صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 43 - آگاهی یافتن شاه اسپاهان از بردن هرمز گل را

بخش 43 - آگاهی یافتن شاه اسپاهان از بردن هرمز گل را

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

الا ای روشنایی بخش بینش

تویی گنج طلسم آفرینش

2

تویی گنج وجهان پرگوهر از تست

سپهری و فلک پراختر از تست

3

ز گنج عشق گوهر بر جهان ریز

شراب معرفت در حلق جان ریز

4

جهانی خلق را یکرنگ گردان

جهان بر کور چشمان تنگ گردان

5

ز یک رنگی برآور روشنایی

دو عالم را بهم ده آشنایی

6

چو شمعی، خویشتن سوزی بیاموز

تو میسوز و جهانی می برافروز

7

چو هستت قدرت پاکیزه گویی

که هم یک رنگ، هم دوشیزه گویی

8

ز هر علمی که باید بهره داری

بمیدان سخن دل زهره داری

9

ز تو گر ذکر ماند در زمانه

عوض باشد ز عمر جاودانه

10

چه بهتر مرد را از یادگاری

که بعد از وی بماند روزگاری

11

کنون از سر بگستر داستانی

که دربند تواند این دم جهانی

12

چنین گفت آنکه از ابر معانی

مسلّم آمدش گوهر فشانی

13

که چون هرمز نهاد آن مکر آغاز

که تا گل را ستاند از پری باز

14

چهل روز از سپاهانی امان خواست

امان دادش چنان کش دل چنان خواست

15

ولی شاه سپاهان آن چهل روز

چهل ساله کشید از دست دل، سوز

16

نبودش صبر تا خود کی درآید

که آن چل روز بی پایان سرآید

17

فرو شد از هم و بگداخت از سوز

چله میداشت گفتی آن چهل روز

18

نه روزی دل بر آسودی بسوزش

نه یک شب خواب بودی تا بروزش

19

نیابد چشم عاشق خواب هرگز

که نبود چشم او بی آب هرگز

20

همه اندیشه آن بودش شب و روز

که تا چل روز آید آن دل افروز

21

چو باز آید رهی گیرم ز سرباز

ز پایش موزه اندازم بدر باز

22

بنگذارم دمی از خویش دورش

کنم از هرکه پیش آید نفورش

23

بمیزانش کشم وانگه بدرخواست

خوشی در پردهٔ خود بینمش راست

24

حسابی میگرفت آن شاه غافل

که نبود آن حساب از هیچ عاقل

25

بدو عقلش بگفت از خام کاری

که شاها خط دوکش گر عقل داری

26

بآخر چون بآخر شد چهل روز

نشد آگه ز هرمز شاه دلسوز

27

نشست آن شه پگاه از خون برش تر

که تا هرمز کی آید از درش در

28

بسی بنشست و بس برخاست آن شاه

نیامد هیچکس پیدا ازان راه

29

بدل میگفت امروزی کنم صبر

که تا فردا براید ماهم ازابر

30

بیاید پیش من هرمز پگاهی

ز گلرخ پس رو خود کرده ماهی

31

بدین امّید روز آورد با شب

ولی تا روز آن شب کرد یارب

32

همه شب جای خوابش خون گرفته

زمین از اشک او جیحون گرفته

33

دُرش در چشم ازان وسواس میگشت

مژه در چشم او الماس میگشت

34

چو دُر از چشم او پیدا همی شد

کنار او ز دُر دریا همی شد

35

گهی از روی گلرخ یاد میکرد

گهی از شوق او فریاد میکرد

36

گهی چون مرغ بی آرام میشد

گهی از تخت زر بر بام میشد

37

گهی از در چو باد صبح میجست

گهی دل در کلید صبح میبست

38

گهی گفت ای حکیم ناوفادار

چو شد چل روز چون نایی پدیدار

39

مکر او نیز بر دست پری ماند

پری بردش، ازان از من بری ماند

40

چو شمعی شب بروز آورد از سوز

ولی زان شب بتر بودش دگر روز

41

چو دراز برج گردون باز کردند

کواکب خانهها را ساز کردند

42

همه یکسر بدان در، دردویدند

ازان چون صبح بدمد ناپدیدند

43

چو قرص تیغ زن بگشاد بازو

چو پرآتش تنوری، در ترازو

44

بجوشید ازتنور آتشین خوش

جهان شد جمله پر طوفان آتش

45

چو طاوس مرصّع بال گردون

علم زد با هزاران جلوه بیرون

46

یکی را شه بر هرمز فرستاد

که ای استاد بگذشت آن بر استاد

47

بگو کز چیست این چندین مقامت

بیا چون گشت چل روزی تمامت

48

مرا خود دل ز غم زیر و زبر شد

که تا این چل شبانروزم بسرشد

49

قدم در نه، رها کن از سخن دست

چو زلف گلرخ این چل را مکن شست

50

شبانروزی دگر کاری ندارم

مگر بنشسته روز و شب شمارم

51

نهادی از پی این عهد گردن

کنون هم سر مپیچ ازوعده کردن

52

اگر بنشستهیی و گر بپایی

ز پا منشین چنان کاین دم بیایی

53

اگر گل را گرفتی پیشم آری

مرا دلخوش کنی با خویشم آری

54

چو آن مرد این سخن بشنید از شاه

بزخم پای گرد انگیخت از راه

55

چوتیری کاورد قصد نشانه

شد آن پرتک سوی هرمز روانه

56

چونزدیک در هرمز رسید او

در هرمز چو آهن بسته دید او

57

بنرمی حلقه برسندان در زد

چو کس پاسخ ندادش سخت تر زد

58

بصد در، در بزد آن در زن خوار

درش نگشاد و لرزان گشت دیوار

59

زمانی در زدن را باز میداد

زمانی از برون آواز میداد

60

چو دادی از برون بسیار آواز

صدادادی جوابش از درون باز

61

یکی همسایهٔ بی سایه ناگاه

برون آمد چو خورشیدی ز خرگاه

62

بگفتش در مزن ای در زن سرد

مکوب ای آهنین دل آهن سرد

63

که چل روزست تا هرمز بشبگیر

از اینجا شد برون چون از کمان تیر

64

سه زن را با دو تن دیگر ببردست

مگر ایوان بدیگر کس سپردست

65

چو پاسخ یافت از زن مرد در زن

بجست از جای چون ارزن زدرزن

66

چوباد از رهگذر حالی گذر کرد

برشه رفت و زان حالش خبر کرد

67

شه از گفتار مرد از جای برجست

چو شیری مست میزد دست بر دست

68

گهی لب را بدندان پاره میکرد

گهی جان را بمردی چاره میکرد

69

گهی ز اندیشه در سودا فتادی

گهی در دست صد غوغافتادی

70

گهی در تاب شد چون شیر از تف

گهی چون شیر میریخت از لبش کف

71

رگش رادیده میبرّید بی نیش

دلش از غصه میغرّید بیخویش

72

برآمد آه خون آلود از شاه

که دانست آنکه هرمز بردش از راه

73

زبان بگشاد کاحسنت ای سگ شوم

نکوکاری بکرد این بدرگ روم

74

چو بد کردم، بدم افتاد از خویش

کسی کو، بد کند بد آیدش پیش

75

یقین دانم که این فکری نه خردست

که این زن را چنین از راه بردست

76

ندانم تا چسان تزویر آمیخت

که گل با او چو می با شیر آمیخت

77

ندانم تا چه زرق و جادویی کرد

که گل با من چنین کدبانویی کرد

78

ندانم تا چه دم داد آهنم را

که گل برداشت چون بادی قدم را

79

کلوخ امرود کرد آن سگ بدستان

کلوخ آمدمگر برنارپستان

80

دلش را زو کلوخی بود در راه

که آبی برکلوخش ریخت ناگاه

81

مگر سنگیش ازو در کفش افتاد

که شد همچون کلوخی کفشش از یاد

82

مگر کفشش ازو در اندرون گشت

بمن بگذاشت کفش ازدر برون جست

83

چنان بی کفش رفت آن شوم زاده

که مرد کفش دردامن پیاده

84

مگر هرمز چو مرد کشفگر شد

که گل را پاره بردوخت و بدر شد

85

مرا زین کفشگر رویی بنفشست

که کافر نعمت و کافر درفشست

86

اگر خوردی ز کفش من قفا او

بزیر کفش منشاندی مرا او

87

زن ناپارسا درخورد تیغست

اگر روزی خورد روزی دریغست

88

سگ از بیگانه با فریاد گردد

ز روی آشنا دلشاد گردد

89

سگ از وی به که سگ همخانهیی را

بنگذارد شود بیگانهیی را

90

دریغا کان سگ از دامم برون جست

وزو آتش ز اندامم برون جست

91

دریغا گر مرا بودی خبر زود

ولیکن چون کنم دیرم خبر بود

92

کرا افتاد هرگز در جهان این

زهی کار جهان، کار جهان بین

93

گرامی داشتم آن شوم زن را

بپروردم بلای خویشتن را

94

سخن جز بر مذاق او نگفتم

بسالی در فراق او نخفتم

95

چوجانی برگزیدم از جهانش

پس آنگه خواندمی آرام جانش

96

شبی گر دست من بروی رسیدی

بده روز آتش اندر نی دمیدی

97

بتندی پیرهن را چاک کردی

بکندی موی و بر سر خاک کردی

98

برآوردی فغان از دل بزاری

مرا از در برون راندی بخواری

99

وگر استادمی از دور بر راه

چو چشم او در افتادی بدرگاه

100

دو چشم از چشم من برهم نهادی

چنین این خسته را مرهم نهادی

101

بپوشیدی بپرده روی از من

گریزان گشتی از هر سوی از من

102

ز زنگی، طفل چون آرد هراسی

ز من او بیش آوردی قیاسی

103

چه گر شاهی بقال و قیل بودم

بچشم گل چو عزرائیل بودم

104

چنان ترسیدی از من آن جفا کیش

که من زومی بترسیدم ازو بیش

105

اگر دیدی مرا درجای خالی

بگردانیدی از من روی حالی

106

نه گوهر خواستی نه جامه وزر

نه آرایش نه مشّاطه نه زیور

107

ز شادی منش اندوه بودی

ز مهرم بر دلش صد کوه بودی

108

اگر روی مرا در آب دیدی

بشب هندوستان درخواب دیدی

109

ز خود صد دستبردم برشمردی

بنرد حیله صد دستم ببردی

110

مگر گفتم ز روی شرمگینی

ندارد آرزوی همنشینی

111

مگر گفتم که از بس پارسایی

همه ننگ آیدش از پادشایی

112

مگر گفتم ز بیماری چنانست

که گر با من بود، او رازیانست

113

چه دانستم که آن شوم زبونگیر

درون پرده خواهد شد برونگیر

114

مرا گوید سوی باغم کسی کن

چوباز آیم تماشاها بسی کن

115

نبودش هیچ دامنگیر با من

ازان درچید ازین سرگشته دامن

116

دریغا گر کسم آگاه کردی

سپه درحال عزم راه کردی

117

نمیگردد کمم یکدم ز دل سوز

چه سازم چون کنم بگذشت چل روز

118

چه سگ بود آنکه گل را برده از راه

نترسید و نه اندیشید از شاه

119

حکیمی و پزشکی کرد تلبیس

که تا از راه برد او را چو ابلیس

120

ولیک آن مرد را این دست ازان بود

که بس نیکو و بس شیرین زبان بود

121

چو بس پاکیزه بود آن مرد دانا

شد از پاکیزگی بر گل توانا

122

درین معنی مرا اوّل گنه بود

که او در شهر همچون خاک ره بود

123

رسانیدم ز خاکش سر بگردون

مکافاتم چنین کرد آن سگ دون

124

چو پای از جای شد بر پی چه پویم

که یار از دست دادم می چه جویم

125

شد القصّه ازین غصّه شب و روز

چو شمعی اشک میبارید در سوز

126

بشب در یک زمان خوابش نبودی

بجز خون بر جگر آبش نبودی

127

چونی زاتش دلش در سینه میسوخت

ز بی مهری گل در کینه میسوخت

128

بران بنشست آخر شاه خونخوار

که تا از پرده چون آید برون کار

129

درون پرده زان دل بیقرارست

که کار پرده بیرون از شمارست

130

کنون با حال خسرو شاه آییم

سپاهان رفت با این راه آییم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بتی خوشبوی همچون مشک بویا

زبان در بستهیی را کرده گویا

عطار»خسرونامه»بخش 42 - در صفت بربط

اگلی نظم

چنین گفت آنکه استاد جهان بود

که در باب سخن صاحبقران بود

عطار»خسرونامه»بخش 44 - رشك حسنا در كار گل و قصد كردن

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور