صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 71 - در خاتمت کتاب گوید

بخش 71 - در خاتمت کتاب گوید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

الا ای شاهباز ساعد شاه

کلاهت چیست، از ماهیست تا ماه

22

تو بازی و کلاه تو چنانست

که ترکش نیم ترک آسمانست

33

اگر از سر براندازی کلاهت

نیاید هیچ چیزی بند راهت

44

کنون از هرچه می‌دانی برون آی

چو با هیچ آمدی آنگه درون آی

55

اگر با هیچ آیی ای همه چیز

تو باشی همچو من هیچ و همه نیز

66

زهی عطّار کز مشک معانی

اگر صد نافه بگشایی توانی

77

زبان در فشان تو مریزاد

بجز دُر از زبان تو مریزاد

88

سخن را سایه بر عرش مجیدست

که چون خورشید روشن آفریدست

99

سخن بالای این امکان ندارد

کسی منکر شود کو جان ندارد

1010

کتاب من تماشاگاه جانست

نمودار جهان جاودانست

1111

تماشای خرد گشت این معانی

تماشا کن بر آب زندگانی

1212

خوشی نظّارهٔ این داستان کن

تماشای گل این بوستان کن

1313

سخن گویان سخن بسیار گفتند

ولی نه شیوهٔ عطّار گفتند

1414

جهان چون من سخن گویی ندیدست

که در شعردگر بویی ندیدست

1515

ازان در شعر من اسرار یابند

که بوی از کلبهٔ عطّار یابند

1616

چو عطّارم جهان پرمشک کردم

ز شعر تر نمد زین خشک کردم

1717

ز دست روح جام جم چشیدم

زهر نوعی سخن درهم کشیدم

1818

زهر در گفتم و بسیارگفتم

چو زیر چنگ شعری زار گفتم

1919

بمعنی شعر من شعری و ماهست

خطش چون برقعی شعر سیاهست

2020

کسی کز روی ظاهر شعر بیند

ز بحر شعر من کی قعر بیند

2121

برون گیر از سخن راز کهن را

زبور پارسی خوان این سخن را

2222

اگر آهسته فکر این کنی تو

بجان هر بیت را تحسین کنی تو

2323

ببین تا ساحری به زین توان کرد

بانصافی مرا تحسین توان کرد

2424

کسی کو چون منی را عیب جویست

همین گوید که او بسیار گویست

2525

ولکین چون بسی دارم معانی

بسی گویم تو مشنو میتوانی

2626

گهر آخر بدیدن نیز ارزد

چنین گفتن شنیدن نیز ارزد

2727

برو برخوان و چون خواندی دعا کن

زمانی عیب این مسکین رها کن

2828

جهان پر عیب و خلقی عیب جویست

که بی عیبی، خدای غیب گویست

2929

چو من گفتم تو برخوانش تمامت

مراست این یادگاری تا قیامت

3030

فسانه گرچه رازی معتبر بود

ولی مقصود من چیزی دگر بود

3131

نمیدارم طمع مدح و ثنایی

ولیکن چشم میدارم دعایی

3232

تو ای دل چند گویی چند جوشی

ترا آمد کنون وقت خموشی

3333

جفاهایی که دیدی از فلک تو

بیک ره جمع گردان یک بیک تو

3434

همه بر کاغذی بنویس سرباز

وزان پس کاغذت در آب انداز

3535

نداری توخطی بر زندگانی

که میباید که جاویدان بمانی

3636

تو چون هرگز نبودی بعد ازین هم

اگر هرگز نباشی نیست زین غم

3737

برون از حد درین وادی پرچاه

فرو رفتند و کس برنامد از راه

3838

رهی دورست و منزل ناپدیدار

خرد گم کرده ره دل ناپدیدار

3939

مرا باری دل از هیبت دو نیمست

که میدانم که این کاری عظیمست

4040

بسی سر رشتهٔ این کار جستم

بسی سر نقطهٔ پرگار جستم

4141

مرا نگشاد حیرت این گره باز

ندیدم شه ره و ماندم زره باز

4242

کنون چون من نه دل دیدم نه دلدار

مرا کار آمد از ناآمد کار

4343

درین عالم که روی آوردهام من

دو عالم بادوموی آوردهام من

4444

چو گردد روز مرگم دم گسسته

شود آن هر دو موی از هم گسسته

4545

من آن خواهم ز عشق بی نشانی

که نامم محو گردد جاودانی

4646

اگر نام من از دیوان بر آید

کجا تن در دهم گر جان برآید

4747

تنم گم گشت چون جان بود غالب

شدم مغلوب چون آن بود غالب

4848

ازین ویرانه بیرون میروم من

نمیدانم که تا چون میروم من

4949

چومردن بود این زادن چرا بود

چو رفتن بود استادن چرا بود

5050

چراجان با جسدانباز میگشت

چو بر حسرت بآنجا باز میگشت

5151

کسی کو مرغ دام آب و گل شد

بران کس سرنگونساری سجل شد

5252

جهانی خلق بین ناشاد مانده

همه از خویش در فریاد مانده

5353

گر آسانی طلب کردیم مادام

بدشواری بسر بردیم ناکام

5454

بزیر سایه سر داریم جمله

که سر سوی فنا آریم جمله

5555

دلا چندین مدم چون کار افتاد

که همچون سر ترا بسیار افتاد

5656

برو کنجی گزین و ره بدر بر

بمجهولی فرو شو ره بسر بر

5757

کسانی کافت شهوت بدیدند

بزر مجهولی خود را خریدند

5858

کسی دارد بعالم کار و باری

که در عالم ندارد هیچ کاری

5959

فراغت جوی تا باشی دمی خوش

که تا آسان گذاری عالمی خوش

6060

چو ضد در ضد ببینی تو در آغاز

بدانی قدر جسم خویشتن باز

6161

ز عالم گر کسی فارغ بود نیک

ازو مشغول تر باشد بحق لیک

6262

کسی داند درین ره قدر دیده

که نابینا بود کنجی گزیده

6363

چو میبینی کزین طاس نگونسار

بلا میبارد از صد گونه هموار

6464

اگر در عافیت ای مور در طاس

بشب آری تو قدر روز بشناس

6565

خداوندا بلای چرخ گردان

ازین سرگشتهٔ گردان بگردان

6666

خداوندا بسی بیهوده گفتم

فراوان بوده و نابوده گفتم

6767

اگرچه جرم عاصی صد جهانست

ولی یک ذرّه فضلت بیش از آنست

6868

چو مار ا نیست جز تقصیر طاعت

چه وزن آریم مشتی کم بضاعت

6969

چو از ما اوفتاد این کار ما را

خداوندا بما مگذار ما را

7070

دریغ بیکسان خویشتن بین

نیاز مفلسان ممتحن بین

7171

گرانباریم ما را رایگان بخش

زیانکاری بی سرمایگان بخش

7272

اگر ما را بخواهی کرد نومید

کرم پس با که خواهی کرد جاوید

7373

رحیمی، خلق را معصوم گردان

ز لطف خویش نامحروم گردان

7474

خدایا گر بصورت آدمیایم

نه ایم آگاه مشتی اعجمی ایم

7575

چو ما هستیم مشتی نو مسلمان

براوردیم انگشتی در ایمان

7676

ز مشتی خاک انگشتی تمامست

منه انگشت بر دیگر که خامست

7777

کسی کو غایب از تو یکزمانست

در آن دم کافرست اما نهانست

7878

اگر خود غایبی پیوسته باشد

در اسلام بر وی بسته باشد

7979

حضوری بخش ای پروردگارم

که من غایب شدن طاقت ندارم

8080

مرا از خلق برهانی توانی

چو کارم با تو افتد آن تو دانی

8181

خدایا میروم تو رهبرم باش

حقیقت بخش جان غمخورم باش

8282

چو گفتم مدتی افسانهٔ تو

بمردم با دلی دیوانهٔ تو

8383

اگر طفلم مرا این بس بلاغت

که دادیم از همه عالم فراغت

8484

مرا گر بود انسی در زمانه

بمادر بود و او رفت از میانه

8585

اگرچه رابعه صد تهمتن بود

ولیک او ثانی آن شیر زن بود

8686

چنان پشتی قوی بود آن ضعیفه

که پشت شرع را روی خلیفه

8787

اگرچه عنکبوتی ناتوان بود

ولکین بر سر من پیلبان بود

8888

نه چندانست بر جانم غم او

که بتوان کرد هرگز ماتم او

8989

بیا تا آه ازین غم برنیارم

غمش در دل کشم دم برنیارم

9090

چو محرم نیست این غم با که گویم

مرا او بود محرم با که گویم

9191

گر او را ندهد اینجا آمدن دست

مرا عمری نماند، آنجا شدن هست

9292

اگر با او رسم با او بگویم

غمی کز مرگ او آمد برویم

9393

نبود او زن که مرد معنوی بود

سحرگاهان دعای او قوی بود

9494

عجب آه سحرگاهیش بودی

ز هر آهی بحق راهیش بودی

9595

چو سالی بیست هست اکنون زیادت

که نه چادر نه موزه بود عادت

9696

ز دنیا فارغ و دولت گزیده

گرفته گوشه و عزلت گزیده

9797

بتو آورده روی ای رهنمایش

بسی زد حلقه بر در درگشایش

9898

تو میدانی که در درد تو چون بود

که رویش هر سحرپر اشک خون بود

9999

بسی در گریه و در بیقراری

شبانروزی ترا خوانده بزاری

100100

بپشتی تو عمری کار کرده

ز شوقت روی در دیوار کرده

101101

تو بودی از دو عالم ناگزیرش

بفضلت دست گیر ای دستگیرش

102102

تنش را خواب خوش ده در سلامت

دلش بیدار گردان تا قیامت

103103

درون خاک او شمعی برافروز

که نه در شب فرو میرد نه در روز

104104

ز پیش آن بهشت جاودانی

دری در گور او کن میتوانی

105105

اگر گردیش از دنیاست قسمت

بشو از وی بیک باران رحمت

106106

نداکردت بسی و تو شنودی

ندایی بشنوانش از خود بزودی

107107

کفن در بر حریر خلد گردانش

لحد کن مرغزاری بر تن و جانش

108108

بصدق دل چو بسیارت وفاداشت

امید او روا کن کو ترا داشت

109109

مگردان از من تیمار دیده

مددهای دعای او بریده

110110

کسی کو در دعا آرد مرا یاد

همه وقتی نگهدارش خدا باد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چنین گفت آنکه پیر راستان بود

که او گویندهٔ این داستان بود

عطار»خسرونامه»بخش 70 - در وفات قیصر و پادشاهی جهانگیر

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور