صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 62 - آمدن فرّخ بترکستان بطلب گل

بخش 62 - آمدن فرّخ بترکستان بطلب گل

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بگفت این وز پیش شاه برخاست

وداعش کردو بهر راه برخاست

22

بآخر چون بترکستان رسید او

سرای و قصر شاه چین بدید او

33

بسی درگرد آن منظرنگه کرد

نشان آنجا که خواست آنجایگه کرد

44

ببود آنروز، تا شب گشت نزدیک

کواکب روشن و شب گشت تاریک

55

شبی بود از قیامت سهمگین تر

نجوم از نقطهٔ قطبی زمین تر

66

شبی چون زنگی افتاده سرمست

نهاده تا قیامت دست بر دست

77

شبی چون دوده در گیتی دمیده

چراغ روز را روغن رسیده

88

نه شب را از جهان روی شدن بود

نه روز رفته را باز آمدن بود

99

در آن شب فرّخ از بنگه بدر شد

بره صد بار با سگ در کمر شد

1010

چو سوی منظر آمد کس ندید او

بتنهایی بکام دل رسید او

1111

ز منظر جای بر رفتن نشان کرد

توکّل بر خداوند جهان کرد

1212

بآخر چون نظر بر کار افگند

کمندی بر سر دیوار افگند

1313

بصعلوکی بروی بام برشد

ز بام آنگاه پنهان سر بدر شد

1414

فراز قصر ترکی پاسبان بود

درآمد از پسش فرّخ نهان زود

1515

بدودستی رگ شریانش بگرفت

بمرد آن ترک و دل ازجانش بگرفت

1616

مگر پرسیده بود از خادم آنگاه

از آن موضع که آنجا بود آن ماه

1717

روان شد همچنان تا پیش آن بام

که گل را بود آنجا جای و آرام

1818

از آن محنت نبود آن ماه خفته

غریب و عاشق و آنگاه خفته!

1919

بمانده بود گردون بر نظاره

ز بیداری رخ او چون ستاره

2020

ز چشمش خون فرومیشد بدرگاه

ز جانش می برامد ناله بر ماه

2121

فغان میکرد کای خسرو زهی یار

نکوکاری بسی کردی زهی کار

2222

چه شب، چه روز در تب از توام من

بروز خویش هر شب از توام من

2323

من از دست تو با فریاد گشته

توزین بنده چنین آزاد گشته

2424

منم در رنج و بیماری گرفتار

تنم درسختی و خواری گرفتار

2525

شبی بیدار داری کن زمانی

مرا تیمار داری کن زمانی

2626

دلم بسیار در خون سر فرو برد

باندوه تو اکنون سر فرو برد

2727

برسوایی خود نامم برامد

ز خون خود همه کامم برامد

2828

همه دل بردن من بود کامت

برامد کام دل آخر تمامت

2929

دلم بردی و جان ازتن برامد

ترا بایست آن بامن برامد

3030

مرا خون از دلست و دل ندارم

ز دل جز خون دل حاصل ندارم

3131

ز دل بسیار میجستم نشانی

کنون جان برلب آمد تا تو دانی

3232

مراگویند زر خواه از جهاندار

که بی زر دست ندهد آنچنان یار

3333

ندارم زر نیارم یافت روزش

مگر از آرزو پرسم بسوزش

3434

الا ای ابر پر اشک نگونسار

همه عالم بدرد من فرو بار

3535

زمانی یاریی درده باشکم

وگرنه بر همت سوزم زرشکم

3636

چو بانگ گل شنید از بام فرّخ

ز بی صبری بجوش آمد ز گلرخ

3737

چو لختی کم شد آن بانگ و نفیرش

ز سوی بام فرّخ زد صفیرش

3838

چو صعلوکان بدم رنگی بپرداخت

سوی آن سیمبر سنگی بینداخت

3939

چو گلرخ از صفیر او اثر یافت

ز شادی بیخبر شد تا خبر یافت

4040

چنان بیهوش گشت و سرنگون شد

که از شادی ندانست او که چون شد

4141

بفرّخ گفت در بندست پایم

وگرنه پیش خدمت با سرآیم

4242

زبان بگشاد فرّخ گفت مهراس

بدو افگند سوهانی چو الماس

4343

بیک دم کار خود کرد آن سمنبر

دوید از پیشگه تا پیش منظر

4444

بفرخ گفت هین حال و خبرگوی

مرا ازخسرو بیدادگر گوی

4545

جوابش گفت کاین ساعت امان نیست

چنین جایی چه گویم جای آن نیست

4646

یقین میدان که خسرو برقرارست

کنون برخیز اگر جانت بکارست

4747

گل از شادی برفتن کرد آهنگ

چو زلف خود کمند آورد در چنگ

4848

فرو آمد بآسانی از آن بام

برست آن مرغ زرّین بال ازان دام

4949

چه گر قوّت نبودش هیچ بر جای

که نتوانست بودن هیچ بر پای

5050

ولی چون یافت از خسرو نشانی

همه ظلمت شد آب زندگانی

5151

بسی روباه درمانده بزاری

ببوی وصل شد شیر شکاری

5252

خوشا از دوست آگاهی رسیدن

اگر هرگز بدو خواهی رسیدن

5353

چو گل آگه شد از خسرو چنان شد

که گفتی پیر بود از نو جوان شد

5454

چو آمد با نشیب از بام فرّخ

نهاد آنجا کُله بر فرق گلرخ

5555

کُله بر سر قبا بستند محکم

روان گشتند فارغ هر دو باهم

5656

چو وقت صبح این عنقای پرن

فرو ریخت از کبوتر خانه ارزن

5757

فلک سیمرغ شب را کرد زنجیر

برآمد زال زر از کوه کشمیر

5858

چو پیدا کرد زال زر رخ از شیر

جهان بگرفت چون رستم بشمشیر

5959

پگاهی هر دو عزم راه کردند

ز کشور قصد صحراگاه کردند

6060

عزیمت کرد فرّخ از رهی دور

که روزی چند باشد در نشابور

6161

بدل میگفت خویشان را ببینم

نهان از شاه ایشان را ببینم

6262

نهان گشتند در کوهی بده روز

که تا بر گل نگردد خصم فیروز

6363

پس از ده روز راهی دور رفتند

بکم مدّت بنیشابور رفتند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

الا ال عندلیب شاخ بینش

وشاق گلستان آفرینش

عطار»خسرونامه»بخش 61 - رسیدن نامۀ گل بخسرو

اگلی نظم

بشب فرخ چو مرد کاروانی

برخویشان فرود آمدنهانی

عطار»خسرونامه»بخش 63 - آگاهی یافتن شاپور از آمدن فرّخ و گلرخ و گرفتاری گل و گریختن فرّخ

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور