در روی زمینند

ولی بر پشتهٔ کهسار چینند

238238

ز شه چل روز میخواهم امان من

که تا در خانه بنشینم نهان من

239239

نشینم در خط و خوانم عزیمت

کنم از خانه دیوان را هزیمت

240240

بسوزم عودتر در خانه بسیار

پری را سر بخط آرم بیکبار

241241

بجای آرم هران افسون که دانم

عزیمتهای گوناگون بخوانم

242242

ولی از شاه آن خواهم که داند

که چل روزم بپیش خود نخواند

243243

کسی را نیز نفرستد بر من

که بر من بسته خواهد شد در من

244244

هرانگاهی که این چل روز بگذشت

یقین دانم که شه را سوز بگذشت

245245

بپیش شاه بنمایم هنر را

برون آرم ز چین آن سیمبر را

246246

چو شد بر دست من اینکار کرده

براه آید دل تیمار خورده

247247

ولیکن چون من استادی نمودم

دل شه را بسی شادی نمودم

248248

باستادیم گنجی زر بخواهم

بشاگردانه صد گوهر بخواهم

249249

شهش گفتا چو کردی کار من راست

ز من بخشیدن آید از تو درخواست

250250

دریغم نبود از تو هرچه خواهی

وگر از من بخواهی پادشاهی

251251

چو شه گفت آن سخن هرمز بدر رفت

سوی قصر جهان افروز شد تفت

252252

جهان افروز چون دیدار او دید

دل خود تا بجان دربار اودید

253253

نه روی آنکه با او راز گوید

نه برگ آنکه رمزی باز گوید

254254

نه صبر خامشی نه طاقت درد

لبی خشک و دلی گرم و دمی سرد

255255

جهان افروز را خسرو چنین گفت

که ای نادیده بر روی زمین جفت

256256

شهنشه را چنین کاری فتادست

که از گل در رهش خاری فتادست

257257

کنون آگاه باش ای عالم افروز

که من رفتم ز خدمت تا چهل روز

258258

بکنج خانه بنشینم نهانی

مگر زان گمشده یابم نشانی

259259

جهان افروز از او حیران فرو ماند

چو باران اشک از مژگان فرو راند

260260

برامد همچو نیلی چهرهٔ او

ازان غم خواست رفتن زهرهٔ او

261261

نشسته بود هرمز بر سر پای

که تا چون زودتر برخیزد از جای

262262

چو آن سرگشته سر بر پای دیدش

نه تن بر ره نه دل بر جای دیدش

263263

بهرمز گفت اینت آشفته کاری

ندیدم چون تو هرگز بیقراری

264264

مگر گرد رهی کاشفته باشی

که تا بنشسته باشی رفته باشی

265265

بشمعی مانی از تیزی و مستی

که کس رویت نبیند چون نشستی

266266

قرارت نیست یک دم در بر من

مگر پر کژدم آمد بستر من

267267

مرا بر شکل مردمخوار دانی

که گرد من نگردی تا توانی

268268

کنون چون بر زمینت نیست آرام

تپیده گشتهیی چون مرغ در دام

269269

بروتدبیر کار شاه کن زود

ز گلرخ شاه را آگاه کن زود

270270

مه نو را بسی روز ای دل افروز

توان دید و تو رفتی تا چهل روز

271271

بگفت این و هزاران دانهٔ اشک

فرو بارید همچون ابر از رشک

272272

دل خسرو بسوخت اما بناکام

برون آمد زپیش آن دلارام

273273

بسوی خانه آمد باز حالی

سرای خویش کرد از رخت خالی

274274

بیاران گفت خوردم بی گمان زهر

بزودی رفت میباید ازین شهر

275275

سه مرد و چار زن هفتیم جمله

هم امشب در نهان رفتیم جمله

276276

مرا این دختر زنگی بلاییست

ولیک او از غم من در وفاییست

277277

نه کشتن واجبست او را نه بردن

نه با او زیستن ممکن نه مردن

278278

دگر زن هست حسنای دل افروز

که گوید ترک او کن، جز بدآموز

279279

دگر زن دایه، دیگر نیز گلرخ

ز مردان خسرو و فیروز و فرخ

280280

بگفت این و ستور آورد در راه

فشاند از پشت ماهی گرد بر ماه

281281

ستوری بود در رفتن چو بادی

که در رفتن فلک را مهره دادی

282282

بیک روز و بیک شب شست فرسنگ

بپیمودند صحرا را بشبرنگ

283283

بسی بیراهه از هر سوی رفتند

همه هم پشت از صد روی رفتند

284284

فرس راندند تا ده روز بگذشت

فتادند از میان کوه در دشت

285285

پدید آمد دران صحرا یکی دز

که در دوری آن شد وهم عاجز

286286

یکی دز بود هم بالای افلاک

بپهنا بیشتر از عرصهٔ خاک

287287

تو گفتی چرخ را پشتیونی بود

که اختر گرداو چون روزنی بود

288288

چنان بامش بسودی روی افلاک

که کردی آسمان را روی بر خاک

289289

چنان برجش ز بار چرخ خم داشت

که گفتی چرخ پشتش در شکم داشت

290290

غراره بود بر دیوار بالا

نشسته دیدبان بر چرخ والا

291291

بیاران گفت خسرو کاین زمان زود

ببندید از برای خون میان زود

292292

که این دز جای دزدان پلیدست

ندیدم هرگز امّا این پدیدست

293293

چو پیدا گشت خسرو از بیابان

فغان برداشت از بالا نگهبان

294294

چو بشنود این سخن خسرو ز بالا

یکی خر‌پشته دید او سخت والا

295295

چو مردان پیش خرپشته باستاد

زنان را بر سر بالا فرستاد

296296

چو یک دم بود دز را در گشادند

سواری بیست روی از دز نهادند

297297

به یک ره همچو شیران بر دمیدند

به پیش آن جوانمردان رسیدند

298298

شه و فیروز و فرخ هر سه از تیر

سه کس در یک زمان کردند زنجیر

299299

چو در خون آن سه بدرگ غرقه گشتند

دگر دزدان پریشان حلقه گشتند

300300

گرفتند آن سه تن را در میانه

شدند آن هر سه سرور چون نشانه

301301

شه هرمز چو شیر باشکوهی

به کردار کمر بربسته کوهی

302302

به جوش آمد به‌کف در ذوالفقاری

چو آتش تیز، لیکن آبداری

303303

چنان برهم زد ایشان را به‌یکبار

کزو گشتند سرگردان فلک‌وار

304304

چو بعضی را فگند و بست لختی

باستاد او بران ره چون درختی

305305

که تا هر کاید از دزدان دگر بار

شود تیغ جگر رنگش جگرخوار

306306

چو دزدان مردی هرمز بدیدند

ز بیمش چون زنان دم می‌دمیدند

307307

دو یارش از نبرد و زور و کینش

عجب ماندند و کردند آفرینش

308308

که گر این حرب تو رستم بدیدی

پی رخشت به سرهنگی دویدی

309309

ترا گر بنده بودی جای آن هست

که هستت در هنرهای جهان دست

310310

ز یک یک موی تو صد صد نشانی

توان دادن که تو صاحب‌قرانی

311311

نبودند آن دو سرور هیچ آگاه

که گردون فعل خود بنمود ناگاه

312312

سه مرد دزد بر بالا دویدند

زنان را بر سر بالا بدیدند

313313

بدیشان قصد آن کردند ناگاه

که سوی قلعه‌شان آرند از راه

314314

پس آنگه دختر زنگی برون جست

درآمد پیش، سنگی چند در دست

315315

به دزدان داد روی و سنگ‌ها ریخت

چو زخم تیر دید از بیم بگریخت

316316

یکی تیری زدندش بر جگر‌گاه

که پیکانش برآمد از کمرگاه

317317

ز تیری چون کمان قدش دو‌تا شد

دمش بگسست و جان از وی جدا شد

318318

به جان‌دادن ز دل برداشت آواز

که ای هرمز بیا تا بینمت باز

319319

ببین آخر که داد من جهان داد

بگفت این و بدیدش روی و جان داد

320320

جهان بوالعجب را کار اینست

درخت عاشقی را بار اینست

321321

ببین کان عاشق مسکین چه غم خورد

که تا تیری بآخر بر شکم خورد

322322

تُرُش می‌جست تا در زندگانیش

به تلخی جان برآمد در جوانیش

323323

چو جان بستد سپهر جان‌ستانش

جهان برهاند از کار جهانش

324324

چو لختی کرد از هر سو تک و تاز

ز خاک آمد به‌سوی خاک شد باز

325325

چو دختر کشته آمد دایه برجست

امان خواست و میان خاک بنشست

326326

چو دزدان چهرهٔ آن دایه دیدند

ز نیکویی‌ش بی‌سرمایه دیدند

327327

بریدند آن زمان حلقش به زاری

بیفگندند در خاکش به خواری

328328

به‌هم گفتند رستند این زمان سخت

چه می‌کردند اینجا این دو بدبخت

329329

جوان و پیرزن هستند بس زشت

که این یک همچو برف است آن چو انگِشت

330330

ز خوبی این دو زن را هست بهری

که تحفه بردشان باید به شهری

331331

میان خاک و خون آن دایهٔ پیر

به‌سر می‌گشت با گیسوی چون شیر

332332

چو لختی در میان خون به‌سر گشت

بران سرگشته حالی حال برگشت

333333

فراوان رنج در کار جهان برد

به‌آخر باز در دست جهان مرد

334334

چه بخشد چرخ مردم را از آغاز

که در انجام نستاند ازو باز

335335

دلا در عالمی دل می چه بندی

که تا صد ره نگریی زو نخندی

336336

چه بندی دل درین زندان فانی

که دل در ره نبندد کاروانی

337337

چو شمع زندگانی زود میرست

ترا به زین جهانی ناگزیرست

338338

حیاتی کان به یکدم باز بسته‌ست

کسی کان دم ندارد باز رسته‌ست

339339

چه خواهی کرد در عالم حیاتی

که آن را نیست یک ساعت ثباتی

340340

چه آویزی تو در چیزی که ناکام

ز دست تو بخواهد برد ایام

341341

چو مُردی نه زنت ماند نه فرزند

دراید هفته‌یی را بندت از بند

342342

نه سیمت ماند و نه باغ و گلشن

نه تن ماند نه دل نه چشم روشن

343343

چو بستانند از تو هر چه داری

به دشت حشر آرندت به خواری

344344

به دشت حشر چون آیی بدانی

که چون بر باد دادی زندگانی

345345

منه دل بر جهان ناوفادار

که نه تختش بماند با تو نه دار

346346

چو می‌دانی کزین زندان فانی

به عمر خود ندیدی شادمانی

347347

ترا پس حاصلی زین تیره بنگاه

بجز حسرت چه خواهد بود همراه

348348

گرت امروز گردون می‌نوازد

مشو ایمن که او با کس نسازد

349349

که گردون همچو زالی کوژپشت‌ست

بسی شوی و بسی فرزند کشته‌ست

350350

نخواهد کردن از کشتن کناره

چه صد ساله بود چه شیرخواره

351351

چه ماتم چه عروسی غم ندارد

که او زین کرم خاکی کم ندارد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

الا ای شهسوار رخش معنی

به فکرت بحر گوهر‌بخش معنی

عطار»خسرونامه»بخش 30 - بیمار گشتن جهان‌افروز خواهر شاه اصفهان و رفتن هرمز به‌طبیبی بر بالین او و عاشق شدن او بر هرمز

اگلی نظم

چه گلرخ دایه را جان داده میدید

میان خاک و خون افتاده میدید

عطار»خسرونامه»بخش 32 - بیمار گشتن جهان افروز

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور