صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 67 - باز رفتن بسر قصّه

بخش 67 - باز رفتن بسر قصّه

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

الا ای پیک راه بی نهایت

سلوکت را نه حدّست و نه غایت

22

چو راه بی نهایت پیش داری

چرا دل بر مقام خویش داری

33

قدم در راه نه اِستادگی چیست

سفر در پیش گیر افتادگی چیست

44

برو چندانکه چون محبوب گردی

روش ساقط شود مجذوب گردی

55

روش هرگه که برخیزد ز پیشت

نماند آگهی مویی ز خویشت

66

تو باشی جمله از خویشتن خبر نه

خبر جمله ترا باشد دگر نه

77

بیا برساز از سر، کار دیگر

بهانه کن فسانه، بار دیگر

88

ز پیر پر سخن پاسخ چنین بود

که ماهی شاه با گل همنشین بود

99

چو در ترمذ به ماهی جایگه ساخت

پس از ماهی از آنجا کار ره ساخت

1010

ز ترمد خیمه و بنگاه برداشت

سپه را برنشاند و راه بگذاشت

1111

گل تر بر کُمیْتی شد سواره

نثارش کرد خورشید از ستاره

1212

زهی چابک سواری کان صنم بود

که از چستی در آن لشکر علم بود

1313

گلست و نیکویی بر حور رانده

وزان بت چشم بد از دور مانده

1414

چنان شیرین سواری بود آن ماه

که از شورش غلط کرد آسمان راه

1515

فغان برداشت شه کز جان چه خواهی

عنان را باز کش میدان چه خواهی

1616

چو تو زینسان قبا چالاک بندی

دل ما بوک بر فتراک بندی

1717

اگر بس خوش نیاید اسپ خویشت

جنیبت کش شود خورشید پیشت

1818

چو خسرو با سمنبر شد روانه

برآمد گرد از روی زمانه

1919

میان گرد راه آن هر دو دلخواه

قران کردند چون خورشید با ماه

2020

به آخر چون به روم آمد شه روم

فغان برخاست از لشکرگه روم

2121

برون شد شاه با لشکر تمامی

به استقبال فرزند گرامی

2222

همه صحرا و دشت و کوه کشور

به جوش آمد چو دریایی ز لشکر

2323

ز آیین بستن آن کشور چنان بود

که همچون هشت خلد جاودان بود

2424

بهشتی بود هر بازار و هر کوی

که جوی شیر و می میرفت هر سوی

2525

جهانی را بهشتی حور زاده

بهشتی را جهانی نور داده

2626

چه شهری چون بهشت ماهرویان

نشسته مو به مو زنجیر مویان

2727

به آخر چون به سر شد بزم کشور

درآمد وقت آن خورشید لشکر

2828

گل از شه خواست حسنا را هم آنگاه

به پیش شاه آوردندش از چاه

2929

تنی داشت از ضعیفی همچو نالی

ز زردی و نزاری چون خلالی

3030

جهان از روی او زردی گرفته

فلک از آه او سردی گرفته

3131

چو گل را دید هوش از وی جدا شد

ز خجلت بود اگر گویی چرا شد

3232

دلش از شرم گل آتشفشان گشت

شد آبی و عرق از وی روان گشت

3333

به زاری پیش آن سیمین‌بر افتاد

چنان کز گرمیش آتش درافتاد

3434

به گل گفت ای بتر از من ندیده

به بد کرداریم یک تن ندیده

3535

به بد کرداری من گرچه کس نیست

مرا جز تو کسی فریادرس نیست

3636

به نادانی اگر بد کرده‌ام من

تو میدانی که با خود کرده‌ام من

3737

مگردان نا امید این ناسزا را

خداوندی کن از بهر خدا را

3838

مکش زیر عقابین عقابم

که من خود تا تو رفتی در عذابم

3939

به شکر آنکه شه را باز دیدی

جمال او به فرّ و ناز دیدی

4040

بدان شکرانه این سگ را رها کن

مرا کم گیر و در کار خدا کن

4141

چو گل دید آنچنان زار و تباهش

شفاعت کرد القصّه ز شاهش

4242

ازآن پس خسرو از بهر دل افروز

عطا بخشید حسنا را به فیروز

4343

به گلرخ گفت حُسنا بود مکّار

همان فیروز آمد زشت کردار

4444

نکوتر آنکه ایشان هر دو با هم

به هم سازند در شادی و در غم

4545

که باد از هر دو تن خالی زمانه

بگو تا چوب به یا تازیانه

4646

جهان افروز را آنگه به در خواند

به فرخزاد داد و خطبه برخواند

4747

به سپاهان فرستاد آن دو تن را

بدیشان داد ملک و انجمن را

4848

پس آنگه عقد گل در پیش آورد

دمی آخر دلی با خویش آورد

4949

چنان عقدی ببست آن سیم‌بر را

که یکسان کرد خاک راه و زر را

5050

بدانسان ساخت عقدی کز نکویی

همه قصرش بهشتی بود گویی

5151

چه میگویم بهشت ار نقد بودی

شکر چین ره آن عقد بودی

5252

چو با سر شد شکر ریز گل آخر

به پایان رفت آویز گل آخر

5353

عروسی گلِ تر راست کردند

بهشتی حور را درخواست کردند

5454

چو گلرخ از در ایوان درآمد

جهان را ز آرزویش جان برآمد

5555

بیاوردند زرّین تختی آنگاه

که تا بر تخت زرّین رفت آن ماه

5656

مرصّع بر سرش تاجی ز یاقوت

هزاران دل از آن یکدانه فرتوت

5757

چو خورشید خیالی سبز بر سر

نه چون حوری حریری سبز در بر

5858

نه چون ماهی که از ایوان درآید

نه چون سروی که از بستان برآید

5959

هوا گشته بر آن دلبر گهربار

زمین از بس گهر گشته گهردار

6060

ز زیبایی که بود آن سرو دلبر

نه مشّاطه به کار آمد نه زیور

6161

نکویی داشت و شیرینی در آن سور

نبد جز چشم بد چیزی ازو دور

6262

به الحان مطربان بلبل آهنگ

همه در وصف گل گفتند در چنگ

6363

ز حال گل دو بیتی زار گفتند

به رمز از عشق او اسرار گفتند

6464

به آخر چون درآمد خسرو از در

گرفتند آنچه میگفتند از سر

6565

نثار خسروی آهنگ کردند

به گوهر راه خسرو تنگ کردند

6666

نه چندان بود از گرهر نثارش

که بتوان کرد تا سالی شمارش

6767

چو ره برداشت شاه سرو قامت

ازو برخواست از هر دل قیامت

6868

چو خسرو زاده شد نزدیک آن حور

فلک را آب در چشم آمد از دور

6969

چو زد لب بر لب آن لعل خندان

فلک خایید لبها را به دندان

7070

چو شکّر خورد و تنگش در بر آورد

فلک دست از تحیّر بر سر آورد

7171

خروش مطربان بر ماه میشد

ز راه چنگ دل از راه میشد

7272

بخار عود زحمت دور میکرد

ز خوشی مغز را مخمور میکرد

7373

نفیر ارغنون در گوش میرفت

خرد یکبارگی از هوش میرفت

7474

صلای ساقیان آواز میداد

دل مستان جوابش باز میداد

7575

فروغ شمع چندان دور میشد

که فرسنگی زهر سو نور میشد

7676

زهی شادی که آن شب داشت خسرو

چه غم باشد کسی را ماه پس رو

7777

زهی لذّت که آن شب بود گل را

که آب آن خوشی میبرد پل را

7878

به آخر چون ز شب یک نیمه بگذشت

مه روشن ز اوج خیمه بگذشت

7979

سرای خلوت خسرو چنان بود

که گفتی جنّت الفردوس آن بود

8080

نشسته همچو خورشیدی گلِ تر

دو زلفش تازه‌تر از سنبلِ تر

8181

چو خسرو دید گل را همچو ماهی

نشسته خالی و خوش جایگاهی

8282

نشست اندر بر او چست خسرو

که از وی کام دل میجست خسرو

8383

شهنشاه و شراب و شمع و شب بود

گل شاهد شکر نی، شهد لب بود

8484

فروغ رویشان با هم چنان بود

که دو خورشید را دیدی قران بود

8585

نه چون گل دید کس در آسمان ماه

نه بر دیدار خسرو بر زمین شاه

8686

در عشرت زمانی باز کردند

گهی بازی و گاهی ناز کردند

8787

زمانی با کنار و بوس بودند

زمانی راز گفتند و شنودند

8888

چو افزون گشت مهر و صبر شد کم

شدند اندر شبستان هر دو با هم

8989

شهنشه کرد کاری دیگر آغاز

گلش تمکین نمی‌کرد از سر ناز

9090

چو کوشش کرد بسیاری سرانجام

برآمد شاه خسرو را ز گل کام

9191

چو خسرو کرد در انگشت خاتم

چو ملک وصلش از گل شد مسلّم

9292

بسا مهرا که بر مهرش بیفزود

که مهر او به مُهر ایزدی بود

9393

پس از چندان پریشانی و محنت

کشیدن رنج ناکامی و غربت

9494

ز زاد و بوم و خان و مان فتادن

ز دست این به دست آن فتادن

9595

هران گل کان بماند ناشکفته

به غنچه در ز ناجنسان نهفته

9696

نگشته برگ او از خار خسته

برو هر چند باد سخت جسته

9797

چنان گل، خسرو او را درخور آید

به دست هر فرومایه نشاید

9898

درو دل بسته بد، جان هم فرو بست

بسی او نیز با او مهر پیوست

9999

بر آنسان یک مهی شادی نمودند

زمانی بی می و رامش نبودند

100100

به ظاهر گرچه گل شادی نمودی

به باطن از غمی خالی نبودی

101101

به گل یک روز خسرو گفت شادان

که اندوه از دل خود دور گردان

102102

نشاید کرد از غم بعد ازین یاد

همی باید بدین پیوسته دلشاد

103103

چنین گفتند پیران خردمند

که آموزند ازیشان دانش و پند

104104

که گر داری امید بختیاری

همی خواهی ز دولت پایداری

105105

به وقت شادمانی شاد میباش

ز اندوه و ز غم آزاد میباش

106106

بدو گل گفت کای شاه جهاندار

بود اکنون ز ما شادی سزاوار

107107

ولیکن هست بیماریم بر دل

که یک لحظه دلم زان نیست غافل

108108

درین جمله بلا و محنت و غم

نشد یک لحظه آن بار از دلم کم

109109

مرا اندیشهٔ خویشان خویشست

دلم ز اندوهشان پیوسته ریشست

110110

نمیدانم که تا حال پدر چیست

دگر حال برادر، یا خبر چیست

111111

دگر باره به ملک خود رسیدند

به آخر روی ناکامی ندیدند

112112

اگر برخاستی این بارم از دل

نبودی بعد ازین تیمارم از دل

113113

ز شادی بستدی انصاف جانم

غمی دیگر نبودی بعد از آنم

114114

به گل شه گفت آسانست این کار

به زودی از دلت بردارم این بار

115115

هم اندر روز آهنگ سفر کرد

یکایک لشکر خود را خبر کرد

116116

به عزم راه بیرون شد شه روم

بلرزید از سپاه او همه بوم

117117

جهان آراسته شد چون سپاهش

فلک شد ناپدید از گرد راهش

118118

عماری گل اندر قلب لشکر

درفشان همچو خورشید از دو پیکر

119119

به گل گفتا شه، اینجا باش دلشاد

که ما خواهیم رفتن شاد چون باد

120120

چو یک منزل بشد هم بر سر راه

وداعش کرد و شد با روم آنگاه

121121

شهنشه زود میراند آن سپه را

تو گفتی مینوردیدند ره را

122122

همی کرد آن مسافت قطع چون باد

به کوه و دشت، چه ویران چه آباد

123123

پس از یک مه به خوزستان رسیدند

ز کشور یک ده آبادان ندیدند

124124

همه کشور تهی از مرد و زن بود

که هر هفته ز دشمن تاختن بود

125125

شه خوزی ز غصّه جان بداده

شهنشاهی به بهرام اوفتاده

126126

که بد او سرفراز اهل کشور

ولیعهد پدر گل را برادر

127127

ز دشمن بود نیز او هم گریزان

حصاری در دزی مانند زندان

128128

چو خسرو دید خوزستان بدان حال

سراسر گشته کشور جمله پامال

129129

شکر گشته شرنگ و گل شده خار

نه در ده خلق و نه در دار دیّار

130130

ز بوم و مرز و باغ او اثر نه

وزان یاران دیرینه خبر نه

131131

بسی بگریست و کرد از حالها یاد

پس آنگه کس به سوی دز فرستاد

132132

چو از دریا بیامد شاه بهرام

بدید او را و کردش غرق انعام

133133

به لطفش از پدر چون تعزیت داد

به رستن زان بلاها تهنیت داد

134134

چو او شد واقف اسرار یکسر

فرستاد از همه اطراف لشکر

135135

که تا بردند بر خصمان شبیخون

بنشنیدند ازیشان پند و افسون

136136

به کم سعیی و اندک روزگاری

برآوردند از دشمن دماری

137137

مسلّم گشت خوزستان دگر بار

کسی دیگر ندید از خصم آزار

138138

هر آنکس را که دولت یار باشد

کجا کاری بدو دشوار باشد

139139

وزان پس کرد رای بازگشتن

که الحق بود جای بازگشتن

140140

به سالاری مفوّض شد ولایت

که واقف بود در کار ولایت

141141

جهان معمور شد بر دست او زود

که بهتر بود از آن کو پیشتر بود

142142

به روم آرد خود و بهرام با هم

که تا باشند روزی چند خرّم

143143

بپیش لشکر اندر بود بهرام

به دنبالش بد آن شاه نکو نام

144144

به استقبالش آمد شاه قیصر

زمین بوسید بهرام دلاور

145145

گل آمد در لباس سوکواری

چو خورشیدی نشسته در عماری

146146

چو دید از پیشتر روی برادر

تو گفتی ریختش آتش به سر بر

147147

بسی کردند آنجا هر دو زاری

ز مرگ شاه خوزستان به خواری

148148

شه قیصر مر ایشان هر دو بنواخت

ز گل آن جامهٔ سوکی بینداخت

149149

که خسرو در برش گر بیند این رنگ

شود ناچار اندر حال دلتنگ

150150

پس آنگه رفت گل با جامهٔ نو

خوش و خندان بهپیش شاه خسرو

151151

گرفتش در کنار و خوش بخندید

ز سر تا پای او یکسر ببوسید

152152

بپیش قیصر آمد خسرو از راه

زمین بوسید و او پرسیدش از راه

153153

سراسر روم را بستند آذین

تو گفتی روم شد هنگامهٔ چین

154154

ز روم و تا به غایب بودن شاه

نبد بسیار، بودی قرب شش ماه

155155

به قول خسرو آنگه شاه قیصر

به بهرام دلاور داد دختر

156156

یکی دختر که با گل بود همزاد

به رخ چون ماه و قد چون سرو آزاد

157157

به مادر نیز با خسرو برابر

به فرهنگ و خرد همچون برادر

158158

به غایت شادمان شد شاه بهرام

که او را در همه عالم بد آن کام

159159

شه روم و گل و خسرو در آن حال

فرستادند نزدیکش بسی مال

160160

بپاشیدند بس بی حدّ و بی مر

به وقت عقدشان از درّ و گوهر

161161

چو قیصر کرد کار او همه راست

یکی قصر از برای او بیاراست

162162

نه چندان کرد دلداری داماد

که در صد سال شرح آن توان داد

163163

پس از سالی به روز نیکخواهی

فرستادش به خوزستان به شاهی

164164

به وقت آنکه میشد شاه قیصر

ز روی مهر پیش هر دو دختر

165165

قراری داد با بهرام خسرو

که با ملک کهن چون شد شه نو

166166

میان روم و خوزستان بپیوست

چنین دو کشور اندر یکدگر بست

167167

همان به کاین دو خواهر بادو داماد

همه با یکدگر باشند دلشاد

168168

بود دو مهر و مه را این دو کشور

یکی چون دختر و دیگر برادر

169169

همی باشند در هر ملک سالی

به هر سالی شودشان تازه حالی

170170

به قول او ببستند این چنین عهد

نگردیدند تا آخر ازین عهد

171171

ز روم آنگه یکی لشکر به در شد

که تا بهرام با ملک پدر شد

172172

بشد وز روم خورشیدی به در برد

به تحفه سوی خوزستان شکر برد

173173

چو گل را گشت این اندیشه زایل

نماندش هیچ از آن اندیشه بر دل

174174

به خسرو گفت ازین پس شاد باشیم

ز هر تیمار و غم آزاد باشیم

175175

نشستند و برآسودند از غم

همی بودند با هم شاد و خرّم

176176

چنین بود آنکه بودش کار انشاء

به وقت آنکه کرد این قصه املاء

177177

که شاه از شهر گل چون باز گردید

نهال تازه گل را بارور دید

178178

چو از روز عروسی رفت نه ماه

درخت گل بری آورد ناگاه

179179

بزاد آن ماه دو هفته مهی نو

به دیدار و به صورت همچو خسرو

180180

شهنشه کرد نام او جهانگیر

که باشد در رکاب او جهانگیر

181181

ز بهرش دایه‌ای بگزید لایق

که باشد شیر او با او موافق

182182

پسر را باز جشن نو بیاراست

که از گفتار ناید شرح آن راست

183183

چهل روز از می و بخشش نیاسود

همه کشور سراسر خرّمی بود

184184

وزان پس چون دو ساله شد جهانگیر

بگفت او تا ندادندش دگر شیر

185185

بدانسان گل همی پرورد او را

که برگ گل نمی‌آزرد او را

186186

به پنجم سال بنشاندش به کّتاب

که تا آموخت از هر گونه آداب

187187

چو شد ده ساله تیراندازی آموخت

سپرداری و نیزه بازی آموخت

188188

رسوم مهتری و گوی و چوگان

هم از شطرنج و نرد و شعر و الحان

189189

همی آموخت تا چون گشت برنا

به عالم در نبودش هیچ همتا

190190

شد آن شهزاده شاهی را سزاوار

که میبایست او باشد جهاندار

191191

پس از وی هرکه بد در روم قیصر

همه از تخم او بودند یکسر

192192

سکندر بود از نسل جهانگیر

از آن شد همچو جدّ خود جهانگیر

193193

گل و خسرو به هم بودند سی سال

به عیش و ناز در نیکوترین حال

194194

ولی چون چرخ را با کس وفا نیست

به آخر غدر کرد این را دوا نیست

195195

از آن پوشد لباس سوکواری

که اندر سر ندارد پایداری

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

زمانی بود گل چون ماه در میغ

برشه رفت با کرباس و با تیغ

عطار»خسرونامه»بخش 66 - رسیدن خسرو و گل با هم و رفتن به روم

اگلی نظم

الا ای ترجمان نفس گویا

تویی کز تو نشد پوشیده مبدا

عطار»خسرونامه»بخش 68 - از سر گرفتن قصّه

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور