صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 65 - رزم خسرو با شاپور

بخش 65 - رزم خسرو با شاپور

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بآخر کار حرب آغاز کرد او

علم را دامن از هم باز کرد او

22

سپاهش خیمه بر هامون کشیدند

چو لاله تیغها بر خون کشیدند

33

بدشت و کوه در چندان سپه بود

که زان، روی همه عالم سیه بود

44

چو صور صبح در دنیا دمیدند

ز بستر خفتگان در میرمیدند

55

چو صبح آمد، خروس صبحگاهی

بفریاد اندر آمد از پگاهی

66

چو مغرب حلقهٔ مه کرددر گوش

ز مشرق چشمهٔ خورشید زد جوش

77

چو بر فرق سپهر سر بریده

نهادند آن کلاه زر کشیده

88

پدید آمد خروش از هر دو لشکر

رسید از هردو لشکر تا دو پیکر

99

ز بس لشکر، نیفتادی ز افلاک

فروغ ذرهٔ خورشید بر خاک

1010

تو گفتی از جهان نام زمین شد

زمین را پشت، کوه آتشین شد

1111

تو گفتی گرد گردونیست دیگر

سر تیغ و سنان دروی چو اختر

1212

همه دشت از درفشیدن چنان بود

که گفتی آسمان آتش فشان بود

1313

فروغ خود و عکس تیغ و جوشن

ز مشرق تا بمغرب کرده روشن

1414

شدند آن شیرمردان مغز پولاد

چنانک آهن ازیشان تن فرو داد

1515

سرافرازان چو کوه آهنین تن

بآهن کوه آهن بر زمین زن

1616

ز بسیاری که تیر از شست برجست

زهر دو سوی ره بر تیر دربست

1717

هوا گفتی ز پیکان ژاله بارست

زمین گفتی ز بس خون لاله زارست

1818

قیامت نقد و صور و کوس غرّان

خدنگ تیر همچون نامه پرّان

1919

همه روی فلک از مرغ ناوک

سراسر گشته چون دامی مشبّک

2020

زره چون میغ، وز شست سواران

بسوی میغ میبارید باران

2121

ز عکس تیغ چرخ هفت پاره

نهان شد روز روشن چون ستاره

2222

چنان بارید بر گردنکشان تیغ

که هنگام بهاران ژاله از میغ

2323

ز جوش و نعره و فریاد وآواز

صدا میآمد از هفت آسمان باز

2424

ز بانگ کوس، وز زخم چکاچاک

طنین افتاد در نه طاس افلاک

2525

چنان شد زخم کوس و نعرهٔ جوش

که گردون پنبه محکم کرد در گوش

2626

چو بانگ کوس در دشت اوفتادی

زمین چون چرخ در گشت اوفتادی

2727

زمین از خون گرفته سهمناکی

شده برج فلک ازگرد خاکی

2828

غبار خاک زیر پای باره

شده چون سرمه درچشم ستاره

2929

چو هر تیغی میان بحرخون بود

ز بحر خون میان تیغ چون بود

3030

همه روی زمین دریای خون شد

فلک بروی چو طشتی سرنگون شد

3131

چو بحر خون ز سر حدّ جهان شد

فلک چون کشتیی برخون روان شد

3232

چو موج خون زسردرمیگذشتی

بدان دریا فرو کردند طشتی

3333

بخشکی بر اجل کشتی روان دید

که دریا پرنهنگ جان ستان دید

3434

دران دریا اجل را کی عمل بود

که هریک مرد، میر صداجل بود

3535

سپه یکباره رویارو فتادند

بخون یکدگر بازو گشادند

3636

شدند از گرد سپه خورشید گمراه

سیه شد همچو خال دلبران، ماه

3737

زمین را یک طبق از گرد برخاست

فلک را یک طبق از گرد شد راست

3838

جهان از گردره پر شد سراسر

زمین با آسمان آمد برابر

3939

نمیدیدند لشکر یکدگر را

بیفگندند این تیغ آن سپر را

4040

ز بسیاری که گرد وخاک برخاست

بیک ره از جهان فریاد برخاست

4141

چو شد روی زمین درزیر خون بر

بسوی پشت ماهی برد خون سر

4242

فرو شد تا بماهی خون لشکر

برآمد تا بماه اللّه اکبر

4343

یکی خونریز را بیرون همی تاخت

یکی را سوی میدان خون همی تاخت

4444

همه صحرا چه آزاد و چه بنده

تن بی سر سر بی تن فگنده

4545

شه خسرو بسان کوه پاره

بتیغ خون فشان میکند خاره

4646

بدستش خنجر زهر آب داده

بفتراکش کمند تاب داده

4747

زرمحش خسروان را خون چو جویی

ز تیغش سرکشان را سر چو گویی

4848

بآخر خسرو صد پیل در پیش

بیک ره بانگ زد بر لشکر خویش

4949

چو پیل و چون سپه را جمله کرد او

چو کوهی سوی کوهی حمله برد او

5050

سپاه خصم را برکند ازجای

درامد لشکر سرگشته از پای

5151

هزاهز در میان لشکر افتاد

تو گفتی آتشی در کشور افتاد

5252

چه گویم کان سپه چون جنگ کردند

که دشت از کشته برخود تنگ کردند

5353

سر مرد مبارز جمله صفدر

جدا هریک سر مردی بکف در

5454

بآخر از قضای بد شبانگاه

شکست افتاد بر شاپور ناگاه

5555

نماند آرام آن خیل و حشم را

نگونساری پدید آمد علم را

5656

علم را بود در سر باد پندار

برون شد از سرش چون شد نگونسار

5757

گریزان شد شه شاپور سرمست

بشهر آمد نهان دروازه دربست

5858

همه شب بهر رفتن کار میکرد

ز سیم و زر شتر را بارمیکرد

5959

گل تر را شبانگه با سپاهی

بترمد برد از دزدیده راهی

6060

چو این میدان میناگون نگین یافت

عروس هفت طارم بر زمین تافت

6161

ز تاب روی او روی زمانه

چو آتش میزد از هر سو زبانه

6262

چو روشن شد جهان تیره بوده

فرو ماندند خلق خیره بوده

6363

برون رفتند چون صاحب گناهان

ز شاه پاکدل زنهارّ خواهان

6464

که ما را بر زمین بودن زمان ده

بجان، خلق جهانی را امان ده

6565

بجان بندد جهان پیشت میان را

اگر جانی دهی خلق جهان را

6666

ز خلق هیچکس کس کینه نگرفت

غضنفر صید لاغر سینه نگرفت

6767

شه ایشان را بنیکویی کسی کرد

بجای هر یکی شفقت بسی کرد

6868

دو هفته بود وزانجام صبحگاهی

روان شد سوی ترمذ با سپاهی

6969

سپاهی کش عدد ازحد برون بود

ز ریگ و برگ و کوکبها فزون بود

7070

بآخر چون سوی ترمد رسیدند

بگرد قلعهٔ اوصف کشیدند

7171

چنان آن خندق او بود پر آب

که ماهی بر زمین میکرد شیناب

7272

چنان برجش بمه پیوسته بودی

که مه را در شدن ره بسته بودی

7373

مگر ماه فلک از برج او تافت

که اوج خویشتن در برج او یافت

7474

فراز و شیبش از مه تا بماهی

چه میگویم کجا بودش سباهی

7575

نه پل بود ونه بر آبش گذر بود

ز سر تا پای آن را پا و سر بود

7676

بآخر چون علم زد شمع انجم

بگردون شد خروش از جمع مردم

7777

سپه سوی حصار آهنگ کردند

بتیر و سنگ لختی جنگ کردند

7878

کسی را کز دو لشکر این هوس خاست

نشد ازهیچ سویی کار کس راست

7979

بآخر هم بدین کردار یک ماه

بماند آن لشکر درمانده در راه

8080

شبی فرّخ بر خسرو درون شد

مگر آن شب بتزویر و فسون شد

8181

بخسرو گفت این را نیست تدبیر

مگر آنرا بدست آرم بتزویر

8282

که گر صد سال زیر آن نشینم

یقین دانم که روی آن نبینم

8383

فتاد اندیشهیی در راهم اکنون

بگویم تا چه گوید شاهم اکنون

8484

بیاید هر شبی مردی توانا

ز خندق آب کش گردد ببالا

8585

بچندان برکشد ازخندق او آب

که خندق زو بخواهد شد فرو آب

8686

مرا عزمیست تا یکشب بزورق

شوم آهسته تا آنسوی خندق

8787

چو مرد آن دلو صد من را درآرد

نشینم من درو تا بر سر آرد

8888

چو رفتم، گر دهد اقبال یاری

بریزم در زمین خونش بخواری

8989

وزان پس زورقی صدراست کن تو

نشان آن ز من درخواست کن تو

9090

که تا چون بازیابی آن نشانی

تنی صد را بزورق در نشانی

9191

یکایک را ببالا برکشم من

که گر پیلست تنها برکشم من

9292

چو بر بالا رسد مردی صد، آنگاه

در آن قلعه بگشاییم بر شاه

9393

پل آن قلعه را بر آب بندیم

بدولت دشمنان را خواب بندیم

9494

جهان گردد بکام شیر مردان

اگر یاری دهد این چرخ گردان

9595

چنان شه را خوش آمد گفتهٔ او

که شد یکبارگی آشفتهٔ او

9696

فراوان آفرینش کرد شهزاد

که پیش بندگانت بنده شه باد

9797

بغایت رای و تدبیری صوابست

دلت صافی و رایت آفتابست

9898

نکو افتاد این اندیشه مندی

کنون برخیز تا زورق ببندی

9999

بآخر چون نکو شد کار زورق

دگر شب رفت فرخ سوی خندق

100100

شبی بود از سیاهی همچو روزی

که دور افتد دلی از دلفروزی

101101

ز مشرق تا بمغرب تیره گشته

ز ظلمت چشم انجم خیره گشته

102102

بزورق برنشست آن مرد مکّار

روان شد همچنان تا زیر دیوار

103103

چو مرد آن دلو از بالا درانداخت

سپه گر خویش را تنها درانداخت

104104

بزودی مرد بر بالا کشیدش

که تا فرّخ جگر گه بر دریدش

105105

شبی تاریک بود و مرد غافل

ز دست خصم زخمی خورد بر دل

106106

نشان آن بود کان دلو سبک رو

زند بر آب ده ره نزد خسرو

107107

چو فرّخ دلو را ده ره چنان کرد

بزودی شاه زورقها روان کرد

108108

فگند القصّه فرّخ آن رسن را

ببالا برکشید او شصت تن را

109109

دگر یاران تنی صد برکشیدند

بیک ره ازمیان خنجر کشیدند

110110

از آنجا تا پس دروازه رفتند

نهان بی بانگ و بی آوازه رفتند

111111

پس دروازه ده تن خفته بودند

ندانم تا شهادت گفته بودند

112112

بزاری هر ده آنجا کشته گشتند

میان خون دل آغشته گشتند

113113

پس آنگه در نهانی در گشادند

بروی آب خندق پل نهادند

114114

چو بنهادند پل، لشکر درآمد

خورشی از سپه یکسر برآمد

115115

شه شاپور تا شد آگه از کار

فرو شد لشکر و لشکر گه ازکار

116116

نه چندان شور آن شب در جهان بود

که در روز قیامت بیش ازان بود

117117

شبی مانند روز رستخیزی

فتاده هر گروهی در گریزی

118118

خروش آن سپه بر ماه میشد

کسی کان میشنود از راه میشد

119119

سپاه هرمز آن شب خون چنان ریخت

که باران بهاری ز اسمان ریخت

120120

چو پل بستند کز پل خون نمیشد

چرا آن خون بپل بیرون نمیشد

121121

چو صبح خوش نفس خوش خوش نفس زد

جرس جنبان شب لختی جرس زد

122122

هوا از صبح رنگ آمیز شد سرد

زمین از زردهٔ خورشید شد زرد

123123

شه شاپور با فیروز نسناس

درامد پیش شه با تیغ و کرباس

124124

زمین را بوسه زد زاری بسی کرد

که چون شه کُشت زین لشکر بسی مرد

125125

مرا گر هم کشد فرمانروا اوست

وگر گویم که بخشد پادشااوست

126126

مرا کزره ببرد ابلیس مکّار

که من برخویشتن گشتم ستمگار

127127

اگر عفوم کند لطفی عظیمست

که دل درمعرض امّید و بیمست

128128

میان خاک، خون من که ریزد

دو من خاکم، ز خون من چه خیزد

129129

خوش آمد شاه راگفتار شاپور

فرستادش بشاهی با نشابور

130130

وزان پس پیش فرّخ رفت فیروز

رخی پر اشک خونین سنیه پر سوز

131131

میان خاک ره بر سر بگردید

ز چشمش قلزم گوهر بگردید

132132

بفرخ گفت بد کردم بسی من

ولی با خویشتن، نه با کسی من

133133

در آخر گرچه بد کردار بودم

ولی با تو در اوّل یار بودم

134134

اگر من ترک کردم حقّ یاری

بجای آور تو با من حق گزاری

135135

بدی را چشم میدارم نکویی

که شه عفوم کند گر تو بگویی

136136

ز زاری کردنش چون جوی خون رفت

بیاری کردنش فرّخ برون رفت

137137

گرفتش دست و پیش شاهش آورد

دو لب خشک و دو رخ چون کاهش آورد

138138

بخسرو گفت: این درخون بگشته

بجان آمد مکن یاد از گذشته

139139

اگرچه جرم صد انبار دارد

ولی بر شاه حق بسیار دارد

140140

کرم کن زانکه شاهان زمانه

کرم کردند با من جاودانه

141141

شه از بهر دل فرخ چنان کرد

که هرگز بر نکوکاری زیان کرد؟

142142

چو تو نه خار این راهی نه گلزار

میازار از کس و کس را میازار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بنام آنکه جان را زونشان نیست

خرد را نیز هم یارای آن نیست

عطار»خسرونامه»بخش 64 - نامهٔ خسرو به شاپور

اگلی نظم

زمانی بود گل چون ماه در میغ

برشه رفت با کرباس و با تیغ

عطار»خسرونامه»بخش 66 - رسیدن خسرو و گل با هم و رفتن به روم

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور