صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 69 - سپری شدن کار خسرو

بخش 69 - سپری شدن کار خسرو

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

چنین گفت او که کرد از وی روایت

کسی کو بود راوی حکایت

2

که چون خسرو ز رنج و غم بیاسود

همیشه شادمان و کامران بود

3

نیاسود از سرود رود ونخجیر

نه از جام می و نز نغمهٔ زیر

4

بدینسان تا که شد بسیار سالش

نیامد هیچ نقصان در کمالش

5

وزان پس بد شبی اندر بر گل

بصد ناز و خوشی در بستر گل

6

دل بیناش خوابی سهمگین دید

که همچون بید از سهمش بلرزید

7

برون شد روز دیگر سوی نخجیر

مگر کز وی بگردد بد بتدبیر

8

شدند اندر رکاب وی خرامان

ز خویشان و ندیمان وغلامان

9

تنی صد را سواران گزیده

شکاری افگنان کار دیده

10

سگ و شاهین و چرغ ویوز و شهباز

همی بردند مردان سر افراز

11

دوانیدند اندر دشت هر سو

یکایک در شکار مرغ و آهو

12

بیفگندند بسیاری شکاری

از آهو و ز کبک کوهساری

13

پدید آمد پی گوران بسیار

همی بردند زان پی ره بهنجار

14

فتادند از عقبشان در بیابان

بران اسپان چون دیوان شتابان

15

ازان گوران نیامد هیچ درپیش

بیفگندند چیزی از کم و بیش

16

بدینسان تا بشد یک نیمهٔ روز

بگشت از چرخ مهر گیتی افروز

17

ز تاب آفتاب و زخم گرما

شدند ازتشنگی حیران و شیدا

18

همی رفتند از هر سوی پویان

همه کوه و بیابان راه جویان

19

چو بسیاری زهر جانب برفتند

امید از جان شیرین برگرفتند

20

قضا را سبزهیی دیدند سیراب

دران جانب دوانیدند بشتاب

21

یکی چشمه بدانجا آبکی کم

زمین گردش گرفته اندکی نم

22

بگرد چشمه اندر حلقه کردند

از آن چشمه یکایک آب خوردند

23

بیاران گفت شاه نام بردار

که من امروز دیدم رنج بسیار

24

ندارم چشمهٔ خورشید را تاب

بباید خفت پیش چشمهٔ آب

25

چو شاه این گفت حالی بارگاهش

کشیدند و بگرد او سپاهش

26

بگرد چشمه فرش خسروی را

بیفگندند شاه منزوی را

27

درون شد شه نه کس را خواند ونه گفت

بدل ناخوش جلابی خورد و خوش خفت

28

ز بسخوشی که دل در خواب بودش

سپهر پیر خوابی دید زودش

29

چنان خوابیش دید وحیله آمیخت

که جانش برد و از خوابش نه انگیخت

30

قضا را افعیی هر روز در تاب

ز گرما آمدی تا چشمهٔ آب

31

بران نم ساعتی خفتی و بودی

چو تفّش کم شدی رفتی چو دودی

32

بوقت خویش باز آمد دران روز

بدانجاخفته بد شاه دل افروز

33

چو شه در خواب بود و جای خالی

بزد بر شاه و خشکش کرد حالی

34

چو شه را کشت خاک تر برفت او

هم آنجا حلقهیی زد خوش بخفت او

35

شهٔ دلداده جان در قهر مانده

لب چون نوش او پر زهر مانده

36

فلک چون گوی سرگردانش کرده

بجان آورده آنگه جانش برده

37

بداد از بیخودی جان بی ستوهی

بیک جو زهر مردی همچو کوهی

38

بیک ساعت چنان شد خسرو یل

که با صد ساله مرده شد مقابل

39

شکاری را، برون شد شه دریغا

شکار او شد چنین ناگه دریغا

40

همه عالم نه ماهست و نه میغست

ولی بحری پر از موج دریغست

41

اگر هر ذرّه را از هم کنی باز

دریغا یابیش انجام و آغاز

42

چو دارد هر که زاد او مرگ از پس

سخن زو چیست انّاللّه و بس

43

چو طفل از پرده عزم این جهان کرد

چو زاد او ماتم خود آن زمان کرد

44

ازان در گریه آمد چون بزاد او

که اندر ماتم خویش اوفتاد او

45

چه گرمرغی دلارام اوفتادی

بسی بگری که در دام اوفتادی

46

چو زادن از برای مرگ آمد

کرا این زیستن پر برگ آمد

47

ز یک دم تا بمیری خوارو عاجز

بدیگر دم نگردی زنده هرگز

48

چرا باشی ز عمری مانده در دام

که یک یک دم بباید مرد ناکام

49

ترا این زندگانی آشکاره

نهانی هست مرگ باره باره

50

برو عمری گزین زین به که داری

که آن بهتر که این مهمل گذاری

51

سرافشانان چو عیب عمر دیدند

شهادت لاجرم شاهد گزیدند

52

چه خواهی کرد در جایی که هرگز

کسی قادر نشد ناگشته عاجز

53

تو از بادی طلسمی کرده بر پای

کجا ماند طلسم از باد برجای

54

چرات ازعالم و از خویش بس نیست

که بنیاد تو جز بر یک نفس نیست

55

دمی کز تو برامد آن نفس پاک

فرو شد روزت و دیگر کفی خاک

56

من و من چند گویی چند پیچی

که یک من خاک و دیگر هیچ هیچی

57

منی خاکی تو من من گفتنت چیست

تو هیچی این همه آشفتنت چیست

58

من و من چند گویی کاین من تو

دمست و بس همان من دشمن تو

59

طلسمی کز دمی گرمست بر جای

چو آن دم سرد گشت افتاد از پای

60

چو آن دم رفت ناماند مگر هیچ

مزن دم خویش را دان و دگر هیچ

61

ولیکن تا که ندهند آن دمت باز

خبر ندهد کسی زان عالمت باز

62

تو این دم مردخو کرده بنازی

بعادت میکنی کاری مجازی

63

قدم در نه درین دریای بی بن

که از تو نام ماند ناز میکن

64

جهان در فربهی و در گدازت

فراغت داد از آز و نیازت

65

جهان را از غم تو هیچ غم نیست

که از شادی تو شادیش کم نیست

66

اگر تو غم خوری گر شاد باشی

بیک نرخست تا آزاد باشی

67

اگر صد چون تو هر روزی بمیرد

زمین گردی، فلک سوزی نگیرد

68

منه بر گردن ای غافل بسی بار

که در گردن کنی خود را بسی کار

69

هزاران بار اگر برپشت گیری

چنانست آنکه بر انگشت گیری

70

چرا بر دست چندین پیچ داری

که بشمردی هزاران هیچ داری

71

که خواهد در حسابی باز ماندن

که آخر دست ازان باید فشاندن

72

زهر دستی حسابی یاد داری

ولی در دست آخر باد داری

73

بآخر چون نماز دیگری بود

نه شاه آمد نه خوابش را سری بود

74

سپه رفتند و شه در خواب دیدند

برِ او افعیی پرتاب دیدند

75

میان زهرشه را غرقه کرده

ز سر تا پای خود را حلقه کرده

76

تن شه تیره تر ازمشک گشته

چو کافوری ز سردی خشک گشته

77

چو دیدندش چنان یاران و خویشان

چگویم من که چون گشتند ایشان

78

ز اشک آن چشمه را جیحون گرفتند

بسنگ آن مار را در خون گرفتند

79

چه سود از افعیی در پیش کرده

که بود آن شوم کار خویش کرده

80

چو زان بد زهر، دل پرداز گشتند

بسوی کشتهٔ خود باز گشتند

81

خبر بردند سوی پیر فرتوت

که خسرو کشته شد، بفرست تابوت

82

ز یار خویش گلرخ را خبر کن

جهانگیر جهان را پیش درکن

83

درین ماتم برانگیزان قیامت

که ننشیند چنین جایی ملامت

84

درامد قاصد ناخوش خبر زود

خبر بر گفت تا شه را خبر بود

85

برامد تند بادی بی سلامت

جهان پر شور شد همچون قیامت

86

جگر خون شد ازان بادی که برخاست

زهی زاری و فریادی که برخاست

87

خروشی در میان روم افتاد

که خسرو را شکاری شوم افتاد

88

چو دریا کشوری پرجوش میشد

کسی کان میشنید از هوش میشد

89

جهانگیر از پس قیصر برون رفت

کنون کار مصیبت بین که چون رفت

90

چو دیگر روز صبح افتاد بر راه

جهانی خلق گرد آمد بدرگاه

91

کسی ناگاه گلرخ را خبر کرد

که جانان تو جان بادادگر کرد

92

چنین بود و چنین بنیوش حالش

دریغا خسرو و حسن و جمالش

93

بجه از جای و در پیش آر ره را

برون بر رخت کاوردند شه را

94

چگویم من که گل زین حال چون شد

در آتش اوفتاد و غرق خون شد

95

برون آمد ز در آن شمع خوبان

زنان دو دست برسر پای کوبان

96

پلاس افگنده بر سر روی خسته

کنب بر سر بجای موی بسته

97

بنخ نخ، پیرهن را چاک کرده

ز پای افتاده بر سر خاک کرده

98

بریده موی عنبر بار از سر

فگنده جامهٔ زر کار از بر

99

زمین از اشک در طوفان گرفته

همه بازار ازو افغان گرفته

100

بناخن نقره نیلی فام کرده

بافسون تن چونیل خام کرده

101

نه دل در سینه و نه عقل بر جای

نه مقنع بر سر ونه کفش در پای

102

ز سوز دلبرش دل گشته بریان

جهانی خلق بر گل گشته گریان

103

ز حلقش تا فلک آواز میشد

بپیش کشتهٔ خود باز میشد

104

فغان برداشته گل تا بعیّوق

که عاشق زین به آید نزد معشوق

105

نماندم تا ز تو ماندم جدا من

کجا رفتی کجا جویم ترا من

106

چراکردی چنین قصد شکاری

که خود گشتی شکار روزگاری

107

چو گلرخ را بدینسان پای بستی

شدی ناگاه و کردی پیشدستی

108

منم از درد تو چون مار پیچان

تو چون گشتی بدرد ازمار بیجان

109

نخواهم زنده بر روی زمین من

چگونه بینمت آخر چنین من

110

بدیدار پسر آن پیر فرتوت

برهنه پای میشد پیش تابوت

111

دریده پیرهن، خیل وحشم را

فگنده سر نگون چتر و علم را

112

هزاران اسپ یال و دم بریده

لگام و زین او از هم دریده

113

هزاران ماهرخ رخسار کنده

بمرجان روی چون گلنار کنده

114

همه خاک زمین بر سر نشسته

جهان در خاک و خاکستر نشسته

115

چو از دروازه پیدا گشت تابوت

روان شد بر زمین روم یاقوت

116

نه چندان خاک پاشیدند هر جای

که کس را هیچ خاکی ماند در پای

117

نه چندان اشک باریدند هر سوی

که خاکی ماند گل ناکرده در گوی

118

نه چندان سوز و زاری بود آن روز

که بتوان گفت درصد سال آن سوز

119

پی تابوت میشد گل چو مستان

گهی رخسار خستی گاه پستان

120

گهی سر بر سر تابوت میزد

گهی خاک آب چون یاقوت میزد

121

گهی خوش های هایی می برآورد

گهی آهی ز جایی می بر آورد

122

زمانی میفتاد از هوش میشد

زمانی با دلی پر جوش میشد

123

چنان فریاد میکرد از دل تنگ

که از زاریش خون میشد دل سنگ

124

ازان عهد وفایش یاد میکرد

چو چنگی هر رگش فریاد میکرد

125

کنیزان گرد او هنگامه کرده

ببر در از پلاسی جامه کرده

126

جهان گر تیره گردانی بماتم

ز فعل خود نه استد باز عالم

127

چو سوی قصر بردندش ز بیرون

تن او را فرو شستند از خون

128

بخوابانید گل بر تخت زرّینش

نشد یک دمزدن فارغ ز بالینش

129

زمانی پرده از رویش گشادی

زمانی روی بر رویش نهادی

130

زمانی اشک بر رویش فشاندی

زمانی سیل بر رویش براندی

131

بنگذاشت آن سمنبر کان تن پاک

نهند از تخت زرّین در دل خاک

132

شبانروزی بران تختش رها کرد

چه گویم من که آن بیدل چها کرد

133

چه گر خسرو نهان شد زیر کافور

ولکین بد تن سیمینش پر نور

134

دو بادامش بپژمرد از لطیفی

چوجوزی در گوافتاد از ضعیفی

135

دو لعل سبز پوش او بزودی

چو نیل خام شد از بس کبودی

136

سر زلفش که دام جان و دل بود

همی شد تا بریزد زیر گل زود

137

دهانش را که بودی چشمهٔ خور

بمحلوجش بیاگندند و کافور

138

بآخر چون کفن پوشید خسرو

گلش شد تا بگنبد خانه، پس رو

139

شه روی زمین چون رویش این بود

کفن پوشید و شد زیر زمین زود

140

گل تر، پیرهن را نیلگون کرد

چو نیلوفر بافسون سر برون کرد

141

کبود از بهر آن پوشید آن ماه

که شد روزش سیه بی طلعت شاه

142

چو گلرخ در کبودی شد بزودی

ز خجلت ماه شد زیر کبودی

143

چو شد بر دخمه شه را گورخانه

مجاور گشت گل بر آستانه

144

بسی گفتند گل را، کم نشد سوز

برون نامد از آن گنبد شب و روز

145

فرو میریخت اشک از چشم نمناک

بمشک زلف میرفت از زمین خاک

146

چو در دل داشت گل زانگونه یاری

نبودش روز و شب جز گریه کاری

147

چو آن بیدل بزاری خون گرستی

ز صد ابر بهار افزون گرستی

148

هر اشکی کو در آن ماتم شمردی

ز دل بگداختی وز دم فسردی

149

شده یکبارگی بروی جهان تنگ

جهان بر خویش کرده چون دهان تنگ

150

فغان میکرد و میگفت ای دل افروز

کجا جویم ترا در عالم امروز

151

چرا گل راز خود مهجور داری

ز نزدیکانت دامن دور داری

152

تهی چون بینم از تو تخت ای دوست

بمردم من ز مرگت سخت ای دوست

153

نخواهم جان شیرین در جوانی

ز مرگ تلخ تو ای زندگانی

154

بناخن سنگ کندن هست آسان

شکیبا بودن از روی تو نتوان

155

چوناخن گر ببرّندم سر از تن

براید زارزومندی سر از من

156

کجا رفتی بدین زودی نگارا

زهی حسرت دریغا رنج ما را

157

منم جانی و چندان شور دروی

که نتوان کرد چندین زور دروی

158

شبانروزی بوصلم غرقه بودی

که با من چون نگین در حلقه بودی

159

کنون از حلقه بیرونم نهادی

شدی در خاک و درخونم نهادی

160

بسی شب در غمم تا روز بودی

کنون چون شمع دل پرسوز بودی

161

دلم زین غم چو با نیرو بسوزد

یقین دانم که آتش زو بسوزد

162

توانم سوخت گردون را بیک آه

چنانک آتش بننشیند بیک ماه

163

ولی ترسم که گر آهی برآرم

گریز حلق را راهی برآرم

164

منم جانی و چندان شور دروی

که نتوان کرد چندان زور بروی

165

زهی محنت که در دل دارم ازتو

زهی حسرت که حاصل دارم از تو

166

ازین محنت و زین حسرت چگویم

فرو ماندم بصد حیرت چگویم

167

بآخر هم بدینسان بود آن ماه

توان بودن بدینسان از چنان شاه

168

نه نان خوردی و نه شب خواب کردی

بهر روزی یکی جلّاب خوردی

169

چنان گشت آن سمنبر از نزاری

که بروی خون گرستندی بزاری

170

جهانگیرش شدی هر دم برِ او

ببوسیدی ز پایش تا سرِ او

171

بسی خواهش بسی زاری بکردی

دلش دادی و دلداری بکردی

172

ولیکن گل نبردی هیچ فرمان

که نپذیرفت دردش هیچ درمان

173

بآخر چون برامد یک مه و نیم

فرو شد ماه آن خورشید اقلیم

174

بوقت صبحگاهی بود تنها

بدل میگفت با خسرو سخنها

175

ز حال او به جز حق را خبرنه

بدل دانا، زبانش کار گرنه

176

درامد آتشی از مغز جانش

روان شد سیل خون از دیدگانش

177

رخ پر خون نهاد آن ماه بر خاک

خروشی خوش برآورد از دل پاک

178

بزاری گفت ای خسرو من اینک

ندانم جان کجاست امّا تن اینک

179

کنون میآیمت گر می بخوانی

وگرنه میروم گر می برانی

180

هزاران جان پاک از سینهٔ من

فدای همدم دیرینهٔ من

181

مرا جان جهان چون از جهان رفت

ز شخص گل جهان نادیده جان رفت

182

بحمداللّه که ماندم از جهان باز

نهادم روی جانان را بجان باز

183

کنون جان میدهم از ناصبوری

که جان دادن بسی به کز تو دوری

184

بگفت این و بسر برد این جهان را

بصد زاری بجانان داد جان را

185

زبان او که شوری در شکر بست

بیکدم آن زبان را قفل بر بست

186

یکی خادم که خدمتگار بودش

بگردانید سوی قبله زودش

187

عنایت کرد حق تا از عنا رست

بیک ساعت زصد گونه بلارست

188

خداوند جهان فرمان بداده

دورخ بر خاک گلرخ جان بداده

189

درین بستان چو گل از خاک خیزد

ببادی تند هم بر خاک ریزد

190

گلی برخاک ریخت از جور ایّام

که به زان گل نبیند دور ایّام

191

چه خواهی دید ازین گردنده پرگار

که خواهی شد بدام او گرفتار

192

کزین گردنده پرگار سبک رو

نماند هیچکس نه گل نه خسرو

193

برامد تند بادی از کناری

ببرد آن هر دو تن را چون غباری

194

چه حاصل گرچه عمری غم کشیدند

که ببریدند چو درهم رسیدند

195

چو زین ویرانه، دل پرتاب رفتند

بحسرت هر دو خوش درخواب رفتند

196

چو چرخ پیر خونخواری ندیدم

بجز خون خوردنش کاری ندیدم

197

چو کژبازست با تو چرخ گردان

بنه رگ راست گردن را چو مردان

198

تو میباید که چندان پند گیری

ازان یک مرگ کز محنت بمیری

199

تو خود از غایت غفلت چنانی

که گر صد مرگ بینی هیچ دانی

200

چو بسیاری بلا در پیش داری

نیی عاقل که دل بر خویش داری

201

چو چندینی بلات از پیش و پس هست

عجب نبود اگر مرگت کند پست

202

عجب میآیدم گر می ندانی

که با چندین بلا چون زنده مانی

203

عجب کاریست کار آدمیزاد

که در کم بودگی و در کمی زاد

204

بدست خود سرشتندش بآغاز

بدست دیو دادند آخرش باز

205

زهی بیقدری او کز چنان دست

بدست دیو افتد غافل و مست

206

کسی کز دست دیوان سر افراز

بدست دوست نرسد عاقبت باز

207

ندانم تا بود فردا در آن سوز

بدین صورت که مردم هست امروز

208

دلا تو خفتهیی و هر زمانی

بدین وادی بی پایان چه مانی

209

فرو رفتند تا چون خواهد آمد

وزین وادی که بیرون خواهد آمد

210

چه دریاییست این دریای خونخوار

که کس در وی نمیآید پدیدار؟

211

بسی گردون بسر خواهد گذشتن

گذشتست و دگر خواهد گذشتن

212

بسی افلاک خواهد بود و تونه

تنت در خاک خواهد بود و تونه

213

اگر در زندگی در خاک و افلاک

توانی گشت خاک، آنجا رسی پاک

214

وگر این هر دو بندت بسته دارد

ترا در ماتم پیوسته دارد

215

سعیدی، گر تو در افلاک مانی

شقی باشی اگر در خاک مانی

216

وگر زین هر دو بگذشتی چو مردان

برستی از زمین و چرخ گردان

217

ازین بیغوله قصد آشیان کن

چه میباشی ز همّت نردبان کن

218

اگرچون جعفر طیار ازین دام

برون پرّی، شوی مرغی دلارام

219

چو جعفر این سفر گرهست رایت

بود بی دست و پایی دست و پایت

220

چو پروانه درین ره ترک جان کن

سفر بی پا و سر چون آسمان کن

221

چرا تو کشتهٔ نفس و هوایی

ذبیح الله شو گر مرد مایی

222

سه سدّ سخت دشوارست در راه

یکی نان و یکی مال و یکی جاه

223

چو زین سه بگذرد هرک اهل باشد

گذشتن از دو کونش سهل باشد

224

اگر خواهی کزین دو بگذری پاک

ازین هر سه مشو آلوده در خاک

225

تنت مُرد و تودل در خویش داری

نداری برگ و ره در پیش داری

226

چرا ره را نسازی برگ راهی

که برگ ره نداری برگ کاهی

227

بمُردی گویی آن ساعت که زادی

شب آمد بر در آن بامدادی

228

گرفتار آمدی در بند تن تو

ز جان دادن بترس ای جان من تو

229

فلک از مرگ چندین میگریزد

زمین میتازدش تاخون بریزد

230

چوهستی لشکری کم گیر بنگاه

که آدم هست سر خیل تو در راه

231

بلشکر گاه آدم بر ره امروز

که گورستانست آن لشکرگه امروز

232

پشیمانی ندارد سود در خاک

چو زهرت کُشت چه حاصل ز تریاک

233

تو در دنیا که جای رنج و بارست

اگر صد کار داری هیچ کارست

234

ترا چاهی قوی افتاده در راه

که آن دنیاست و گنبد دارد ان چاه

235

چو گنبد در درون چاه باشد

پس این گنبد چرا بر ماه باشد

236

ولی چون کار دنیا باژگونهست

چه میپرسی که این گنبد چگونهست

237

چو دارد چاه گنبد خاصه از دود

دمش باشد، فرو گیرد نفس زود

238

فلک دود و زمین گردو تو خیره

چگونه دم زنی با این دو تیره

239

دمت زان باد و آید بر سر راه

که دم دارد چو همدم نیست این چاه

240

گرت انصاف دادن نیست پیشه

تویی چاهی که دم داری همیشه

241

زهی چاهی نجس سر برفگنده

دمی آینده و دیگر شونده

242

درونی داری ای غافل برون گیر

دلی سرگشته و نفس زبون گیر

243

اگر بیرون نیایی زین درون تو

بگردی چون بخاک آیی بخون تو

244

زهی نفس عدو پرور کجایی

که بر یک جای صد جا مینمایی

245

زهر شاخی دگر داری بری نیز

برون کردی زهر روزن سری نیز

246

تو با این جمله طرّاری یقینست

که روی حق نبینی رویت اینست

247

اگر کفش کهن یا ژنده داری

وگر نانی بخاک افگنده داری

248

چراندهی برای حق بدرویش

یقین میدان که بستایند از آن بیش

249

مپزسودا مشو مطمع مپندار

که جوکاری و آرد گندمت بار

250

بمویی گر بدنیا بسته باشی

چو مردی در غم پیوسته باشی

251

وگرمویی نباشد کوه باشد

میندیش آنکه چون اندوه باشد

252

بآخر چون برآمد صبح خوش رو

نه گل بود از جهان پیدا نه خسرو

253

چو گل را دم فرو شد صبح دم زد

سپیدی بر سواد شب رقم زد

254

چو در جنبش فتاد این آتشین صحن

فغان برخاست از مرغان خوش لحن

255

جهانگیر از پگاهی روز دیگر

بر گل رفت و خورد آن سوز دیگر

256

میان خاک مادر را چنان دید

گلی را زردتر از زعفران دید

257

بپیش خاک خسرو جان بداده

بزاری درغم جانان فتاده

258

چو جان بی طلعت جانان خجل بود

بداد از شرم جان آن تنگدل زود

259

زنی را در وفا این بود کردار

تو چون اوباش اگرهستی وفادار

260

اگر یاری کنی باری چنین کن

عزیزان را وفاداری چنین کن

261

دگر ره ماتمی از سر گرفتند

دگرره بانگ و زاری درگرفتند

262

پسر میگفت کای مادر کجایی

چو دست من فرو بست این جدایی

263

چو آتش آمدی چون دود رفتی

بدیدار پدر بس زود رفتی

264

سبک رفتی چو بادی پیش خسرو

که احسنت ای وفادار سبک رو

265

بآخر سیمبر گل نیز چون باد

بزیر خاک شد کاین خاک خون باد

266

چو آمد خاک را آن گنج در خور

ز چندان رنج بودش خاک بر سر

267

گلی کز ناز از یک گرد بگریخت

کنون با خاک ره باهم برآمیخت

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

الا ای ترجمان نفس گویا

تویی کز تو نشد پوشیده مبدا

عطار»خسرونامه»بخش 68 - از سر گرفتن قصّه

اگلی نظم

چنین گفت آنکه پیر راستان بود

که او گویندهٔ این داستان بود

عطار»خسرونامه»بخش 70 - در وفات قیصر و پادشاهی جهانگیر

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور