صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 66 - رسیدن خسرو و گل با هم و رفتن به روم

بخش 66 - رسیدن خسرو و گل با هم و رفتن به روم

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

زمانی بود گل چون ماه در میغ

برشه رفت با کرباس و با تیغ

22

که خون من بریز اکنون بصد سوز

که تا چون زنده مانم بیتو یک روز

33

بگفت این و هزار اشک جگر گون

بمه بر ریخت و مه را کرد پرخون

44

چو گرد از چشم هر دم میسترد آب

ز رود چشم گل پل را برد آب

55

چو خسرو را نظر بر دوست افتاد

ز شادی خون او در پوست افتاد

66

بجست از جای و پس در بر گرفتش

ز گلرخ همچو گل، رخ برشکفتش

77

بگلرخ گفت مگری و سخن گوی

گلش گفت ای جهاندار سخنگوی

88

چگونه با تو بگشاید زبانم

که اشکم گشت مسمار دهانم

99

دهانم بسته شد چون مشک از رشک

گل تر چون کند رو خشک از اشک

1010

دلم خونست و چشمم خون فشانست

کنارم پر دُرست و در میانست

1111

دل خود را بکار آوردم آخر

ز غم دل بر کنار آوردم آخر

1212

اگر با تو بپردازم دل پاک

بریزد خون ز سنگ خاره بر خاک

1313

بگفت این و بیفتاد آن سمنبر

وزو برخاست فریادی ز منظر

1414

شه بیدل ازو بیهوش تر شد

وزو نزدیک نزدیکان خبر شد

1515

گلاب و مشک بر هر یک فشاندند

ز حیرت خیره در هر یک بماندند

1616

چو باهوش آمدند آن هر دو بیدل

یکی میگفت ای جان، دیگری دل

1717

جفای چرخ با هم باز گفتند

بسی از هر طریقی راز گفتند

1818

خبر میداد گل ز احوال خود باز

تعجّب ماند شه در کار دمساز

1919

بآخر شاه هرچ آن جایگه بود

بفرّخزاد بخشید و سپه زود

2020

ز بسیاری که فرّخ سیم و زر یافت

جهان گفتی که قارونی دگر یافت

2121

چه گر بسیار فرّخ سیم و زر داشت

اگر بودی دگر رایی دگر داشت

2222

زری کان سر بمهر آفتابست

بیک جو زر از آن دلها کبابست

2323

بصد صنعت چو زر از کان براید

بسی غافل ازو از جان براید

2424

بهر شهرش برند آنگه بصد ناز

بسنجند ای عجب هر دم ز سرباز

2525

بگردانند صد دستش بهر روز

ازو این یک دلازار آن دل افروز

2626

گرش صد ره بگردانند از عز

نه کم گردد جوی نه بیش هرگز

2727

جهانی کشته آمد بر سر او

ولی یک تن نشد دور از بر او

2828

ز هر دستی بهردستی گذر کرد

بهر دستی که شد خونی دگر کرد

2929

نصیب خلق ازو گر مرگ و دارست

ولی او فارغست و برقرارست

3030

چو زر زیر زمین کردی چنین زود

ترا خود زر کند زیر زمین زود

3131

ترا آن زر، که خونها خوردهیی تو

که تا یک جو بدست آوردهیی تو

3232

ز دنیا میدواند تا بآتش

بلا به جان کن ای عیش تو ناخوش

3333

زر و سیم تو داغ پهلوی تست

بدو نیکت همه روباروی تست

3434

چو نبود کاروان را راه ایمن

متاعی به ز عوری نیست ممکن

3535

چو ترک سیم و زر گفتی بیکبار

همه گیتی زر و سیم خود انگار

3636

برو راه قناعت گیر و تسلیم

که همراهی نیاید از زر و سیم

3737

جهان پر زرّ و سیم خفتگانست

سرای و باغ و شهر رفتگانست

3838

چو با ایشان نماند ای مرد عاجز

کجا با تو بماند نیز هرگز

3939

اگر صد گنج داری چون بمیری

جوی ارزی چراعبرت نگیری

4040

اگردر چشم نرگس نور بودی

هم از سیم و هم از زر دور بودی

4141

چو مردم نیست کز شوریده حالی

که عمری جان کند در جمع مالی

4242

چو جوجو گرد کرد از مال بسیار

فلک با جانش بستاند بیکبار

4343

کسی را گر همه دنیا شود راست

سگی باشی اگر زانت حسد خاست

4444

همی هرچ آن ندارد پایداری

سر مویی نیرزد سر چه خاری

4545

اگر روزی دو سه نودولتی چند

که هست آن در حقیقت بند در بند

4646

بدعوی خویشتن را مینمایند

پر وبال غروری میگشایند

4747

تو منگر آن و مشنو آن سخنها

که زود این نو شود چون آن کهن ها

4848

چو کهنه خاک شد نو نیز گردد

که بیشک چیزها ناچیز گردد

4949

جهان غمخانهٔ وزر و وبالست

که خمرش حب جاه و حب مالست

5050

کسی کو در غم جاه اوفتادست

ز اوج چرخ در چاه اوفتادست

5151

کسی کو مست گردد زین دو سیکی

نبیند نیز چشمش روی نیکی

5252

توانگر را نگر درویش مانده

همه در کسب جاه خویش مانده

5353

چو هر چیزی که میپوشی چنین خوش

شود آن سوخته آخر برآتش

5454

ولی پایان کار، آن سوخته پاک

بصد خواری شود خاکستر و خاک

5555

چو خاکستر شود نوشی که کردی

چو خواهد شد نجاست آنچه خوردی

5656

بخورد و پوش میجویی ریاست

که این خاکسترست و آن نجاست

5757

چو تو درخورد و پوش خویش مانی

ز ننگ خویش سر در پیش مانی

5858

تو عاقل گر کفاف خویش داری

ترا آن بس چرا غم بیش داری

5959

وگر میراث کوشی پیشه گیری

بصد خواری در این اندیشه میری

6060

ترا چون سود دنیا بند جانست

دلت را بس گشایش در زیانست

6161

چو در دنیا زیان از سود بهتر

بسی از بود اونابود بهتر

6262

برعنایی و سالوس و تکبّر

نگردد کیسهٔ مقصود تو پر

6363

اگرداری طمع زین سفره نانی

محاسن را کنی دستار خوانی

6464

چوبر لوحی که هر نقشی رقم بود

همه دنیا ز پرّ پشّه کم بود

6565

ز پرّ پشّه گرصد یک رسیدت

چو نمرود این چه کبر آمد پدیدت

6666

که کبر از پرّ پشّه همچو نمرود

ز نیش پشهیی بنهی ز سر زود

6767

مکن کبر و بعدل و داد میباش

قدم بر عدل نه آزاد میباش

6868

بعدلی کژ مکن داد و ستانرا

که مرد عدل باید دلستان را

6969

چه افزایی تو چندین بار خود را

ز خود بگذر فنا انگار خود را

7070

بترک نام وننگ و نیک و بدگیر

مده سر پی ز دست و راه خود گیر

7171

ز خود این خلق را آزاد پندار

همه کار جهان را باد پندار

7272

چو عطّار از جهان راه یقین گیر

برو گر مرد راهی راه دین گیر

7373

جهان بادیست پی بر باد مگذار

بجز یاد خدا از یاد بگذار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بآخر کار حرب آغاز کرد او

علم را دامن از هم باز کرد او

عطار»خسرونامه»بخش 65 - رزم خسرو با شاپور

اگلی نظم

الا ای پیک راه بی نهایت

سلوکت را نه حدّست و نه غایت

عطار»خسرونامه»بخش 67 - باز رفتن بسر قصّه

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور