صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 46 - آگاهی یافتن خسرو از پیدا شدن گل

بخش 46 - آگاهی یافتن خسرو از پیدا شدن گل

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چنین گفت آن حکیم نغز پاسخ

که چون از قصر شه گم گشت گلرخ

22

شدند از هر سویی گل را طلبگار

نیامد هیچ باد از گل خبردار

33

فغان برداشت شاه و اشک بگشاد

دلش صد جوی خون از رشک بگشاد

44

بدل میگفت: روزی چند گردون

بترکم گفت، بازم برد در خون

55

جهانا هرچه بتوانی بخواری

بکن با من، زهی ناسازگاری

66

چو در خون، زار میگردم فلک وار

چرا آخر نمیسوزم بیکبار

77

تن من سوختست از گل بصدرشک

دلم پر آتشست و دیده پر اشک

88

ز چشم این سوخته چون نم گرفتست

درون آبست آتش کم گرفتست

99

کجاآتش کند در من اثر نیز

نسوزد سوخته بار دگر نیز

1010

منم گل کرده خاک، از آب دیده

ز باد سرد دل، آتش دمیده

1111

دلی دارم بزیر کوه اندوه

چو کاهی ناتوان و میکشد کوه

1212

شدم دیوانه از سوز جدایی

چه سازم با غم روز جدایی

1313

کجا، کی، ای دلم با خویش برده

غمت خواب من دلریش برده

1414

چو پنهان گشت عالم بینم، آخر

چگونه نیز عالم بینم آخر

1515

بخون بردوختم چشم از زمانه

که پرخونست و خون از وی روانه

1616

خداوندا، مرا زین درد برهان

ز سوز هر و آه سرد برهان

1717

مرا پیدا کن این راز نهانی

که بر من تلخ شد عیش جوانی

1818

چو برجان زد گره چندانک خواهی

گشادش آن گره فضل الهی

1919

یکی هندو زنی،‌ از مطبخ شاه

رخ گل دیده بود آن روز در راه

2020

که حُسنا در برش میرفت چون تیر

بیامد پیش خسرو، کرد تقریر

2121

برخودخواند حُسنا را شه آنگاه

چو حُسنا را، نظر افتاد بر شاه

2222

چوبرگ بید، لرزان گشت از بیم

رخش شد زعفرانی، دل بدونیم

2323

ازان هیبت زبانش رفت از کار

تو گفتی میدهد برخویش اقرار

2424

مرا یاد این سخن از گفت داناست

که ناید بد دلی با فعل بد راست

2525

ز سر تاپای، هر مویش که خواهی

همی دادند بر جرمش گواهی

2626

نشد بیچاره پیش اندیش ازان کار

که شد در خون جان خویش ازان کار

2727

بجای آورد حالی شاهزاده

که آن کاریست با حسنا فتاده

2828

شه رومی، چو ترکان کین گرفته

دلش چون جعد زنگی،چین گرفته

2929

بحسنا گفت: ای سگ رازبگشای

فرو بستی مرا، آواز بگشای

3030

بگو تا آن سمنبر را چه کردی

گل صد برگ دلبر را چه کردی

3131

چو حسنا این سخن بشنود از شاه

بشه گفتا نیم زین حال آگاه

3232

تو خود دانی امانت داری من

وفاداری و عهد و یاری من

3333

ولی کان دل بود از گفت خالی

سخن گفتن توان دانست حالی

3434

کسی کو کوژگفتن، خوی دارد

زبان در راستی کژ گوی دارد

3535

چرا کژ گویی ای من خاک کویت

که کژ گفتن بریزد آب رویت

3636

چو خر بهتر نگردد هیچگونه

چه کن پالانش برنه باژگونه

3737

شهش فرمود تا چون سگ ببستند

دو خادم بر سرو پایش نشستند

3838

بزیر زخم چوبش، پاره کردند

ز خونش، خاک ره خونخواره کردند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

الا ای کبک کهسار معانی

چو آتش خورده آب زندگانی

عطار»خسرونامه»بخش 45 - بازگردیدن بسر قصه

اگلی نظم

فغان برداشت آن مسکین مکّار

که زنهار، الا مان ای شاه، زنهار

عطار»خسرونامه»بخش 47 - بازگفتن حُسنا مكر خود با خسرو

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور