صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 70 - در وفات قیصر و پادشاهی جهانگیر

بخش 70 - در وفات قیصر و پادشاهی جهانگیر

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چنین گفت آنکه پیر راستان بود

که او گویندهٔ این داستان بود

22

که چون از مرگ گل شش سال بگذشت

مگر بر شاه قیصر حال برگشت

33

سحرگاه اندر آمد حال او تنگ

فرو کردند از عمرش شباهنگ

44

ز پیری چون کمان شد پشت او را

جوانی رفت و پیری کشت او را

55

بخواند آنگه جهانگیر جهان را

بتخت خویش بنشاند آن جوانرا

66

بدو گفت ای گرامی تر زجانم

جهان خواهد ربودن از جهانم

77

جهان باد جوانی از سرم برد

بسر باری پسر را از برم برد

88

کنونم زندگانی رخت بربست

بسوی خاک رفتم باد در دست

99

دریغا عمرم از هفتاد بگذشت

چو گردی آمد و چون باد بگذشت

1010

مرادر پیش کاری بس شگرفست

که راه من بدین دریای ژرفست

1111

کنونم درجهان کاری نماندست

ز من تا مرگ بسیاری نماندست

1212

ترا کار ای پسر اینست امروز

که چون خورشید باشی عالم افروز

1313

اگر تو عدل ورزی همچو خورشید

جهانی عمر تو خواهند جاوید

1414

اگر تو چون سلیمانی سرافراز

سر مویی ز موری سرمکش باز

1515

بگفت این و دمش بگسست وجان رفت

بیک دم از جهان جاودان رفت

1616

چو رفت از آب چون آتش فرو مرد

چراغ عمر او خوش خوش فرو مرد

1717

چو قیصر را قیامت بر درآمد

بیک ره قامت عمرش سرآمد

1818

همه اندام او از هم فروشد

برآمد جان و دل در غم فرو شد

1919

فرو شد آفتاب اودر ایوان

برآمد ناله از ایوان بکیوان

2020

شهی کو تیغ میزد همچو الماس

نهان کردند شخصش زیر کرباس

2121

چو بربستند ناگاهش زنخدان

همه کار جهان اینجا ز نخ دان

2222

چو زیر پنبه شد آن چشمهٔ نوش

برآورد آن ستم کش پنبه از گوش

2323

چو در خاکش نهادند آب بردش

بزرگی رفت و خاکی کرد خردش

2424

بسی جا ساخت، جای او زمین بود

بسی در تاخت و انجامش همین بود

2525

چو آمد کوزهٔ عمرش فرو درد

نهنگ خاک ناگاهش فرو برد

2626

بلندان بین که پست خاک گشتند

ز پستی و بلندی پاک گشتند

2727

زمین چندانکه یک یک جای بینی

ز سر تا پای، سر تا پای بینی

2828

چوپا و سر بسی بینی بره باز

ندانی سر ز پا آنجایگه باز

2929

اگر از آهنی فرسوده گردی

وگرسنگی چو بید پوده گردی

3030

اگر هستی تو چون خورشید مه روی

چو خورشیدت کند آخر سیه روی

3131

اگر صاف جهانی دُرد گردی

وگر مرد بزرگی خرد گردی

3232

ز مردم تابمردم ره بسی نیست

اگر مردت کسی اکنون کسی نیست

3333

نخست از آب جو چون دست شویی

بچاه اندازو سر برنه چو گویی

3434

کسی کز خویشتن گوید بسی او

چو مُرد آن خویشتن را دان کسی او

3535

تحیّر را نهایت نیست پیدا

که یابد باز یک سوزن ز دریا

3636

رهیست این راه بس بی حدّ وغایت

نه او را ابتدا ونه نهایت

3737

نه از اول بود پیشان پدیدش

نه در آخر بود پایان پدیدش

3838

فلک چون بی سر و بن دید این راه

سرش درگشت و پی گم کرد آنگاه

3939

تو هم گردش بسی در پیش داری

چه میگویم که هم درخویش داری

4040

همه عالم اگر بر هم نهادی

بنای جمله بر یکدم نهادی

4141

دلت از عالمی چون خرّم آمد؟

که بنیاد همه بر ماتم آمد

4242

بصد آویز عالم را چه داری

بگو تا واپسین دم را چه داری

4343

نمیدارد ترا عالم که هستی

تو هم عالم مدار، از غم برستی

4444

چرا در عالمی دل بسته داری

کزو غم در غمی پیوسته داری

4545

بود هر ساعتت رنج و بلایی

که تا یک جو بدست آری ز جایی

4646

بخون دل چو کوشیدی و مُردی

چو مردی حسرت جاوید بردی

4747

بود صد بار چون عمرت شد از دست

بسر باری حساب جوجوت هست

4848

چرا این حرصت اندر جمع مالست

که گر اینجا وگر آنجا وبالست

4949

همه دنیا سرابی مینماید

که چون شوریده خوابی مینماید

5050

چو روزی چند بودی رخت برگیر

دلت بر تخته نه از تخت برگیر

5151

اگر عشرت کنی صد سال پیوست

شوی چون خاک آخر باد در دست

5252

ز دنیا گرچه نقشی نیست کس را

هوسناکان بسی اند این هوس را

5353

اگرچه بی سر و بن شد بسی زو

نمیبینم برون رفته کسی زو

5454

برین رفعت چودایم خانه خیزست

قویتر منصبی، شاهی گریزست

5555

چو در هر خانهیی بینی شه انگیز

چرا شطرنج میبازی فرو ریز

5656

زمین گر ملک تو آمد همه جای

مشو غرّه که از گاویست بر پای

5757

تو آن ساعت که از مادر بزادی

بتنگ و بند جان کندن فتادی

5858

چو در جان کندنی ای مانده در دام

منه جان کندنت را زیستن نام

5959

سرافرازی مکن چندین که ناگاه

بزاری سرنگون مانی تو در چاه

6060

چو در دنیا نمیگنجی تو از خویش

چگونه در لحد گنجی بیندیش

6161

تکبر میکنی و می ندانی

که هستی گلخنی امّا روانی

6262

اگر در میکشید این پوست از تو

چه ماند گلخنی ای دوست از تو

6363

هر آن نعمت که در روی زمینست

نجاست میشود از تو یقینست

6464

اگرچه همچو جان زردرخورتست

نجاست چیست تعبیر زرتست

6565

چه جویی در زر و نعمت ریاست

که هر دو هست در عقبی نجاست

6666

زهی طوفان آتش بار دنیا

زهی خواب پریشان کار دنیا

6767

اگر زین خواب بیداری دهندت

دمی صد جان بدلداری دهندت

6868

اگر در خواب دنیا خفته مانی

بروز رستخیز آشفته مانی

6969

همه شب خاک بیزی با چراغی

ز دود و گرد بگرفته دماغی

7070

ز بهر نیم جو زرکان حرامست

ز صد جان باز جویی تا کدامست

7171

ترا آخر چو مطلوبی عزیزست

نه چون مطلوب مرد خاک بیزست

7272

تو هم انگار مرد خاک بیزی

چرا یک شب خدا را بر نخیزی

7373

نداری در همه عالم کسی تو

چرا برخود نمیگریی بسی تو

7474

اگر صد آشنا در خانه داری

چو میمیری همه بیگانه داری

7575

نیاید هیچکس در گور با تو

مگر مشتی مگس یا مور با تو

7676

اگر فعلی بد و گر نیک کردی

بگرمیت بسوزد یا بسردی

7777

بجوجو، آنچ دزدیدی مه و سال

بدزدند از تو موران در چنان حال

7878

دمی جز تخم بیکاری نکاری

که تو جز خویشتن داری نداری

7979

ز پندار و منیست آن رنج پیوست

فروآسود هر کو از منی رست

8080

زلا باید که اول در سرایی

اگر خواهی که از الا برآیی

8181

که گر مویی ز هستی بازداری

جهانی بت پرستی باز دادی

8282

به آسانیت این اندوه ندهند

بدست کاه برگی کوه ندهند

8383

گرت یک ذرّه این اندوه باید

صفای بحر و صبر کوه باید

8484

اگر پیش از اجل یک دم بمیری

دران یک دم همه عالم بگیری

8585

نشستن مرگ را کاری نه خردست

که هر کو مرگ را بنشست مردست

8686

اگر آگه شوی ای مرد مهجور

که از نزدیک کی ماندی چنین دور

8787

ز حسرت داغ بر پهلو نهی تو

سر تشویر بر زانو نهی تو

8888

درین غم تا نمیری بر نخیزی

زخود چون دیو از مردم گریزی

8989

چو بردی از بسی شیطان سبق تو

ز عشق خود نپردازی بحق تو

9090

بخود غرّه شدن زین بیش تا کی

ترا زین ناکسی خویش تا کی

9191

اگر شایستهیی راه خدا را

بکلّی میل کش چشم هوا را

9292

چو نابینا شود چشم هوابین

بحق بینا شود چشم خدا بین

9393

تو پنداری که در کار خدایی

تو پیوسته پرستار هوایی

9494

برآی آخر دمی از چاه دنیا

بیندیش از سیاستگاه عقبی

9595

کجا آن گاو قصّابست آگاه

که خون او بخواهد ریخت در راه

9696

اگر آگاه بودی گاوازان کار

چو گنجشگی فرو ماندی ازان بار

9797

تو خودغافل تری زان گاو بسته

که میدانی چنین فارغ نشسته

9898

مرا باری ازین غم دل نماندست

ازین مشکلترم مشکل نماندست

9999

مرا گویند خواهی گشت خاکی

که در پیشست هر یک را هلاکی

100100

اگرچه خاک گشتن خوش نباشد

شدم راضی اگر آتش نباشد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چنین گفت او که کرد از وی روایت

کسی کو بود راوی حکایت

عطار»خسرونامه»بخش 69 - سپری شدن کار خسرو

اگلی نظم

الا ای شاهباز ساعد شاه

کلاهت چیست، از ماهیست تا ماه

عطار»خسرونامه»بخش 71 - در خاتمت کتاب گوید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور