صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 44 - رشك حسنا در كار گل و قصد كردن

بخش 44 - رشك حسنا در كار گل و قصد كردن

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چنین گفت آنکه استاد جهان بود

که در باب سخن صاحبقران بود

22

که چو شش ماه خسرو بود با گل

بهردم عشرتش نوبود با گل

33

گهی با گل می گلفام خوردی

گهی صد بوسه از گل وام کردی

44

گهی آن وام گل را بازدادی

گهی گل را بهای ناز دادی

55

گهی سیمین برش در برگرفتی

گهی خاک رهش در زر گرفتی

66

زمانی عشرتی نوساز کردی

زمانی خلوتی آغاز کردی

77

زمانی از گلش شکّر چشیدی

زمانی تنگ شکر درکشیدی

88

چو در برداشت چون گل دلستانی

نکردی یاد از حسنا زمانی

99

چو گل باشد، که، از حُسنا کند یاد

چو دُر باشد، که از مینا کند یاد

1010

چو سر باشد ز افسر کم نیاید

چو ماه آمد ز اختر کم نیاید

1111

چو صبح آید، که جوید وصل انجم

چو آید آب برخیزد تیمّم

1212

بسی بودی که حسنا پیش شهزاد

باستادی و شه را نامدی یاد

1313

بسی بودی که خود را مینمودی

بشاه، و شاه ازو آزاد بودی

1414

بشادی خسرو و گل شام و شبگیر

بهم بودند دایم چون می و شیر

1515

دل حُسنا ز گل درجوش افتاد

گهی برخاست و گه مدهوش افتاد

1616

بجوش آمد در آن اندوه رشکش

کنارش گشت دریایی زاشکش

1717

ز دانا این سخن آمد مراخوش

که گفتارشک سوزان تر ز آتش

1818

نباشد رشک زن بر کس مبارک

که رشک زن بود زخم بلارک

1919

روا دارد که سر بر جای نبود

ولی با سوز رشکش پای نبود

2020

کسی داند که رشک آدمی چیست

که او در رشک روزی تا بشب زیست

2121

شبی کان شب سیه تر بود از قار

شبی تیره چو روز دوری از یار

2222

جهان تاریک تر از روی زنگی

چو چشم مور بر حسنا ز تنگی

2323

دمش از آه دل آتش فروزان

نشسته اشک ریزان، سینه سوزان

2424

همه شب بود حسنا حیله اندیش

که تا گل را چسان بردارد از پیش

2525

یکی مکری بساخت از نوک خامه

جهان افروز را بنوشت نامه

2626

جهان افروز کدبانوی او بود

که حُسنای گزین هندوی اوبود

2727

در آن نامه نوشت از حال هرمز

که این برنا یکی شاهست کربز

2828

طبیبی نیست او صاحب کلاهست

که قیصر زادهٔ رومست و شاهست

2929

اگر روزی شود با چرخ درخشم

کند خشمش فلک را خاک در چشم

3030

وگر بر مهر بگشاید ره چهر

زمین بوسند پیش او مه و مهر

3131

سپاه او فزونند از هزاران

صدی بشمر بهر یک قطره باران

3232

خزانهش از قیاس اندکی گیر

ز یک یک برگ هر شاخی یکی گیر

3333

سمند و ابلقش را نیست پایان

ولی هستش عدد ریگ بیابان

3434

چنین شاهیست گفتم با تو حالش

ازان گلرخ چنین شد در جوالش

3535

پزشکی مکر آن مکّار بودست

که با هم پیش از اینشان کار بودست

3636

چو خسرو را دل گل بود خواهان

ز شهر روم آمد با سپاهان

3737

ز اسپاهان بصد افسونش آورد

براه رازیان بیرونش آورد

3838

بتک از اسپ تازی این نیاید

ز صد طرّار رازی این نیاید

3939

چو بر گل دست یافت، از راه بردش

بشب از باغ شه ناگاه بردش

4040

مرا در نیمهٔ ره گشت معلوم

که آن زن گلرخست و او شه روم

4141

گر آنجا گشتمی آگه ازین کار

برون آوردمی شه را ازین بار

4242

مرا زین کارغم بسیار افتاد

ولیکن چون کنم چون کار افتاد

4343

در آن شب گو برون شد از سپاهان

دلم خاتون خود را بود خواهان

4444

مرانگذاشت هرمز از بر خویش

وگرنه کردمی کار از سرخویش

4545

کنون هم گلرخ و هم شاهزاده

گهی شکّر خورند و گاه باده

4646

بهم در عشرتند این هر دو خوشدل

ز پرّ زاغ تا پرّ حواصل

4747

نیاسایند یک ساعت زعشرت

دل حسنا بجان آمد زغیرت

4848

بسا ننگا که باشد بر سپاهان

که زن دزدد کسی از شاه شاهان

4949

بعالم هرکجا کاین قول گویند

ز ننگ شاه ما، لاحول گویند

5050

چه گر من کس نیم آن پیشگه را

ندارم طاقت این ننگ شه را

5151

چوهرمز کرد ازینسان ناجوانی

من این را ننگ میدانم تو دانی

5252

دو کس را معتمد بفرست ناگاه

که تاگل را بدزدم من ازین شاه

5353

بدست معتمد بسپارم او را

که سیصد مکرودستان دارم او را

5454

کنون این نامه سر در راه کردم

ترا از نیک و بد آگاه کردم

5555

چو شد از نامه فارغ، نوک خامه

ببازار آمد و برداشت نامه

5656

فراز آمد سوی بازار گانان

بسی بودند پیران و جوانان

5757

سپاهانی یکی بازارگان بود

که در بازارگانی خرده دان بود

5858

برخود خواند حسنا آن زمانش

بپرسید آشکارا و نهانش

5959

نخستین عهد دربست استوارش

که تا بازارگان شد رازدارش

6060

یکی گوهر گشاد از بازوی خویش

نهاد آن مرد را با نامه در پیش

6161

بدو گفت این گهر بر گیر و بستان

ولیک این راز من بپذیر و برسان

6262

چو نامه سوی آن دلبر رسانی

هزاران گوهر دیگر ستانی

6363

جهان افروز را ده نامه ازدست

وزو درخواه هرچت آرزو هست

6464

کنون خواهم که وقت صبحگاهان

ازینجا سر نهی سوی سپاهان

6565

چو جان این نامه با خود رازداری

وگر خواهی جوابش بازآری

6666

چو هر نوعی سخن آن بیخبر گفت

بسوگند آن سپاهانی پذیرفت

6767

ز شهر روم چون بادی بدر شد

چه باد، از هرچه گویم زودتر شد

6868

بدریا رفت و در دریا سفر کرد

وزانجا نیز بر صحرا گذر کرد

6969

بوقت شام آمد در سپاهان

توقف کرد شب تا صبحگاهان

7070

چو پیش آهنگ روز آهنگ ره کرد

شد از زردی رویش روی اوزرد

7171

بزودی مرد، سر از سوی ره تافت

که تا سوی جهان افروز ره یافت

7272

بپیش پردهٔ او مرد هشیار

جهان افروز را بستود بسیار

7373

جهان افروز حالی پرده بگشاد

که تا آن نامه پیش پرده بنهاد

7474

چو مهر نامه بگشاد آن پری روی

شد از رشک گلش نیلوفری روی

7575

جهان بر چشم او چون پرنیان شد

جهان افروز گفتی از جهان شد

7676

یکی آتش برامد تا سر او

که همچون لالهیی شد عبهر او

7777

زمانی دست میزد موی میکند

زمانی لب، زمانی روی میکند

7878

شدش ناخن کبود و روی چون خون

حریر سبزش از خون گشت گلگون

7979

پس آنگه برد آن نامه بر شاه

که تا شه گشت از آن دلخواه آگاه

8080

گرفته نقطهٔ خون جامهٔ او

ز اشک آغشته گشته نامهٔ او

8181

که میدانست حال و کار آن ماه

ز عشق او دل وی بود آگاه

8282

بگفت آن نامه را حالی ببردند

بدست شاه اسپاهان سپردند

8383

چو شاه آن نامهٔ حُسنا فرو خواند

چو سودایی دران سودا فرو ماند

8484

چو خواند آن نامه را و با خبر شد

چو زهری غصّه بروی کارگر شد

8585

درین اندیشه گفتی شه فرو مرد

چو شیدایی زمانی سر فرو برد

8686

چوبا خود آمد آن از خویش رفته

فراق از پس، خرد از پیش رفته

8787

دو تن را خواند و از حُسنا سخن گفت

که بس نیکوست هرچ آن سرو بن گفت

8888

شما را میبباید شد بزودی

مگر ماهم براید از کبودی

8989

گر او گل را بدزدید و صوابست

منش هم باز دزدم این جوابست

9090

شدند آن هر دوحالی از سپاهان

چو از دوزخ برون صاحب گناهان

9191

چو از صحرا سوی دریا رسیدند

درون رفتند ودریا را بریدند

9292

بآخر چون سفر کردند در روم

طریق قصر گل کردند معلوم

9393

چو دم زد یونس مهراز دم حوت

شفق بر گرد گردون ریخت یاقوت

9494

شدند آن هر دوتن تا درگه شاه

نگه میداشتند از هر سویی راه

9595

بدین ترتیب هر دو از پگاهی

باستادند تا وقت سیاهی

9696

چو یک هفته برامد، بامدادی

برون آمد ز در حُسنا چو بادی

9797

بدید آن هر دو را ناگاه بشناخت

ولی آن دم نظر بر راه انداخت

9898

فراتر رفت زود از پیش آن در

بخواند آن هر دو را از زیر چادر

9999

چوآن هر دو بحُسنا در رسیدند

بپرسیدند و گفتند و شنیدند

100100

چنین فرمود شان حُسنای مکّار

که صندوقی بباید ساخت ناچار

101101

ستوران خوش و رهوار باید

سزا و لایق آن کار باید

102102

که تا گل را بدزدم بامدادی

بدست هر دو بسپارم چو بادی

103103

شما گل را بصندوق اندر آرید

دو دستش بسته برگرد سرآرید

104104

دهان بندی کنید از معجز او

بر او بندید بند چادر او

105105

بگفت این،‌وزپی ایشان روان شد

وزان موضع بجای هر دوان شد

106106

چو جای هر دو تن را کرد معلوم

بیامد تا بایوان شه روم

107107

چوروزی ده گذشت، آن مرد استاد

باستادی خود در کار اِستاد

108108

بفرصت خواند گل را جای خالی

چو الماسی زبان بگشاد حالی

109109

بگلرخ گفت کای خاتون کشور

خداوند منی و بنده پرور

110110

ندارد هیچ شاهی چون تو ماهی

نیابد هیچ ماهی چون تو شاهی

111111

نزاید هیچ مادر چون تو فرزند

نیارد هیچ قرنی چون تو دلبند

112112

نکویی نام گیرد از رخ تو

شکر شیرین شود از پاسخ تو

113113

اگر لعل تو گویم، جان فزایست

وگر زلف تو گویم، دلگشایست

114114

بری همچون بلورتر تو داری

نمکدانی همه شکّر تو داری

115115

نکوتر مینیاید هیچ جایت

که نیکوییست از سر تا بپایت

116116

تو با این جمله خوبی و نکویی

کسی را با تو خوش نبود چه گویی

117117

کسی بنشسته با حور بهشتی

چرا برخیزد از سودای زشتی

118118

کسی را جفت باشد پادشایی

چرا عشرت گزیند باگدایی

119119

کسی را نقد باشد چون تو دلکش

چرا نبود ز دیدار تو دلخوش

120120

در آتش ماندهام از مشکل خویش

چو آتش میکشم غم در دل خویش

121121

ازان ترسم که گویم راز با کس

که بیم جان من باشد ازان پس

122122

کنون چون طاقتم از حد برون شد

دلم زین غصّه چون دریای خون شد

123123

نخواهم گفت راز خویشتن را

ولی وقتی که وقت آید سخن را

124124

اگر با من کنی عهد و وفا تو

درین معنی امین گردی مرا تو

125125

بشرط آنکه چون رازم نیوشی

نگهداری سخن، رازم بپوشی

126126

وگر گویی بکس راز نهانم

شوی هم در زمان در خون جانم

127127

چو پاسخ یافت گل زان ماهپاره

ندید از عهد کردن هیچ چاره

128128

چو عهدی بست با او گل بسوگند

زبان بگشاد حُسنا کای خداوند

129129

دل خسرو کنون با تو یکی نیست

دورویی میکند دایم، شکی نیست

130130

چنان کز پیش بود او کی چنانست

دلش در پرده برعکس زبانست

131131

دل خسرو چو آتش بود با تو

بماند از آتش او دود با تو

132132

ندارد با تو یک دم مهربانی

کند با تو برویی زندگانی

133133

تو میدانی که خسرو بس جوانست

بزور و قوّت او شیر ژیانست

134134

اگر او را بوصلت رای بودی

ترا با زوراو کی پای بودی

135135

جوان کو آگهی یابد ز معشوق

وگر باید شدن بالای عیوق

136136

قدم گردد ز سر تا پای در راه

که تا چون کام دل یابد ز دلخواه

137137

کسی را عشق باشد با جوانی

چو تو معشوق یابد رایگانی

138138

بجزمی خوردنش کاری بود نیز

مگر او را نهان یاری بود نیز

139139

اگر در کار تو سر تیز کارست

چرا از وصل تو پرهیزگارست

140140

بدان ای بت که خسرو در فلان کوی

بتی دارد چو ماه آسمان روی

141141

نکویی هم ندارد بی نهایت

ولی شیرینیی دارد بغایت

142142

اگرچه گویی او حور بهشتست

ولی درجنب خوبی تو زشتست

143143

اگر شیرینیش چندان نبودی

ازو خسرو چنین حیران نبودی

144144

چنان از عشق او خسرو نژندست

که گویی بندبندش زیربندست

145145

اگر روزی شکارش رای باشد

بردلدار جان افزای باشد

146146

ززرّ و جامه چندانش بدادست

که گویی دختر قیصر نژادست

147147

نهانی میرود شاه دل افروز

برِ آن ماهرخ هر روز، هر روز

148148

اگر خواهی که شه را بنگرم من

ترا پنهان در آن ایوان برم من

149149

چو پنهان در پس ایوان نشینی

بهم پیوند این و آن ببینی

150150

ببینی تا چه باید ساخت چاره

که تا خسرو ازو گیرد کناره

151151

ببینی آن زن بد را بدیدار

که زینسان شاه شد او را خریدار

152152

چو گلرخ آن سخن بشنید، از رشک

همه برگ گلش پرخون شد از اشک

153153

چنان دردی پدید آمد بجانش

که غلتان گشت خون از دیدگانش

154154

چنان در آتش و در تفت افتاد

که گفتی آتشی در نفت افتاد

155155

بحُسنا گفت اکنون آن زن شوم

که عاشق شد بروشهزادهٔ روم

156156

بمن بنمای تا رویش ببینم

نهان ازوی بکنجی در نشینم

157157

پس آنگه چارهٔ آن پیش گیرم

وگرنه راه شهر خویش گیرم

158158

دران دلگرمیش حُسنا بدر برد

بجای آن دو مرد بدگهر برد

159159

چو آتش رفت و همچون دود برگشت

بدیشانش سپرد و زود برگشت

160160

چو جای خویش را گلرخ چنان دید

جهان برچشم خود همچون دخان دید

161161

دلش از مکر حُسنا بحر خون شد

ز راه چشمهٔ چشمش برون شد

162162

نکردندش رها تا برکشد دم

دهانش را فرو بستند محکم

163163

بلورین ساعدش بر هم ببستند

ز بیم جان، تنش محکم ببستند

164164

بصد خواری بصندوقش نشاندند

وزانجا هم دران ساعت براندند

165165

شبانروزی نیاسودند در راه

چو دو پیکر جهان بگرفته بر ماه

166166

چو از خشکی سوی دریا رسیدند

زخشکی، سوی کشتی درکشیدند

167167

بهر روزی در صندوق یکبار

گشادندی بران درماندهٔ کار

168168

دران سختی چنان حور بهشتی

فرومانده نهان از اهل کشتی

169169

همی گفتند صندوقی بقیرست

که اندر وی کنیزی بی نظیرست

170170

ز بهر پادشاهی میبرندش

ازان پنهان چو ماهی میبرندش

171171

چو روزی پنج در دریا براندند

بگردابی در آن دریا بماندند

172172

برامد باد کژ از روی دریا

ز دریا موج میشد تا ثرّیا

173173

گهی کشتی بسوی ماه بردی

گهی تا پشت ماهی راه بردی

174174

فغان از مردم کشتی برآمد

جهان یکبارگی گفتی سرآمد

175175

بآخر بند کشتی خرد بشکست

بگرد تخته باد کژ بپیوست

176176

بدادند آن ستمگاران مسکین

در آب تلخ دریا، جان شیرین

177177

ازان قوماند کی بر چوب پاره

فتادند از میانه با کناره

178178

روان میگشت در گرداب صندوق

گهی میشد بماهی گه بعیوق

179179

ببادی از زمانی تا زمانی

برفتی ازجهانی تا جهانی

180180

دو استاد سپاهانی بشیناب

برون بردند جان از دست غرقاب

181181

خبر زیشان سوی هر شهر بردند

که کشتی غرقه گشت و خلق مردند

182182

کنون ای مرد خوشگوی نکوکار

در آن صندوق گلرخ را نگهدار

183183

چودارد قصّه گلرخ درازی

برو تا قصّه هرمز بسازی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

الا ای روشنایی بخش بینش

تویی گنج طلسم آفرینش

عطار»خسرونامه»بخش 43 - آگاهی یافتن شاه اسپاهان از بردن هرمز گل را

اگلی نظم

الا ای کبک کهسار معانی

چو آتش خورده آب زندگانی

عطار»خسرونامه»بخش 45 - بازگردیدن بسر قصه

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور