صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 59 - آغاز نامۀ گل بخسرو

بخش 59 - آغاز نامۀ گل بخسرو

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

به صدره نامه‌ای آغاز کردم

گرفتم کلک و کاغذ باز کردم

22

ز آه آتشینم نامه می‌سوخت

ز سوز نامه دست و خامه می‌سوخت

33

ز اشکم عالمی توفان رسیده

جهانی آتشم از جان دمیده

44

گه آتش با فلک بالا گرفتی

گه از اشکم زمین دریا گرفتی

55

میان آب و آتش چاکر تو

چگونه نامه بنویسد برِ تو

66

ولیکن مردم چشمم عفی اللّه

ز خون دل نوشت این خط دلخواه

77

سیاهی را به خون دیده بسرشت

همه نامه به نوک مژّه بنوشت

88

سخنها زآن چو آب زر بلندست

که روی من بر آن عکس اوفگنده‌ست

99

همه معنی او چون دُر از آن است

که چشمم بر سر آن دُرفشان است

1010

عفی اللّه مردم چشمم که پیوست

به زیر پرده بی روی تو بنشست

1111

نمی‌آید ز زیر پرده بیرون

سیه پوشیده و بنشسته در خون

1212

چو لاله بر سیاهی راه بسته

میان خون و تاریکی نشسته

1313

به خرسندی شده در زیر پرده

همه خونابه و پیه آبه خورده

1414

غلط گفتم که پیه آبه نخَورده‌ست

که بی تو دست سوی آن نکرده‌ست

1515

دلم در کاسهٔ سر صد هوس پخت

که تا پیه آبه‌ای بی همنفس پخت

1616

چو تو حاضر نبودی خیره درماند

همه پیه آبه بر روی من افشاند

1717

نداند خورد یک پیه آبه بی تو

شده چون ماهیی بر تابه بی تو

1818

مکن جور و جفای خویشتن بین

وفا و مردمی از چشم من بین

1919

گرفتی طارم دل جای آخر

به طاق مردم چشم آی آخر

2020

که تا پیه آبه‌ای آرد ترا پیش

خورد در پیش تو پیه آبهٔ خویش

2121

ز شور جانم ای همخوابهٔ من

نمک دارد بسی پیه آبهٔ من

2222

سوی من گر کنی یک تاختن تو

از آن پیه آبه شور آری چو من تو

2323

غلط گفتم تو شاه روزگاری

سر پیه آبهٔ ما می‌نداری

2424

اگر پیه آبه‌ای سازد گدایی

کی آید میهمانش پادشایی

2525

اگر رغبت کنی پیه آبه بگذار

ز دل سازم کبابت ای جگر خوار

2626

جگر گوشه تویی دل پاره داری

بخور دل نیز چون خونخواره داری

2727

عفی اللّه مردم چشمم که پیوست

میان کفّهٔ خون بی تو بنشست

2828

نمی‌دانی که با این کفّهٔ خون

به خون غرقه چه نقدی سنجد اکنون

2929

گر او را هست نقد عمر درخَور

بسش نقدی به وجه از وجه من بر

3030

ز بس کاین کفّه از دل جوی خون یافت

هزاران رشتهٔ خونین فزون یافت

3131

کنون او کفّه و خون رشته دارد

ترازویی به خون آغشته دارد

3232

زبانه چون ز دل یافت این ترازو

بود در چشم پیوسته چو ابرو

3333

چو چندین چشمهٔ خون می‌کند او

چه می‌سنجد بدو چون میکند او

3434

گرم از خون نبودی چشم پر در

بر ابرو سنجمی یکبار دیگر

3535

اگر این چشمه گردون کم نمودی

دوا بودی که برتو وزن بودی

3636

چو چشمه می‌کند وزنی ندارد

چه کفه است اینکه وزنی می‌نیارد

3737

چو از چشمم هزاران چشمه بارم

زمین دل همه تخم تو کارم

3838

مرا زین چشمه خون صد شاخ خیزد

روا نبود اگر برخاک ریزد

3939

زمین دل بر آن چشمه بکارم

اگر آبی به سر آید ببارم

4040

چو کِشتم را شود خرمن رسیده

ز باد سردِ گردانم دمیده

4141

هزاران دانه بر چشمم کند راه

از آن خرمن به سوی من رسد کاه

4242

ترا دهقانیَم افسانه آید

مرا زین کشت کاه و دانه آید

4343

همیشه زین زمین و چشمه بر راه

مرا هم دانه خواهد بود، هم کاه

4444

چو دایم بر سر این کشتزارم

تو خوش بنشین که من برگی ندارم

4545

عفی اللّه مردم چشمم که پیوست

میان خار مژگان بی تو بنشست

4646

نمی‌آید ز زیر خار بیرون

سیه کرده سری و خفته در خون

4747

چنین در زیر خار و خون از آنست

کزو برگ گل سرخت نهانست

4848

چو گل نیست این زمان با خار سازد

چو شادی نیست با تیمار سازد

4949

ز چشم خویش بی گلبرگ رویت

بسی پختم گلاب از آرزویت

5050

ز نرگسدان چشمم گل دروده

مژه چون نایژه بر در نموده

5151

ز دل آتش به بالا دررسیده

گلاب از نایژه بر زر چکیده

5252

گلاب از چشم من سر زد به صد سوز

به بوی چون تو مهمانی دل افروز

5353

چه گر روشن کنی کنج خرابی

که تا بر رویت افشاند گلابی

5454

رهت از دیده چندانی زند آب

کزین راهت نیارد کرد بشتاب

5555

عفی اللّه مردم چشمم که پیوست

چو نیلوفر میان آب بنشست

5656

چو او نیلوفر بی آفتابست

به بوی آشنا در زیر آبست

5757

اگر یابد ز خورشید رخت تاب

برون آرد چو نیلوفر سر از آب

5858

برآرد آب از دریای سینه

کند در چشم همچون آبگینه

5959

توان دیدن پری در شیشه بسیار

ترا در شیشه می‌جوید پری‌وار

6060

تو درّی یا پری ای حور سرمست

که می‌جوید ترا در آب پیوست

6161

بسان ماهی بی خورد و بی خواب

ندارد زندگی یک لحظه بی آب

6262

همی گردد ز سر تا پای چشمم

دُری می‌جوید از دریای چشمم

6363

تو پنهان گشته‌ای چون درّ دریا

نمی‌آیی ز زیر آب پیدا

6464

تویی فارغ ز من عالم گرفته

منم غوّاص دریا دم گرفته

6565

اگر زین قعر بحرم برنیاری

فرو میرم درین دریا به زاری

6666

عفی اللّه مردم چشمم که صد بار

درین دریا فرو شد سر نگونسار

6767

بسی دارد درین دریا ز دل تاب

از آن چون مردم آبیست بر آب

6868

همه غوّاصی دریای خون کرد

به خون دررفت وز خون سر برون کرد

6969

ز دریای دلم گوهر برآورد

ز چشم اشک ریزم با سر آورد

7070

بسفت از نوک مژگان گوهر خویش

چو باران ریخت بر خاک از در خویش

7171

که تا در پیش من آیی به کاری

ترا از راه من نبود غباری

7272

عفی اللّه مردم چشمم کزین سوز

ز دریا آشنا جوید شب و روز

7373

چو دریای دلم پر موج خونست

که داند تا درین دریاش چونست

7474

درین دریا عجایب دید بسیار

همه بر تو شمارم گوش می‌دار

7575

چو دریا کرد غرق دلستانش

ز دریا با لب آمد لیک جانش

7676

چو در دریا بسی می‌کرد یا رب

ز دریا دید خشکی لیک در لب

7777

چو گوهر جست بسیاری ز دریا

ز دریا با سر آمد لیک رسوا

7878

چو درّی جست از آن دریا گزیده

ز دریا یافت صد دُر لیک دیده

7979

درین دریا چو شد شیرین دل از تن

ز دریا شد برون لیکن دل از من

8080

چو آن دُر یافتی بنمود از رشک

ز دریا رفت بر هامون دُر اشک

8181

درین دریا چو شد لب تشنه غرقاب

ز دریا درگذشت امّا ز سر آب

8282

چو در دریا فرو شد همدم تو

ز دریا جان نبرد الّا غم تو

8383

عفی اللّه مردم چشمم که پیوست

همه بر روی من دارد ز خون دست

8484

چو رویم گونهٔ گلگون ندارد

زمانی روی من بی خون ندارد

8585

که تا پیش تو آرد سرخ رویم

بشُست از خون چشمم این نگویم

8686

عجب در مردم چشمم بماندم

که چون صد چشمهٔ خون را براندم

8787

چگونه زنده می‌ماند درین سوز

که خون ریزیست کار او شب و روز

8888

چنین کاری چو از دل می‌کند او

بسی خاکم به خون گل می‌کند او

8989

مگر آیی به کوی ناتوانی

بماند پای تو در گل زمانی

9090

عفی اللّه مردم چشمم که اکنون

ز حقّه مهره می‌گرداند از خون

9191

چو خون دل بخورد و ترک جان کرد

هزاران کعبتین از خون روان کرد

9292

بمه هره فال می‌گیرد که تابوک

برون آید به ترک هجرت از سوک

9393

اگر صد مهره گرداند برین فال

همه بر روی من آید علی الحال

9494

اگر یک راه شش پنجی برآید

دمی زو بی غم و رنجی برآید

9595

ازین ششدر کناری گیرد آخر

همه کارش قراری گیرد آخر

9696

چو دل شد شاه عشقت را حرمگاه

عفی اللّه مردم چشمم عفی اللّه

9797

که بر بام حرم چون پاسبانی

زند چوبک ز مژّه هر زمانی

9898

به شکل پاسبانش نیست آرام

شده چوبک زن از مژگان برین بام

9999

چو چوبک می‌زند هندو از آنست

عجب نبود که هندو پاسبانست

100100

سیه پوشیده همچون ابروی تست

سیه باشد بلی چون هندوی تست

101101

بسی سودا بپخت از کاسهٔ سر

سیه رو آمد از مطبخ سوی در

102102

سیه زآن شد که تن درداد بی تو

که تا خونش به روی افتاد بی تو

103103

سیه زآن شد که بی رویت نگه کرد

ازین تشویر روی خود سیه کرد

104104

از آن در جامهٔ ماتم میان بست

که بی رویت برو عالم سیاه است

105105

سیه شد چون نظر بی تو گشاده‌ است

دلم زین غصّه داغش برنهاده است

106106

از آب او چو حال من تبه شد

بسی آتش درو بستم سیه شد

107107

فتاد از آتش دل سوز در وی

سیه شد چون فرو شد روز بر وی

108108

مگر گویی ز دریاهای پر جوش

خلیفه ست آب را زآن شد سیه پوش

109109

ز دل آتش برون آمد ز چشم آب

چو در آتش نهادم شد سیه تاب

110110

به نور روی تو چون نیست راهیش

چنین بگرفت سودای سیاهیش

111111

ز بس خون کو برآورد و فرو برد

سیه زآن شد که گویی خون درو مرد

112112

عجب نبود سیه بودن مقیمش

که می‌بینم سیه، رنگ گلیمش

113113

سیه شد زانکه چشمش دُرفشان بود

که دُر را با شبه گویی قران بود

114114

درین ماتم چنین اندیشمندست

بلایی بی تواش بر سر فگنده‌ست

115115

سیه زآنست جای او و دلگیر

که بی تو پای او مانده‌ست در قیر

116116

سیاه از آتش سوزان هجرانست

چو مسکین سوخته‌ست آری سیه زانست

117117

سرشک او اگر نیست آب حیوان

چرا شد در سیاهی مانده پنهان

118118

چو شبرو او سیه می‌پوشید اکنون

مگر شب می‌رود لیکن ازو خون

119119

چو شبرو پر دلیش از حد برونست

ولیکن پر دلی او ز خونست

120120

سیه شد از بلای عشق جانسوز

دلم چون شمع می‌سوزد شب و روز

121121

ز دل چون دود بر بالا رسیده‌ست

ز دود دل سیاهی ناپدیدست

122122

سیاهی را ازان دیده چو بسرشت

سوی زلف سیاهت نامه بنوشت

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

الا ای هدهد زرّین پر عشق

تویی نامه برو نام آور عشق

عطار»خسرونامه»بخش 58 - از سر گرفتن قصه

اگلی نظم

الا ای موی مشکین رنگ آخر

شدم مویی نیم از سنگ آخر

عطار»خسرونامه»بخش 60 - در صفت موی

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور