صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 61 - رسیدن نامۀ گل بخسرو

بخش 61 - رسیدن نامۀ گل بخسرو

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

الا ال عندلیب شاخ بینش

وشاق گلستان آفرینش

22

اگرچه در سپاهان و عراقی

بترکی گوی قول بی نفاقی

33

چو در حلقت هزار آواز داری

بترکی و بتازی راز داری

44

گلی داری بترکستان گرفتار

بترکی لایقت زانست گفتار

55

چه میگویم زبان پارسی گوی

که بردی از فلک در پارسی گوی

66

کمر بربند، محکم نامه بردار

بَرِ دلداده خسرو بر زدلدار

77

چنین گفت آنکه او گوی سخن برد

که چون گل نامهٔ خسرو ببُن برد

88

بپیش شاه چین شد خادم آنگاه

سفر کردن اجازت خواست از شاه

99

بشه گفتا شریکی داشتم من

امین مال خود پنداشتم من

1010

ز من بگریخت، بسیارم شتابست

که گر خادم رود از پس صوابست

1111

چو جمع آورد القصّه همه چیز

موکّل کرد بر گل خادمی نیز

1212

پس، از چین همچو بادی راه برداشت

دو ماهه راه، در یک ماه بگذاشت

1313

روان شد تا بمرز کشور روم

سرای شاه قیصر کرد معلوم

1414

درامد حاجبی او را فرو برد

باعزازی تمامش پیش او برد

1515

قدم در شک و دم در آفرین زد

سه جادرپیش شه سر بر زمین زد

1616

بخسرو گفت خسرو جاودان باد

چو کیخسرو شهی خسرو نشان باد

1717

مبادت هیچ نقصان اززمانه

کمال ملک بادت جاودانه

1818

پس آنگه گفت ای شاه وفادار

چرا با گل چنین گشتی جفا کار

1919

گلی را در میان خون نهاده

تو خوش زین غم قدم بیرون نهاده

2020

گلی را جان ز تو بر لب رسیده

تو فارغ پای در دامن کشیده

2121

گلی راخار در راه اوفگنده

تو بی او فرش بر ماه اوفگنده

2222

روا نبود که در چندین جدایی

کنی با عاشقی این بیوفایی

2323

وگر این کار را هستی روادار

ترا هرگز نگوید کس وفادار

2424

چو نام گل شنود آن شاه سرمست

چو شیری مست شد وز جای برجست

2525

بخادم گفت تو گل را چه دانی

بمُردم هان بگو ای زندگانی

2626

چو خادم دید چندان درد و سوزش

دل پرخون ز عشق جانفروزش

2727

گرفت آن نامه بیرون ز آستین زود

نهاد آنگاه پیشش بر زمین زود

2828

چو خسرو نامهٔ جانان فرو خواند

چو گل در آتش سوزان فرو ماند

2929

به هر یک حرف صد اشک جگرگون

فرو بارید و کرد آن نامه پرخون

3030

بسی نظّارهٔ هر حرف کردی

سیاهی را ز خون شنگرف کردی

3131

ز بس کز چشم خسروشاه خون شد

بیک ره نامهٔ گل لاله گون شد

3232

نه چندان اشک آمددر کنارش

که بتوان کرد تا محشر شمارش

3333

نه چندان آب ریخت آن تاب دیده

که هرگز دیده بود آن آب دیده

3434

نه چندان دُر ز چشم او برامد

که صد دریا بچشم او درامد

3535

تو گفتی نامه چون فریاد خواهی

بهر خط میکند فریاد و آهی

3636

چوهر خط دادخواه از شهر چین بود

ازان پیراهنِ او کاغذین بود

3737

چنان آن نامه رمزی زار میگفت

که گفتی زیر چنگ اسرار میگفت

3838

بهرمویی کزان نامه برامد

بجانش نقدگویی غم برامد

3939

بهر نقطه چو پرگاری بسر شد

زهر خطّی دلش از خط بدر شد

4040

فغان در بست و در فریاد آمد

فلک را خود ازان کی یاد آمد

4141

برامد آتشی از سینهٔ او

بجوش آمد غم دیرینهٔ او

4242

کُله از سر، قبا از تن بدرّید

ز سر تا پای پیراهن بدرّید

4343

چو شمع از سوز چون پروانهیی شد

بسی واله تر ازدیوانهیی شد

4444

ز سر آن نامه باری ده فرو خواند

زمین گل کرد تا پایش دروماند

4545

ز بسیاری که زاری کرد بر خویش

فغان برداشتند ازوی پس و پیش

4646

دل پر خون خود را بیم جان دید

ملامت کرد هر کو را چنان دید

4747

برانگیخت از جهان، شور قیامت

که عاشق را که کرد آخر ملامت

4848

ملامت آتش من تیز تر کرد

که گر بد بود، حال من بتر کرد

4949

مرا این اشک خون و آتش سوز

کجا هرگز بکار آید جز امروز

5050

چو شاه عاشق آمد با خود آخر

بر او یک درد کم گشت از صد آخر

5151

بفرّخ گفت تدبیری بیندیش

که جانم رفت و صبرم نیست زین بیش

5252

بگو تا چارهٔ این کار من چیست

که بی جانم نمیآید ز تن زیست

5353

زبان بگشاد فرّخ گفت ای شاه

چنین کاری بدست چپ ز من خواه

5454

چو بادی رفت خواهم بامدادی

که گل آسان تواند بردباری

5555

بیارم جانفزایت را بزودی

کنم روشن سرایت را بزودی

5656

بروی چرخ بازآرم قمر را

بسوی شهد بازآرم شکر را

5757

دل شه را کنم زان مهربان شاد

که دایم شاه گیتی شادمان باد

5858

تو چون آتش مشو بنشان ز دل دود

که فارغ گرددت زین غصّه دل زود

5959

چو گم گشته زچین پیدا شد آخر

چنان پنهان چنین پیدا شد آخر

6060

چو پیدا شد چرا شه در طرب نیست

که گر بادست آید هم عجب نیست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

الا ای موی مشکین رنگ آخر

شدم مویی نیم از سنگ آخر

عطار»خسرونامه»بخش 60 - در صفت موی

اگلی نظم

بگفت این وز پیش شاه برخاست

وداعش کردو بهر راه برخاست

عطار»خسرونامه»بخش 62 - آمدن فرّخ بترکستان بطلب گل

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور