صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 69 - سپری شدن کار خسرو

بخش 69 - سپری شدن کار خسرو

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چنین گفت او که کرد از وی روایت

کسی کو بود راوی حکایت

22

که چون خسرو ز رنج و غم بیاسود

همیشه شادمان و کامران بود

33

نیاسود از سرود رود ونخجیر

نه از جام می و نز نغمهٔ زیر

44

بدینسان تا که شد بسیار سالش

نیامد هیچ نقصان در کمالش

55

وزان پس بد شبی اندر بر گل

بصد ناز و خوشی در بستر گل

66

دل بیناش خوابی سهمگین دید

که همچون بید از سهمش بلرزید

77

برون شد روز دیگر سوی نخجیر

مگر کز وی بگردد بد بتدبیر

88

شدند اندر رکاب وی خرامان

ز خویشان و ندیمان وغلامان

99

تنی صد را سواران گزیده

شکاری افگنان کار دیده

1010

سگ و شاهین و چرغ ویوز و شهباز

همی بردند مردان سر افراز

1111

دوانیدند اندر دشت هر سو

یکایک در شکار مرغ و آهو

1212

بیفگندند بسیاری شکاری

از آهو و ز کبک کوهساری

1313

پدید آمد پی گوران بسیار

همی بردند زان پی ره بهنجار

1414

فتادند از عقبشان در بیابان

بران اسپان چون دیوان شتابان

1515

ازان گوران نیامد هیچ درپیش

بیفگندند چیزی از کم و بیش

1616

بدینسان تا بشد یک نیمهٔ روز

بگشت از چرخ مهر گیتی افروز

1717

ز تاب آفتاب و زخم گرما

شدند ازتشنگی حیران و شیدا

1818

همی رفتند از هر سوی پویان

همه کوه و بیابان راه جویان

1919

چو بسیاری زهر جانب برفتند

امید از جان شیرین برگرفتند

2020

قضا را سبزهیی دیدند سیراب

دران جانب دوانیدند بشتاب

2121

یکی چشمه بدانجا آبکی کم

زمین گردش گرفته اندکی نم

2222

بگرد چشمه اندر حلقه کردند

از آن چشمه یکایک آب خوردند

2323

بیاران گفت شاه نام بردار

که من امروز دیدم رنج بسیار

2424

ندارم چشمهٔ خورشید را تاب

بباید خفت پیش چشمهٔ آب

2525

چو شاه این گفت حالی بارگاهش

کشیدند و بگرد او سپاهش

2626

بگرد چشمه فرش خسروی را

بیفگندند شاه منزوی را

2727

درون شد شه نه کس را خواند ونه گفت

بدل ناخوش جلابی خورد و خوش خفت

2828

ز بسخوشی که دل در خواب بودش

سپهر پیر خوابی دید زودش

2929

چنان خوابیش دید وحیله آمیخت

که جانش برد و از خوابش نه انگیخت

3030

قضا را افعیی هر روز در تاب

ز گرما آمدی تا چشمهٔ آب

3131

بران نم ساعتی خفتی و بودی

چو تفّش کم شدی رفتی چو دودی

3232

بوقت خویش باز آمد دران روز

بدانجاخفته بد شاه دل افروز

3333

چو شه در خواب بود و جای خالی

بزد بر شاه و خشکش کرد حالی

3434

چو شه را کشت خاک تر برفت او

هم آنجا حلقهیی زد خوش بخفت او

3535

شهٔ دلداده جان در قهر مانده

لب چون نوش او پر زهر مانده

3636

فلک چون گوی سرگردانش کرده

بجان آورده آنگه جانش برده

3737

بداد از بیخودی جان بی ستوهی

بیک جو زهر مردی همچو کوهی

3838

بیک ساعت چنان شد خسرو یل

که با صد ساله مرده شد مقابل

3939

شکاری را، برون شد شه دریغا

شکار او شد چنین ناگه دریغا

4040

همه عالم نه ماهست و نه میغست

ولی بحری پر از موج دریغست

4141

اگر هر ذرّه را از هم کنی باز

دریغا یابیش انجام و آغاز

4242

چو دارد هر که زاد او مرگ از پس

سخن زو چیست انّاللّه و بس

4343

چو طفل از پرده عزم این جهان کرد

چو زاد او ماتم خود آن زمان کرد

4444

ازان در گریه آمد چون بزاد او

که اندر ماتم خویش اوفتاد او

4545

چه گرمرغی دلارام اوفتادی

بسی بگری که در دام اوفتادی

4646

چو زادن از برای مرگ آمد

کرا این زیستن پر برگ آمد

4747

ز یک دم تا بمیری خوارو عاجز

بدیگر دم نگردی زنده هرگز

4848

چرا باشی ز عمری مانده در دام

که یک یک دم بباید مرد ناکام

4949

ترا این زندگانی آشکاره

نهانی هست مرگ باره باره

5050

برو عمری گزین زین به که داری

که آن بهتر که این مهمل گذاری

5151

سرافشانان چو عیب عمر دیدند

شهادت لاجرم شاهد گزیدند

5252

چه خواهی کرد در جایی که هرگز

کسی قادر نشد ناگشته عاجز

5353

تو از بادی طلسمی کرده بر پای

کجا ماند طلسم از باد برجای

5454

چرات ازعالم و از خویش بس نیست

که بنیاد تو جز بر یک نفس نیست

5555

دمی کز تو برامد آن نفس پاک

فرو شد روزت و دیگر کفی خاک

5656

من و من چند گویی چند پیچی

که یک من خاک و دیگر هیچ هیچی

5757

منی خاکی تو من من گفتنت چیست

تو هیچی این همه آشفتنت چیست

5858

من و من چند گویی کاین من تو

دمست و بس همان من دشمن تو

5959

طلسمی کز دمی گرمست بر جای

چو آن دم سرد گشت افتاد از پای

6060

چو آن دم رفت ناماند مگر هیچ

مزن دم خویش را دان و دگر هیچ

6161

ولیکن تا که ندهند آن دمت باز

خبر ندهد کسی زان عالمت باز

6262

تو این دم مردخو کرده بنازی

بعادت میکنی کاری مجازی

6363

قدم در نه درین دریای بی بن

که از تو نام ماند ناز میکن

6464

جهان در فربهی و در گدازت

فراغت داد از آز و نیازت

6565

جهان را از غم تو هیچ غم نیست

که از شادی تو شادیش کم نیست

6666

اگر تو غم خوری گر شاد باشی

بیک نرخست تا آزاد باشی

6767

اگر صد چون تو هر روزی بمیرد

زمین گردی، فلک سوزی نگیرد

6868

منه بر گردن ای غافل بسی بار

که در گردن کنی خود را بسی کار

6969

هزاران بار اگر برپشت گیری

چنانست آنکه بر انگشت گیری

7070

چرا بر دست چندین پیچ داری

که بشمردی هزاران هیچ داری

7171

که خواهد در حسابی باز ماندن

که آخر دست ازان باید فشاندن

7272

زهر دستی حسابی یاد داری

ولی در دست آخر باد داری

7373

بآخر چون نماز دیگری بود

نه شاه آمد نه خوابش را سری بود

7474

سپه رفتند و شه در خواب دیدند

برِ او افعیی پرتاب دیدند

7575

میان زهرشه را غرقه کرده

ز سر تا پای خود را حلقه کرده

7676

تن شه تیره تر ازمشک گشته

چو کافوری ز سردی خشک گشته

7777

چو دیدندش چنان یاران و خویشان

چگویم من که چون گشتند ایشان

7878

ز اشک آن چشمه را جیحون گرفتند

بسنگ آن مار را در خون گرفتند

7979

چه سود از افعیی در پیش کرده

که بود آن شوم کار خویش کرده

8080

چو زان بد زهر، دل پرداز گشتند

بسوی کشتهٔ خود باز گشتند

8181

خبر بردند سوی پیر فرتوت

که خسرو کشته شد، بفرست تابوت

8282

ز یار خویش گلرخ را خبر کن

جهانگیر جهان را پیش درکن

8383

درین ماتم برانگیزان قیامت

که ننشیند چنین جایی ملامت

8484

درامد قاصد ناخوش خبر زود

خبر بر گفت تا شه را خبر بود

8585

برامد تند بادی بی سلامت

جهان پر شور شد همچون قیامت

8686

جگر خون شد ازان بادی که برخاست

زهی زاری و فریادی که برخاست

8787

خروشی در میان روم افتاد

که خسرو را شکاری شوم افتاد

8888

چو دریا کشوری پرجوش میشد

کسی کان میشنید از هوش میشد

8989

جهانگیر از پس قیصر برون رفت

کنون کار مصیبت بین که چون رفت

9090

چو دیگر روز صبح افتاد بر راه

جهانی خلق گرد آمد بدرگاه

9191

کسی ناگاه گلرخ را خبر کرد

که جانان تو جان بادادگر کرد

9292

چنین بود و چنین بنیوش حالش

دریغا خسرو و حسن و جمالش

9393

بجه از جای و در پیش آر ره را

برون بر رخت کاوردند شه را

9494

چگویم من که گل زین حال چون شد

در آتش اوفتاد و غرق خون شد

9595

برون آمد ز در آن شمع خوبان

زنان دو دست برسر پای کوبان

9696

پلاس افگنده بر سر روی خسته

کنب بر سر بجای موی بسته

9797

بنخ نخ، پیرهن را چاک کرده

ز پای افتاده بر سر خاک کرده

9898

بریده موی عنبر بار از سر

فگنده جامهٔ زر کار از بر

9999

زمین از اشک در طوفان گرفته

همه بازار ازو افغان گرفته

100100

بناخن نقره نیلی فام کرده

بافسون تن چونیل خام کرده

101101

نه دل در سینه و نه عقل بر جای

نه مقنع بر سر ونه کفش در پای

102102

ز سوز دلبرش دل گشته بریان

جهانی خلق بر گل گشته گریان

103103

ز حلقش تا فلک آواز میشد

بپیش کشتهٔ خود باز میشد

104104

فغان برداشته گل تا بعیّوق

که عاشق زین به آید نزد معشوق

105105

نماندم تا ز تو ماندم جدا من

کجا رفتی کجا جویم ترا من

106106

چراکردی چنین قصد شکاری

که خود گشتی شکار روزگاری

107107

چو گلرخ را بدینسان پای بستی

شدی ناگاه و کردی پیشدستی

108108

منم از درد تو چون مار پیچان

تو چون گشتی بدرد ازمار بیجان

109109

نخواهم زنده بر روی زمین من

چگونه بینمت آخر چنین من

110110

بدیدار پسر آن پیر فرتوت

برهنه پای میشد پیش تابوت

111111

دریده پیرهن، خیل وحشم را

فگنده سر نگون چتر و علم را

112112

هزاران اسپ یال و دم بریده

لگام و زین او از هم دریده

113113

هزاران ماهرخ رخسار کنده

بمرجان روی چون گلنار کنده

114114

همه خاک زمین بر سر نشسته

جهان در خاک و خاکستر نشسته

115115

چو از دروازه پیدا گشت تابوت

روان شد بر زمین روم یاقوت

116116

نه چندان خاک پاشیدند هر جای

که کس را هیچ خاکی ماند در پای

117117

نه چندان اشک باریدند هر سوی

که خاکی ماند گل ناکرده در گوی

118118

نه چندان سوز و زاری بود آن روز

که بتوان گفت درصد سال آن سوز

119119

پی تابوت میشد گل چو مستان

گهی رخسار خستی گاه پستان

120120

گهی سر بر سر تابوت میزد

گهی خاک آب چون یاقوت میزد

121121

گهی خوش های هایی می برآورد

گهی آهی ز جایی می بر آورد

122122

زمانی میفتاد از هوش میشد

زمانی با دلی پر جوش میشد

123123

چنان فریاد میکرد از دل تنگ

که از زاریش خون میشد دل سنگ

124124

ازان عهد وفایش یاد میکرد

چو چنگی هر رگش فریاد میکرد

125125

کنیزان گرد او هنگامه کرده

ببر در از پلاسی جامه کرده

126126

جهان گر تیره گردانی بماتم

ز فعل خود نه استد باز عالم

127127

چو سوی قصر بردندش ز بیرون

تن او را فرو شستند از خون

128128

بخوابانید گل بر تخت زرّینش

نشد یک دمزدن فارغ ز بالینش

129129

زمانی پرده از رویش گشادی

زمانی روی بر رویش نهادی

130130

زمانی اشک بر رویش فشاندی

زمانی سیل بر رویش براندی

131131

بنگذاشت آن سمنبر کان تن پاک

نهند از تخت زرّین در دل خاک

132132

شبانروزی بران تختش رها کرد

چه گویم من که آن بیدل چها کرد

133133

چه گر خسرو نهان شد زیر کافور

ولکین بد تن سیمینش پر نور

134134

دو بادامش بپژمرد از لطیفی

چوجوزی در گوافتاد از ضعیفی

135135

دو لعل سبز پوش او بزودی

چو نیل خام شد از بس کبودی

136136

سر زلفش که دام جان و دل بود

همی شد تا بریزد زیر گل زود

137137

دهانش را که بودی چشمهٔ خور

بمحلوجش بیاگندند و کافور

138138

بآخر چون کفن پوشید خسرو

گلش شد تا بگنبد خانه، پس رو

139139

شه روی زمین چون رویش این بود

کفن پوشید و شد زیر زمین زود

140140

گل تر، پیرهن را نیلگون کرد

چو نیلوفر بافسون سر برون کرد

141141

کبود از بهر آن پوشید آن ماه

که شد روزش سیه بی طلعت شاه

142142

چو گلرخ در کبودی شد بزودی

ز خجلت ماه شد زیر کبودی

143143

چو شد بر دخمه شه را گورخانه

مجاور گشت گل بر آستانه

144144

بسی گفتند گل را، کم نشد سوز

برون نامد از آن گنبد شب و روز

145145

فرو میریخت اشک از چشم نمناک

بمشک زلف میرفت از زمین خاک

146146

چو در دل داشت گل زانگونه یاری

نبودش روز و شب جز گریه کاری

147147

چو آن بیدل بزاری خون گرستی

ز صد ابر بهار افزون گرستی

148148

هر اشکی کو در آن ماتم شمردی

ز دل بگداختی وز دم فسردی

149149

شده یکبارگی بروی جهان تنگ

جهان بر خویش کرده چون دهان تنگ

150150

فغان میکرد و میگفت ای دل افروز

کجا جویم ترا در عالم امروز

151151

چرا گل راز خود مهجور داری

ز نزدیکانت دامن دور داری

152152

تهی چون بینم از تو تخت ای دوست

بمردم من ز مرگت سخت ای دوست

153153

نخواهم جان شیرین در جوانی

ز مرگ تلخ تو ای زندگانی

154154

بناخن سنگ کندن هست آسان

شکیبا بودن از روی تو نتوان

155155

چوناخن گر ببرّندم سر از تن

براید زارزومندی سر از من

156156

کجا رفتی بدین زودی نگارا

زهی حسرت دریغا رنج ما را

157157

منم جانی و چندان شور دروی

که نتوان کرد چندین زور دروی

158158

شبانروزی بوصلم غرقه بودی

که با من چون نگین در حلقه بودی

159159

کنون از حلقه بیرونم نهادی

شدی در خاک و درخونم نهادی

160160

بسی شب در غمم تا روز بودی

کنون چون شمع دل پرسوز بودی

161161

دلم زین غم چو با نیرو بسوزد

یقین دانم که آتش زو بسوزد

162162

توانم سوخت گردون را بیک آه

چنانک آتش بننشیند بیک ماه

163163

ولی ترسم که گر آهی برآرم

گریز حلق را راهی برآرم

164164

منم جانی و چندان شور دروی

که نتوان کرد چندان زور بروی

165165

زهی محنت که در دل دارم ازتو

زهی حسرت که حاصل دارم از تو

166166

ازین محنت و زین حسرت چگویم

فرو ماندم بصد حیرت چگویم

167167

بآخر هم بدینسان بود آن ماه

توان بودن بدینسان از چنان شاه

168168

نه نان خوردی و نه شب خواب کردی

بهر روزی یکی جلّاب خوردی

169169

چنان گشت آن سمنبر از نزاری

که بروی خون گرستندی بزاری

170170

جهانگیرش شدی هر دم برِ او

ببوسیدی ز پایش تا سرِ او

171171

بسی خواهش بسی زاری بکردی

دلش دادی و دلداری بکردی

172172

ولیکن گل نبردی هیچ فرمان

که نپذیرفت دردش هیچ درمان

173173

بآخر چون برامد یک مه و نیم

فرو شد ماه آن خورشید اقلیم

174174

بوقت صبحگاهی بود تنها

بدل میگفت با خسرو سخنها

175175

ز حال او به جز حق را خبرنه

بدل دانا، زبانش کار گرنه

176176

درامد آتشی از مغز جانش

روان شد سیل خون از دیدگانش

177177

رخ پر خون نهاد آن ماه بر خاک

خروشی خوش برآورد از دل پاک

178178

بزاری گفت ای خسرو من اینک

ندانم جان کجاست امّا تن اینک

179179

کنون میآیمت گر می بخوانی

وگرنه میروم گر می برانی

180180

هزاران جان پاک از سینهٔ من

فدای همدم دیرینهٔ من

181181

مرا جان جهان چون از جهان رفت

ز شخص گل جهان نادیده جان رفت

182182

بحمداللّه که ماندم از جهان باز

نهادم روی جانان را بجان باز

183183

کنون جان میدهم از ناصبوری

که جان دادن بسی به کز تو دوری

184184

بگفت این و بسر برد این جهان را

بصد زاری بجانان داد جان را

185185

زبان او که شوری در شکر بست

بیکدم آن زبان را قفل بر بست

186186

یکی خادم که خدمتگار بودش

بگردانید سوی قبله زودش

187187

عنایت کرد حق تا از عنا رست

بیک ساعت زصد گونه بلارست

188188

خداوند جهان فرمان بداده

دورخ بر خاک گلرخ جان بداده

189189

درین بستان چو گل از خاک خیزد

ببادی تند هم بر خاک ریزد

190190

گلی برخاک ریخت از جور ایّام

که به زان گل نبیند دور ایّام

191191

چه خواهی دید ازین گردنده پرگار

که خواهی شد بدام او گرفتار

192192

کزین گردنده پرگار سبک رو

نماند هیچکس نه گل نه خسرو

193193

برامد تند بادی از کناری

ببرد آن هر دو تن را چون غباری

194194

چه حاصل گرچه عمری غم کشیدند

که ببریدند چو درهم رسیدند

195195

چو زین ویرانه، دل پرتاب رفتند

بحسرت هر دو خوش درخواب رفتند

196196

چو چرخ پیر خونخواری ندیدم

بجز خون خوردنش کاری ندیدم

197197

چو کژبازست با تو چرخ گردان

بنه رگ راست گردن را چو مردان

198198

تو میباید که چندان پند گیری

ازان یک مرگ کز محنت بمیری

199199

تو خود از غایت غفلت چنانی

که گر صد مرگ بینی هیچ دانی

200200

چو بسیاری بلا در پیش داری

نیی عاقل که دل بر خویش داری

201201

چو چندینی بلات از پیش و پس هست

عجب نبود اگر مرگت کند پست

202202

عجب میآیدم گر می ندانی

که با چندین بلا چون زنده مانی

203203

عجب کاریست کار آدمیزاد

که در کم بودگی و در کمی زاد

204204

بدست خود سرشتندش بآغاز

بدست دیو دادند آخرش باز

205205

زهی بیقدری او کز چنان دست

بدست دیو افتد غافل و مست

206206

کسی کز دست دیوان سر افراز

بدست دوست نرسد عاقبت باز

207207

ندانم تا بود فردا در آن سوز

بدین صورت که مردم هست امروز

208208

دلا تو خفتهیی و هر زمانی

بدین وادی بی پایان چه مانی

209209

فرو رفتند تا چون خواهد آمد

وزین وادی که بیرون خواهد آمد

210210

چه دریاییست این دریای خونخوار

که کس در وی نمیآید پدیدار؟

211211

بسی گردون بسر خواهد گذشتن

گذشتست و دگر خواهد گذشتن

212212

بسی افلاک خواهد بود و تونه

تنت در خاک خواهد بود و تونه

213213

اگر در زندگی در خاک و افلاک

توانی گشت خاک، آنجا رسی پاک

214214

وگر این هر دو بندت بسته دارد

ترا در ماتم پیوسته دارد

215215

سعیدی، گر تو در افلاک مانی

شقی باشی اگر در خاک مانی

216216

وگر زین هر دو بگذشتی چو مردان

برستی از زمین و چرخ گردان

217217

ازین بیغوله قصد آشیان کن

چه میباشی ز همّت نردبان کن

218218

اگرچون جعفر طیار ازین دام

برون پرّی، شوی مرغی دلارام

219219

چو جعفر این سفر گرهست رایت

بود بی دست و پایی دست و پایت

220220

چو پروانه درین ره ترک جان کن

سفر بی پا و سر چون آسمان کن

221221

چرا تو کشتهٔ نفس و هوایی

ذبیح الله شو گر مرد مایی

222222

سه سدّ سخت دشوارست در راه

یکی نان و یکی مال و یکی جاه

223223

چو زین سه بگذرد هرک اهل باشد

گذشتن از دو کونش سهل باشد

224224

اگر خواهی کزین دو بگذری پاک

ازین هر سه مشو آلوده در خاک

225225

تنت مُرد و تودل در خویش داری

نداری برگ و ره در پیش داری

226226

چرا ره را نسازی برگ راهی

که برگ ره نداری برگ کاهی

227227

بمُردی گویی آن ساعت که زادی

شب آمد بر در آن بامدادی

228228

گرفتار آمدی در بند تن تو

ز جان دادن بترس ای جان من تو

229229

فلک از مرگ چندین میگریزد

زمین میتازدش تاخون بریزد

230230

چوهستی لشکری کم گیر بنگاه

که آدم هست سر خیل تو در راه

231231

بلشکر گاه آدم بر ره امروز

که گورستانست آن لشکرگه امروز

232232

پشیمانی ندارد سود در خاک

چو زهرت کُشت چه حاصل ز تریاک

233233

تو در دنیا که جای رنج و بارست

اگر صد کار داری هیچ کارست

234234

ترا چاهی قوی افتاده در راه

که آن دنیاست و گنبد دارد ان چاه

235235

چو گنبد در درون چاه باشد

پس این گنبد چرا بر ماه باشد

236236

ولی چون کار دنیا باژگونهست

چه میپرسی که این گنبد چگونهست

237237

چو دارد چاه گنبد خاصه از دود

دمش باشد، فرو گیرد نفس زود

238238

فلک دود و زمین گردو تو خیره

چگونه دم زنی با این دو تیره

239239

دمت زان باد و آید بر سر راه

که دم دارد چو همدم نیست این چاه

240240

گرت انصاف دادن نیست پیشه

تویی چاهی که دم داری همیشه

241241

زهی چاهی نجس سر برفگنده

دمی آینده و دیگر شونده

242242

درونی داری ای غافل برون گیر

دلی سرگشته و نفس زبون گیر

243243

اگر بیرون نیایی زین درون تو

بگردی چون بخاک آیی بخون تو

244244

زهی نفس عدو پرور کجایی

که بر یک جای صد جا مینمایی

245245

زهر شاخی دگر داری بری نیز

برون کردی زهر روزن سری نیز

246246

تو با این جمله طرّاری یقینست

که روی حق نبینی رویت اینست

247247

اگر کفش کهن یا ژنده داری

وگر نانی بخاک افگنده داری

248248

چراندهی برای حق بدرویش

یقین میدان که بستایند از آن بیش

249249

مپزسودا مشو مطمع مپندار

که جوکاری و آرد گندمت بار

250250

بمویی گر بدنیا بسته باشی

چو مردی در غم پیوسته باشی

251251

وگرمویی نباشد کوه باشد

میندیش آنکه چون اندوه باشد

252252

بآخر چون برآمد صبح خوش رو

نه گل بود از جهان پیدا نه خسرو

253253

چو گل را دم فرو شد صبح دم زد

سپیدی بر سواد شب رقم زد

254254

چو در جنبش فتاد این آتشین صحن

فغان برخاست از مرغان خوش لحن

255255

جهانگیر از پگاهی روز دیگر

بر گل رفت و خورد آن سوز دیگر

256256

میان خاک مادر را چنان دید

گلی را زردتر از زعفران دید

257257

بپیش خاک خسرو جان بداده

بزاری درغم جانان فتاده

258258

چو جان بی طلعت جانان خجل بود

بداد از شرم جان آن تنگدل زود

259259

زنی را در وفا این بود کردار

تو چون اوباش اگرهستی وفادار

260260

اگر یاری کنی باری چنین کن

عزیزان را وفاداری چنین کن

261261

دگر ره ماتمی از سر گرفتند

دگرره بانگ و زاری درگرفتند

262262

پسر میگفت کای مادر کجایی

چو دست من فرو بست این جدایی

263263

چو آتش آمدی چون دود رفتی

بدیدار پدر بس زود رفتی

264264

سبک رفتی چو بادی پیش خسرو

که احسنت ای وفادار سبک رو

265265

بآخر سیمبر گل نیز چون باد

بزیر خاک شد کاین خاک خون باد

266266

چو آمد خاک را آن گنج در خور

ز چندان رنج بودش خاک بر سر

267267

گلی کز ناز از یک گرد بگریخت

کنون با خاک ره باهم برآمیخت

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

الا ای ترجمان نفس گویا

تویی کز تو نشد پوشیده مبدا

عطار»خسرونامه»بخش 68 - از سر گرفتن قصّه

اگلی نظم

چنین گفت آنکه پیر راستان بود

که او گویندهٔ این داستان بود

عطار»خسرونامه»بخش 70 - در وفات قیصر و پادشاهی جهانگیر

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور