صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 63 - آگاهی یافتن شاپور از آمدن فرّخ و گلرخ و گرفتاری گل و گریختن فرّخ

بخش 63 - آگاهی یافتن شاپور از آمدن فرّخ و گلرخ و گرفتاری گل و گریختن فرّخ

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بشب فرخ چو مرد کاروانی

برخویشان فرود آمدنهانی

22

مگر میرفت در بازار یک روز

فتادش چشم بر دیدار فیروز

33

عجب ماند و بر او رفت فرّخ

گرفتش در برو بگشاد پاسخ

44

که چون اینجا فتادی حال برگوی

مرا از شاه و از دریا خبر گوی

55

دروغی چند بر هم بست فیروز

که میدانست مکر آن سیه روز؟

66

زبان بگشاد آنگه پیش فرّخ

خبر پرسید از احوال گلرخ

77

کجا از مکر او فرّخ خبر داشت

ز یک یک قصّه پیشش پرده برداشت

88

چو شد فیروز سگ زان قصّه آگاه

بسی شادی نمود و رفت آنگاه

99

که رفتم تا بسازم برگ راهی

که همراهت منم هر جایگاهی

1010

شد و شاپور را حالی خبر داد

که شاخ دولتت این لحظه برداد

1111

که فرّخ زاد و گلرخ در نهانی

فلان جایند، من گفتم تو دانی

1212

شه شاپور از آن پاسخ چنان شد

که از شوق گلش گویی که جان شد

1313

ز مهر گل بجوش آمد نهادش

ز بی صبری دل از کف شد چوبادش

1414

دلش از کین فرّخ گشت جوشان

برخودخواند ده تن را خروشان

1515

که فرّخ را بگیرید این زمان زود

که او بدکرد بامن، این گمان بود

1616

بخاکش افگنید آنگه بخواری

کزینسان کرده با من حقگزاری

1717

بتندی خادمان راگفت آنگاه

که تاگل را فرو گیرند ناگاه

1818

شدند القصه سرهنگان چو بادی

بپیش فرّخ و گل بامدادی

1919

چو چشم افتاد فرّخ را بر ایشان

بجای آورد آن حال پریشان

2020

برون جست از ره بام و نهان شد

بیک لحظه تو گفتی از جهان شد

2121

ولی گل را بصد زاری گرفتند

عزیزی را بدان خواری گرفتند

2222

گل بیدل برون در نمیشد

بپیش خصم فرمانبر نمیشد

2323

کشیدندش بخواری تا بدرگاه

بیفتاد آن سمنبر خوار در راه

2424

چو سیمینبر بپیش در بیفتاد

بلور از شرم او از بر بیفتاد

2525

دگر ره اشک باریدن گرفت او

مه از پروین نگاریدن گرفت او

2626

بآخرخوار بردندش بر شاه

که بودش منتظر شه بر سر راه

2727

دو چشم شاه روشن گشت ازان نور

سرای خود بهشتی دید ازان حور

2828

نکویی رخش از حد برون دید

چه گویم من که نتوان گفت چون دید

2929

مهی میدید خورشیدش یزک دار

وزو صد جان و دل پر خون بیکبار

3030

سر زلف از خم و چین چون زره داشت

دوابرو از سر کین پرگره داشت

3131

هزاران چین ز زلفش در جبین بود

ز چین میآمد آن ساعت چنین بود

3232

جهانی نیکویی وصف رخش بود

دو عالم پر شکر یک پاسخش بود

3333

رخش را ماه، رخ بر ره نهاده

بخشم شاه، رخ بر شه نهاده

3434

لبش را قند خلوتگاه کرده

وزو دست جهان کوتاه کرده

3535

برش را سیم خام از دور دیده

چو سنگی خویش را بی نور دیده

3636

ز چشمش جادویی تعلیم میخواست

بمژگان تیر میزد سیم میخواست

3737

کسی کو زلف آن شمع چگل دید

ز یک یک موی او راهی بدل دید

3838

دهانش کان بکام چون منی بود

چو می بگشاد چشم سوزنی بود

3939

اگرنه ابروی او طاق بودی

کجا این فتنه در آفاق بودی

4040

چنان شاپور شد دلدادهٔ او

که گشت از یک نظر افتادهٔ او

4141

چونی در عشق آن دلبر کمر بست

بصد دل دل در آن تنگ شکر بست

4242

چوشه را شد زرویش چشم پرنور

بدل گفتا ز رویت چشم بد دور

4343

چه میدانست کاین دلبر چنینست

بلاشک فتنهٔ روی زمینست

4444

بخوبی هرچه دانستم دگر بود

ستاره میپرستیدم قمر بود

4545

توان گفتن که در روی زمانه

چو گل کس نیست درخوبی یگانه

4646

بگفت این و در ایوانش فرستاد

چو سروی در شبستانش فرستاد

4747

بآخر چون فرو شد چشمهٔ نور

برگل شد نماز شام شاپور

4848

بگل گفت ای دلم در تاب کرده

خرد را چشم تو در خواب کرده

4949

غبار کوی تو از توتیا بیش

ز وصلت ذرهیی از کیمیا بیش

5050

ز زلفت ماه ماند در سیاهی

ز رویت روشن از مه تا بماهی

5151

شکر با لعل تو دندان نموده

گهی کاسد گهی ارزان نموده

5252

مه از دیدار تو حیران بمانده

گهی پیدا گهی پنهان بمانده

5353

شب از شرم سر زلفت دونده

گهی آینده و گاهی شونده

5454

تویی ای ماه جان افزای مه روی

چه میگویم که خورشیدی سیه موی

5555

تویی از چهره مه رانور داده

بهشتی ماه و ماهی حور زاده

5656

جهان جادوستان از چشم مستت

فلک جان بر میان جادو پرستت

5757

بدان ای ماهرخ کامروز در راه

بخدمت خواستم آمد بدرگاه

5858

دلم با خدمت آن دانه دُر بود

ولی بیوقت گشتن سخت تر بود

5959

کنون چون گرد این شکر مگس نیست

تراامشب به جز من همنفس نیست

6060

مگس چون شد شکر باید چشیدن

بصد جان یک شکر باید خریدن

6161

بگفت این وبر تنگ شکر شد

که باگل خواهی امشب در کمر شد

6262

چو بادی دست زدبررویش آن ماه

که جست آتش برون از چشم آن شاه

6363

چنان آهی ز سوز دل برآورد

که با شاپور روز دل سرآورد

6464

چنان زد دست و پا آن شور دیده

که در دریای پرخون، کور دیده

6565

چه گر شاپور زخمی خورد، تن زد

که گل بی او بسی بر خویشتن زد

6666

اگرچه شاه بیدل دل بدو داد

ولیکن در صبوری تن فرو داد

6767

پس آنگه گفت شاپور سرافراز

که تا جستند فرخ را بسی باز

6868

بسی جستند اثر پیدا نیامد

وزان پنهان خبر پیدانیامد

6969

طلب کردند بسیارش ز خویشان

نمیآمد مُقریک تن از ایشان

7070

ولی دادند ایشان راه او را

جهانیدند شب از چاه او را

7171

که تا ده روز در چاهی نهان شد

پس از ده روز چون بادی روان شد

7272

کدامین بادپا، گر برق بودی

بپیش یک تکش، پر فرق بودی

7373

باندک روزگار آن پیک خوشرو

ز راهی دور شد نزدیک خسرو

7474

چو خسرو دید فرخ را چنان زار

ز بس زاری عجب درماند در کار

7575

بدو گفتا چه افتادت خبرگوی

زبان بگشای و احوال سفر گوی

7676

چه بودت کاینچنین فرسوده گشتی

تو گفتی بودهیی نابوده گشتی

7777

جوابش گفت فرخ زانچه افتاد

ز فیروز ستمگر کرد فریاد

7878

زبدکرداری او باز میگفت

وزان غم میگریست و راز میگفت

7979

دل خسرو بجوش آمد ز فیروز

شدش تیر غم گلرخ جگردوز

8080

بفرخ گفت آن بد اصل بدنام

نمود آن گوهر بددرسرانجام

8181

چه بد کردم بجای آن جفاکار

که شد این بیوفایی را روا دار

8282

رسانیدم ز خاکش سر بر افلاک

که از افلاک بادا بر سرش خاک

8383

چو آن سگ بی شکی ردّ فلک بود

کجا داند حق نان و نمک زود

8484

اگر مهلت بود از چرخ گردان

بحقّ او رسم آخر چو مردان

8585

بگفت این و دبیری را فرو خواند

زهرنوعی سخن از حد برون راند

8686

بشاپور ستمگر نامه فرمود

که تا حالی دبیرش خامه فرسود

8787

حریر آورد خازن تا دبیرش

ز نام حق قلم زد بر حریرش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بگفت این وز پیش شاه برخاست

وداعش کردو بهر راه برخاست

عطار»خسرونامه»بخش 62 - آمدن فرّخ بترکستان بطلب گل

اگلی نظم

بنام آنکه جان را زونشان نیست

خرد را نیز هم یارای آن نیست

عطار»خسرونامه»بخش 64 - نامهٔ خسرو به شاپور

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور