صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 32 - بیمار گشتن جهان افروز

بخش 32 - بیمار گشتن جهان افروز

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چه گلرخ دایه را جان داده میدید

میان خاک و خون افتاده میدید

22

نبودش تاب آن بیداد و خواری

برآورد از جهان فریاد و زاری

33

کتان سنبلی بر تن بدرّید

چو گل بر خویش پیراهن بدرّید

44

ز خون نرگسش گل گشت هامون

شد از شبرنگ چشمش خاک گلگون

55

فغان میکرد و میگفت ای گرامی

چرا کردی برفتن تیز گامی

66

چو حلقه سر نهادی بر در من

بزاری جان بدادی بر سر من

77

دل و جان در سر و کارم تو کردی

وفاداری بسیارم تو کردی

88

تو بودی از جهان جان و جهانم

چو رفتی از جهان برگیر جانم

99

تو بودی غمگسارم در جوانی

نخواهم بیتو اکنون زندگانی

1010

تو بودی مونسم در هر بلایی

تو بودی مشفقم در هر جفایی

1111

دریغا کز طرب لب تر نکردی

که عمری رنج بردی برنخوردی

1212

تو بودی کار ساز و ساز گارم

تو بودی مهربان و راز دارم

1313

خداوندا بمردم در جوانی

که من سیر آمدم زین زندگانی

1414

چو ابرو از طرب پیوسته طاقم

که هر دم یاریی بدهد فراقم

1515

فلک هر ساعتی از بی وفائی

دهد از همنشینانم جدایی

1616

عجب نبود که همچون دایهٔ من

جدایی گیرد از من سایهٔ من

1717

چه بودی گر برفت آن مهربانم

که رفتی بر پی او نیز جانم

1818

چو دزدان روی گل دیدند ناگاه

چو غنچه باز خندیدند ازان ماه

1919

نگه کردند حُسنا در برش بود

یکی خورشید و دیگر اخترش بود

2020

گرفتند آن دو بت را و ببردند

بسوی دز بدزبانان سپردند

2121

چو دزدان سوی دز رفتند از جنگ

ببالا کرد خسرو شاه آهنگ

2222

چو بر خر پشته آمد شاهزاده

دو زن را دید بر روی اوفتاده

2323

بخواری هر دو زن را کشته دیدند

دو دیگر از میان گمگشته دیدند

2424

بهم آن هر سه تن اقرار کردند

که دزدان پلید آن کار کردند

2525

دو ناخوش روی را کشتند ناگاه

دو نیکو روی را بردند از راه

2626

سیه کردند کار خویشتن را

که کاری سخت آمد آن سه تن را

2727

شه سرگشته دل در پیش یاران

فرو میریخت خون دل چو باران

2828

بیاران گفت چندین مکر کرده

بلا دیده بسی و اندوه خورده

2929

بچندین شهر چندین غم کشیده

کنون چون لقمه شد بر لب رسیده

3030

یکی از دست ما این لقمه بربود

ولی چه سود ازین چون بردنی بود

3131

اگر صد موی بشکافم بتدبیر

برون نتوان شدن مویی ز تقدیر

3232

همه روز آن سه تن با هم ببودند

ز گلرخ راز گفتند و شنودند

3333

نمیدیدند روی رفتن خویش

نه روی ماندن و آسودن خویش

3434

بهم گفتند اگر باشیم یک ماه

ز ما یک تن نیابد سوز دز راه

3535

مگر مرغی شویم و پر برآریم

که تا از برج این دز سر براریم

3636

دل خسرو ازان غصه چنان شد

که خونی گشت و از چشمش روان شد

3737

رخش چون زعفران گشت و لبش خشک

دو دستی خاک میافشاند بر مشک

3838

حمیّت بر تن او کارگر شد

دلش همچون فلک زیر و زبر شد

3939

بیاران گفت آن درمانده مسکین

چه سنجد در کف دزدان بی دین

4040

خداوندا تو میدانی که چونم

تویی هم رهبر و هم رهنمونم

4141

ببخشی بر من بیچاره گشته

ز خان و مان خویس آواره گشته

4242

بفضلت بندازین سرگشته بگشای

مرا دیدار آن گمگشته بنمای

4343

ندارم از جهان جز نیم جانی

بکام دل نیاسودم زمانی

4444

دل خود را دمی بیغم ندیدم

بشادی خویش را یک دم ندیدم

4545

دلم خون شد بحق چون تو خاصی

کزین دردم دهی امشب خلاصی

4646

چو شد زاندازه بیرون زاری او

درامد یار او دریاری او

4747

بخسرو شاه گفت آزاده فرّخ

که فارغ باد شاه از کار گلرخ

4848

که من در شبروی بسیار بودم

بسی در عهدهٔ این کار بودم

4949

هم امشب نیز آن مه را بدزدم

وگرنه سر بتاب از پایمزدم

5050

ازان شادی دل خسرو چنان شد

که گفتی پیر بود از سرجوان شد

5151

بسی بر جان فرّخ آفرین کرد

که بادی جاودان ای پیش بین مرد

5252

بدین امّید میبودند آن روز

که تا ناگه فرو شد گیتی افروز

5353

چو خورشید از فلک در باختر شد

همه دریای گردون پر گهر شد

5454

شه زنگ از حبش لشکر برون کرد

فلک را پایگاهی قیرگون کرد

5555

شبی بود از سیاهی همچو انقاس

نشسته پاسبان بر منظر پاس

5656

شبی در تیرگی از حد گذشته

چو نیل و دوده در قطران سرشته

5757

شبی تاریک و فرّخ زاد در خشم

سیه پوشیده همچون مردم چشم

5858

چو فرّخ زاد با شب همقبا شد

نه شب از وی نه وی از شب جدا شد

5959

چو فرّخ شد برون از پیش هرمز

بتنها باز میگشت از پس دز

6060

دزی بد خندقش در آب غرقه

شده درگرد آن دز آب حلقه

6161

نمیدید از پس دز پاسداری

بپل بیرون شدش بس روزگاری

6262

ز زیر خاک ریز آن دز از دور

کمند افگند بر یک برج معمور

6363

چو گربه بر دوید و بر سر آمد

ز سگ در تک بصد ره بهتر آمد

6464

بزیر باره بامی دید والا

کمند افگند در دیوار بالا

6565

بیک ساعت ببام آمد ز باره

بجایی روشنی دید از کناره

6666

برهنه پای سوی روزنی شد

دو چشمش سوی مردی و زنی شد

6767

بزن میگفت آن مرد جفا گیش

که ای زن ناجوانمردی مکن بیش

6868

بکین چون آب داده دشنهٔ تو

ز بی آبی بخونم تشنهٔ تو

6969

چرا پاسخ بکام من نگویی

چرا ناکام کام من نجویی

7070

اگر کام دلم حاصل نیاری

سر جان داشتن در دل نداری

7171

بیا فرمان من بر کام من جوی

هوای همنشین خویشتن جوی

7272

خود آن زن بود حُسنای دلارام

چو مرغی سرنگون افتاده در دام

7373

بپیش دزد میگفت ای خداوند

نخستین شاه ما را دست بربند

7474

چو شه در بندت آمد من ببندم

که من از بیم او اندیشمندم

7575

چو آن هر سه گرفتار تو آیند

دل و جانم خریدار تو آیند

7676

تو ایشان را زره بر گیر وانگاه

بکام خویش کام خویش در خواه

7777

سخن میگفت زینسان پیش آن مرد

که تا برهد مگر زان ناجوانمرد

7878

چو از روزن فراتر رفت فرّخ

شنود از دور جایی بانگ پاسخ

7979

سوی آن بام روی آورد چون دود

کدامین دود، نتوان گفت چون بود

8080

سرایی دید ایوان برگشاده

نشسته گلرخ و شمعی نهاده

8181

یکی دزدی بپیش گل فگنده

دهانش بسته و چشمش بکنده

8282

چو فرّخ آن بدید از ناز و از کام

صفیری زد بسوی گلرخ از بام

8383

چو گلرخ دیده سوی بام انداخت

صفیر مرد حیلت ساز بشناخت

8484

بسوی بام رفت و در گشادش

بیک ساعت سلاح و تیغ دادش

8585

بفرخ گفت ده مردند در دز

دگر مشتی زنند ادبار و عاجز

8686

ترا گر خود نبودی راه بر من

نجستندی ز من یک مرد و یک زن

8787

کنون چون آمدی برخیز هین زود

برآور زین گروه آتشین دود

8888

که پرخون شد ز درد دایهٔ‌من

همه پیراهن و پیرایهٔ من

8989

مرا آن دم که دزد از جای بربود

دلم از درد مرگ دایه پر بود

9090

ندانستم در آن دم هیچکس را

نگاهی مینکردم پیش و پس را

9191

وگرنه دزد کی بردی مرا زود

ولی این کار تقدیر خدا بود

9292

بگفت این وز درد دایه برجست

چو نی بر کینهٔ دزدان کمر بست

9393

روان شد همچو شاخ سرو گلرخ

دوان سر بر پیش آزاده فرخ

9494

چو پیش خانهٔ حُسنا رسیدند

صفیر از حیله درحسنا دمیدند

9595

چو آن دزد پلید از پس نگه کرد

سرش را زودحسنا گوی ره کرد

9696

چو دل فارغ شدند و راه جستند

ز هر سو قلعه را درگاه جستند

9797

برون بردند یک مرد و دو زن راه

وزانجا برگرفتند آن سه تن راه

9898

چو برسیدند با پیش و پس دز

بدز در خفته بد ده مرد کربز

9999

کم از یک ساعت از زخم کتاره

سه تن کردند ده کس را دو پاره

100100

چو دل از کار ایشان بر گرفتند

از آنجا راه بالا برگرفتند

101101

زنان را دست بر بستند یک سر

گشادند آنگهی آن قلعه را در

102102

شه و فیروز را آواز دادند

که تا هر یک جوابی باز دادند

103103

ز بانگ گل چنان دلشاد شد شاه

که چون شوریدهیی سر داد در راه

104104

چوآن آزادگان آنجا رسیدند

ببستند آن در و سر در کشیدند

105105

گل آشفته خون میریخت برخاک

نشسته خاک بر سر پیرهن چاک

106106

ز نرگسدان چشمش خون روان کرد

ادیم خاک را چون ارغوان کرد

107107

ز باران سرشکش گل برون رست

کجادیدی گلی کان گل ز خون رست

108108

خروش و جوش چون دریا برآورد

چو کوهی لاله از خارا برآورد

109109

دل شه تنگ شد زانماه چهره

بگل گفتا زعقلت نیست بهره

110110

کسی چون کشته شد اکنون چه تدبیر

که درمانی ندارد درد تقدیر

111111

قضا از گریهٔ گل برنگردد

که تقدیر خدا دیگر نگردد

112112

چو ما را فتنه زین دزدان کژخاست

چنین کاری نیاید بی کشش راست

113113

درست از آب ناید هر سبویی

زهی سنگ و سبوی تند خویی

114114

بماتم گر قیامت کردهیی ساز

نبینی تا قیامت دایه را باز

115115

تو خود دانی یقین کان دایهٔ پیر

بسی سیری نمود از چرخ دلگیر

116116

بدو نیک جهان بسیار دید او

زهر نوعی بسی گفت و شنید او

117117

غم او می مخور چندان که دایه

ز عمر خود تمامی یافت مایه

118118

غم آن دختر زنگی خور آخر

که بود از دایه بس نیکوتر آخر

119119

غم او خور که او بهتر ز دایه

که از فرهنگ وخوبی داشت مایه

120120

ز کشتن کار دختر را مزیدست

که دزدان غازیندو او شهیدست

121121

سمنبر را ز خسرو خنده آمد

تو گفتی مردهیی بد زنده آمد

122122

همه شب هم درین بودند تا روز

که برگردون علم زد عالم افروز

123123

زمین چون رود نیل از جوش برخاست

فلک صوفی نیلی پوش برخاست

124124

عروس آسمان از پردهٔ قار

چو طاوسی برون آمد برفتار

125125

بهر یک پر هزاران پرتوش بود

کمیتی ازرق تنها روش بود

126126

گل خورشید چون از چرخ بشکفت

بجاروب شعاع اختر فرو رفت

127127

دو زن با فرّخ و با شاه فیروز

بگردیدند گرد دز دگر روز

128128

فراوان مال و نعمت یافت خسرو

چه زرّ کهنه و چه جامهٔ نو

129129

بفیروز و بفرخ داد جمله

که صد چندین شما را باد جمله

130130

بسی فیروز بر شاه آفرین کرد

زبان بگشاد فرخ همچنین کرد

131131

که ما از بندگان شهریاریم

بدیدار تو روشن روزگاریم

132132

ترا برجان ما فرمان روانست

چه میگوییم ما چه جای جانست

133133

اگر زر بخشی و ور سیم ما را

نیابی کار جز تسلیم ما را

134134

ز فرمان تو هرگز سر نپیچیم

که بی فرمان تو کمتر ز هیچیم

135135

چو بربستند بار سیم و زر هم

گشادند آن زمان از یکدگر هم

136136

که گر خواهید در بنگاه گیرید

وگرنه هم از اینجا راه گیرید

137137

ازان پس جمله پیش پشته رفتند

بر آن عورتان کشته رفتند

138138

ز خون آن هر دو زن را پاک کردند

دلی پرخون بزیر خاک کردند

139139

همه خلقی که در افلاک بودست

رهش از خون بسوی خاک بودست

140140

تو نیز ای مرد عاقل همچنینی

که گه خونی و گه خاک زمینی

141141

کسی کو زیر چرخ سرنگونست

رجوع او میان خاک و خونست

142142

تو تا در زیر این زنگار رنگی

اگرچه زندهیی مردار رنگی

143143

بسختی گر پی صد کار گیری

اگر خود زاهنی زنگارگیری

144144

چو اینجا پایداری نیست ممکن

چگونه میتوانی خفت ایمن

145145

همه شب سر چرا در خواب آری

که تا روز قیامت خواب داری

146146

تن مردم که مشتی خاک و خونست

میان آمد و شد سرنگونست

147147

ببین تا آمدن بر چه طریقست

که خون و درد زه با او رفیقست

148148

نگه کن تا شدن چون بود و کی داشت

که مرگ و حسرت دایم ز پی داشت

149149

درین آمد شد خود کن نگاهی

که تا چندان بیفزایی بکاهی

150150

کسی از آدمی شرمندهتر نیست

که هر ساعت ز گریه چشم تر نیست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی چابک کنیزک داشت کوچک

که حُسنا بود نام آن کنیزک

عطار»خسرونامه»بخش 31 - بیمار گشتن جهان افروز

اگلی نظم

الا ای شاخ طوبی شکل چونی

چو شاخی می مکن این سرنگونی

عطار»خسرونامه»بخش 33 - دفن کردن گل دایه را و رفتن با خسرو به روم

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور